من بعد 3 ماه تازه وقت کردم بیام تجربه ام از زایمان طبیعی رو کامل بگم
من 40 هفته تمام بودم و هیچ دردی نداشتم حتی یه کوچولو که دلم‌گرم باشه اینا دردهای زایمان هستن
صبح بیدار شدم با مامانم رفتیم بیمارستان پیش دکتر و معاینه کرد و گفت هنوز 2 سانتی چند روز دیگه صبر کن ولی راستش من میترسیدم از حرفایی که شنیده بودم میگفتن بچه اگه تا 40 هفته به دنیا نیاد مدفوع میخوره و ممکنه خدایی نکرده خفه بشه با دکتر صحبت کردم گفتم برای شما امروز و چند روز دیگه فرق داره مگه بخاین آمپول فشار بزنین گفت اذیتت میکنن گفتم نه من اذیت نمیشم زنگ زد زایشگاه و رفتم بالا معاینه کردن گفتن دو سانتی گفتم بابا حرکات بچم داره کم میشه دیگه تکون هاشو کن حس نمیکنم گفتن یک ساعت پیاده روی کن بیا برای بستری به همسرم زنگ زدم تا بیاد برای تشکیل پرونده و خودمم شروع کردم پیاده روی بعد یک ساعت رفتم بالا لباس دادن و من بستری شدم رفتم داخل یه اتاق که فقط یه پنجره داشت یه سرم بهم وصل کردن و دراز کشیدم و هر کی از راه می‌رسید معاینه میکرد ولی درد نداشت خیلی
با ماماها صحبت میکردم و می‌خندیدم میگفتم من دردام با آمپول فشارم شروع نشده اونام هیچی‌ نمیگفتن غافل از اینکه اون یه سرم معمولیه😐

۱ پاسخ

آره بعد سرم ..یه سرم دیگه وصل میکنن دردا شروع میشه 🫠😭

سوال های مرتبط

مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۴ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان آیهان مامان آیهان ۱۲ ماهگی
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱۲ ماهگی
پارت 1 زایمان طبیعی من
39 هفته کامل رفتم دکتر و دکتر گفت که یک سانت ونیم رحمت باز شدع
با اینکه از سه هفته قبلش هم پیاده روی رو شروع کرده بودم و هم مرتب شیاف گل مغربی مصرف میکردم و دوبار هم معاینه تحریکی شده بودم
ولی دهانه رحمم تکون نخورده بود
دکتر گفت من 30 تیر بیمارستان کلاله هستم وماهی فقط سه روز اونجام
همونجا عز مم رو جزم کردم که من باید همون روز زایمان کنم .
واقعا سختم بود دیگ ادامه دادن
دبگه او نسه روز باقی رو هم کلی پیاده روی کردم و روز موعود رقتم بیمارستان
ساعت 9 صبح بیمارستان بودم
معاینه کردن و گفتن هنوز دوسانت نشدی😐
گفتم مریض فلان دکترم و میخام منتظر بمونم تا بیاد
زنگ زدن که من اومدم
نامه هم دکترم داده بود که بهشون بدم
با ماماهاشون اشنا بودم وقبلا کلاسای پیش از زایمان با دوتا شون اشنا شده بودم و از شانسم هر دو شون بودن
قبل اینکه دکتر بیاد ورزش میکردم وهرکاری که به زامانم کمک بکنه
دکترم اومد وقشنگ معاینه تخریکی کزد وگفت ......
مامان هانا مامان هانا ۱۴ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_پنجم

بدون اینکه ازم‌ آزمایش دفع پروتئین بگیرن، سونو یا هر چیز دیگه گفتن فردا احتمالا ختم بارداری بدن. میگفتم دکترم گفته فقط تحت مراقبتی زایمان نمیکنی ولی کی گوش کنه به حرفم. تا صبح تحمل کردم صبحش زنگ زدم همسرم گفتم بیا رضایت شخصی بده منو ببر. واقعا حالم داشت بدتر می‌شد اونجا و استرس چندبرابر میشد. هرچی استرسم بیشتر میشد فشارم بالاتر می‌رفت تا به ۱۸ رسید. کلی با همسرم صحبت کردن که اگه ببریش میمیره و ... ولی من مرغم یه پا داشت حتی گفتن با امبولانس منتقلت میکنیم هر بیمارستانی خودت بخوای ولی باز زیر بار نرفتم و بعد ترخیص رفتم خونه یه کم استراحت کردم دوباره رفتیم بیمارستان تامین اجتماعی و دوباره دادن شرح حال و ... . واقعا خسته شده بودم از این همه توضیح و رفتار بد ماماها.

بهم یه دبه دادن که از روز بعدش به مدت ۲۴ ساعت ادرارم رو جمع کنم وببرم تحویل آزمایشگاه بدم و چون فشارم اومده بود روی ۱۴ گفتن فعلا بستری نمیشی.

شادو خوشحال رفتیم خونه. پاهام ورم شدید داشت خودم نمی‌تونستم دیگه راه برم دونفری دستمو می‌گرفتم و کمکم میکردن راه برم. روز بعد از تحویل آزمایش جوابش اومد و چون فکر میکردم حالم بهتر شده به همسرم گفتم خودش جواب آزمایشم رو بگیره.

همسرم تو بیمارستان بود که بهم زنگ و گفت حاضر شو باید ببرمت زایشگاه گفتن دفع پروتئینت زیاده 😭 وقتی رسیدم گفتن برم زایشگاه تا بستری شم. ولی دوتا پرستار تو زایشگاه شروع کردن به مسخره کردن که بدون نامه بستری متخصص و مشاوره قلب پاشده اومده. گفتن برو تشکیل پرونده بده تا بستری بشی ولی من رفتم خونه 😁 هر لحظه منتظر بهونه بودم که در برم و بستری نشم و غافل از اینکه با این کارم چه عواقب بدی در انتظارمه.
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۵ ماهگی
# پارت۷
خلاصه رفتیم خونه ۱۴ روز گذشت رفتم ۳۸ هفتگی
من دوشنبه ۲۷ بهمن زایمان کردم جمعه قبل زایمانمم رفتیم با خانواده دورهمی بیرون آخرین مسافرت بارداریم رو رفتم و اومدم خونه شنبش دردام شروع شد منم آدمی بودم اگه دردام جوری نمیشد که تا پتو گاز نمیزدم به شوهرم زنگ نمیزدم بیاد دنبالم ببرتم بیمارستان میزاشتم دردام شدید که شد زنگ میزدم ، دردهام شروع شد دیگه ساعت ۱ خیلی درد داشتم جوری که از درد زنگ زدم به شوهرم اومد لباسامو پوشوند بردم بیمارستان رفتم بخش زایشگاه شوهرم خوشحال گفت الان زایمان می‌کنی بدون هیچ ساکی نه ساک برا خودم نه بچه فقط پوشه پروندم رو برده بودم
معاینم کرد بهم دستگاه های انقباض و وصل کرد پرستاره گفت رحمت ۲ و نیمه بخوای میتونی همین امروز زایمان کنی بهش گفتم نه من هنوز اتاق بچم خورده ریز داره هنوز نچیدم
گفت باشه ولی باید خیلی مراقبت کنی ولی اول صبر کن از یه دکتر بپرسم ببینم میتونم مرخصت کنم بری خونه یا باید بستری نگهت دارم
گفتم من یه مامای خصوصی می‌خوام از کجا بیارم گفت اینجا یه مامای خیلی خوبی داریم عالیه و خوش اخلاق و با حوصله میخوای بهش زنگ بزنم از طرف من بهش معرفیت کنم گفتم آره بهم گفت باشه بهم گفت چون هیچی نخوردی برو یه چیز شیرین بخور و بیا دوباره دستگاه هارو بهت وصل کنم بچت خوابه باید بیدار بشه
رفتم تو ماشین به زور یه شیرینی خوردم یه ۲۰ دقیقه هم پیاده روی کردم رفتم بالا بهم گفت من با ماما هماهنگی کردم ولی خودت زنگش بزن بهش بگو گفت بیا اول زنگش بزن بعد بیا تا دوباره دستگاه هارو بهت وصل کنم انقباض و صدای قلب بچه رو بشنویم بگیرم
گفتم باشه .
مامان جوجه کوچولو😍 مامان جوجه کوچولو😍 ۱۵ ماهگی
#تجربه زایمان‌ طبیعی عالی
#زایمان با آمپول فشار
سلام خانما ببخشید دیر شد من اصلا وقت نمیکردم بیام تجربمو بنویسم‌
ولی عهد کردم با خودم که حتما بیام و بگم که بقیه اینقدر از زایمان طبیعی و مخصوصا با امپول فشار نترسن‌ اصلا اونطوری که میگن سخت و وحشتناک نیست فقط بزرگ نماییه‌ .
من از هفته‌ی ۳۶ یهویی‌ فهمیدیم‌ نی‌نی‌م آی یو‌جی‌آر شده و داخل شکمم‌ رشد نمیکنه بدون هیچ دلیلی ۳۸ هفته‌ و ۴ روز بودم دکتر گفت دور کمرش یک ماه عقب مونده باید زایمان‌ کنی با آمپول‌ فشار برگه‌ی بستریمو‌ داد برای سه روز بعدش توی این سه روز من همش پیاده روی‌ میکردم روزی دو ساعتی بدون استراحت‌ خونه رو تمیز میکردم جارو دستی میکشیدم میخواستم دردم بگیره چونکه خیلی میگفتن زایمان با امپول فشار سخته و منو میترسوندن ولی خب فکر نکنم ۳ روز رو کسی بخواد جواب بده روز موعود رسید و رفتم بیمارستان بدون درد بستری شدم‌ دهانه رحمم یک سانت باز بود ولی خدا خیرش بده دکترمو بهم امپول فشار نزد یه نصفه قرص زیر زبون دادن بهم. ساعت ۹ بستری شدم تا ساعت ۲ اینا هیچ دردی نداشتم‌ کلافه بودم همش میگفتم بیاید بهم امپول فشار بزنید من هیچ دردی ندارم خونوادم از شهرستان اومدن چقدر منتظر بمونن‌ آخه میدیدم‌ کسایی رو که ۲ . ۴ روز اونجان و زایمان نمیکنن‌. مامانم‌ پیشم بود باهم قرآن میخوندیم‌ و صلوات میفرستادیم‌ از ساعت ۲ یه حسایی‌ اومد سراغم کم کم تا ساعت ۴ که اومدن معاینه کردن گفتن ۴ سانته‌ زنگ بزنید ماما‌ خصوصیش‌ بیاد ماما‌ خصوصی کع اومد شد ساعت ۴‌ و نیم دیگه مامانم‌ و فرستادن‌ بیرون ساعت ۴ و نیم‌ دردام‌ بیشتر شد ولی اصلا اینطور نبود که غیر قابل تحمل باشه مثل پریودی‌ سنگین‌. ادامه پارت بعدی
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۵ ماهگی
سلام مامانا بیاید از تجربه زایمانم بهتون بگم چه زایمان بدی داشتم 😭۹روز مونده به زایمانم شروع کردم به شیاف گذاشتن شیاف گل مغربی روز اول که گذاشتم هیچ دردی نداشتم روز دوم یکم درد داشتم روز سوم که گذاشتم بیشتر شد رفتم زایشگاه معاینم کرد گفت یک سانت نیم باز شدی گفتمش دارم شیاف استفاده میکنم گفت خوبه استفاده کن روز چهارم دردام بیشتر شد هر ۵دقیقه میگیره ول می‌کنه وقتی که درد میگیره فقد ام البنین صدا میزدم نه دردام بیشتر شد رفتم زایشگاه گفت هنوز همون یک سانت بازی گفتم خو آمپول فشار بزنین گفت نمیشه هنوز چند روز وقت داری گفتم چکار کنم گفت برو خونه درداتو بکش من ماما خصوصی داشتم ولی اون فقد سزاریان میکرد با گریه رفتم پیشش گفتم چنتا بیمارستان رفتم میگن نمیشه آمپول فشار بزنیمت چون وقت داری من آمدم که سزاریانم کنی دیگه نمی‌کشم گفت بزار معاینات کنم معاینم کرد گفت آره هنوز یک سانت باز هستی ۲۰میلیون واریز کن به حسابم نامه بستری بهت بدم منم زود واریز کردم رفتم بیمارستان بستری شدم گفت فردا اولین نفر خودت سزاریان میکنم ساعت دو شب بود دردام بیشتر و بیشتر شد گفتن بزار معاینات کنیم نذاشتم ولی من داشتم می مردم از درد 😔ولی خودمو نشون ندادم ترسیدم ساعت چهار صبح خواستم برم دسشویی نتونستم بشیم آمدم با گریه گفت چته گفتم حس میکنم بچم داره میاد زود معاینم کرد پنج سانت باز شده بودم زود به دکترم زنگ زدن آمد ساعت پنج سزاریانم کرد سر تخت که بودم
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۴#
بعد با ذوق و شوق تمام رفتیم سمت بیمارستان امام حسین ، ویزیت گرفتیم برای معاینه رفتم پیش ماما نامه سزارین رو دید فرم پر کردم گفت برو پایین پذیرش دیگه اومدم پایین همسرم کارای پذیرش انجام داد منم شست و امضا کردم و یک ساعت طول کشید تا پذیرش شدم یه دستبند داد به دستم و گفت برو کیف بخر و برو لباس هارو بپوش منتظر باش من و مامانم رفتیم پایین من لباس هام رو با لباسهای بیمارستان عوض کردم و منتظر بودم تا بیان و سوند و انژوکت بزنن بهم و ببرن اتاق عمل خیلی اونجا منتظر بودم تا ساعت ۱۱فکر کنم منتظر بودم بالاخره سوند زدن و انژوکت خدایش پرستاره دستش سبک بود و اصلا برای سونداذیت نشدم بالاخره منو بردن سوار بیلچر شدم و رفتم اتاق عمل بیمارستان شلوغ بود ولی سزارین فقط من بودم و یه خانم دیگه که دوقلو داشت رفتم تو یه اتاق عمل که خیلی کثیف بود و زمینش پر خون بود سریع پرستارا تخت مرتب کردن و من گفتن دراز بکش روی تخت منم با سختی روی تخت دراز کشیدم اونا یه دستگاهی چسب زدن به پاهام که پاهام کم کم داغ میشد بعد بهم گفت کمرتو خم کن از پشت یه پرستار دیگه محکم سرمو گرفته بود که تکون نخورم منم گفتم بزن بی حسی تو تکون نمی‌خورم دیگه حس کردم یه سوزن رفت توی مهره های کمرم و تزریق کم کم دارو رو حس کردم بعد آروم منو خوابوندن روی تخت کم کم دیدم پرده کشیدن و سرم وصل کردن و بتادین میزدن به شکمم و منم دیگه بی حس شدم دکتر اومد احوالپرسی کردیم و مشغول شدن هم اینکه بچه رو کشیدن یه حس سنگینی روی قفسه سینم اومد و اشکام سرازیر شدند تا بچه رو کشیدن پسرم روی پرستار جیش کرد😂اونا هم صداشون در اومده بود
مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۳ ماهگی
((((تجربه زایمانم))))پارت۲:
خیلییی درد داشت
بعدش رفتم توی اتاق قبلی که بودم چون چندبار معاینه شدم و معاینه تحریکی شدم و ایزی بهم زدن اتاق هم سرد بود یکم لرز داشتم مامانم اومد پیشم بهش گفتم زنگ ماماهم بزنین تا بیاد ماماهای اینجا خیلی بداخلاقن
مامانم زنگ ماماهم زد گفت باش خودمو میرسونم طرفای ساعت ۱:۳۰یا۲شب بو‌د ماماهم اومد با اینکه ۴سانت نبودم هنوز همون ۱سانت بودم ماماهم خیلی خانم باتجربه و مهربونی بود واقعا ممنونشم
ماماخودم معاینم کرد گفت هنوز۱سانتی یکم راه برو
راه رفتم گفت استراحت کن حالا یکم استراحت کردم برام توپ اورد ورزشایی که گفت رو انجام دادم معاینه کرد دید همون ۱سانتم ساعت ۳شب بود امپول فشار توی سرمم زد که دردام شروع بشه چون اصلا درد نداشتم توی معاینه بعدیم ماماهم متوجه نافم شد گفت فتق ناف داری که😐دکتر هم دید گفت فک نکنم طبیعی بتونی فتق داری مانع میشه بچه بیاد پایین از طرفی معاینت کردم لگنت برای طبیعی خوب نیس
خلاصه ساعت شد ۴ من درد نداشتم ورزش میکردم مجدد امپول فشار زد معاینم کرد همون ۱سانت بودم ...
مامان مهراد مامان مهراد ۶ ماهگی
پارت یک تجربه زایمان:
۴۰هفته ۶روز زایمان کردم از هفته ۳۸دهانه رحمم باز شده بود
مرتب ورزش های زایمان فیزیولوژیک بوزیم و از هفته ۳۸انجام میدادم
و از هفته ۲۰هم ورزش های لگنی انجام میدادم ۲هفته آخر مرتب پیاده رویی داشتم به مدت ۱و نیم ساعت تا ۲ساعت و پله نوردی
هفته۳۸یک ساتن دهانه رحمم باز شده بود سر بچه کاملا داخل لگن فیکس شده بود
هفته آخر دهانه ی رحمم ۳سانت باز شده بود ولی انقباض نداشتم
برای چکاب جنین ساعت ۱۱رفتم بیمارستان آن اس تی گرفتن و معاینه. گفتن باید بستری شی تا شب زایمان میکنی
ساعت ۲ظهر بستری شدم درد نداشتم بهم یک چهارم یه قرصی رو دادن بعد رفت تا شش و نیم بعد از ظهر خواستن برام سرم فشار بزارن که قبلش معاینه کردن گفتن چهار ساتنی و زنگ زدن به ما ما همراهم تا اون بیاد. شروع کردم ورزش کردن ورزش هایی که بادم بود من اصلا انقباض و درد نداشتم مانا همراهم که اومد معاینه تحریکی انجام داد و باهام ورزش کرد. کم کم دردام شروع شد معاینه کردن گفتن شش سانتی و کیسه ابمو پاره کردن دردام شدت گرفت با کمک ورزش و دوش اب گرم بعد از چهل دقیقه فول شدم و احساس زور داشتم که رو تحت خوابوندنم گفتن زور بده. بعد از چند تا زور سر بچه دیده می‌شد که بردنم اتاق زایمان اونجا سه زورداذم بچه به دنیا اومد. قشنگ ترین لحظه زندگیم بود و بخاطر ماساژ پرینت ایی که از هفته ۳۷ انجام میدادم. بخیه های بیرونی فقط ۶تا بود