سلام تا دخترم خوابیده دلم خاست بیام از تجربه زایمان طبیعیم بگم..
پارت ۱

۳۹ هفته و دو سه روز بودم که با شوهرم رفتیم بیرون خرید نزدیک مطب دکترم بودم شوهرم گفت تا اومدیم اینجا زنگ بزن دکتر یه سر بریم پیشش(چون هفته آخر بود نوبت نزد برام گفت اگه به دنیا نیومد خودت بیا)
رفتیم مطب و نوار قلب اینا گرفتیم بعد دکتر اومد معاینه کنه تا دست زد کیسه آبم پاره شدددد🥲
گفت کیسه آبت به مو بند بوده و من خیلی وقتا برای بقیه مجبورم با سوزن سوراخ کنم کیسه آبو…
یه ترسی تمام وجودمو گرفت از اینکه دیگه قراره زایمان کنم
دستام شروع به لرزیدن کردن
دکتر باهام حرف زد و یه کم آرومم کرد
راستش بیمارستان تا اون لحظه هم باز تصمیم نگرفته بودیم کجا بریم
دکترم پیروزی بود گفت کجا میری بیمارستان گفتم احتمالا بریم قلهک
گفت من خودم بیمارستان تهرانپارسم هزینه دستمزد و خود بیمارستان ۱۱ تومنه
گفتم دوتاش؟ گفت بله
دیگه گفتم دکتر خودمه خب خوبه گفتم پس باشه میرم اونجا
زنگ زد سفارشمم کرد و بهش گفتم میتونم برم خونه پردیس وسایلمو بیارم؟
گفت نه باید بری بیمارستان همسرت میره وسایلت و بیاره
خلاصه راه افتادیم بیمارستان تهرانپارس

۱ پاسخ

دکترت کیه تو پیروزی ؟

سوال های مرتبط

مامان رهام مامان رهام ۴ ماهگی
مامان کمیل مامان کمیل ۱ ماهگی
مامان محمد🌥️🤎 مامان محمد🌥️🤎 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت 1✅
من ۳۶ هفته شب رفتم بیمارستان معاینه شک داشتم که کیسه آبم سوراخ شده باشه و با ماما صحبت کنم که بشه ماما همراهم
معاینه شدم گفت مشکلی نداره و یه سانتی.. ورزشا و چیزایی که باید میخوردمو بهم گفت و باز چک لیستشونم برام نوشت که من تو تاپیکام برا مامانا گذاشتمشون
بعد از معاینه درد شدید کمر گرفتم با فشار داشتم و ازم یه چیزای ترشح بزرگ میومد ترسیدم..اینم بگم خونه مادرشوهرم اینا بودم..زنگ زدم مامان بابامو کشوندم بیمارستان گفتم منو درد زایمان گرفته..رفتم بیمارستان ماما گفت نه عزیزم همون ۱ سانتی دردت بخاطر معاینس تجربه زایمان طبیعی
دردشو تحمل کردم کم تر شد خیلی کم ولی ترشحا رو هنوز داشتم..یک هفته ورزش کردم ماما گفته بود جمعه شب یعنی ۲۱ آذر که میشدم ۳۷ هفته و ۳ روز برم معاینه تحریکی
این یک هفته ورزش کردم و هرچیزی گفته بود خوردم
شد جمعه شب و رفتیم بیمارستان معاینه کرد گفت هنوز همون یک سانتی تحریک کرد شد 2 سانت ماما گفت سر بچه کلا پایینه و کیسه آب نازک شده پس چرا رحمت باز تر نشده گفت برو خونه امکانش هست کیسه آبت پاره شه شایدم نشه گفت احتمالأ تو یک هفته آینده زایمان میکنی
مامان ماهـ🌙لین مامان ماهـ🌙لین ۵ ماهگی
منم تجربه زایمانو بگم براتون 🤭
۱۴ بهمن من نوبت سونوگرافی داشتم چون چن روز قبلش رفته بودم بیمارستان برام سونوگرافی نوشتن ک ببینن بچه در چه وضعیه چهاردهم ک رفتم سونوگرافی دکتر گفت همه چیش خوبه سفالیک هم هست گفتم نمیتونی کاری کنی ک سزارین بشم گفت میتونم تو جواب سونوگرافی بزنم بریچ ولی بیمارستان با دستگاه سونوگرافی حتما چک میکنن بعد عمل میکنن گفتم ن نمیزارم گفت باشه بعد از مطبش خارج شدیم رفتم سمت مطب دکترم جوابو نشونش دادم گفت پنجشنبه برو بستری شو تا دکتر یار احمدی عملت کنه گفتم باشه خودم میدونستم بچم سفالیکه و بریچ نیست دلشوره گرفته بودم ک اگ تو اتاق عمل با تیغ سرشو ببرن چی خلاصه این فکرا میومد تو سرم تا اینکه ساعت ۷ بود اومدیم خونه مامانم اینا هم شام خونمون بودن من یهو دردم گرفت ولی دردم زیاد نبود تحمل کردم درد رو تا ده و نیم
ده و نیم رفتیم بیمارستان مامانمم باهام اومد با شوهرم بعد ک رفتیم بیمارستان رفتیم سمت زایشگاه بعد ‌پرستاره اومد با ماما اونشب اونا شیفت بودن بعد جواب سونوگرافی رو دادم بهش گفت بخاب تا معاینت کنم منم خابیدم بعد معاینه کرد گفت سر بچه پایینه چجوری زده بریچ
ادامه پارت بعد❤️
کولیک
نوزاد
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
شوهرمو راضی کردم بریم بیمارستان دیگه (طالقانی ابادان) رفتیم بخش زایشگاه ساعت ۱۰ بود تقریبا خیلی خلوت و ترسناک بود رفتم داخل شرایطمو گفتم و پرونده برام تشکیل داد وقتی فهمید خرمشهرم گفت که چرا اومدی اینجا گفتم دوست داشتم این بیمارستان زایمان کنم اما فهمید که دروغ میگم چون گفت بیمارستان ولیعصر تمام تلاششو میکنه سزارین قبول نکنه گفتم چرا گفت امتیاز منفی داره دکتر اومد معاینم کرد گفت کیسه ابت پاره و بستری شو گفتم سزارین گفت سونو میدی وزن همون بود سزارین اگه نه طبیعی وای کع مردم از استرس تا صب میمردم گفتم اگه طبیعی بود میتونم برم جواب قانع کننده ای نداد و گفت بزار سونو بدی بعد این وسط خواهرشوهرمم خیلی میترسید میگفت اینجا نمونیم بریم همونجا بستری شو راضی نشدم گفتم دیگه اخرش مجبورم زایمان کنم هرطور شده پس بزار بمونم شوهرمم مدامم زنگ میزد نمون اینجا میترسم شب ببرنت طبیعی🤣
شوهرم کارا بستری و انحام داد خواهرشوهرمم که همش گریه میکرد بخاطر اینکه خانواده خودم دورن بهشون چیزی نگفتم ترسیدم نگران شن
ساعت تقریبا ۲ بستری شدم و کم کم دردام شروع شد و استرسم بیشتر تا صب بیدار بودم و گریه کردم ساعت ۶ خوابیدم تا ۸ و منتظر اینکه ببرنم سونو بدم اما خبری نبود دردامم بیشترشده بود هی میگرفت و ول میکرد ماما هر ربع ساعت یکی میومد معاینه میکرد و غر میزد بلندشو ورزش کن و من گریه میکردم گوشیمم خاموش بود نمیتونستم به شوهرم زنگ بزنم و راه فراری نداشتم هر چند دقیقه یه بار دردم میگرفت اما هنوز یه سانت بودم و من از دیروز صب به جز ابمیوه هیچی نخورده بودم
مامان مامان فندق

🥹🧸 مامان مامان فندق 🥹🧸 ۷ ماهگی
قسمت چهارم
رفتیم سونو اول بچم تکون نخورد دکتر گفت برو موز بخور بیا دوتا موز خوردم یکم راه رفتم یکی تکون خورد ولی دوباره ک رفتم خوابیدم تکون نمیخورد فشارمم خوب بود ۱۳ بود دکتر بهم گفت احتمالا ۳۸هفته دیگه زایمان میکنی ولی وقتی دید بچه تکونش خیلی کمه نمیدونم چیش مثلا باید ۸از ۸باشه‌برای من ۶از ۸ بود گفت دوتا عدد کمه گفت سریع اورژانسی برو بیمارستان گفتم میشه برم خونه دوش بگیرم گفت ن اصلا باید سریع خودتو برسونی گفتم الان اونجا چکار میکنن گفت ازت نوار قلب میگیرم فشار میگیرن اگر خوب بود میای خونه تا ۳۸هفته اگر اوکی نبود نگهت میدارن سه روز تا بری توی ۳۷ هفته ۳۶هفته و ۵ روز ام بود
با کلی استرس و دلشوره راهیه بیمارستان شدیم ساعت ۵ عصر بود داشتن اذان میگفتن…
وقتی رسیدیم بیمارستان نامه دکتر و نشون دادم فشارمو گرفت فشارم ۱۲بود دکتر و صدا کردن امد گفت بخاب معاینه کنیم وقتی معاینم کرد گفت یه سانت باز شدی کیسه ابتم سوراخ شده داره گفتم اخه من هیچی متوجه نشدم گفت شاید تازه سوراخ شده…
.
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
ساعت ۶ بود که بردنم برا سونو که وزن و زد ۴۴۴۰ دیگه خوشحال اوندم که گفت نه هنوز مونده تا ۵ برو دوسه روز گوشت و غذاهای خوب بخور تا ببریم اتاق عمل 😐دیگه عصبانی شدم گفتم که دیگه اینجا نمیمونم و باگریه رفتم بیرون
خواهر شوهرم ازم خواست بمونم تا همون ماماعه بیاد ببینیم اون چی میگه یه ساعتی هم منتظرش بودیم تا اومد که باهاش حرف زدم که گفت قانون بیمارستانه حالا باهام بیا داخل تا راضیش کنم رفتم داخل دکتره هیچجوره کوتاه نمیومد بهش گفتم ۳۰ گرم خیلی مهمه که داری با جون بچم بازی میکنی من کیسه ابم پاره شده نمیتونم ریسک کنم و برم تا دوسه روز دیگه اگه بلایی سر بچم بیاد مقصرش تویی که عصبانی شد گفت همین الان بستریت میکنم تا سه روز امپول فشار و.. عذابت میدم اگه نتونستی میبرمت سزارین دیگه نتونستم بمونم و باز با گریه اومدم بیرون و رفتم پیش شوهرم کلی گریه کردم گفتم منو از اینجا ببر ماماعه اومد بیرون و باهام حرف زد گفت باهاش بد حرف زدی بیا ازش معذرت خواهی کن و راضیش میکنم بستریت کنه و امپول فشار نزنه😐قبول نکردم شوهرم داد زد گفت حالا برو بستری شو بهتر تا بری خونه. اونم خیلی استرس داشت بهش حق میدم. شوهرم رفت پیش دکتره بازم همون حرفو تکرار کرد. گفتم میرم خونه ماماعه گفت برو دردت گرفت بیا بستریت میکنم
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
۴۰ هفته شدم که با یکی از ماما ها که اشنای خواهرشوهرم بود حرف زدم گفت کع بیا اگه ۴۵۰۰ بود وزن بچت نامه سزارین بدیم که همونروزی که قرار بود برم سونو بدم ساعت ده صب یع اب خیلی زیادی ازم خارج شد که گفتم کیسه ابه تموم بدنم میلرزید میگفتم اخر مجبور شدم طبیعی زایمان کنم زنگ زدم به شوهرم که با عجله اومد اینقد استرس داشت که نزدیک بود بشینه باهام گریه کنه با شوهرم و خواهرشوهرم و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان که گفت باید معاینه کنه که به زور و خواهش شوهرم و خواهرش راضی شدم معاینه کنه. معاینه کرد و گفت کیسه اب پاره نشد هرچقد گفتم که اب زیادی ازم رفت باور نکرد یکی دیگه هم معاینه کرد و گفت پاره نشد ساعت ۱ ظهر سونو نوشت برام برم بیرون انجام بدم که سونوگرافی نوبت نداد با خواهش و التماس راضی شد سونو بگیره ازم که وزن بچمو زده بود ۴۴۷۰ شوهرم اومد باهاش حرف زد گفت اگه میشه ۵ بزن اما راضی نشد گفت که همین وزنو هم باید سزارین کنن دیگه ۳۰ گرم کع چیزی نیست خوشحال برگشتم زایشگاه که سونو دیدگفت که ما سونوگرافی بیرون قبول نداریم و باید تا عصر صبر کنین تا همینجا انجام بدیم شوهرم خیلی عصبانی شد و داد و فریاد که مسخرمون کردین و.. به امید اینکه قراره برم اتاق عمل و از ترس هیچی نخورده بودم و گشنه و تشنه نشستیم منتظر ساعت ۶ بود که بردنم برا سونو
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۲ ماهگی
پارت ۲
گفت خب پس همون تاریخ زایمان میکنی احتمالا هیچی اینا که رفتن ساعت ۱۰ونیم بود منم اومدم یه دل سیر نشستم هندونه خوردم ویه سرویس رفتم واومدم بخوابم همین که داشت خوابم می‌برد یهو کیسه آبم پاره شد حالا منو میگی اصلا هیچی نمی‌فهمیدم اولش فک کردم جیش کردم بعد دیدم نه اصلاحات خودم نیست هی میاد همون لحظه که کیسه آبم پاره شد من جیع زدم وشوهرمم از پرید گفت چیشده گفتم آب ازم میاداونم هی میگه از کجات 😂🤣😂😂😂😂
خلاصه دو دیونه نشستیم میخندیم 😂😂😂که چرا اینهمه آب اومد بعد شوهرم به خودش اومد گفت بچه کاریش نشه گفت زنگ بزنن به مامانت بپرس ازش زنگ زدم بهش گفتم مامانم چقد بود زیاد بود یا کم گفتم نه خیلیی زیاد بود گفت بریم بیمارستان ماهم تا آماده شدیم را افتادیم من اصلا فک نمیکردم زایمان کنم من گفتم میریم یه نواز قلب میگیره ومیام خونم بعد اونجا گفت برو که معاینت کنم انقد خجالت میکشیدم که گفت ۳سانت دهانه رحمت بازشده نرم شده وکیسه آبت هم که پاره شده باید بستری بشی اینو که گفت هنگ کردم وترسیدم هیچی لباسامو عوص کردم دادم به مامانم شوهرمم رفته بود تشکیل پرونده منم رفتم داخل زایشگاه خیلی خلوت فقط من بودم اولش بعد دوتا دیگه اومدن که یکیش زایمان کرد قبل از من ساعتای چهاربود دردام زیاد شده بود معاینه کردگفت ۷ساعنتی ساعتای ۶اومد گفت ۱۰ سانت بازی فول فولی باید زور بزنی ودردام خیلی زیاد بود وتقریبا غیر قابل تحمل بود ساعت ۶و۲۵ دقیقه دخترم به دنیا اومد همین که دنیا اومد تمام دردام رفت یه۵ دقیقه طول کشید
مامان آنیکا🎀 مامان آنیکا🎀 ۱۵ ماهگی
پارت 1
منم اومدم تجربه زایمانم به رسم گهواره بگمم🥹😀
۲۷ فروردین از صبح که از خواب پا میشم حالم بد بود یه جورایی خودم حس کرده بودم از درد گریه میکردم هی به مامانم میگفتم حموم برم بدعد میگفتم ولش کن تا ساع ۵ شد به مامانم گفتم علائم فشار پایین و بالا چیه مامانم ترسید زنگ زد اورانش اومدن دو تا خانم با یه اقا فشارمو گرفتن گفتن ۸ هی بهم نمک دادن خوردم یه عالمه فشارمو گرفتن شد ۹ونیم گفتن خوبه و رفتن تااا رفتن من دیدم حالم خیلی بد شده به بابام گفتمممم منو ببر بیمارستان خونه مامانم اینا اومدم هفته اخر بیمارستان نزدیک خونه مامانم ایناس
خلاصه بابام بیمارستان خودم پارسیان بود حواسش نبود نبرد رفت بیمارستان میلاد تهران رفتم فشار ودوباره چک کنه ان اس تی بدم فشارم یهو گفت ۱۴ونیم گفت سابقه فشار داری گفتم ن همیشه ۱۰یا ۱۱ یه ربع بعد گرفت شد ۱۵ نگران شدم به خواهرم گفتم به دکترم زنگ بزن دکترم با خونسردی و ارامش گفت نگران نباش بخاطر نمکه دو باره تکرار کن بهم بگو یه سونو ان اس تی هم بده
دوباره گرفت شد ۱۶ بیمارستان میلاد که سریع گفت