سوال های مرتبط

مامان 🩷آهو خانم🩷 مامان 🩷آهو خانم🩷 ۱۰ ماهگی
مامان 💙ماهور💙 مامان 💙ماهور💙 ۴ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۱
اول در مورد دکترم بگم که کلی در موردش تحقیق کردم و دنبال یه دکتر کمتر شناخته شده بودم چون دکترای معروف به خاطر شلوغی به نظرم خوب رسیدگی نمیکنن. از هفته ۱۴ رفتم تحت نظرش که به نظرم از همه لحاظ حواسش بهم بود دیابت داشتم و انسولین میزدم و کلی حواسش به وزنم و آزمایشام و داروهام بود. من واقعا ازش راضیم. خدا هم ازش راضی باشه. من سزارین دوم بودم. و طبق نظر خود دکتر بیمارستان جوادالائمه رو انتخاب کردم. با اینکه خود دکتر پاستور و بنت الهدی هم میرفت. قرار شد ۲۵ خرداد ساعت ۵ صبح بستری بشم و ساعت ۸ صبح عملم کنه. نامه بستری رو از قبل بهم داده بود خلاصه با وجود تجربه بدی که زایمان اولم داشتم خیلی استرس داشتم. با شوهرم و مامانم و آبجیم رفتیم بیمارستان ۵ صبح منو اول فرستادن بخش زایشگاه و شوهرم هم قسمت پذیرش کارای بستری رو انجام داد. داخل زایشگاه مامانم و آبجیم رو اصلا راه ندادن. توی زایشگاه ۳ ساعت بستری بودم نوار قلب بچه رو گرفتن سرم زدن و سوند گذاشتن برام. اینم بگم از ۹ شب به بعد چیزی نخوردم تا ۹ صبح منو بردن اتاق عمل.
مامان نیکان مامان نیکان ۱۷ ماهگی
پارت ۲
#تجربه زایمان

بستری شدم انقدر استرس داشتم داشتم میکردم کل تنم شده بود یخ عرق سرد رنگ روم پریده بود فقط فقط داشتم گریه میکردم ن ماماهمراهی نه مامانم هیچ کسی کنارم نبود تک تنها بودم 🥲🥲
ساعت ۱۰ کیسه آبم پاره کردن ساعت ساعت ۱۱ هم سرم فشار
اولش خوب بود ولی کم کم لامصب اون فشاری که به دهانه رحمم وارد میکرد داشتم میمردم مرگ با چشمای خودم دیدم😭😭😭خیلی سخت بود خیلییییییییی فقط داشتم گریه میکردم و جیغ میکشیدم کل بیمارستان گذاشته بودم رو سرم پرستارا التماس میکردم
میکفتم تروخدا بگید دکتر بیاد اومد معاینه دید خوب دارم پیش میرم
توپ گذاشت گفت دردت کم شد آروم باش دردت تند شد بپر روش از شدت دردم یجوری محکم میپریدم روش سرم میخورذ سقف
اون لحظه جیگرم برای مامانم سوخت 😭😭😭😭😭😭منتظر نشسته بودن بیرون دلش پیش من بود
زنگ زد اون لحظه صدامو شدید کلی گریه کرد وای چقدر سخت بود 😭😭😭😭😭
اومد معاینه حالت سجده نشستم وای ازین پوزیشن چقدر سخت بود
اومد بهم گفت همینجوری پیش بری ۱۲‌ونیم زایمان میکنی
مامان حورسا مامان حورسا ۲ ماهگی
پارت۳ سزارین
، خلاصه بستری ایم کردن و اولین انژوکت که بهم وصل کرد چون سر سوزن بزرگ بود فشارم افتاد و میخاستم از حال برم که پرستاره گفت داری فیلم بازی میکنی انقدر حالم بد شد که حتی نای جواب دادن نداشتم بهش نداشتم عوضش پرستار دیگه خیلی خوش اخلاق بود بهم ابمیوه دادن و به کمک مامانم رفتم دراز کشیدم تا حالم بهتر شد،خداروشکر از معاینه خبری نبود چون تحت نظر بودم ، سرم اینا وصل کردن و از 12 شب به بعد اجازه نداشتم چیزی بخورم
بجز قرص تیروییدم.
صبح که شد منتظر بودم صدام بزنن برای عمل ،چون خیلی خسته شده بودم و از پرستارا چند بار پرسیدم دکتر نصراللهی اومده که بالاخره ساعت 9 صبح اومد و مریضاشو یکی یکی میفرستادن اتاق عمل، نفر سومی هم رفت و منو صدا نزدند ،با خودم گفتم دکتر بخاطر دیروز داره تلافی میکنه سرم، 🥲 ساعت 12 که شد اسم منو صدا زدند که اخرین عمل دکتر بودم و منو با ویلچر بردند طبقه پایین که اتاق عمل بود ،استرسم شروع شده بود که پرستارای بخش اتاق عمل یکی یکی میومدند و خوش امد میگفتند و خوش رو بودند ،از استرسم کم شده بود که خود دکتر اومد باهام سلام کرد و با مهربونی باهام حرف زد و گفت استرس نداشته