#ادامه پارت آخر
یه جیغی کشیدم بهشون گفتم چیکار میکنید گفت خانوم صحبت نکن یکم ازت لخته خون مونده باید اینارو دربیاریم خلاصه چشم تون روز بد نبینه سه نفر بودن هر سه نفر نوبتی اون دستش و در میورد اون می‌رفت دستشو میکرد داخلم بعد تازه دستاشونم میتابوندن تو شیکمم جوری که انگشتاشون رو طرف معدم حس میکردم بعد از کلی جیغ و التماس که این کارشون از صد تا زایمان طبیعی بدتر بود بخیه هامم پاره کرده بودن دوباره بخیم زدن کارشون که تموم شد بی جون افتاده بودم رو تخت که نظافت چی اومد تمیز کرد اونجا و حال منو دید یه لیوان آب میوه بهم داد وقتی خوردم بدنم به لرزه افتاد و فشارم اومده بود پایین برام پتو کلفت آورد انداخت روم منم یکم خوابیدم بعد یک ساعت اومدن منو گذاشتن رو ویلچر دوباره یک ساعت هم منتظر دکتر شیفت بودم که به پرستار بچه چه آمپولی برام بزنه بهش گفت و آمپول هامو زدم و رفتم با بچم تو بخش.جوری که دیگه پرستار هایی که شیفت شون تموم میشدم میخواستن شیفت رو تحویل بدن میومدن سرمون اطلاعات رو به پرستار های شیفت دیگه میدادن بعد یکی یکی میومدن سرمون معاینه مون کنن که با التماس نکاهشون میکردم دیگه همون موقع به شوهرم پیام دادم گفتم فردا صبح اول صبح بیا مرخصم کن من دیگه تحمل ندارم ، فردا شد و مرخصم کردن تا پامو تو خونه گذاشتم یه نفس راحتی کشیدم🥹❤️
اینم از تجربه زایمان طبیعی من🫠شما هم از تجربه زایمان تون بگید ببینم چقدر سختی کشیدید🥲🩵

تصویر
۵ پاسخ

خدا رو شکر که سزارین کردم 😐 من تحمل یه معاینه معمولی رو ندارم چه برسه یکی وقتی بخیه خوردم دستشو تا آرنج بکنه توم

من ۹بستری شدم ۱۱.۳۰روزبعدزایمان کردم ۲۶ساعت دردکشیدم...سخت گذشت ولی فدایه تارموی بچم

من زایمانم خوب بود ولی بچم ک دنیا اومد سینه اش خس خس میکرد سه روز بچمnicu بود .خیلی بم سخت گذشت درد بخیه هام نمتونستم رو پام بمونم جز خودمم کسیو راه نمیدادن

خداروشکر زایمان سومم رو سزارین انتخاب کردم

#پاره شدیم🤣

سوال های مرتبط

مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 ۶ ماهگی
پارت دوم زایمانم
دخترم رو آوردن کنارم وپرستار اومد باز کمک کرد یکم شیر دادم و یک پرستاردیگه اومد آمپول اینا زد رفت بعد ۳ ساعت که بی حسیم رفت شکمم درد نمی کرد داخل شکمم یکم درد داشت شبیه درد پریودی که پرستار پمپ درد آورد گفتم زیاد درد ندارم گفت باشه وصل میکنم دردت زیاد نشه و هر سه ساعت یک بار میومدن شیاف میزاشتن و ۲ ساعت یک با آمپول بی حسی میزدن و بعد ۵ ساعت من شرو ع کردم چای و کمپوت انجیر خوردم و بعد ۸ ساعت پرستار اومد کمکم کرد برای راه رفتن اون یکم سخت بود راه رفتن و گفت خودت راه برو بعد دیگه خودم میرفتم دکترم گفته بود زیاد راه برو یکم استراحت کن دردت کم میشه این توری ام بود راه رفتن خیلی کمک کرد برای دردم و شب یکم سوپ آوردن واون شد شام من و یک پرستار دیگه اومد همه چیز توضیح داد تبم گرفت رفت برای صبحانه ام کاچی دادن و باز دکتر بچم اومد دید و پرستار اومد چون بخیه من لیزری بود اومد دید و دکترم اومد دید و یکم گفت رفتم خونه چه کار کنم من روز بعد عملم خیلی خوب شدم جوری که پرستار گفت با این که دیروز عمل کردی خیلی خوبی و پرستار اومد سرم اینا زد من بعد از ظهر مرخص شدم از بیمارستانم خیلی راضی بودم از کادر درمان که با خوصله به خرفام جواب میدادن و هی میومدن بهم سر میزدن دانشجو نبودن پرستار های کار بلد بودن بازم بخوام زایمان کنم بی شک میرم اونجا
و از دکترمم راضی بودم که یه جوری عمل کرد روز ۳م خوب بودم به بچم خودم می‌رسیدم و جای عمل ام خیلی خوب بود
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#ادامه پارت آخر
بعد هم زنگ زد به شوهرم گفت برا خانمت یه سوپ بگو درست کنن بخاطر سرماخوردگیش بیارن گفت خانمت هم زایمان کرد میتونی بیای ببینیش بعد یک ساعت شوهرم با مادر شوهرم اومدن دیدنم شوهرم رفت بیرون مادرشوهرش موند پیشم بهم گفتن حالا پاشو غذا بخور آجیل بهم دادن موز دادن آبمیوه بعد بچه رو گفتن بگیر شیرش بده منم یکم ترسیدم بغلش کنم چون ریزه میزه بود ولی خب دیگه مجبور بودم شیرش بدم بغلش کردم شیرش دادم همون آغوزم رو بعد خوابید. وقتی مامام رفت بهم گفت میتونی دوش بگیری که این خون های روی بدنت بره تمیز بشی تا از جام اومدم بلند بشم مثل کیسه آب ازم کیسه خون ول شد منم فکردم عادیه چیزی نگفتم رفتم حموم دوش بگیرم دیدم همینجوری ازم داره خون می‌ره لخته یه تیکه های کوچولو میفته همون موقع نظافت چی که داشت اتاق و تمیز میکرد منو دید اینجوریم سریع رفت به دکتر شیفت خبر داد دیدم دکتر شیفت سریع با دوتا پرستار اومدنم طرفم گفتن خانوم برو رو تخت بخواب میخوایم چکت کنیم منم رفتم خوابیدم یهویی دکتره با مشت تا آرنجش رفت داخلم.....
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت آخر
خلاصه بعد دردام خیلی شدید شد و ثانیه به ثانیه انقباض داشتم دیگه به حرفای مامام گوش دادم با هر دردی که می‌گرفتم زور میزدم زور اول و زدم یه جیغ زور دوم و زدم دست گذاشتم به خودم سر بچه رو حس کردم همون موقع یه حسی گرفتم مامام اومد با تیغ بازم کرد که اصلا هیچی حس نکردم بعد یه پرستار اومد برام ماسک گاز بی حسی گذاشت بعد رفت روی این پله آهنی و وایستاد با آرنج شیکممو فشار داد همون موقع مامام دستشو نفهمیدم داخلم چیکار کرد که دیگه با زوری که زدم این پرستاره فشار داد شیکممو یه جیغی زدم ساعت ۱ نیم به دنیا اومد پسرم بعدش گذاشتنش روی شیکمم واسه دو دقیقه تا اومدن نافشو بریدن بعدش براش داشتن رفتن تمیزش کردن وزن و ایناش و انجام دادن لباس پوشوندن به منم گفت دستتو بزار روی دهنت محکم سرفه کن تا جفت بیاد بیرون منم با دوتا سرفه که زدم البته واقعی چون من ۴ روز قبل زایمانم سرماخوردم دیگه یه دو سه تا سرفه کردم جفت اومد بیرون بعد از اینم چند بار محکم شیکمم و فشار داد کلی لخته خون ازم خارج شد با خون های کثیف دید دیگه چیزی نیست بخیم کرد.
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
# پارت ۲
تا اون موقع نمی‌دونستم بیهوشیم چجوریه وقتی بردنم تو اتاق عمل وقتی برای اولین بار اتاق عمل و دیدم یجوری افتضاحی ترسیده بودم هوای داخل اتاق سرد جوری که من هم مضطرب بودم به لرزه افتاده بودم هربار هردکتر میومد تو اتاق آمپول برمیداشت میگفتم این ماله منه دکتر می‌گفت نه اون دکتر می‌رفت اون یکی میومد چون داشتن یه خانم دیگه رو عمل میکردن نفر اول بود تمام وسایل هاشون داخل اتاقی بود که من اونجا قرار بود عمل بشم خلاصه چندتا دکتر میرفتم میومدن همش می‌پرسیدم این ماله منه بیهوشیم رو کجا میزنید که دیگه دکترا و پرستارا همشون از این رفتارم خندشون گرفته بودن اینا میخندیدن من تو دلم فوش شون میدادم😂
خلاصه بعد اینکه سرم بهم وصل کردن فشارمو گرفتن ضربان قلبم و گرفتن کلی دم و دستگاه بهم وصل کردن ، دکتر بیهوشی منم اومد پرستار بهم گفت خانم بلند شو بشین گردنت رو پایین خم کن مچ پاتو بگیر اصلا هم تکون نخور همون موقع آمپولی که تو دست دکتر بیهوشیم رو دیدم اشکم در اومد همون سوزنی که تو سزارین برای زایمان سزارین میزدن برای منم وسط مهره های پایین کمرم زدن و بعدشم همون موقع پاهام به گز گز کردن افتاد.
مامان جوجه مامان جوجه ۹ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت3)
با خودم گفتم اگه تا فرداش نرسید و زایمانم طبیعی شد چی؟ شیفت پرستارا عوض شد و یه پرستار تپل وحشی شد مسئول چک کردن من نوبت رسید به دوز سوم قرصم اومد معاینم کرد خیلی بد معاینه کرد اون انگشتای چاقش و به زور کرده بود داخل و هی می چرخوند داشتم میمیردم از درد واقعا خیلی درد داشت کثافت بزور می‌خواست دهانه رحمم و باز کنه وقتی انگشتاش و کشید بیرون دستکش پر خون بود تو دلم کلی فحشش دادم اشکم و در اورد کل بدنم داشت می‌لرزید رفت قرص و بیاره بده بهم، اما نداد دست خودم خودش گفت دهنت و باز کن یه چیزی مثل اب مقطر هم دستش بود قرص و گذاشت زیر زبونم و از اون ابه ریخت تو دهنم، تمام توانم و جمع کرده بودم که تا وقتی حواسش پرت میشه اب دهنم و قورت ندم وقتی حواسش پرت شد چندتا دستمال کاغذی برداشتم و همه رو تا تونستم خالی کردم تو دستمال و بعدش به یکی از پرستارا گفتم میخوام برم سرویس؛ رفتم سرویس حسابی دهن و زبونم رو شستم که یه وقت اثری از قرص نباشه و قورتش بدم.
دردا هی داشت زمانش کمتر کمتر می‌شد پرستاره می دید شکمم منقبض میشه می‌گفت درد داری الکی می‌گفتم نه اما درد داشتم، اون شفتالو هم یه توپ داد بهم گفت رو این بالا پایین برو خلاصه که یک ساعت با اون توپ درگیر بودم ولی سعی میکردم خیلی رو خودم فشار نیارم. ساعت سه شب دوز بعدی رو اورد ولی اون شفتالو خواب بود به جاش یه پرستار دیگه قرص و داد اونم گرفتم انداختم زیر تخت،خلاصه که تا شش صبح کلی درد کشیدم و یهو کیسه ابم نشتی داد پرستارو صدا زدم و اومد معاینم کرد سخت بود و درد داشت اما نه به اندازه معاینه ای که اون شفتالو(ادامه پارت بعد....
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان
مامان هاکان مامان هاکان ۱۲ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان آریا مامان آریا ۷ ماهگی
پارت پنجم زایمان طبیعی

دیگه دردام شدیدترین حالت خودش بود
که التماس میکردم ماما یه کاری کنه دردم کم شه
که برام ارامبخش زد ولی تاثیری حس نکردم
گفتم اپیدورال بزن برام کفت دیگه اخراشه نیاز نیست
من هی میگفتم نه بخدا من زایمان قبلیم خیلی طول کشید اون هی میگفت نه تو دیگه داری زایمان میکنی
معاینم کرد گفتم چند سانتم هیچی نگفت
یه شیاف دیگه برام گذاشت گفت تو ازونایی که یهو بچه ت میاد
گفتم پس یعنی هنوز خبری نیست و گریم گرفت
واقعا اون لحظات خیییلی سخت بود هر بار درد میکرفت با تموم وجودم داد میزدم که اصلا دست خودم نبود و هر بار فکر میکردم که دیگه این دفعه میمیرم
حالا بعدا فهمیدم مامانم و شوهرم پست در زایشگاه صدام میشنیدن مامانم که انقد کریه کرده بود چشماش باز نمیشد
خلاصه من هر دقیقه نگاهم به ساعت بود و بسختی تحمل میکردم که ساعت ۵ و چهل اینا ست زایمان و قیچی و این جور چیزا رو آوردن
ولی من بازم باورم نمیشد بچه‌م به این زودی بدنیا بیاد
به پرستار که اومد گفتم توروخدا راستش بگو کی زایمان می‌کنم
مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 ۶ ماهگی
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی