سوال های مرتبط

مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۷ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید (((تجربه زایمانم))))
پارت اول:
طبق سونو تاریخ زایمانم ۲۹خرداد بود
چندروزی بود احساس میکردم شورتم‌خیس میشه ۱۷خرداد رفتم مطب دکترم بهش گفتم اونم معاینم کرد گفت ۱سانتی و احتمال نشتی کیسه اب داری از قبل هم فشارم گرفته بود فشارم بالا بود بعدش معاینه تحریکی برام انجام داد واقعا دردم گرفت منی که آستانه تحملم بالاس گفت ۳۸هفته و ۳روزی نامه میدم برو زایشگاه که زایمان کنی
من از قبل ماما همراه گرفته بودم به ماماهم زنگ زدم جریانو بهش گفتم اونم گفت سریع برو زایشگاه و به همکارم که شیفته زنگ‌میزنم‌ هواتو داشته باشه منم خودمو میرسونم
ساعت ۸:۳۰شب رسیدم زایشگاه همکار ماما همراهم مجدد فشارمو گرفت گفت فشارت بالاست معاینم کرد گفت کیسه ابت نشتی نداره (چقد از معاینه متنفرم واقعا درد داره)😢
گفت باید بستری بشی همسرم اومد وسایلامو برد و لباس بیمارستان پوشیدم که بستریم کنن همون موقع زنگ مامانم زدم که بیاد ،منو بردن تو یه اتاق تک نفره چون از قبل گفته بودم اتاق تک میخوام ،دستگاه وصل کردن برای نوار قلب بچه و سرم وصل کردن
گفتن باید ۴سانت بشی تا ماماهمراهت بیاد که اینو من نمیدونستم 😓خلاصه مامانم اومد پیشم بهم سر زد نمیزاشتن خیلی پیشم باشه گوشی هم ازم گرفتن گفتم زنگ ماماهم بزنین بیاد گفتن فعلا نمیشه باید ۴سانت بشی
دوبار معاینم کردن بعد منو تو یه اتاقی بردن پزشک شیفت اومد معاینم کرد یه چیزی داخل رحمم کرد گفت این اسمش ایزیه باعث میشه دهانه رحمت باز بشه
مامان غزل مامان غزل ۵ ماهگی
(قسمت دوم):
ب ماما همراهم خبر دادم گف شیاف استامینوفن بزار اگ دردت تا یک ساعت دیگ کم شد ک انقباض کاذب اگ خوب نشد بیشتر شد درد زایمانه گذاشتم دیدم ن خوب نشد بازم رفتم تو حیاط راه رفتم ساعتا ۱۱شب اینا بود دیدم دردم بیشتر شده تایمش کمه گوشیمو برداشتم ب ماما همراهم پیام بدم دیدم پیام داده اگ تا ۱۲شب خوب نشدی برو زایشگاه منم تا ۱۲ صبر کردم دیدم ن دردم کم نشد وسایلمو آماده کردم تو حیاط گذاشتم زنگ زدم شوهرم ک بیا ببرم زایشگاه مامانم بنده خدا خبر نداشتن ینی به هیچکس نگفته بودم ب مامانم گفتم آماده شین بریم زایشگاه استرس گرفتن ک وقتش شده چرا ب من نگفتی میدیدم از سر شب رنگ ب رو نداری یه حالی هستی خلاصه آماده شدیم شوهرم بنده خدا از من بیشتر هول کرده بود سریع می‌روند بعضی جاها سرعت گیر نمی‌دید دو متر می‌پریدم هوا دردم بیشتر میشد😅🥲 زایشگاه معاینه کردن گفتن دو سانتی چقد ناامید با خودم گفتم بت اون همه درد آخر دو سانت باز شدم نوار قلب هم گرف گف خوبه انقباض داری برو دو ساعتی راه برو تو سالن و مایعات بخور بعد بیا دوباره معاینه رفتم بعد دوساعت دوباره معاینه کرد بازم دو سانت بودم ولی دردم یکم بیشتر شده بود ..
مامان اَبــــ🎀ــــرا مامان اَبــــ🎀ــــرا ۳ ماهگی
بلخره میدونم دیره ولی  داستان زایمان می خوام بگم هم یادگاری بمونه اینجا هم شما بخونید.

من 20 تیر تاریخ زایمانم بود  روز شنبه
من روز قبلش رفتم بیمارستان نوار قلب بگیرم چون حرکت بچم کم بود  نوار قلب گرفتن گفت  بچت حرکتش خوبه انقباض نداری برو  گفتم تاریخ زایمانم 20 تیره امروز بستری کنید   در جوابم گفت  تا یک هفته دیگه محلت داری نیا تا دردات شروع بشه
منم کلی استرس که  بچه ام  مدفوع نکنه یا  بند ناف نچرخه دورش
البته یک ماه پیاده روی قرص  گل مغربی گذاشتم ولی برای من تاثیر نکرد اخر دیگه   23 تیر رفتم بیمارستان قبولم کردن
و رفتم برای کارای بستری .
بلخره ساعت 11  روز سه شنبه بستری شدم  تا ساعت یک نوار قلب میگرفتن ساعت یکم قرص فشار زیر زبونی بهم دادن  از ساعت 3 دردادم شروع شد و ساعت 4 ماما همراهم امد باورزش و ماساژ ساعت 7 رفتم اتاق زایمان و با سه تا زور  بچم دنیا امد و تاریخ دنیا امدن دختر 7:5 شب بود
حقیفتش من زیاد اذیت نشدم  و بیشتر حس خوبی بهم دست داد سه تا بخیه بیرونی خوردم و تمام دخترم با وزن 3 کیلو 300

#کولیک#نفخ#زایمان
مامان نلا🐣 مامان نلا🐣 ۳ ماهگی
تجربه زایمان من (پارت اول)
روز اول ۴۰ هفتگی رفتم بیمارستان هیچ دردی نداشتم ورزش هم نکرده بودم همین که رفتم معاینه کردن دهانه رحمم پیدا نمیشد بعد که به سختی دردناکی ی پرستار نتونست یکی دیگه اومد گفت یک فینگر هستی گفت بستری شو اینا من گفتم تا دردام شروع نشه بستری نمیشم به زور منو راضی کرد بستری بشم شب توبیمارستان موندم دردام شروع نشد بخش اورژانس بود جا نداشتن یه خانوم بود دردام شروع شده بود جیغ میزد خیلی ترسیده بودم خلاصه روز بعدش گفتم نه منو مرخص کنید میرم خونم خلاصه شوهرم اومد مامانم اومد گفتم میرم خونه مرخص شدم ورزش و پیاده روی رو شروع کردم (ولی دیگه دیر بود😂) کلی پیاده روی ۲ روز بکوب تو باغ پیاده روی کردم دیدم دردی نداشتم شب یکی اومد پیشم گفت بچه خفه میشه فلان میشه ترسیدم روز بعد باز رفتم بیمارستان بستری شدم بازم تا ۲ روز معاینه های دردناک داشتم خیلی بد بودم یادم میاد که چجورب معاینه میکردن از زندگی متنفر میشدم با هربار معاینه یه قرص میذاشتن دردام شروع نشد
مامان نویان👶💙 مامان نویان👶💙 ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی و سزارین
پارت ۴:
( روز زایمان 😁😁)

۳۶هفته و ۴ روز بودم روز جمعه رفتیم طبیعت یه تپه مانند بود من رفتم بالا( با کمک همسر) سربالایی بود و تیز🤕
شب ک شد احساس سنگینی و سفتی شکمم داشتم و خب فک میکردم ماه درده...
اون شب گذشت و فرداش
۳۶ هفته ۵ روز بودم ساعت ۵ عصر نوبت دکتر داشتم
رفتم چکاپ انجام شد ب دکتر گفتم من از دیروز شکمم سفت شده و سنگین
(نگفتم روز جمعه چیکاکردم) گف چیزیت نیس برو ۱۵ روز دیگ تاریخ زایمانته با برگه بستریت برو بیمارستان
دوباره گفتم دکتر حالا برم بیمارستان یه nstبدم گف اصرار داری بری برو ولی دارو مینویسم رفع میشه این حالت
ساعت ۶نیم رسیدم بلوک زایمان نوار قلب و چکاپ و nst انجام شد
پرستار ز زد ب دکتر ک بیمارتون اومده اینجا nst خیلی پایینه
دکتر گفته بود اتاق عمل اماده کنین الان راه میوفتم من اون لحظه 😭😭😭😭
هر چقد گفتم برم خونه دوش بگیرم یه ربع دیگ اینجام ب هیچ عنوان رضایت ندادن ک ندادن
(بیشتر گریم بخاطر این بود زایمانم عجله ای شد و من کارامو نکرده بودم)
مامان هیراد🐣 مامان هیراد🐣 ۶ ماهگی
تجربه سخت من از زایمان طبیعی پارت اول1️⃣ بعد از ۳ ماه میخوام بزارم 🤱
۳۱ فروردین من ۴۰ هفته کامل میشدم و ساعت ده صبح رفتم که نوار قلب بچمو گوش بدم چون گفته بودن یا باید درد داشته باشم یا ۴۱ هم تموم کنم بعد بستری میکنن .خلاصه رسیدم اونجا معاینه کرد گفت یک سانت بازی و قرار بود برم اتاق نوار قلب که یهو ماما اونجا اولین قند ماه اول بارداریمو دید که لب مرز بود گفت تو که قند داشتی گفتم نه فقط ماه اول یکم لب مرز بود گفتش نه اینم قند محسوب میشه باید بستری بشی همین الان ....
یه حس خوب و هم حس ترسی برم داشت گفتم باشه فقط بزارید برم وسایلمو از خونه بیارم خونمون نزدیکه ولی نزاشتن هرچی اصرار کردیم خودم و شوهرم گفتن نه نمیشه شوهرت بره وسایلتو بیاره .
خلاصه دیگه لباس دادن پوشیدم و یه اتاق بهم دادن
بعد اومدن یه چی شبیه سوند وصل کردن به واژنم گفتم این چیه گفتن سرم که باید از اونجا وارد بدنت بشه و دردت شروع بشه خلاصه من ساعت ۱۱ صبح بستری شده بودم.بعد سرم کم کم دردام شروع شدن و بعد هی میومدن معاینه که ببینن چند سانت شدم و من همچنان درد شبیه پریودم داشت بیشتر میشد و همش میگفتم یعنی قراره دردام از اینم بیشتر بشه 🤦‍♀️ خلاصه من ساعت ۸ شب بود که تازه ۴ سانت شده بودم و گفتن میتونی به ماما همراهت بگی بیاد بعدشم اومدن کیسه آبم رو پاره کردن. ماما همراهم اومد و اونجا من دیگه دردای شدید داشتم گفت روغن و دستکش آوردی گفتم آره تو کیفه خلاصه شروع کردیم گفت هرموقع درد داشتی بگو که ماساژت بدم هر موقع درد قطع شد ورزش میکنیم ...