۳ پاسخ

وای از سرم فشار متنفرم

بیمارستان. دولتی ما عین خصوصی بود .هر زایمانی یه اتاق مجزا داره و یه مامای.من تنها تو اتاق بودم با مامایی که قراره زایمان رو برام راحت کنه.خداروشکر ماما اوونقدر خوب بود هرجا باشه خدا خیرش بده و بهترینا براش رقم بخوره

کدوم بیمارستان بودی عزیزم؟

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه ۱ سالگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان نی نی مامان نی نی ۱۵ ماهگی
خانما میخام از تجربه سزارینم بگم تو بیمارستان ثامن الائمه ناجا مشهد ،دکترم هم خانم سکینه انبیایی
پارت یک
ساعت ۶ بیمارستان بودیم منو مامانمو شوهرم رفتیم شوهرم ک کلا بیرون بود منو مامانم رفتیم بخش زایشگاه تا تشکیل پرونده دادم تقریبا شد ساعت هشت و نیم یا نه ، مامانم و فرستادن بیرون ،من رفتم توی اتاقای بخش زایمان ک نوار قلب بگیرم و سوند بزارم ،چون دفع پروتئین داشتم اول یه آزمایش ادرار دادم و بعد اومدم روی تخت بهم سرم و نوار قلب وصل کردن ، ما مریضای خانم دکتر دو نفر بودیم،ساعتای نه و چهل دیقه بود ک گفتن خانم دکتر اومده اون هم تختیمو بردن برای عمل ،منم فقط صلوات میفرستادم و دعا میخوندم خیلییییی استرس داشتم وااای،خدایی رفتار پرستار ها عاالی بود منک راضی بودم(البته اینو بگم خواهرم تو همون بیمارستان زایمان طبیعی داشت و اصلا از پرستارها راضی نبود ،یعنی پرستار ها با کسانی ک زایمان طبیعی داشتن خیلی بدرفتار بودن من اونجا دیدم به چشم خودم)
خلاصه یه چهل دیقه ای نوار قلب گرفتن از بچه و پرستار بعدش اومد و گفت میخام برات سوند بزارم گفتم نمیشه توی اتاق عمل بزارن برام چون خیلی میترسیدم گفتن آره میشه ولی توی اتاق عمل مرد زیاد هست خودت موذب میشی ،قانع شدم و گذاشتم بزاره،خودمو شل شل گرفتم و اصلا درد نداشت و برام گذاشت،و گفت چند دیقه دیگ عمل خانم دکتر تموم یشه تو باید بری،بعدش با ویلچر اومدن تو اتاق بخش گفتن بیا بشین اینجا من چون سوند داشتم یکم اذیت بودم بلند شدم و تا نشستم روی ویلچر سوند خیلی می‌سوخت و اذیتم می‌کرد ولی تحمل کردم‌،یه روسری و یه چادر سرم کردن و منو بردن بیرون از بخش زایمان تا ببرن تو اتاق عمل
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
# پارت ۲
تا اون موقع نمی‌دونستم بیهوشیم چجوریه وقتی بردنم تو اتاق عمل وقتی برای اولین بار اتاق عمل و دیدم یجوری افتضاحی ترسیده بودم هوای داخل اتاق سرد جوری که من هم مضطرب بودم به لرزه افتاده بودم هربار هردکتر میومد تو اتاق آمپول برمیداشت میگفتم این ماله منه دکتر می‌گفت نه اون دکتر می‌رفت اون یکی میومد چون داشتن یه خانم دیگه رو عمل میکردن نفر اول بود تمام وسایل هاشون داخل اتاقی بود که من اونجا قرار بود عمل بشم خلاصه چندتا دکتر میرفتم میومدن همش می‌پرسیدم این ماله منه بیهوشیم رو کجا میزنید که دیگه دکترا و پرستارا همشون از این رفتارم خندشون گرفته بودن اینا میخندیدن من تو دلم فوش شون میدادم😂
خلاصه بعد اینکه سرم بهم وصل کردن فشارمو گرفتن ضربان قلبم و گرفتن کلی دم و دستگاه بهم وصل کردن ، دکتر بیهوشی منم اومد پرستار بهم گفت خانم بلند شو بشین گردنت رو پایین خم کن مچ پاتو بگیر اصلا هم تکون نخور همون موقع آمپولی که تو دست دکتر بیهوشیم رو دیدم اشکم در اومد همون سوزنی که تو سزارین برای زایمان سزارین میزدن برای منم وسط مهره های پایین کمرم زدن و بعدشم همون موقع پاهام به گز گز کردن افتاد.
مامان آتوسا مامان آتوسا ۱۳ ماهگی
پارت آخر✨
زایمان طبیعی 💫
از حال داشتم میرفتم دیگه ساعت ۳ بود که دکترا آمدن بالا سرم یک دکتر بد اخلاق خیلی نچسب🙄 آمد بالا تخت می‌گفت زایمانت خیلی پر خطر هست مهکم شکمم رو فشار میداد خودشو می‌انداخت بالا شکمم منم جیغ میزدم حتی پاهام رو بستن به تخت ولی نمی‌تونستم زایمان کنم یکی از دکترا گفت ببریمش برا سزارین گفت نه خطر داره چون سر بچه تو لگن هست اگر نتونه بچه خفه میشه اونجا بود که دیگه حالم بد شد😔 آخر سر بچم رو دیدم که داره میاد بیرون دکترا گفتن بچه خفه شده چون صورتی سیاه بود🥺 منم گریه گریه فقط میدونم که همینقدر گفتن خدایا بچم رو سالم از خودت میخوام🥺 دیگه هیچی حالیم نشد وقتی بیدارم کردن دیدم بچم کنارم خوابه منم کنارش هستم اینقدر گریه کردم که نگو بلندم کردن برو دوش بگیر بیا منم رفتم لباس تنم کردم با ویلچر بردنم جلو در زایشگاه دیدم همسرم آمد پیشم بغلم کرد منو برد جلو در بخش دیگه خداحافظی کردیم چون مادرم خسته بود دوستم آمد شب جام
اینم از پارت آخر زایمان طبیعی من☺️
مامان نی نی مامان نی نی ۴ ماهگی
تحربه زایمان دخترم
از شب قبلش استرس شدید داشتم از ساعت ۸ شب هیچی نخوردم تا فرداش
ساعت ۶ صبح پاشدم
ارایش کردم لباسامو پوشیدم ولی استرس داشتم شدید دستام میلرزید به روی خودم نمیاوردم
رسیدم بیمارستان اول رفتم داخل کارامو بکنم
بعد امدم با همه رو بوسی کردم و رفتم برای لباس پوشیدن
لباسامو پوشیدم انژوکت برام وصل کردن نوبت سوند شد
خیلی کم درد داشت
دیگ ۱۰ دقیقه بعدش دکتر امد و نشستم رو ویلچر منو ببرن
امدم تو راهرو شوهرمو دیدم مامانمو دیدم مامان بزرگمو دیدم منو بوس کردن زدم زیر گریه انگار دیگ نمیخوام برگردم😂
همین وارد اتاق عمل شدم صدای عربده چندتا مرد بلند شد منم ترسیده بودم عین چی میگفتم نمیخوام زایمان کنم میخوام برم خونمون😂🤣
دیگ شوهرم امد ارومم کرد رفتم
موقع امپول بی حسی داشتن باهام حرف میزدن من هیچی نفهمیدم فقط پاهام داشت داغ میشد
یه سوتی ام دادم کع وقتی سوزنشو دیدم گفتم وای اینو میخوایین بکنین تو من🤣
دیگ دراز کشیدم
دکتر امد داشت با پنبه میکشید رو شکمم میگفتم وای من هنوز حس دارم در صورتی که فقط حس بود اصلا درد نبود
یکم گذشت تهوع تنگی نفس داشتم برام امپول زدن اکسیژن گذاشتن
۱۰ دقیقه بعدش دخترم به دنیا امد
بعد دیگ تو ریکاوری بودم بعد امدم اتاق
اولش درد نداشتم یکم گذشت درد داشتم ولی قابل تحمل بود
ساعت ۱۰ شبم یه چیزی خوردم بعد باید بلند میشدم که نزاشتم کسی کمک کنه
خودم اروم چرخیدم به پهلو بعد بلند شدم اصلا درد نداشتم خودم تنهایی ام رفتم دستشویی
فقط اصلا نباید تکون بخورید بعدش من کتف درد گرفته بودم شدید
این بود تجربه من🥰
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۶ ماهگی
پارت ۲ :

بلاخره نامه زایمان رو گرفتم ۱۰/۲۹ هفته ۳۶ با نشتی کیسه آب و قند بالا و عفونت

صبح ساعت ۵ راهی بیمارستان شدم ( زایشگاه سینا مشهد دکتر ملیحه محمودی نیا) تا رفتم زایشگاه و تریاژ پرونده ام رو نگاه کردن با دکتر شیفت صحبت کردن و بعد با دکترم تماس گرفتن و چندبار قبل از اینکه بستری شم معاینه کردن شد ساعت ۸/۳۰ صبح .


توی تریاژ که معاینه کردن گفتن دهانه رحمم کامل بسته و سفته و عقبه بعداز اون لباسامو عوض کردم با همسرم و مادرم خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاق زایمان یک اتاق بود چهار تخت داشت و اونجا ازم ان اس تی میگرفتن و اولین آمپول فشار رو زدن و یک قرص زیر زبونی هم دادن و سه بار معاینه شدم حدود ساعتای ۹-۹/۴۵ بود که درد پریودی رو احساس کردم و ترشحات موکسی کمی داشتم
ساعت ۹/۴۵ دقیقه بود که معاینه شدم و گفتن ۳ سانت باز شده و رفتم اتاق زایمان که یک اتاق کاملا مجزا و خصوصی بود از یخچال تا تلویزیون و..... تنها توی اون اتاق بدون گوشی و همراه درد هم داشتم شدید و داشتم دیوونه میشدم هر یک ساعت دقیق ماما خود بیمارستان میمومد و معاینه میکرد در حدی معاینه محکم بود که ترشحات موکسی رو بیرون میاورد

فقط می‌تونستم مایعات و خرما بخورم چون دکترم گفته بود چیزی نخورم

از درد بگم : کمر و لگنم به شدت تحت فشار بود زور زدن هام شروع شده بود سرم به شدت درد میکرد دائم راه میرفتم و سرم به دست سرویس بهداشتی بودم ورزش توپ رو انجام میدادم خونریزی شروع شد و درد هم همینطور دیگه ساعتای ۱ بود که ماما همراهم اومد و شروع به ورزش های بیشتر کردیم ساعت ۲ بود دهانه رحمم رسید به

۶ سانت و......
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان