سوال های مرتبط

مامان آیدین مامان آیدین ۳ ماهگی
بسم‌الله‌الرحمن‌رحیم‌
بعد دوماه واندی‌اومدم‌تحربه‌زایمانم‌بزارم
ازاینکه میدیدم همه میگفتن رابطه بدون پیشگیری خیلی برا زیمان خوبه منم سرکلاژی بودم و۳۶هفته‌وچهار روز‌دکتر‌نخ‌وباز‌کرد گفتم دیگه ۳۷ روز گفتم بزار از الان شروع به راب‌...طه‌کنیم آخه میدیم خیلیااا‌ هرچی تا ۴۰ هفته انجام میدن باز بچه نمیاد
خلاصه ساعت ۳ که بود ...
بعدش یکم شکمم درد گرفت گفتم طبیعی آخه دیدم خیلیا بعدش درد خفيف دارن. خوابیدم تا شد ساعت ۵ همچنان درد داشتم سفت شلی شکمم بود ولی درد خفيف به شوهرم گفتم خوبه یه چکاپ شم زایشگاه
و بدون هبچ‌ وسایلی رفتیم رفتم گفت دوسانتی و بستری برا زایمان ‌...
خودم سکته کردم 😂😫
بعد به مامانم زنگ زدیم بیاد خودم و شوهرم دنبال بستری
مامانم اومد و منم بستری شدم و ولی دردام کم بود
گفتن اگه پیشرفت نشه صب آمپول فشار میزنن
صب شد دردام همون بود همون دوسانت از ساعت ۵ زدن تا نه اصلا درد بیشتر دوسانت نمیشد بچه میومد تو لگن ولی همون دوسانت منم اصلا هیچ دردی و به روی خودم نمیاوردم ساعت نه دیدن دردام پیشرفتی ندارن باز دوز بیشتر آمپول فشار زدن تا ۱ دردا کم کم بودن و من همچنان ۲ سانت و همش توی دلم هر دردی بود صلوات می‌فرستادم نفس عمیق
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۵ ماهگی
سلام مامانا بیاید از تجربه زایمانم بهتون بگم چه زایمان بدی داشتم 😭۹روز مونده به زایمانم شروع کردم به شیاف گذاشتن شیاف گل مغربی روز اول که گذاشتم هیچ دردی نداشتم روز دوم یکم درد داشتم روز سوم که گذاشتم بیشتر شد رفتم زایشگاه معاینم کرد گفت یک سانت نیم باز شدی گفتمش دارم شیاف استفاده میکنم گفت خوبه استفاده کن روز چهارم دردام بیشتر شد هر ۵دقیقه میگیره ول می‌کنه وقتی که درد میگیره فقد ام البنین صدا میزدم نه دردام بیشتر شد رفتم زایشگاه گفت هنوز همون یک سانت بازی گفتم خو آمپول فشار بزنین گفت نمیشه هنوز چند روز وقت داری گفتم چکار کنم گفت برو خونه درداتو بکش من ماما خصوصی داشتم ولی اون فقد سزاریان میکرد با گریه رفتم پیشش گفتم چنتا بیمارستان رفتم میگن نمیشه آمپول فشار بزنیمت چون وقت داری من آمدم که سزاریانم کنی دیگه نمی‌کشم گفت بزار معاینات کنم معاینم کرد گفت آره هنوز یک سانت باز هستی ۲۰میلیون واریز کن به حسابم نامه بستری بهت بدم منم زود واریز کردم رفتم بیمارستان بستری شدم گفت فردا اولین نفر خودت سزاریان میکنم ساعت دو شب بود دردام بیشتر و بیشتر شد گفتن بزار معاینات کنیم نذاشتم ولی من داشتم می مردم از درد 😔ولی خودمو نشون ندادم ترسیدم ساعت چهار صبح خواستم برم دسشویی نتونستم بشیم آمدم با گریه گفت چته گفتم حس میکنم بچم داره میاد زود معاینم کرد پنج سانت باز شده بودم زود به دکترم زنگ زدن آمد ساعت پنج سزاریانم کرد سر تخت که بودم
مامان پسرشجاع مامان پسرشجاع ۸ ماهگی
منم اومدم بعد دوماه و ۱۳روز باتجربه ی زایمان
دکتر به من نامه ی بستری داده بود که اگه تا ۲۸ ابان دردام شروع نشد برو بیمارستان برای بستری منم روز ۲۸رفتم بیمارستان اول NST و سونو همه چی انجام دادن بعد دکتر خودم که نبود یه دکتر که شیفتش بودگفت ۴۰ هفتت هم پر شده به نظرمن که باید بمونی واسه زایمان منم گفتم اگه شما میگید که میمونم دیگه لباس دادن و کارام و کردم و بستری شدم واسه زایمان شوهرم رفت و مامان موند از ساعت ۱۲ظهر شروع کردن به زدن آمپول فشار من اوایل که اصلا درد نداشتم هی پرستارا میومدن به دستگاهی که بهم وصل بود نگاه میکردن میگفتن توچرا دردات شروع نمیشه😬😬خلاصه تا سه چهار دردای خیلی کم شروع شد معاینم کرد دکتر گفت یه سانتی 🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️دیگه باخودم میگفتم تا ساعت ۸شب حتما میزاااام😩😩۸شد ۱۰ شد دردا زیاد شد نیومد که نیومد به محض اینکه سرم و ازم جدامیکردن برم دستشویی درد من تموم میشد انگار ن انگار واین واسه خود دکترهم عجیب بود 🤷🏼‍♀️خلاصه ۱۲شب شد و اومدن سرم و جدا کردن طی این مدت ۳بار دیگه معاینم کردن ولی همون یه سانت باقی مونده بودم گفتن دوباره صبح باید سرم و وصل کنیم اونشب با بدترین حال باصدای جیغ و داد زائو های دیگه خوابیدم شوهرمم که همش پیام میداد و زن میزد چرا اینطوری شد خطرناک نباشه و هُل کرده بود بیچاااره😭😭😭
مامان امیر رضا مامان امیر رضا ۱۷ ماهگی
من بعد 3 ماه تازه وقت کردم بیام تجربه ام از زایمان طبیعی رو کامل بگم
من 40 هفته تمام بودم و هیچ دردی نداشتم حتی یه کوچولو که دلم‌گرم باشه اینا دردهای زایمان هستن
صبح بیدار شدم با مامانم رفتیم بیمارستان پیش دکتر و معاینه کرد و گفت هنوز 2 سانتی چند روز دیگه صبر کن ولی راستش من میترسیدم از حرفایی که شنیده بودم میگفتن بچه اگه تا 40 هفته به دنیا نیاد مدفوع میخوره و ممکنه خدایی نکرده خفه بشه با دکتر صحبت کردم گفتم برای شما امروز و چند روز دیگه فرق داره مگه بخاین آمپول فشار بزنین گفت اذیتت میکنن گفتم نه من اذیت نمیشم زنگ زد زایشگاه و رفتم بالا معاینه کردن گفتن دو سانتی گفتم بابا حرکات بچم داره کم میشه دیگه تکون هاشو کن حس نمیکنم گفتن یک ساعت پیاده روی کن بیا برای بستری به همسرم زنگ زدم تا بیاد برای تشکیل پرونده و خودمم شروع کردم پیاده روی بعد یک ساعت رفتم بالا لباس دادن و من بستری شدم رفتم داخل یه اتاق که فقط یه پنجره داشت یه سرم بهم وصل کردن و دراز کشیدم و هر کی از راه می‌رسید معاینه میکرد ولی درد نداشت خیلی
با ماماها صحبت میکردم و می‌خندیدم میگفتم من دردام با آمپول فشارم شروع نشده اونام هیچی‌ نمیگفتن غافل از اینکه اون یه سرم معمولیه😐
مامان هیراد مامان هیراد ۳ ماهگی
تجربه سخت من از زایمان طبیعی پارت اول1️⃣ بعد از ۳ ماه میخوام بزارم 🤱
۳۱ فروردین من ۴۰ هفته کامل میشدم و ساعت ده صبح رفتم که نوار قلب بچمو گوش بدم چون گفته بودن یا باید درد داشته باشم یا ۴۱ هم تموم کنم بعد بستری میکنن .خلاصه رسیدم اونجا معاینه کرد گفت یک سانت بازی و قرار بود برم اتاق نوار قلب که یهو ماما اونجا اولین قند ماه اول بارداریمو دید که لب مرز بود گفت تو که قند داشتی گفتم نه فقط ماه اول یکم لب مرز بود گفتش نه اینم قند محسوب میشه باید بستری بشی همین الان ....
یه حس خوب و هم حس ترسی برم داشت گفتم باشه فقط بزارید برم وسایلمو از خونه بیارم خونمون نزدیکه ولی نزاشتن هرچی اصرار کردیم خودم و شوهرم گفتن نه نمیشه شوهرت بره وسایلتو بیاره .
خلاصه دیگه لباس دادن پوشیدم و یه اتاق بهم دادن
بعد اومدن یه چی شبیه سوند وصل کردن به واژنم گفتم این چیه گفتن سرم که باید از اونجا وارد بدنت بشه و دردت شروع بشه خلاصه من ساعت ۱۱ صبح بستری شده بودم.بعد سرم کم کم دردام شروع شدن و بعد هی میومدن معاینه که ببینن چند سانت شدم و من همچنان درد شبیه پریودم داشت بیشتر میشد و همش میگفتم یعنی قراره دردام از اینم بیشتر بشه 🤦‍♀️ خلاصه من ساعت ۸ شب بود که تازه ۴ سانت شده بودم و گفتن میتونی به ماما همراهت بگی بیاد بعدشم اومدن کیسه آبم رو پاره کردن. ماما همراهم اومد و اونجا من دیگه دردای شدید داشتم گفت روغن و دستکش آوردی گفتم آره تو کیفه خلاصه شروع کردیم گفت هرموقع درد داشتی بگو که ماساژت بدم هر موقع درد قطع شد ورزش میکنیم ...
مامان پناه❤️ مامان پناه❤️ ۱ ماهگی
زایمان اول پارت یک
خانوما منم میخوام تجربه زایمان بذارم منتها اول باید زایمان اولمو بگم براتون
۱۹ سالم بود و توی بارداریم خیلی راجب طبیعی تحقیق کرده بودم و اصرار بر طبیعی داشتم ولی ورزش ها و پیاده روی هارو اصلا جدی نگرفتم ۳۸ هفته کامل کیسه آبم پاره شد و چون تجربه نداشتیم شوهرم هول کرده بود و منو رسوند به نزدیکترین بیمارستان که اسمش امام سجاد شهریار بود اولین بار معاینه شدم و بعدش به خونریزی افتادم بردنم لباسامو که عوض کردم با سرم بهم امپول فشار تزریق کردن و از همون لحظه سریع دردام شروع شد و دهانه رحمم از یک سانت تکون نمیخورد ولی دردام هی شدید و شدید تر میشد هرلحظه یکی میومد دست مینداخت و معاینم میکرد فقط گریه میکردم و مامانمو شوهرمو صدا میزدم همین یکم آرومترم میکرد چون اسپاینال رو راجبش خونده بودم هی گفتم تروخدا برام بی دردی بزنین دیگه نمیتونم طاقت بیارم کلا آدمی ام که تحمل درد ندارم...ولی هیچکس گوش نمیداد تا میگفتم درد دارم میگفتن میخواستی حامله نشی و اون وسط دلمم میشکستن از ترسم چیزی نمیکفتم که یه وقت بلایی سرم نیارن.. همینجوری درد میکشیدم تا ساعت هشت صبح شد...