منم اومدم بعد دوماه و ۱۳روز باتجربه ی زایمان
دکتر به من نامه ی بستری داده بود که اگه تا ۲۸ ابان دردام شروع نشد برو بیمارستان برای بستری منم روز ۲۸رفتم بیمارستان اول NST و سونو همه چی انجام دادن بعد دکتر خودم که نبود یه دکتر که شیفتش بودگفت ۴۰ هفتت هم پر شده به نظرمن که باید بمونی واسه زایمان منم گفتم اگه شما میگید که میمونم دیگه لباس دادن و کارام و کردم و بستری شدم واسه زایمان شوهرم رفت و مامان موند از ساعت ۱۲ظهر شروع کردن به زدن آمپول فشار من اوایل که اصلا درد نداشتم هی پرستارا میومدن به دستگاهی که بهم وصل بود نگاه میکردن میگفتن توچرا دردات شروع نمیشه😬😬خلاصه تا سه چهار دردای خیلی کم شروع شد معاینم کرد دکتر گفت یه سانتی 🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️دیگه باخودم میگفتم تا ساعت ۸شب حتما میزاااام😩😩۸شد ۱۰ شد دردا زیاد شد نیومد که نیومد به محض اینکه سرم و ازم جدامیکردن برم دستشویی درد من تموم میشد انگار ن انگار واین واسه خود دکترهم عجیب بود 🤷🏼‍♀️خلاصه ۱۲شب شد و اومدن سرم و جدا کردن طی این مدت ۳بار دیگه معاینم کردن ولی همون یه سانت باقی مونده بودم گفتن دوباره صبح باید سرم و وصل کنیم اونشب با بدترین حال باصدای جیغ و داد زائو های دیگه خوابیدم شوهرمم که همش پیام میداد و زن میزد چرا اینطوری شد خطرناک نباشه و هُل کرده بود بیچاااره😭😭😭

۴ پاسخ

کدوم بیمارستان بودی بهار ؟

برامنم سرم فشاروقطع میکردن حتی یباراومد گف۸سانتی قطع کردن سرمودوباره معاینه کرد گف شدی ۷سانت😕دردامم کم میشد سرم قطع میشد

وای چه سخت

اخ عزیزم
چرا نبردن سزارین🥲

سوال های مرتبط

مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۰ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان هیراد مامان هیراد ۳ ماهگی
تجربه سخت من از زایمان طبیعی پارت اول1️⃣ بعد از ۳ ماه میخوام بزارم 🤱
۳۱ فروردین من ۴۰ هفته کامل میشدم و ساعت ده صبح رفتم که نوار قلب بچمو گوش بدم چون گفته بودن یا باید درد داشته باشم یا ۴۱ هم تموم کنم بعد بستری میکنن .خلاصه رسیدم اونجا معاینه کرد گفت یک سانت بازی و قرار بود برم اتاق نوار قلب که یهو ماما اونجا اولین قند ماه اول بارداریمو دید که لب مرز بود گفت تو که قند داشتی گفتم نه فقط ماه اول یکم لب مرز بود گفتش نه اینم قند محسوب میشه باید بستری بشی همین الان ....
یه حس خوب و هم حس ترسی برم داشت گفتم باشه فقط بزارید برم وسایلمو از خونه بیارم خونمون نزدیکه ولی نزاشتن هرچی اصرار کردیم خودم و شوهرم گفتن نه نمیشه شوهرت بره وسایلتو بیاره .
خلاصه دیگه لباس دادن پوشیدم و یه اتاق بهم دادن
بعد اومدن یه چی شبیه سوند وصل کردن به واژنم گفتم این چیه گفتن سرم که باید از اونجا وارد بدنت بشه و دردت شروع بشه خلاصه من ساعت ۱۱ صبح بستری شده بودم.بعد سرم کم کم دردام شروع شدن و بعد هی میومدن معاینه که ببینن چند سانت شدم و من همچنان درد شبیه پریودم داشت بیشتر میشد و همش میگفتم یعنی قراره دردام از اینم بیشتر بشه 🤦‍♀️ خلاصه من ساعت ۸ شب بود که تازه ۴ سانت شده بودم و گفتن میتونی به ماما همراهت بگی بیاد بعدشم اومدن کیسه آبم رو پاره کردن. ماما همراهم اومد و اونجا من دیگه دردای شدید داشتم گفت روغن و دستکش آوردی گفتم آره تو کیفه خلاصه شروع کردیم گفت هرموقع درد داشتی بگو که ماساژت بدم هر موقع درد قطع شد ورزش میکنیم ...
مامان آیدین مامان آیدین ۳ ماهگی
بسم‌الله‌الرحمن‌رحیم‌
بعد دوماه واندی‌اومدم‌تحربه‌زایمانم‌بزارم
ازاینکه میدیدم همه میگفتن رابطه بدون پیشگیری خیلی برا زیمان خوبه منم سرکلاژی بودم و۳۶هفته‌وچهار روز‌دکتر‌نخ‌وباز‌کرد گفتم دیگه ۳۷ روز گفتم بزار از الان شروع به راب‌...طه‌کنیم آخه میدیم خیلیااا‌ هرچی تا ۴۰ هفته انجام میدن باز بچه نمیاد
خلاصه ساعت ۳ که بود ...
بعدش یکم شکمم درد گرفت گفتم طبیعی آخه دیدم خیلیا بعدش درد خفيف دارن. خوابیدم تا شد ساعت ۵ همچنان درد داشتم سفت شلی شکمم بود ولی درد خفيف به شوهرم گفتم خوبه یه چکاپ شم زایشگاه
و بدون هبچ‌ وسایلی رفتیم رفتم گفت دوسانتی و بستری برا زایمان ‌...
خودم سکته کردم 😂😫
بعد به مامانم زنگ زدیم بیاد خودم و شوهرم دنبال بستری
مامانم اومد و منم بستری شدم و ولی دردام کم بود
گفتن اگه پیشرفت نشه صب آمپول فشار میزنن
صب شد دردام همون بود همون دوسانت از ساعت ۵ زدن تا نه اصلا درد بیشتر دوسانت نمیشد بچه میومد تو لگن ولی همون دوسانت منم اصلا هیچ دردی و به روی خودم نمیاوردم ساعت نه دیدن دردام پیشرفتی ندارن باز دوز بیشتر آمپول فشار زدن تا ۱ دردا کم کم بودن و من همچنان ۲ سانت و همش توی دلم هر دردی بود صلوات می‌فرستادم نفس عمیق
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۵ ماهگی
پارت۲
یه ماما اومد گفت به شوهرت بگو بخیه و دوتا امپول و یه سرم بیاره زود وقتی اورد دکتر و جند ماما باهم حرف میزدند دکتر به یکیشون گفت نه مشکلی نیست وصل کن منم هی نگاهشون میکردم یه ماما اومد بهم یه سرم وصل کرد بعد چند دقیقه کلا دردام رفت به مامای شیفتم گفتم دردام رفت گفت مشکلی نیست بخواب فردا صبح باز دردات شروع میشه منم بیخیال شدم اون شب خیلی ورزش کردم هی اسکات میرفتم پیاده روی میکردم .صبح ساعت۶اومدن بهم یه قرص زیر زبونی دیگه دادن بعد نیم ساعت دستگاه گذاشتن رو شکمم و یه سرم بهم وصل کردن تو اون فاصله شیفت عوض شد یه مامای خیلی مهربون اومد و معاینه م کرد گفت خیلی عالی پیش رفتی خیلی بهم امید داد ساعت تقریبا۱۲اینا بود دردام زیاد شد به مامانم زنگ زدم گفتم بیا اینجا حالم بده خانم خسروی که یه خدمه خیلی مهربون بود گذاشت مامانم بیاد پیشم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد مامای شیفت اومد معاینه م کرد ۶سانت بودم تو اون دقیقه هایی که درد میکشیدم فقط دعا میکردم بتونم بچه مو ببینم واقعا درد بدی بود مامانمم هی پشتمو ماساژ میداد و باهام حرف میزد هی دلداریم میداد دیگه ساعت ۴اومدن معاینه م کردن گفتن زور بزن چنتا زور زدم سریع کیسه ابو پاره کردن واقعا درد واقعی رو اون موقع کشیدم داشتم میمردم خیلی زود فول شدم