سوال های مرتبط

مامان غزل مامان غزل ۱ ماهگی
(قسمت دوم):
ب ماما همراهم خبر دادم گف شیاف استامینوفن بزار اگ دردت تا یک ساعت دیگ کم شد ک انقباض کاذب اگ خوب نشد بیشتر شد درد زایمانه گذاشتم دیدم ن خوب نشد بازم رفتم تو حیاط راه رفتم ساعتا ۱۱شب اینا بود دیدم دردم بیشتر شده تایمش کمه گوشیمو برداشتم ب ماما همراهم پیام بدم دیدم پیام داده اگ تا ۱۲شب خوب نشدی برو زایشگاه منم تا ۱۲ صبر کردم دیدم ن دردم کم نشد وسایلمو آماده کردم تو حیاط گذاشتم زنگ زدم شوهرم ک بیا ببرم زایشگاه مامانم بنده خدا خبر نداشتن ینی به هیچکس نگفته بودم ب مامانم گفتم آماده شین بریم زایشگاه استرس گرفتن ک وقتش شده چرا ب من نگفتی میدیدم از سر شب رنگ ب رو نداری یه حالی هستی خلاصه آماده شدیم شوهرم بنده خدا از من بیشتر هول کرده بود سریع می‌روند بعضی جاها سرعت گیر نمی‌دید دو متر می‌پریدم هوا دردم بیشتر میشد😅🥲 زایشگاه معاینه کردن گفتن دو سانتی چقد ناامید با خودم گفتم بت اون همه درد آخر دو سانت باز شدم نوار قلب هم گرف گف خوبه انقباض داری برو دو ساعتی راه برو تو سالن و مایعات بخور بعد بیا دوباره معاینه رفتم بعد دوساعت دوباره معاینه کرد بازم دو سانت بودم ولی دردم یکم بیشتر شده بود ..
مامان فندق🩵 مامان فندق🩵 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🙂
پارت ۱
۱۶ فروردین معاینه تحریکی شدم دکتر گفت ۲ سانت دهانه رحمت بازه.‌‌.
فکر میکردم روز بعدش زایمان میکنم ک معاینه تحریکی شدم اما خبری نبود و هیچ دردی نداشتم تااااا ۲۳ فروردین. که میشد شنبه ... جمعه شب خوابیدم یهو ساعت ۳ شب از درد بیدار شدم هر ۱۵ دقیقه یکبار کمرم شدید می‌گرفت و ول میکرد فکر میکردم خوب میشم .. هی خواب میرفتم دوباره از درد بیدار میشدم. خلاصه رسید به ۱۰ دقیقه یکبار. شد ساعت ۸ صب که من اصلا نخوابیده بودم از ساعت ۳ شب. ۸ صب همسرمو بیدار کردم گفتم درد دارم اما اصلا نمی‌دونستم ک درد زایمانه فقط گفتم درد دارم و صبحانه خوردیم و رفتم دوش گرفتم ورزش کردم اسکات زدم زیر دوش . ساعت ۹ و نیم زنگ زدم مامانم گفتم درد دارم که خبر داشته باشه. اصلااا و ابدا نمی‌خواستم برم زایشگاه گفتم اگر ادامه دار بود تا شب دردامو میکشم تو‌خونه بعد میرم زایشگاه اما مامانم گفت به ماما همراهت هم ی خبر بده من پیام دادم به مامام گفت برو یه نوار قلب بگیر گفتم اصلا نمیخام برم بمونم نگهم میدارن گف نه برو یه اطلاع از حال بچه داشته باش. منم رفتم ساعت ۱۰ رفتم برا نوار قلب اصلا نمی‌خواستم بگم ک درد دارم ولی مامای زایشگاه فهمید همون لحظه دردم شروع شد گف درد داری گفتم آره دید چقدر شدیده گف برو معاینه نوار قلب نمیخاد. خلاصه منم با ترس رفتم معاینه و گفتن ۶ سانت باز شده رحمت 😐من هم از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم هم متعجببب.
همیشه دعا دعا میکردم برم زایشگاه ۶.۷ سانت باشم ک اذیت نشم اونجا. تو خونه هم نمی‌خواستم برم میگفتم تا شب بمونم خونه ب همین دلیل ک حداقل ۶ سانت بشم ک همون ساعت ۱۰ صب ۶ سانت بودم....

ادامه تاپیک بعد
مامان ماهان مامان ماهان ۱ ماهگی
سلام اومدم با پارت ۲ زایمان با تاخیر زیاد بچم زردی داره درگیر اونم هنوز😔رسیدیم بیمارستان میلاد از سمت اورژانس رفتیم چون تعطیلات بود خلوت بود یه دکتر معاینه ام کرد گفت دوسانت بازی ولی خون ریزیت شدیده پرونده تشکیل داد و گفت بشین یهو یه خانومه اومد گفت بیا بریم گفتم کجا گفت زایشگاه انقد عجله ای بردنم زایشگاه وقت نکردم با دخترمم خداحافظی کنم بد رفتم تو یه اتاق لباس عوض کنم انقد صدای جیغ و داد زنا میومد داشتن زایمان میکردن دستام از ترس میلرزید بد بردنم تو یه اتاق یه تخته بستری شدم یه ماماهمراه هم داشتم ماما خیلی بد اخلاق بود اصلا نمیشد باهاش حرف زد رو تخت دراز کشیدم برا نوار قلب بچه اون دستگاه رو بهم وصل کردن و دراز کشیدم باز معاینه ام کردن خیلیییییییی درد داشتم موقع معاینه همون دوسانت بودم🥺 دردهام شروع شده بود از بس دست کرده بودن تو بدنم خیلی درد داشتم به یور که میخوابیدم دردم اروم تر بود ولی نمیذاشتن خیلی دعوام میکردن رو کمر بخواب صدای قلب بچه رو داشته باشیم ولی من تا وقت گیر میاوردم یوری میشدم دردم یکم اروم شه ساعت ۴ بدظهر بستری شدم ساعت ۷ غروب شیفت ماما همراه عوض شد یکی دیگه اومد سگ اخلاق تر ازاون یکی درد میگرفت منو سروصدا میکردم میگفت چقد لوسی حالا خوبه یبار زاییدی 😒 برا سرویس رفتنم اجازه نمیداد برم فقط یه پرستار اومد یچیزی مثل سرم تخلیه کرد تو با،،سنم که تخلیه بشه بدش رفتم سرویس اومدم باز دم و دستگاه رو وصل کردن انقدرررر دردم شدید بود هی شوهرمو صدا میکردم داد میزدم اسمشو صدا میزدم 😅 تا ساعت ۹ باور کنید ۶ بار معاینه ام کردن 😭 اخر شدم پنج سانت کیسه ابمو پاره کردن بد اون دیگه درد نبود مرگ بود هی میومد و میرفت یه دقیقه درد میومد ۱۰ ثانیه ول میکرد
مامان شاهان🩵👶🏻 مامان شاهان🩵👶🏻 ۹ ماهگی
سلام خوبید بعد یک ماه وقت کردم بیام از تجربه زایمان بگم براتون
پارت اول:
۳۶هفته و ۴روزم بود با ماما همراه هماهنگ کردم چون خیلی خیلی دیسک کمرم داشت اذیتم میکرد گفتم برم تو درمانگاه بیمارستان و با یکی از متخصص زنان ویزیت بشم بهم تاریخ بده ۳۷ هفته بیام امپول فشار بزنن برام
خب رفتم ۵ مهر بود نوبت گرفتم تا متخصص بیاد اول ماما میاد و ی ان اس تی میگیره و کارای قبل مراجعه ب پزشکو انجام میده منم دوسه روزی بود ک انقباضات زیادی داشتم ولی دیگ تحمل میکردم و میگفتم خب درد ماهه عادیه.وقتی نوار گرف گف درد داری گفتم اره کم گف کم نیستا گفتم نمیدونم دیگ عادت کردم اخه من از ۳۳ هفته انقباض داشتم
خلاصه گف ک دردات مرتبه و از روی شکم هم دیده و لمس میشه انقاباضاتت نامه داد و زنگ زد هماهنگ کرد برم زایشگاه دکتر اونجا تو اتاق عمله بیاد منم ببینه همونجا رفتم و بازم ان اس تی گرفتم و همچنان انقباضات زیادی بود ک گفتن باید بستری بشی معاینه شدم ک دوسانت باز بود دهانه و گفتن سر بچه تقریبا فیکس خلاصه زنگ زدم مامانم وسایلم اورد و بستری شدم
مامان حلما مامان حلما ۴ ماهگی
پارت ۲
رسیدیم بیمارستان و در طول مسیر من نه درد داشتم نه استرس فقط خروج آب حس میکردم ، وقتی رفتیم برای بستری بهم گفتن اول باید برم اتاق معاینه که ببینن شرایط بستری دارم یانه.
خلاصه من رفتم داخل و مدارکمم بردم اسم دکتر مو پرسیدن و اینکه چند هفته هستم و چیشد که اومدم ، پروندمو بررسی کردن با دکترم تماس گرفتن و یه سری فرم پر کردم.
بعد رفتم واسه معاینه و نوار قلب ، بر خلاف چیزی که شنیده بودم معاینه اصلا وحشتناک و درد آور نبود ، مامایی که معاینه کرد بهم گفت یک سانت دهانه رحم باز شده و بگو همسرت کارای بستری انجام بده.
بهشون گفتم من نمی‌خوام برم زایشگاه و اتاق خصوصی می‌خوام و کارای پذیرش انجام داد همسرم
منو بردن داخل اتاقم، لباسامو عوض کردن و بهم دستگاه وصل کردن برای آن اس تی.
پرسیدن دوست داری کی به عنوان همراه بیاد پیشت که گفتم خواهرم( چون اتاق خصوصی بود همراه می‌تونست بیاد و چون زایشگاه و اتاق خصوصی و کلا بخش زایمان طبیعی فضای کلی داشت همسرم نمیتونست بیاد و کلا خودمم دوست نداشتم اون لحظه ها باشه )
خواهرم اومد پیشم و ساعت یک رب به ۱۱ شده بود، مشغول حرف زدن بودیم و منتظر که دردا شروع بشه منم روحیم عالی بود و منتظر دخترم هی واسه شوهرم عکس می‌فرستادم و با ماما ها شوخی میکردم به خیال اینکه زایمان به همین راحتیه🥲
خلاصه مدام از نی نی نوار قلب می‌گرفتن و من خسته شده بودم هی میگفتم چرا آمپول فشار نمیزنین میگفتن نوار قلب بچه باید به یه ثباتی برسه که خیالمون راحت بشه بعد وارد مرحله بعدی بشیم و می‌گفتن ما با پزشکت در تماسیم و با مشورت همه کارا رو انجام میدیم نگران نباش...
مامان ایمان مامان ایمان ۱ ماهگی
پارت 1زایمان طبیعی
من ۴۱ هفته شده بودم ولی خودم فکر میکردم ۴۰ هفته سه روز هستم بیمارستانی که زایمان کردم از قبل پرونده تشکیل داده بودم داکتر برام گفت پنجشنبه بیا منم پنجشنبه چون عید قدیر بود گفتم نرم بزار شنبه برام خلاصه همش داشتم میگفتم برم نرم خلاصه یهویی تصمیم گرفتم برم بیمارستان وقتی رفتم سونو هامو چک کرد گفت ۴۱ هفته شدی و نمیتوانی بیشتر از این‌بمونی منو بستری کردن تنها هم رفته بودم بدش زنگ زدم به همسرم و آبجیم که بیان پیشم کار های بستری انجام دادم ساعت ۲ بود رفتم اطاق لباس پوشیدم نوار قلب وصل کردن بهم بهدش سیرم بهم زدن داخل اش هم آمپول فشار اولش خیلی کم کم سیرمم بود درد های خیلی کمی ساعت های ۵ بجه ها شروع شد تا ساعت ۷ یکم بیشتر شد و شیفت عوض شد ماما دیگه که آمد خیلی هم خوش برخورد بودن با من اون سیرم زیاد کردم آمپول فشار قوی تری زد ولی ماینه می‌کرد هنوز یه سانت بودم یه دوساعتی گذشت یکم دیگه درد هام بیشتر شد بهم گفت برو روی توپ یکم بالا پاین شو راه برو اینکار هارو داشتم انجام می‌دادم یه ساعت گذشت بهم گفت برو روی تخت دیگه نمیتوانی پاین بری چون سیرم باید وصل باشه بهت
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمان دومم پسرم
خب سرپسرم خیلی اذیت بودم ماه درد داشتم آزمایش داده بودم بخاطر اینکه وزنم زیاد می رفت بالا جوابش که اومد مشخص دفع پروتئینم بالاس ودکتر گفت برو بیمارستان رفتم بیمارستان گفت باید بستری بشی ۵ دی ماه بود ولی تاریخ زایمانم ۵ بهمن بود بعد گفتم واسه زایمان بستری میشم؟ گفت نه بخش بستری میشی تا تحت مراقبت باشی عصر بستری شدم ساعتای ۷بود احساس آبریزش داشتم به پرستارگفتم گفت باشه صبر کن میفرستم زایشگاه تا ازت nstبگیره اونجا که رفتم گفت برو دراز بکش معاینه کنم گفت یک سانتی بعد بردnstبگیره دستگاه رو وصل کرد رفت بعد نیم ساعت اومد دستگاه رو چک کرد همین که دوباره میخواست بره که نوارقلب بچم رفتم دستگاه رو شکمم رو دستکاری کرده گفت پاشو پاشو زود باش برد منو داخل زایشگاه و داخل اتاقی که دستگاهش پیشرفته هست ویه ماسک اکسیژن بهم وصل کردن همه پرستارا اومده بود بالای سرمن ومن ترسیده بودم صدای قلب بچم اومد وبعد اینکه اوضاع اوکی شد دوباره معاینه کرد گفت دوسنت وگفت انقباض نشون میده دستگاه گفت برو واسه زایمان که دوباره افت کرد صربان قلب بچم ودوباره همشون ریختن سرم وتا دوباره برگشت وگفتن دیگه ریسکه برین از شوهرش رضایت بگیرین ببریمش واسه سزارین که بردنم اتاق عمل اون سوزن روزد کلا زیاد چیز نفهمیدم
مامان هلو🍑(سامیارم) مامان هلو🍑(سامیارم) ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو

ان اس تی وصل شد و اولش همه چی خوب بود تا اینکه یه ۱۰دیقه گذشت و ضربان قلب بچم بهم ریخت بالا پایین شد دستگاه هعی بوق زد دکتر اومد بالا سرم گف دستگاه دردتو نشون میده باید مهاینه شی برد تو اتاق معاینه کرد گف دهانه دحمت کامل بستس ۴بار ان اس تی وصل کردن همچنان دردام بیشتر میشد و رحمم بسته بود دکتر یواشکی گف هیچی نخور ناشتا بمون چون از قبل برنامه‌ریزی کرده بودیم که من سز شم نامه بستری رو دادن به شوهرم دم در بود همه سونو ها رو کپی کردن تشکیل پرونده کردن شوهرم زنگ زد بهم گف بستریت کردن من خبر نداشتم خودم گفتم نه گف یه پرستار اومد برگه بستریت رو داد بهم ببرم پذیرش کاراتو انجام بدم من خشک شدم همونجا چون یکم زود بود قرار بود ۳۸هفته۵روز سز شم وزن بچمم کم بود نگرانش بودم روز جمعه بود منو اورژانسی بردن سونوگرافی داخل بیمارستان گفتن بچت سفالیکه ولی دکتر وزنشو درخواست نداده بود به دوست پرستارم گفتم وزنش چنده گف ننوشته تو سونو دیگه گریم گرفته بود خدایا بچم زردی نداشته باشه وزنش کم نباشه تا اینکه شوهرم زنگ زده بود به بابام مامانم بیاین غزل رو بستری کردن ۲۰دیقه طول کشید تا مامانم بیاد پیشم بعد اومدن مامانم یکم آروم شدم اومد دلداری داد گف نگران هیچی نباش فقط به این فکر کن که یه ساعت دیگه پسر گلت بغلته یه پرستار سلی/طه اومد گف دکتر میگه من تورو واس طبیعی بستری کردم نه سزارین😶