تجربه زایمان سزارین من
دکترم برای ۳۰ فروردین نامه سزارین داده بود من ۲۶ فروردین کمر درد گرفتم بی‌حال بود فشار ۱۵ بود ساعت ۹ شب رفتم بیمارستان کسرا کرج شخصی هست نوار قلب اینا گرفتن ساعت شد ۱ شب گفتن برو سونو بده بیار ببینم بعد برو خونتون رفتم سونو بدم تا بیارم ساعت شد ۲ونیم شوهرم آنقدر غر زد منو الکی کشوندی اینجا الکی پول خرج میکنی فقط صبح زود باید برم سر کار چون حامله بودم نمیتونستم تند راه برم شوهرم جلو تند تند رفت سوار ماشین شد من موندم عقب خیلی حس بدی من ساعت سه شب باشه یکی دو دقیقه بعد شوهرت سوار ماشین بشی خلاصه دوباره رفتیم بیمارستان به من گفت بشین تو ماشین سونو رو نشون میدم بیام گرفتار شدیم ها اینجا رفت آمد با کله گفت بیا بریم بالا ببین چی میگن باز این ها الکی منو آوردی اینجا خاک تو سرت رفتم گفت باز باید نوار قلب بگیریم شوهرم با اعصبانی ات نگام کرد بعد رفت پایین ساعت سه و نیم بود گفتن بستری میکنیم صبح عمل بشی نفس بچه صفره همون موقع بود که شوهرم زنگ زد داد زد گفت بیا پایین گفتم منو بستری کردن تو برو صبح بیا حالش گرفته شد گفت نه بابا الان حالت خوبه وسایل بچه و خودت آمده هست صبح بیارم بعد آمد بالا کارها بیمارستان و کرد رفت صبح آمد پیشم گفت تو چه جوری درد داشتی آخه نق نمیزدی فلان و بهمان بعد پرستار آمد سوند گذاشت نیم ساعت بعدش منو بردن اتاق عمل بقیه ایش هم میزارم...خودم کامل نوشتم که بمونه برای یادگاری برای خودم

۳ پاسخ

خدا را شکر به خیر گذشته وبه سلامتی زایمان کردی عزیزم ...اگه بخواهیم از در ک نکردن مردا بنویسیم باید یه کتاب هزار برگی نوشت..

خداروشکر ک بخیر گذشت. مردا همه همینن

واقعا آدم میمونه چی بگه
خدارو شکر ک هر دوتون سالمید😍

سوال های مرتبط

مامان نور چشمم...m♥ مامان نور چشمم...m♥ ۲ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی
ب منم بعد چهل رور اومدم تجربه زایمانمو بگم چون خیلی سرم شلوغ بود نمیتونستم بیام گهواره تند تند مینویسم چون هر لحظه ممکنه بچم بیدار بشه
پارت یک زایمان طبیعی
من 38 هفنه و 3 روز بودم رفتم بهداشت روستامون برا اینکه
صدای قلب بچمو بذاره بهم گفت جای بچه خیلی تند شده حتما عصر برو نوار قلب بگیر از بچه من عصر رفتم بیمارستان از دو روز قبلشم خیلی کمردرد میگرفتم با دل درد کم ولی کمردرد شدید میگرفتم میگفتم تا چند ساعت دیگه بچم دنیا میاد اما همیچ خبری نبود خلاصه نوار قلب که دادم خوب بود اما انقباض نشون داد معاینه ام کرد ساعت 8 شب بود 2 سانت بودم گفت برو 4 ساعت دیگه بیا من رفتم تو شهر گشتیم با شوهرم ساعت 11 و نیم رفتم 2 سانت و نیم بودم دیگه رفتیم خونه ساعت 1 و نیم دیگه دردام خیلی شدید شده بود دیگه تحمل کردم تا 3 و نیم میخاستم بزارم صبح برم که یهو سرم درد گرفتم فشارم رفته بود بالا مجبور شدم همون نصفه شب برم وقتی رفتم تازه 3 سانت بود بستریم کردن خیلی درد کشیدم گلاب به روتون چهار پنج سانت که رسیدم از شدت درد آب زرد میاوردم بالا،، بعد هی میومدن معاینه میکردن تا شد ساعت 11 صبح گفت 6 سانتی و کیسه آبمو پاره کردن خودشون
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۱ ماهگی
زایمان
پارت 2
بعد اینکه رسیدیم دم خونمون پیاده شدیم ساک نینی رو برداشتم چون از قبل اماده کرده بودم برداشتم ساک خودمم برداشتم لباسمو عوض کردم مدارکمو برداشتم و شوهرمم منو از زیر قران رد کرد اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم رفتیم ب طرف بیمارستان علوی انقد ترافیک بود منم دردام یکم زیاد شده بود خلاصه. بعد یه ساعت رسیدیم رفتم بخش اورژانس مامایی گفتم کیسه ابم پاره شده زود منو فرستاد پیش دکتر رفتم گفتم کیسه ابم پاره شده بعدش گفتن برو رو تخت دراز بکش رفتم دراز کشیدیم بعد معاینه گفتن 2سانتی و باید بستری بشی منم ترس کل وجودمو برداشته بود خلاصه بهم گفت برو پروندتو تکمیل کن بستری شو اومدم نامه رو دادم ب مامانم رفت ک صندوق پولو پرداخت کنه منم با شوهرم وایساده بودم گریه میکردم چون خیلی میترسیدم بعدش ک شهورم میخواست بره ک منو بستری کنن بهش گفتم هنوز نرو بریم واسه من و بچه پوشک بگیریم خلاصه رفتیم مامانمم همراهمون اومد رفتیم گرفتیم اومدیم منم هم خوشحالم ک قراره نینیم ب دنیا بیاد هم استرس زایمان طبیعی داشتم خلاصه رفتیم شهوذم پروندرو تکمیل کرد ک منو بستری کنن رفتیم اورژانس مامایی کاغذو دادم بهشون گفتن برو رو تخت دراز بکش ک نوار قلب بچه و تکوناش و بگیریم خلاصه یه ساعتم اونجا موندم گفتن لباستو عوض کن لباسم فقط بلوز مدل مانتویی دادن شلوار ندادن منم شلوار نداشتم چون ساحلی طوری تنم بود خلاصه مانتویی ک دادن رو پوشیدم مامانمم رفت از ماشین شلوارمو بیاره خلاصه رفت اورد پوشیدم بعدش ک نوار قلب تموم شد منو سوار ویلچر کردن شوهرم روند پرستارم جلو. میرفت خلاصه رفتیم طبقه دوم منو شوهرم پیاده کرد و رفت بعد خداحافظی خودش رفت پایین
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۳ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی: خب دیگه گفت برو عزیزم اتاق کناری نوار قلب بچه رو بگیریم و رفتیم نیم ساعتی طول کشید تا نوار قلب گرفته شد بعدش گفت مشکلی نداره برو سونوگرافی رو انجام بده و بیا ... مام ساعت ۱۱ بود رفتیم سونو تا ساعت ۱:۳۰ سونوگرافیم طول کشید دکتر سونو گفت همچی خوبه ولی وزنش کمه
منم استرس گرفتم که نگو رفتیم زایشگاه شیفت عوض شده بود اون مامای دیگمم خانوم مرتضایی هم شیفت بود مامای تریاژ سونو رو نگاه کرد گفت همچی خوبه فقط وزنش کمه باید دکتر ببینه احتمالش هست بستریت کنن گفت الان وقت استراحت دکتره شما برو دکتر که دید اگه نیازی به بستری بود زنگت میزنیم
فاصله بیمارستان تا خونه مون زیاد بود ماهم پیاده روی کنان رفتیم خونه عموم . ساعت ۳ از زایشگاه زنگ زد خانوم صادقی دکتر سونو تو دیده گفته چون هفتش کامله وزن بچه هم خیلی زیاد نیس بهتره بستری بشه ( دکتر شیفت هم دکتر خودم بود)
نمیدنم یه دفعه ای چنان شوکی بهم وارد شد که یکمم گریه کردم😅خودم اونجا بودم فکرم پیش گندم . گفتم باشه پس من برم خونه یه دوش بگیرم وسایلامو بردارم میام گفتن خوبه
دیگه اومدم خونه ... ساعت ۴:۳۰ رفتم بیمارستان بستری شدم تا کارای بستری رو کردن .شد ساعت ۵ من روی تخت بیمارستان دراز کشیده ان اس تی بهم وصل کردن با سرم
ساعت ۵:۱۰ دیدم یه دردای ریزی داره میاد هر ۸ دقیقه یبار میگرفت و ول میکرد...
ساعت ۵:۳۰ مامام خانم مرتضایی اومد که ان اس تی رو چک کنه گفت میبینم که خیلی خوب داری پیشرفت میکنی درداتم شروع شده گفت اره هر ۷.۸ دقه گفت دقیقا همینطوره . یه چهارم قرص گذاشت زیر زبونم تا ساعت ۶ دوباره گفت یه معاینه خیلی شدید کرد گفت تا ۷:۳۰ که خودم هستم یک بار دیگم معاینه تحریکی میکنم که زود پیرفت کنی
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۷ ماهگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی
مامان اراد و جوجه مامان اراد و جوجه ۶ ماهگی
تجربه زایمان دوم
پارت ۲

دیگه هی دردام بیشتر میشد منم گفتم احتمالا درد الکی هست چون هنوز یک سانت بودم هفته قبلش که رفته بودم دکتر میگفت وزن بچت کمه استراحت کن که تا دوهفته دیگه بشه ۲۷۰۰ ساعت گرفتم هر دردم پنج دقیقه یبار میگرفت و یک دقیقه طول میکشید تا اروم بشه رفتم دوش گرفتم دردش دیگه غیر قابل تحمل بود زنگ شوهرم زدم باشگاه بود ماشین هم نداشتیم گفت طول میکشه اگه دردت زیاده زود بیام گفتم نه کارت انجام بده الکیه دردم تا مادرشوهرم فهمید من میگم درد دارم گفت ای فشارم رفت بالا قندم رفت بالا پاشو برو دکتر من جرئت نداشتم دیگه چیزی بگم فقط با هر درد شکممو میچسبوندم به بخاری که کمی اروم تر بشه شوهرم ساعت ۹اومد رفتم بیمارستان نوارقلب که گرفت گفت هشتا درد داری باید سریع بستری بشی مسکن بگیری چون بچت وزنش ۲۵۰۰هست احتمال داره نارس باشه بره دستگاه منو میگی فقط گریه میکردم مسکن که زدن اومد بالا سرم دست گذاشت شکمم گفت درد داری منم واقعا اروم شده بودم گفتم نه گفت پس یه نوار قلب بگیریم اگه خوب باشه تا صبح مرخصت میکنیم منم خوشحال به شوهرم زنگ زدم ساک بچرو نیاره من تا صبح مرخصم اونم رفت خونه که بخوابه همین که نوار قلب گرفتن دردام شدید تر شده بود و چهار سانت شده بودم که گفتن سریع بگو شوهرت برگرده باید بری عمل منم مثل بید میلرزیدم شوهرمو که دیدم کمی اروم شدم چون از قبل به دکترم گفته بودم از بیحسی و سوند میترسم توی اتاق عمل اومد داشت باهام حرف میزد که یهو گفتن بخوام گفتم عه بیهوشم میکنید گفتن نه بیحسی زدیم من اصلا نفهمیدم و بعد سوند گذاشت برام و عمل شدم
مامان محمد🌥️🤎 مامان محمد🌥️🤎 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۲✅
رفتم خونه مادرشوهرم چون نزدیک بیمارستان بود
من باز درد گرفتم مثل دفعه قبل هی میخواستم دردشو تحمل کنم میگفتم درد معاینس از ۱۱ شب درد شروع شد همسرم هی کمرمو ماساژ میداد دیدم انقباض دارم همراه درد و فشار به مقعدم..به ماما پیام دادم گفت احتمالأ بخاطر معاینس باز بیخیال شدم شد ساعت ۴ شب داشتم میمردم دیگه به شوهرم گفتم بیا منو ببر بیرون سرویس باهام اومد که نترسم تو سرویسا ازم خون لخته اومد سریع عکسشو برا ماما فرستادم گفت بخاطر معاینس😐من گفتم دردم خیلی شدیده تحملش برام سخته خب گفت اگه تا ساعت ۵ ونیم دردش کم نشد بیا بیمارستان معاینت کنم اگه بستری شی بمونم اگه نه شیفتم‌ تموم میشه
ساعت نزدیکای ۵ بود و شوهرم باید میرفت سرکار میخواست نره گفتم برو من با مامان بابات میرم بیمارستان..یهو عرقونم زد گرمم شد رفتم تو حیاط حالت تهوع گرفتم بالا آوردم شوهرم ترسید میخواست نره سرکار گفتم برو من بابات اینا میرم بیمارستان بعد اینکه شوهرم رفت ماهم ساعت ۵ونیم رفتیم بیمارستان ماما همراه معاینه کرد گفت ۲ ونیم شدی هنوز اومد ان اس تی بگیره پیراهنمو ک دادم بالا دعای کمرمو دید ک تو این ۹ ماه محافظ بچه بود خدایی ناکرده اتفاقی برا بچه نیفته
تا دعا رو دید گفت چرا اینو وقتی بچه کامل شده به آب ندادی این همه دردو الکی از دیشب کشیدی کلا نیم سانت باز شده بخاطر این دعا برو سریع به آبش بده
مامان حلما👼💖 مامان حلما👼💖 ۵ ماهگی
پارت سوم:
،روز بعدش همچنان این درارو داشتم نامنظم بود ولی شدتش بیشتر شده بود که ماما گفت میخوای برو بیمارستان من زنگ میزنم بشون میگم معاینه ت کنن ببینیم چن سانتی که ظهر رفتم دوسانت و نیم بودم بهم گفتن شکم اول انقد بستری نمیکنیم باید بازتر بشی برو پیاده روی کنی ورزش کن تو خونه دردات منظم شدن بیا .. باز شب دردام بیشتر شده بودن رفتم بیمارستان باز گفتن بازتری شدی ولی درحد بستری نیستی دردات منظم نیستن
دوباره رفتم خونه چن بار دوش آب گرم گرفتم مامانم اومده بود پیشم با هربار انقباض ماساژم میداد شوهرمم تو ورزش کمکم میکرد و کنارم بودن.. خلاصه کلی اسکات ، سجده ، چمباتمه و پله رفتم با اینکه حین انقباض سخته ولی خیلی کارسازه .. روز بعد دردام منظم شده بود از صبح تا ظهر شده بود هر ۱۰ دقیقه که ماما گفت بیا مطبم معاینه ت کنم بعدازظهر رفتم حین انقباض معاینه تحریکی کرد که خیلی تاثیر داشت گفت ۳ سانتی عالیه بهم آبزن داد گفت برو اینو بجوشون بعد بریز تو اب گرم خودت بشین توش یه نیم ساعت بعدم بیا بیمارستان که بستریت کنیم ..
تاپیک بعدی
مامان فندوق مامان فندوق ۷ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم