سوال های مرتبط

مامان فندقم مامان فندقم روزهای ابتدایی تولد
خلاصه من رفتم بازم معاینه شدم گفتن نهایت تا امشب زایمانی فقط با معاینه بیشتر میشد دردام آخرم میگفتن فعلا ن ... دیگ ول کردم رفتم خونه گفتم نهایت خونه ب دنیاش میارم مردم دیگ از بسکی معاینه شدم تا عصرش مامانم ب دختر داییش زنگ زد ک ماما همونجا بود جریان و بش گفت اونم گفت بیاد خودم معاینه میکنم بهت راستشو میگم
رفتم بیمارستان بازم و بازم معاینه شدم دختر دایی مامانم گفت تو تازه دو سانتی چطور این چیزا و بت گفتن اصلا انگار ی آب سرد ریختن روم دیگ تصمیم گرفتم ب هیچ عنوان نرم بیمارستان تا کیسه ابم پاره بشه یا چهل هفته و پر کنم چون ب حدی ورزش کرده بودم دمنوش خورده بودم تیک هیچ جوونی نداشتم اصلا وقتی رسیدم خونه درجا بیهوش شدم از خستگی گرفتم خوابیدم
دم صب از خاب بیدار شدم دیدم نواری ک بخاطر خونریزی گذاشته بودم خیس شده فکر کردم شاید ادرار اهمیت ندادم همینطور هی نوار میزاشتم و خیس میشد ی بسته نوار بهداشتی تموم کردم شوهرم ک دید اینجوریم گفت نکنه کیسه ابت ی زنگ بزن ب یکی ببین این چیه زنگ زدم خواهر شوهرم گفت دختر کیسه آب برو بیمارستان ولی باز گوش ندادم سر شب زنگ زده بودم تا ساعت 1من درد داشتم ولی نمیخاستم برم زایشگاه میگفتم الان بازم درد میکشم معاینه‌ میکنن ولی بازم میگن برو خونه دیگ نمیتونم شوهرم بزور بلندم کرد بردم بیمارستان رفتم و ایندفعه گفتن بستری و دیگ وقت زایمان
مامان نازی مامان نازی ۵ ماهگی
مامان پـ💙ـارسا مامان پـ💙ـارسا ۱۱ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی پارت اول⛔🩸
یه هفته مونده بود تا چهل هفتم کامل بشه و من دردای خفیفی داشتم به مامام پیام دادم گف برو معاینه شی رفتم بیمارستان با ترس فراوان از معاینه🥲اخه اولین بار بود میخاسم معاینه شم
یه خانومی اومد و شروع کرد به معاینه کردن و منم هی خودمو جمع میکردم تا بلاخره تونست معاینه کنه و گفت ک یک فینگر شدم
دکتر گفت بخاطر اینکه اوایل بارداری قند مختل داشتم چهل هفته ختم بارداریه و چ درد داشتم چ نداشتم باید بستری شم
گفتن برو سه روز دیگه بیا دوباره معاینه شی
دیگه بعد سه روز دوباره رفتم دهانا رحمم همچنان همون یک فینگر بود
دو روز مونده بود تا سی و نه هفتم تموم شه رفتم خونه وو لباسامو جمع کردم مدارکامو اماده گذاشتم
۲۶ شهریور بود ک رفتم بیمارستان تا بستری شم
با شوهرمو مامانو بابام رفتیم بیمارستان و من از استرس دست و پامو گم کرده بودم دیگه رفتم اورژانس و لباس بهم دادنو من لباسارو پوشیدمو با خانوادم با کلی بغض خدافظی کردم
لحظه ی خیلی خیلی سختی بود برام بابام اشک تو چشاش جمع شده بود زود رفت بیرون
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۹ ماهگی
تجربه زایمان
۳۹ هفته ۵ روز بودم صب رفتم بهداشت ک نامه بده برم بیمارستان برای اینکه چرا زایمان نمیکنم
نامه داد رفتم بیمارستان معاینه کرد ی سانت باز بودم نوار قلب گرفت گرفت خوبه ولی برای هفته تو باید عالی باشه برو ناهار بخور باز بعد از ظهر بیا ک دوباره نوار قلب بگیریم از صبح هم احساس کمر درد خفیف داشتم اومدم خونه دردام یکم بیشتر شده بود عصر رفتم بیمارستان قبلش هم خونه کلی ورزش کردم تو ماشین احساس خیسی پیدا کردم رفتم بیمارستان گفت کیسه آبت سوراخ شده نوار قلب گرفت گفت خوبه ولی ترشحاتم زرد رنگ بود گفت برو بیمارستان (چون اون بیمارستان زایمان قبول نمیکنه) اومدم خونه ابریزشم بیشتر شده بود اصلا ب ذهنم نرسید از استرس ک چرا ترشحاتم مثل آب نیس چرا زرده
وسایل جمع کردم ی ساعت تا بیمارستان راه داشتم رسیدم تا بیمارستان تو ماشین دردام زیاد شده بود هر ۵ دقیقه ی بار می‌گرفت رسیدم بیمارستان پسرم رو سپردم ب‌ مادر شوهرم رفتم زایشگاه گفت چرا اومدی تخت خالی نداریم چون ۹ آذر بود گفتم آبریزش دارم گفت برو بخواب معاینه کنم تا معاینه کرد دیدم ترشحاتم سبزه گفت آمونیاک غلیظه مدفوع کرده دهانه رحمم هم ۳ سانت بود چون فعالیت زیاد داشتم دهانه رحمم اومده بود پایین اگه دوست داشتین بگین بقیه ش رو هم بنویسیم
مامان دلوین مامان دلوین ۱۳ ماهگی