#ادامه پارت آخر
بعد هم زنگ زد به شوهرم گفت برا خانمت یه سوپ بگو درست کنن بخاطر سرماخوردگیش بیارن گفت خانمت هم زایمان کرد میتونی بیای ببینیش بعد یک ساعت شوهرم با مادر شوهرم اومدن دیدنم شوهرم رفت بیرون مادرشوهرش موند پیشم بهم گفتن حالا پاشو غذا بخور آجیل بهم دادن موز دادن آبمیوه بعد بچه رو گفتن بگیر شیرش بده منم یکم ترسیدم بغلش کنم چون ریزه میزه بود ولی خب دیگه مجبور بودم شیرش بدم بغلش کردم شیرش دادم همون آغوزم رو بعد خوابید. وقتی مامام رفت بهم گفت میتونی دوش بگیری که این خون های روی بدنت بره تمیز بشی تا از جام اومدم بلند بشم مثل کیسه آب ازم کیسه خون ول شد منم فکردم عادیه چیزی نگفتم رفتم حموم دوش بگیرم دیدم همینجوری ازم داره خون می‌ره لخته یه تیکه های کوچولو میفته همون موقع نظافت چی که داشت اتاق و تمیز میکرد منو دید اینجوریم سریع رفت به دکتر شیفت خبر داد دیدم دکتر شیفت سریع با دوتا پرستار اومدنم طرفم گفتن خانوم برو رو تخت بخواب میخوایم چکت کنیم منم رفتم خوابیدم یهویی دکتره با مشت تا آرنجش رفت داخلم.....

تصویر
۱ پاسخ

جفت نمونده بود تو شکمت؟

سوال های مرتبط

مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت آخر
خلاصه بعد دردام خیلی شدید شد و ثانیه به ثانیه انقباض داشتم دیگه به حرفای مامام گوش دادم با هر دردی که می‌گرفتم زور میزدم زور اول و زدم یه جیغ زور دوم و زدم دست گذاشتم به خودم سر بچه رو حس کردم همون موقع یه حسی گرفتم مامام اومد با تیغ بازم کرد که اصلا هیچی حس نکردم بعد یه پرستار اومد برام ماسک گاز بی حسی گذاشت بعد رفت روی این پله آهنی و وایستاد با آرنج شیکممو فشار داد همون موقع مامام دستشو نفهمیدم داخلم چیکار کرد که دیگه با زوری که زدم این پرستاره فشار داد شیکممو یه جیغی زدم ساعت ۱ نیم به دنیا اومد پسرم بعدش گذاشتنش روی شیکمم واسه دو دقیقه تا اومدن نافشو بریدن بعدش براش داشتن رفتن تمیزش کردن وزن و ایناش و انجام دادن لباس پوشوندن به منم گفت دستتو بزار روی دهنت محکم سرفه کن تا جفت بیاد بیرون منم با دوتا سرفه که زدم البته واقعی چون من ۴ روز قبل زایمانم سرماخوردم دیگه یه دو سه تا سرفه کردم جفت اومد بیرون بعد از اینم چند بار محکم شیکمم و فشار داد کلی لخته خون ازم خارج شد با خون های کثیف دید دیگه چیزی نیست بخیم کرد.
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#ادامه پارت آخر
یه جیغی کشیدم بهشون گفتم چیکار میکنید گفت خانوم صحبت نکن یکم ازت لخته خون مونده باید اینارو دربیاریم خلاصه چشم تون روز بد نبینه سه نفر بودن هر سه نفر نوبتی اون دستش و در میورد اون می‌رفت دستشو میکرد داخلم بعد تازه دستاشونم میتابوندن تو شیکمم جوری که انگشتاشون رو طرف معدم حس میکردم بعد از کلی جیغ و التماس که این کارشون از صد تا زایمان طبیعی بدتر بود بخیه هامم پاره کرده بودن دوباره بخیم زدن کارشون که تموم شد بی جون افتاده بودم رو تخت که نظافت چی اومد تمیز کرد اونجا و حال منو دید یه لیوان آب میوه بهم داد وقتی خوردم بدنم به لرزه افتاد و فشارم اومده بود پایین برام پتو کلفت آورد انداخت روم منم یکم خوابیدم بعد یک ساعت اومدن منو گذاشتن رو ویلچر دوباره یک ساعت هم منتظر دکتر شیفت بودم که به پرستار بچه چه آمپولی برام بزنه بهش گفت و آمپول هامو زدم و رفتم با بچم تو بخش.جوری که دیگه پرستار هایی که شیفت شون تموم میشدم میخواستن شیفت رو تحویل بدن میومدن سرمون اطلاعات رو به پرستار های شیفت دیگه میدادن بعد یکی یکی میومدن سرمون معاینه مون کنن که با التماس نکاهشون میکردم دیگه همون موقع به شوهرم پیام دادم گفتم فردا صبح اول صبح بیا مرخصم کن من دیگه تحمل ندارم ، فردا شد و مرخصم کردن تا پامو تو خونه گذاشتم یه نفس راحتی کشیدم🥹❤️
اینم از تجربه زایمان طبیعی من🫠شما هم از تجربه زایمان تون بگید ببینم چقدر سختی کشیدید🥲🩵
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت۱۰
قبل اینکه ماما خودم برسه دکتر شیفت که از صبح تا شب تایم کاریش اومد معاینم کرد ولی وحشی بی عصاب خوابالو ، اینقدر دردم گرفت از معاینش که از دردی که داشتم میگرفتم از انقباضاتم بهم گفت چخبرته خانم مثل سوسولا ، بهش گفتم چه طرز حرف زدنه نمی‌بینی مگه درد دارم توام میای محکم دست تو می‌کنی داخلم دهنش و بست که نخواد دهن به دهن بشه رفت پیش یه دختر دیگه ای اونم مثل من شیکم اولی بود ولی اون کیسه آبش نشتی داشت معاینش کرد ۴ سانت و نیم بود .
ماما خودم رسید لباس عوض کرد اومد خیلی خوش برخورد یکم ژل زد معاینم کرد آروم که دردم نگیره گفت ۲ سانت و نیمی خیلی خوبه یکم با دستش ته مونده کیسه ابمو و خالی کرد بعد رفت انژیوکت برام زد خونم رو گرفت ، بهش گفتم این دکتره هم هست گفت آره گفتم اگه این بیاد بالا سرم من عمرا زیر دست این زایمان کنم من اینو نمی‌خوام گفت باشه پس زودتر با روش هایی که میگم باهام همکاری کن تا نیاد😂دوباره این دکتره با ریخت خابالوش اومد به مامام گفت من یعنی چون کیسه ابم پاره شده بود زودتر از اون یکی دختره که کیسه آبش نشتی داشت زایمان میکنم. مامام بعدشم بهم گفت بیا بریم تو تختت استراحت کن بخواب تا زودتر زایمان کنی خلاصه ساعت ۱۰ رب رفتم تو اتاق خودم مامام تمام وسایلمو چید لباس زایمان و تنم کرد میز آرامش رو چید عود دستگاه بخور شمع خوراکی هامو چید آب میوه آناناس ، آجیل ، آب ، موز ، کیسه آب گرمم و رفت آب گرم کرد اومد روغن بادوم بوی شیرین که خریده بودمم گذاشت رو میز به شوهرم اون سرم هایی که نیاز داشتمم نوشت رفت برام آورد سرمم وصل کرد ولی هیچ آمپولی نزد یعنی آمپول فشار اصلا برام نزد چون من انقباضاتم داشت شدید میشد منم با تکنیک نفس کشیدن و فوت کردنی که بهم میگفت درد هامو کنترل میکردم...
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت۸
منم زنگ زدم به ماما بهم گفت هزینش رو گفت پرستاره بهم گفت ۲ سانت و نیم بازی بزار امروز زایمانت کنم راحت بشی چون میتونی الان زایمان کنی درد هم داری گفتم نه من به پرستار تون هم گفتم چون اتاق بچم یکم خورده ریز دیگه داره بچینم امشب می‌خوام اتاقش رو تموم کنم منم وسایل هامو جمع کنم خرید بهداشتی های برای زایمانمم انجا کاربر ۰م بدم بعداً گفت باشه عزیزم بعد ظهر بیا تا بهت لیست وسایل و خوراکی هایی که باید بیاری رو بگم و شرایط رو قبول کردم و رفتم اتاق انقباض هام رو گرفت و قلب بچه رو هم گرفت همه چی خوب بود دیگه گذاشت برم... بعد به شوهرم گفتم می‌خوام مامای خصوصی بگیرم (البته من میخواستم خصوصی زایمان کنم با اپیدورال هزینش بهم گفتن۲۵ ملیون یکم تو این شرایط که من داشتم نصف هزینش رو نداشتم ) بعد این مامایی هم که من گرفتم بهم گفت زایمان طبیعی خیلی خوب با اپیدورال اما افراد کمی هستن بتونن باما اون همکاری که می‌خوایم سر زایمان رو با ما انجام بدن چون بی حسی اپیدورال دیگه هیچ درد شما احساس نمیکنی و اگه نتونید اون همکاری که ما بخوایم رو با ما انجام بدید سزارین میشید و افراد کمی هستن که بتونن با اپیدورال زایمان طبیعی داشته باشن خلاصه شوهرم موافقت کرد.
بعد ظهر هم دوباره با شوهرم اومدیم بیمارستان با شوهرم رفتیم داخل زایشگاه با مامام صحبت کردیم هزینه رو بهمون گفت تخفیف داد لیست نوشت که چه خوراکی هایی بیارم مثل موز و آجیل بهم گفت لباس چه بردارم کیسه آب گرم روغن بادوم بوی شیرین دار شمع چون میرزا آرامش هم داشتم و اتاقمم تا موقع زایمان خصوصی بود و در اختیار خودم و.....و اتاق زایمان منم نشون داد ولی خدایی تا اتاق زاییدنم و دیدم خیلی ترسیدم و استرس گرفتم شما هم همینطوری بودید؟
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۳ ماهگی
زایمان
پارت 2
بعد اینکه رسیدیم دم خونمون پیاده شدیم ساک نینی رو برداشتم چون از قبل اماده کرده بودم برداشتم ساک خودمم برداشتم لباسمو عوض کردم مدارکمو برداشتم و شوهرمم منو از زیر قران رد کرد اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم رفتیم ب طرف بیمارستان علوی انقد ترافیک بود منم دردام یکم زیاد شده بود خلاصه. بعد یه ساعت رسیدیم رفتم بخش اورژانس مامایی گفتم کیسه ابم پاره شده زود منو فرستاد پیش دکتر رفتم گفتم کیسه ابم پاره شده بعدش گفتن برو رو تخت دراز بکش رفتم دراز کشیدیم بعد معاینه گفتن 2سانتی و باید بستری بشی منم ترس کل وجودمو برداشته بود خلاصه بهم گفت برو پروندتو تکمیل کن بستری شو اومدم نامه رو دادم ب مامانم رفت ک صندوق پولو پرداخت کنه منم با شوهرم وایساده بودم گریه میکردم چون خیلی میترسیدم بعدش ک شهورم میخواست بره ک منو بستری کنن بهش گفتم هنوز نرو بریم واسه من و بچه پوشک بگیریم خلاصه رفتیم مامانمم همراهمون اومد رفتیم گرفتیم اومدیم منم هم خوشحالم ک قراره نینیم ب دنیا بیاد هم استرس زایمان طبیعی داشتم خلاصه رفتیم شهوذم پروندرو تکمیل کرد ک منو بستری کنن رفتیم اورژانس مامایی کاغذو دادم بهشون گفتن برو رو تخت دراز بکش ک نوار قلب بچه و تکوناش و بگیریم خلاصه یه ساعتم اونجا موندم گفتن لباستو عوض کن لباسم فقط بلوز مدل مانتویی دادن شلوار ندادن منم شلوار نداشتم چون ساحلی طوری تنم بود خلاصه مانتویی ک دادن رو پوشیدم مامانمم رفت از ماشین شلوارمو بیاره خلاصه رفت اورد پوشیدم بعدش ک نوار قلب تموم شد منو سوار ویلچر کردن شوهرم روند پرستارم جلو. میرفت خلاصه رفتیم طبقه دوم منو شوهرم پیاده کرد و رفت بعد خداحافظی خودش رفت پایین
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۹ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
مامان 𝑻𝒂𝒉𝒂🩵✨ مامان 𝑻𝒂𝒉𝒂🩵✨ ۴ ماهگی
پارت 4

وقتی 10 سانت شدم ساعت 6 صبح بود خانم که بغلم بود بچه اش به دنیا امد منو ترک کردن
خانم تمیز کاری با التماس بهش گفتم تورخدا فقط صداشون کون دارم میمیرم توخدا اون داشت تمیز میکرد و جوابم نمیداد و انقدر التماس گفتم بلاخره جواب داد گفت چون داد میزنی نمیان سمتت دیگه و من با ترس و درد وگریه میخواستم خودمو بکشم
صداشون کردم صداشون کردم نیومدن با این همه درد بلند شدم و سُرومو گرفتم دستم رفتم پیش شوهرم و پشت پنچره داشتم باش صحبت میکردم
اون وقتی منو اینجوری دید دستاش فقط میلرزید با ترس و داد گفت چته نازنین
بهش گفتم منو ترک کردن و جیغ میزدم بعد ماما امد شوهرم فقط بهش فوش میداد اونم جوابش میداد
ماما گفت الان به پلیس زنگ میزنم ادبت میکنن شوهرم هم جوابش داد گفت مگه میخوای منو میترسونی زنگ بزن ببینم چه غلطی میخوان بکنن

بعد دوتا خانم منو بلند کردن گفتن دخترم بلند شو عزیزم منم رفتم رو تخت بعد ماما امد سمتم
وقتی بچه سرش در امد حس کردم یه کوه خالی کردم از پشت ماما گفت فشار بده منم فشار دادم بچم به دنیا امد
...
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۰ ماهگی
مامان دو فسقلی 🩷🩵 مامان دو فسقلی 🩷🩵 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من
دکترم برای ۳۰ فروردین نامه سزارین داده بود من ۲۶ فروردین کمر درد گرفتم بی‌حال بود فشار ۱۵ بود ساعت ۹ شب رفتم بیمارستان کسرا کرج شخصی هست نوار قلب اینا گرفتن ساعت شد ۱ شب گفتن برو سونو بده بیار ببینم بعد برو خونتون رفتم سونو بدم تا بیارم ساعت شد ۲ونیم شوهرم آنقدر غر زد منو الکی کشوندی اینجا الکی پول خرج میکنی فقط صبح زود باید برم سر کار چون حامله بودم نمیتونستم تند راه برم شوهرم جلو تند تند رفت سوار ماشین شد من موندم عقب خیلی حس بدی من ساعت سه شب باشه یکی دو دقیقه بعد شوهرت سوار ماشین بشی خلاصه دوباره رفتیم بیمارستان به من گفت بشین تو ماشین سونو رو نشون میدم بیام گرفتار شدیم ها اینجا رفت آمد با کله گفت بیا بریم بالا ببین چی میگن باز این ها الکی منو آوردی اینجا خاک تو سرت رفتم گفت باز باید نوار قلب بگیریم شوهرم با اعصبانی ات نگام کرد بعد رفت پایین ساعت سه و نیم بود گفتن بستری میکنیم صبح عمل بشی نفس بچه صفره همون موقع بود که شوهرم زنگ زد داد زد گفت بیا پایین گفتم منو بستری کردن تو برو صبح بیا حالش گرفته شد گفت نه بابا الان حالت خوبه وسایل بچه و خودت آمده هست صبح بیارم بعد آمد بالا کارها بیمارستان و کرد رفت صبح آمد پیشم گفت تو چه جوری درد داشتی آخه نق نمیزدی فلان و بهمان بعد پرستار آمد سوند گذاشت نیم ساعت بعدش منو بردن اتاق عمل بقیه ایش هم میزارم...خودم کامل نوشتم که بمونه برای یادگاری برای خودم
مامان فندوق مامان فندوق ۹ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم