#پارت آخر
خلاصه بعد دردام خیلی شدید شد و ثانیه به ثانیه انقباض داشتم دیگه به حرفای مامام گوش دادم با هر دردی که می‌گرفتم زور میزدم زور اول و زدم یه جیغ زور دوم و زدم دست گذاشتم به خودم سر بچه رو حس کردم همون موقع یه حسی گرفتم مامام اومد با تیغ بازم کرد که اصلا هیچی حس نکردم بعد یه پرستار اومد برام ماسک گاز بی حسی گذاشت بعد رفت روی این پله آهنی و وایستاد با آرنج شیکممو فشار داد همون موقع مامام دستشو نفهمیدم داخلم چیکار کرد که دیگه با زوری که زدم این پرستاره فشار داد شیکممو یه جیغی زدم ساعت ۱ نیم به دنیا اومد پسرم بعدش گذاشتنش روی شیکمم واسه دو دقیقه تا اومدن نافشو بریدن بعدش براش داشتن رفتن تمیزش کردن وزن و ایناش و انجام دادن لباس پوشوندن به منم گفت دستتو بزار روی دهنت محکم سرفه کن تا جفت بیاد بیرون منم با دوتا سرفه که زدم البته واقعی چون من ۴ روز قبل زایمانم سرماخوردم دیگه یه دو سه تا سرفه کردم جفت اومد بیرون بعد از اینم چند بار محکم شیکمم و فشار داد کلی لخته خون ازم خارج شد با خون های کثیف دید دیگه چیزی نیست بخیم کرد.

تصویر
۱ پاسخ

چقد طبیعی سخته
من ک جرات نکردم
ولی آفرین دختر 😘

سوال های مرتبط

مامان شاهان🩵👣 مامان شاهان🩵👣 ۳ ماهگی
پارت پنجم
ماما اومد تا نگام کرد گفت سر بچه اومده بدو برو اتاق زایمان
تا رفتم اونجا شد سه و چهل دقیقه تا ماما ضد عفونی کرد و بی حسی زد و بعدش برش زد شد سه و چهل و سه دقیقه بعدش گفت زور بزن منم زور زدم که گفت زورتو نگهدار نفس عمیق بکش دوباره زور بزن منم همون کارو کردم که سر بچه اومد بیرون اونام کشیدنش بیرون و نافشو بریدن و صورتشو پاک کردن و گذاشتنش رو سینم که دیدم ساعت سه و چهل و پنج دقیقس و دیگه بچه رو بردن و به مامانم اینا اطلاع دادن بچه به دنیا اومده لباسا و مای بی بیشو بدین و اونام دادن پرستار تنش کرد و قد و وزنشو گرفت که ماما کلی خوشحالی کرد گفت میدونستم بچه خوس قد و بالایی میاری
و اما پروسه بخیه زدن ماما دوباره بی حسی زد و شروع کرد بخیه های داخلو زد واس که چه زجری کشیدم بعدش که رسید به دهانه واژنم خیلی دردش وحشتناک اصن وای نمیسادم که ماما میگفت همکاری کن منم گفتم خیلی درد میکنه دوباره برام بی حسی زد گفت اگه تکون نخوری سریع برات بخیه میزنم منم گفتم لطفا قشنگ برام بخیه بزن که فرم واژنم افتاده و زشت نشه 😂 😂 اونم گفت اگه کمتر اینور اونور کنی حتما قشنگ برات بخیه میزنم اقا به هر بدبختی بود تا چهذر و نیم بخیه هارو تموم کرد ازش پرسیدم چندتا بخیه خوردم گفت زیاد و گذاشتنم رو ویلچر و مامانمو صدا زدن و گفتن چای خرما و این چیزا بیارید براش با نوار بهداشتی و شورت منم خیلی خوشحال و سرحال اصن انگار نه انگار زایمان کرده باشم رفتم نشستم رو تختم و گفتم پس کی بچمو میارید اونام کلی بهم خندیدن بعدش مامانم اومد و با دیدنم کلی تعجب کرد که این همه خوشحال و سرحال بودم رفتم سرویس برا خودم نوار و شورت گذاشتم و برگشتم مامانم بهم چای و خرما و کیک و کمپوت داد
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶

درباره دستش جلو تر توضیح میدم از‌ روند زایمان بگم فعلا
همین که دخترم گریه کرد
دکتر کمم و فشار داد و به زور جفت و خارج کرد
دکتر شروع کرد به بخیه زدن دیگه
موقعه به دنیا اومدن صدای قیچی و شنیدم که پرینه رو قیچی کرد ولی متوجه نشدم
یه آمپول دیگه زد که سر بودم سر قبلی اونم متوجه نشدم
یه بیست دقیقه طول کشید بخیه…
گفتن دو ساعت باید توی ریکاوری باشی و همسرم و صدا زد که بیاد پیشم…
همون لحظه ای که به بچه به دنیا اومد اینقدر راحت شده بودم و حس خوبی داشتم، احساس خیلییی قوی بودن میکردم با اینکه موقعه خروج بچه حس میکردم یه تریلی افتاده روم و نمیتونم بیرون بیام از زیرش…
با اینکه میگفتم من غلط کنم دیگه حتی پیش شوهرم بخوابم که حامله شم
بازم حاضر بودم انجامش بدم
همین که دردت تموم میشه و بعد اون همه درد یهو آروم میشی همشو فراموش میکنی،،،
کل سختیش اون نیم ساعته که بچه خارج میشه
که اگر زور خوب هم بزنی شاید زود تر تموم شه…
همسرم اومد پیشم و دوساعتی کنارم بود بعدش با پای خودم بلند شدم و رفتم دستشویی حجم زیادی خون ازم خارج شد و پرستار برام شورت و پد پوشید و بعد بردنم بخش
بجز احساس ضعف هیچ دردی نداشتم حتی جای بخیه هم درد نمیکرد
فکر میکردم الان سر شدم و بعدش درد میگیره ولی اینجوری نبود خداروشکر
مامان جوجه کوچولو😍 مامان جوجه کوچولو😍 ۱۴ ماهگی
چند تا زور بانهایت‌ جونم زدم که بچه نمونه اونجا که دخترم پرت شد بیرون😍 بهترین‌ لحظه‌ی دنیا بود شروع کردم با دخترم صحبت کردن که فاطمه نورا جانم گریه نکن و مادر اینجاست .....🥲 بازم گفت زور بزن که جفتتم‌ بیاد بیرون با یه زور زدن‌ جفتمم‌ مثل یه بچه‌ی دیگه سر خورد اومد بیرون بعدش شروع کرد به بخیه زدن که نامرد فکر کنم زیاد برش زده بود ۴۵ دقیقه فقط بخیه زد هم داخلی هم بیرونی بعدشم‌ ماماهمراهم لباساشو‌ پوشوند‌ و فسقلم‌ و آورد گرفت شیرش دادم‌. ماماهمراهم کلی ازم تعریف کرد و گفت افرین همه‌ی دهه‌ هشتادیا‌ همینقدر زبل‌ و زرنگن‌ به اسونی‌ بچه رو به دنیا میارن حتی رفته بود بیرون به شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر اینامم‌ گفته بود که عروستون خیلی وروجکه😃😂 هیچکدوم از پرستارا. و ماما ها باور نمیکردن که زایمان کردم‌ میومدن‌ با تعجب میگفتن زایمان کردی؟ آخه من اصلا کوچکترین‌ دادی‌ نزدم و گریه‌ای نکردم فقط ماماهمراهم‌ و یدونه ماما‌ رو سرم بودن‌. وقتی که رفتم بیمارستان‌ همه یه شکلی با ترحم‌ نگام میکردن که با این سن کم‌ اینجا چیکار میکنی وای این قراره خیلی اذیت بشه و ما رو اذیت کنه ولی بهشون ثابت کردم‌ که بزرگ‌ بودن و تحمل داشتن‌ به سن و سال نیست. پارت بعدی
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۴ ماهگی
#ادامه پارت آخر
بعد هم زنگ زد به شوهرم گفت برا خانمت یه سوپ بگو درست کنن بخاطر سرماخوردگیش بیارن گفت خانمت هم زایمان کرد میتونی بیای ببینیش بعد یک ساعت شوهرم با مادر شوهرم اومدن دیدنم شوهرم رفت بیرون مادرشوهرش موند پیشم بهم گفتن حالا پاشو غذا بخور آجیل بهم دادن موز دادن آبمیوه بعد بچه رو گفتن بگیر شیرش بده منم یکم ترسیدم بغلش کنم چون ریزه میزه بود ولی خب دیگه مجبور بودم شیرش بدم بغلش کردم شیرش دادم همون آغوزم رو بعد خوابید. وقتی مامام رفت بهم گفت میتونی دوش بگیری که این خون های روی بدنت بره تمیز بشی تا از جام اومدم بلند بشم مثل کیسه آب ازم کیسه خون ول شد منم فکردم عادیه چیزی نگفتم رفتم حموم دوش بگیرم دیدم همینجوری ازم داره خون می‌ره لخته یه تیکه های کوچولو میفته همون موقع نظافت چی که داشت اتاق و تمیز میکرد منو دید اینجوریم سریع رفت به دکتر شیفت خبر داد دیدم دکتر شیفت سریع با دوتا پرستار اومدنم طرفم گفتن خانوم برو رو تخت بخواب میخوایم چکت کنیم منم رفتم خوابیدم یهویی دکتره با مشت تا آرنجش رفت داخلم.....
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۵ ماهگی
پارت۲
یه ماما اومد گفت به شوهرت بگو بخیه و دوتا امپول و یه سرم بیاره زود وقتی اورد دکتر و جند ماما باهم حرف میزدند دکتر به یکیشون گفت نه مشکلی نیست وصل کن منم هی نگاهشون میکردم یه ماما اومد بهم یه سرم وصل کرد بعد چند دقیقه کلا دردام رفت به مامای شیفتم گفتم دردام رفت گفت مشکلی نیست بخواب فردا صبح باز دردات شروع میشه منم بیخیال شدم اون شب خیلی ورزش کردم هی اسکات میرفتم پیاده روی میکردم .صبح ساعت۶اومدن بهم یه قرص زیر زبونی دیگه دادن بعد نیم ساعت دستگاه گذاشتن رو شکمم و یه سرم بهم وصل کردن تو اون فاصله شیفت عوض شد یه مامای خیلی مهربون اومد و معاینه م کرد گفت خیلی عالی پیش رفتی خیلی بهم امید داد ساعت تقریبا۱۲اینا بود دردام زیاد شد به مامانم زنگ زدم گفتم بیا اینجا حالم بده خانم خسروی که یه خدمه خیلی مهربون بود گذاشت مامانم بیاد پیشم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد مامای شیفت اومد معاینه م کرد ۶سانت بودم تو اون دقیقه هایی که درد میکشیدم فقط دعا میکردم بتونم بچه مو ببینم واقعا درد بدی بود مامانمم هی پشتمو ماساژ میداد و باهام حرف میزد هی دلداریم میداد دیگه ساعت ۴اومدن معاینه م کردن گفتن زور بزن چنتا زور زدم سریع کیسه ابو پاره کردن واقعا درد واقعی رو اون موقع کشیدم داشتم میمردم خیلی زود فول شدم
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان
مامان یسنا کوچولو 🎀 مامان یسنا کوچولو 🎀 ۵ ماهگی
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۴#
بعد با ذوق و شوق تمام رفتیم سمت بیمارستان امام حسین ، ویزیت گرفتیم برای معاینه رفتم پیش ماما نامه سزارین رو دید فرم پر کردم گفت برو پایین پذیرش دیگه اومدم پایین همسرم کارای پذیرش انجام داد منم شست و امضا کردم و یک ساعت طول کشید تا پذیرش شدم یه دستبند داد به دستم و گفت برو کیف بخر و برو لباس هارو بپوش منتظر باش من و مامانم رفتیم پایین من لباس هام رو با لباسهای بیمارستان عوض کردم و منتظر بودم تا بیان و سوند و انژوکت بزنن بهم و ببرن اتاق عمل خیلی اونجا منتظر بودم تا ساعت ۱۱فکر کنم منتظر بودم بالاخره سوند زدن و انژوکت خدایش پرستاره دستش سبک بود و اصلا برای سونداذیت نشدم بالاخره منو بردن سوار بیلچر شدم و رفتم اتاق عمل بیمارستان شلوغ بود ولی سزارین فقط من بودم و یه خانم دیگه که دوقلو داشت رفتم تو یه اتاق عمل که خیلی کثیف بود و زمینش پر خون بود سریع پرستارا تخت مرتب کردن و من گفتن دراز بکش روی تخت منم با سختی روی تخت دراز کشیدم اونا یه دستگاهی چسب زدن به پاهام که پاهام کم کم داغ میشد بعد بهم گفت کمرتو خم کن از پشت یه پرستار دیگه محکم سرمو گرفته بود که تکون نخورم منم گفتم بزن بی حسی تو تکون نمی‌خورم دیگه حس کردم یه سوزن رفت توی مهره های کمرم و تزریق کم کم دارو رو حس کردم بعد آروم منو خوابوندن روی تخت کم کم دیدم پرده کشیدن و سرم وصل کردن و بتادین میزدن به شکمم و منم دیگه بی حس شدم دکتر اومد احوالپرسی کردیم و مشغول شدن هم اینکه بچه رو کشیدن یه حس سنگینی روی قفسه سینم اومد و اشکام سرازیر شدند تا بچه رو کشیدن پسرم روی پرستار جیش کرد😂اونا هم صداشون در اومده بود
مامان شاهان🩵👣 مامان شاهان🩵👣 ۳ ماهگی
پارت چهار
شیفت عوض شد و پرستارای جدید اومدن منم دیگ سر و صدا نمیکردم و فقد صلوات میکشیدم که واقعا ارومم میکرد و تو دلم از امام حسین و حضرت فاطمه کمک میخواستم اما واقعا دردام خیلی زیاد شده بود اصن تحملش سخت بود اما من کلن رفتم رو سایلنت و پرستارا هرچی ازم میپرسیدن با کله جواب میدادم یجورایی لجم گرفته بود اما واقعا پرستارای این شیفت جدید فوق العاده مهربون بودن البته قبلیا هم خیلی مهربون بودن اما اینا واقعا عالی بودن اصن انقد با مهربونی باهات صحبت میکردن دردت یادت میرفت دلداریت میدادن درمورد بچت باهات صحبت میکردن شد ساعت 12 که شیفت عوض شد دوباره اندازه یه ماش بهم قرص زیر زبونی دادن
شد ساعت سه دوباره ماما اومد معاینه کنه که دید من هنوزم که هنوزه خونه ابه داره ازم خارج میشه که دیگه سوند رو برام برداشت که نگو مایع توی سونده بوده با خون داخل رحمم قاطی شده و میریخته
دیگه ماما معاینه کرد گفت 6 سانتی بیا کیستو پاره کنم کیسه ابمو پاره کرد و من حس فشار داشتم زیاد گفتم میتونم برم سرویس گفت اره برو دسشوییتو بکن خودتو تمیز کن و برگرد من رفتم سرویس حس مدفوع داشتم هرکاری کردم مدفوع نمیومد که دیگه پرستارا گفتن بیا بیرون چیکار میکنی اومدم بیرون دوباره ان اس تی رو وصل کردن و من حس فشار وحشتناکی داشتم و منم همش زور میردم دست خودم نبود شد سه و نیم ماما اومد دوباره معاینه کرد گفت ده سانتی افرین افرین و برو تو اون یکی اتاق رفتم اونجا گفت هروقت احساس زور داشتی زور بزن منم یکی دوبار زور زدم گفت افرین عالیه بچه اومده تو کانال زایمان هروقت حس فشار داشتی زور بزن منم بعد رفتن ماما چند باری زور زدم که حس کردم از داخل جر خوردم
مامان آریا مامان آریا ۵ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی

دیدم خندید گفت بابا سر بچه ت معلومه
راستی اینو یادم رفت دردام که خیلی شدید شد ماما گفت برگرد به حالت سجده بمون
حالت سجده که میموندم خیلی برام خوب
نمی‌دونم چقد رو دردم تاثیر داشت ولی حداقل میتونستم بدنم کنترل کنم
‌احساس می‌کنم که بچه زودتر اومد پایین تو لگنم چون تا سجده رفتم حس فشار به لگنم اومد و دیگه احساس دفع داشتم
دیگه ست زایمان که آماده کردن ماما گفت زور بزن همون لحظه صدای اذان بلند شد همه گفتن ای جان با اذان بدنیا میاد ولی من هنوزم باورم نمیشد میگفتم تا اذان ظهرم بدنیا نمیاد انقد که برام سخت بود
همش رهنیت زایمان قبلیم رو داشتم
خلاصه من که داشتم مرگ رو جلو چشمام میدیدم از درد یهو حس فشار و زور زدن بهم اومد و دردا خیلی کم شد
دو سه تا زور زدم قسمت واژنم خیلی میسوخت ولی درد شدیدی دیکه نداشتم یهو بچه رو ماما کشید بیرون و سبک شد یه نفس راحت کشیدم و تماممم دردا تموم شد وای انقد حس خوبی بود بچم خیس و کرم بود همون لحظه هم شروع کرد به گریه منم خوشحال که بچه سالمه و کریه میکنه
از ماما پرسیدم برش زدی گفت نه فقط یکمی پارکی داشتی که الان بخیه میزنم برات
مامان السا و کارن 💙 مامان السا و کارن 💙 ۴ ماهگی