تحربه زایمان دخترم
از شب قبلش استرس شدید داشتم از ساعت ۸ شب هیچی نخوردم تا فرداش
ساعت ۶ صبح پاشدم
ارایش کردم لباسامو پوشیدم ولی استرس داشتم شدید دستام میلرزید به روی خودم نمیاوردم
رسیدم بیمارستان اول رفتم داخل کارامو بکنم
بعد امدم با همه رو بوسی کردم و رفتم برای لباس پوشیدن
لباسامو پوشیدم انژوکت برام وصل کردن نوبت سوند شد
خیلی کم درد داشت
دیگ ۱۰ دقیقه بعدش دکتر امد و نشستم رو ویلچر منو ببرن
امدم تو راهرو شوهرمو دیدم مامانمو دیدم مامان بزرگمو دیدم منو بوس کردن زدم زیر گریه انگار دیگ نمیخوام برگردم😂
همین وارد اتاق عمل شدم صدای عربده چندتا مرد بلند شد منم ترسیده بودم عین چی میگفتم نمیخوام زایمان کنم میخوام برم خونمون😂🤣
دیگ شوهرم امد ارومم کرد رفتم
موقع امپول بی حسی داشتن باهام حرف میزدن من هیچی نفهمیدم فقط پاهام داشت داغ میشد
یه سوتی ام دادم کع وقتی سوزنشو دیدم گفتم وای اینو میخوایین بکنین تو من🤣
دیگ دراز کشیدم
دکتر امد داشت با پنبه میکشید رو شکمم میگفتم وای من هنوز حس دارم در صورتی که فقط حس بود اصلا درد نبود
یکم گذشت تهوع تنگی نفس داشتم برام امپول زدن اکسیژن گذاشتن
۱۰ دقیقه بعدش دخترم به دنیا امد
بعد دیگ تو ریکاوری بودم بعد امدم اتاق
اولش درد نداشتم یکم گذشت درد داشتم ولی قابل تحمل بود
ساعت ۱۰ شبم یه چیزی خوردم بعد باید بلند میشدم که نزاشتم کسی کمک کنه
خودم اروم چرخیدم به پهلو بعد بلند شدم اصلا درد نداشتم خودم تنهایی ام رفتم دستشویی
فقط اصلا نباید تکون بخورید بعدش من کتف درد گرفته بودم شدید
این بود تجربه من🥰

۲ پاسخ

عزیزم کدوم بیمارستان
دکترت کی بود

وای خداروشکر منم میدونستم مثل شما غربتی بازی در میارم گفتم توروخداااا منو بیهوش کامل کن قبول کرد 😂😂

سوال های مرتبط

مامان نینی مامان نینی ۱۴ ماهگی
(پارت سوم زایمان سزارین )

خیلی از ماساژ رحمی میترسیدم به اون پرستار گفتم تروخدا قبل اینکه بی حسیم بره ماساژو بده که حس نکنم اون زنه یکم ماساژ داد
بدش کارام تموم شد منو جاب جا کردن بردن ریکاوری اونجا دیدم چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم که میگن این دفع لخته داره سریع چند امپول داخل سرمم زدن
باز یه پرستار اومد شکمم ماساژ داد یکم درد داشت منم فقط دسته پرستار محکم نگه داشتم
هی میگفتم چرا منو نمیبربن بخش
که بعد چند دقیقه منو بردن دم در شوهرم اینا بودن منم کلن میگفتم میخندیدم اصلن درد اینا نداشتم (ولی یه اشتباهی که کردم نباید حرف میزدم )
بردنم بخش منم از قبل پمپ درد خرید که خیلی عالی بود من اصلن درد حس نکردم یا خیلی کم حس کردم ولی بقیه اتاقا زنا از درد داشتن میمردن
ساعت ۶غروب یکم تختمو به حالت نشسته کردم یکم اب ولرم کمپوت اینا خردم ساعت ۱۰گفتن باید راه بری اولش میترسیدم ولی شوهرم و جاریم منو بلند کردم درد نداشتم ولی حسه سنگینی داشتم اون سب خودم تنهایی چند بار راه رفتم
ولی از فردا به هیچ عنوان شکمم کار نمیکرد خیلی اذیت شدم
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۹ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊
مامان نور مامان نور ۵ ماهگی
بخش آخر
ساعت ۱۹ و ۳۰ دقیقه بردنم ریکاوری برام پمپ درد رو وصل کردن بعد عمل به شدت دچار لرز شدم روم پتو بود ولی مثل چی میلرزیدم حدود یساعت اونجا بودم که تختم رو عوض کردن که منو ببرن بخش بلند کردن من همانا و جیغ کشیدنم از درد همانا درد داشتم و بی اختیار گریه میکردم از درد دوباره هم توی بخش یبار دیگه تختم رو عوض کردن و لباس بیمارستان تنم کردن و دوتا شیاف برام‌ گزاشتن پمپ درد رو هم هر یک ربع فشار میدادم تا کم کم درد هام خوابید
فردا صبح هم سوند رو برام‌کشیدن و گفتن باید پاشی راه بری بزور نشستم و تا اومدم بلند شم سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت حدود نیم ساعت رو تخت نشستم و دوباره دراز کشیدم بعد یکساعت دوباره با کمک مامانم و بهیار بلند شدم و حدود دو دقیقه راه رفتم و دوباره رفتم روی تخت از درد به خودم‌ می پیچیدم بعد از اون بلند شدن و راه رفتن برام آسون تر شده بود در آخر هم ساعت ۱۹ دوتایی باهم مرخص شدیم و برگشتیم خونه
پ.ن: از سزارین راضی بودم؟ اصلا و ابدا حتی حاضر نیستم دوباره تجربه اش کنم و فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه
مامان نی نی مامان نی نی ۱۴ ماهگی
خانما میخام از تجربه سزارینم بگم تو بیمارستان ثامن الائمه ناجا مشهد ،دکترم هم خانم سکینه انبیایی
پارت یک
ساعت ۶ بیمارستان بودیم منو مامانمو شوهرم رفتیم شوهرم ک کلا بیرون بود منو مامانم رفتیم بخش زایشگاه تا تشکیل پرونده دادم تقریبا شد ساعت هشت و نیم یا نه ، مامانم و فرستادن بیرون ،من رفتم توی اتاقای بخش زایمان ک نوار قلب بگیرم و سوند بزارم ،چون دفع پروتئین داشتم اول یه آزمایش ادرار دادم و بعد اومدم روی تخت بهم سرم و نوار قلب وصل کردن ، ما مریضای خانم دکتر دو نفر بودیم،ساعتای نه و چهل دیقه بود ک گفتن خانم دکتر اومده اون هم تختیمو بردن برای عمل ،منم فقط صلوات میفرستادم و دعا میخوندم خیلییییی استرس داشتم وااای،خدایی رفتار پرستار ها عاالی بود منک راضی بودم(البته اینو بگم خواهرم تو همون بیمارستان زایمان طبیعی داشت و اصلا از پرستارها راضی نبود ،یعنی پرستار ها با کسانی ک زایمان طبیعی داشتن خیلی بدرفتار بودن من اونجا دیدم به چشم خودم)
خلاصه یه چهل دیقه ای نوار قلب گرفتن از بچه و پرستار بعدش اومد و گفت میخام برات سوند بزارم گفتم نمیشه توی اتاق عمل بزارن برام چون خیلی میترسیدم گفتن آره میشه ولی توی اتاق عمل مرد زیاد هست خودت موذب میشی ،قانع شدم و گذاشتم بزاره،خودمو شل شل گرفتم و اصلا درد نداشت و برام گذاشت،و گفت چند دیقه دیگ عمل خانم دکتر تموم یشه تو باید بری،بعدش با ویلچر اومدن تو اتاق بخش گفتن بیا بشین اینجا من چون سوند داشتم یکم اذیت بودم بلند شدم و تا نشستم روی ویلچر سوند خیلی می‌سوخت و اذیتم می‌کرد ولی تحمل کردم‌،یه روسری و یه چادر سرم کردن و منو بردن بیرون از بخش زایمان تا ببرن تو اتاق عمل
مامان 🅗🅘🅡🅐🅓 مامان 🅗🅘🅡🅐🅓 ۹ ماهگی
منم تصمیم گرفتم بعد پنجاه و سه روز تجربمو به طور خلاصه از
سزارین بگم با اینکه چند روز قبل از زایمان خیلی استرس داشتم و همش گریه میکردم روز زایمان اصلا استرس نداشتم سوند و آمپول بی حسی اصلا درد نداشت برام البته من کلا از آمپول نمیترسم همینطور اولین راه رفتنم خیلی راحت بود خودم بدون کمک راه رفتم ماساژ شکمی خیلی درد داشت چون بعد از اینکه بی حسیم تموم شد انجام دادن بگید موقع بی حسی انجام بدن طبق نظر پمپ درد نگرفتم
بهم مسکن میزدن و شیاف میذاشتم دکترم چند ساعت بعد عمل گفت کمربند ببند و راه رفتن با کمربند خیلی راحت بود ولی روزای اول بلند شدن و نشستن سخت بود گردنتو اصلا به هیچ عنوان تکون ندید من سردردای شدید گرفتم بعدش چون گردنمو تکون دادم بخیه هامم خداروشکر بعد ده روز کشیدم هر روز حموم میکردم و سشوار میکشیدم
چون خودم قبلش خیلی استرس داشتم خواستم تجربه بگم و استرستونو کم کنم توکلتون به خدا باشه و اینو بدونید هرچقدر زایمان سخت و دردناک باشه وقتی خدا یه بچه ی سالم بهتون بده با دیدنش همه‌ی دردا فراموش میشه😍
من بچم نرمی حنجره داره وقتی به دنیا اومد و اینو متوجه شدم خودمو یادم رفت و تا صبح از استرس و صدای نفس کشیدنش نتونستم بخوابم🥺 تا اینکه دکتر اومد و گفت خداروشکر بعد چند ماه خوب میشه امیدوارم بدردتون بخوره
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۴#
بعد با ذوق و شوق تمام رفتیم سمت بیمارستان امام حسین ، ویزیت گرفتیم برای معاینه رفتم پیش ماما نامه سزارین رو دید فرم پر کردم گفت برو پایین پذیرش دیگه اومدم پایین همسرم کارای پذیرش انجام داد منم شست و امضا کردم و یک ساعت طول کشید تا پذیرش شدم یه دستبند داد به دستم و گفت برو کیف بخر و برو لباس هارو بپوش منتظر باش من و مامانم رفتیم پایین من لباس هام رو با لباسهای بیمارستان عوض کردم و منتظر بودم تا بیان و سوند و انژوکت بزنن بهم و ببرن اتاق عمل خیلی اونجا منتظر بودم تا ساعت ۱۱فکر کنم منتظر بودم بالاخره سوند زدن و انژوکت خدایش پرستاره دستش سبک بود و اصلا برای سونداذیت نشدم بالاخره منو بردن سوار بیلچر شدم و رفتم اتاق عمل بیمارستان شلوغ بود ولی سزارین فقط من بودم و یه خانم دیگه که دوقلو داشت رفتم تو یه اتاق عمل که خیلی کثیف بود و زمینش پر خون بود سریع پرستارا تخت مرتب کردن و من گفتن دراز بکش روی تخت منم با سختی روی تخت دراز کشیدم اونا یه دستگاهی چسب زدن به پاهام که پاهام کم کم داغ میشد بعد بهم گفت کمرتو خم کن از پشت یه پرستار دیگه محکم سرمو گرفته بود که تکون نخورم منم گفتم بزن بی حسی تو تکون نمی‌خورم دیگه حس کردم یه سوزن رفت توی مهره های کمرم و تزریق کم کم دارو رو حس کردم بعد آروم منو خوابوندن روی تخت کم کم دیدم پرده کشیدن و سرم وصل کردن و بتادین میزدن به شکمم و منم دیگه بی حس شدم دکتر اومد احوالپرسی کردیم و مشغول شدن هم اینکه بچه رو کشیدن یه حس سنگینی روی قفسه سینم اومد و اشکام سرازیر شدند تا بچه رو کشیدن پسرم روی پرستار جیش کرد😂اونا هم صداشون در اومده بود
مامان میلا بانو💕 مامان میلا بانو💕 ۹ ماهگی
بچه ها بعد دوماه از تجربه سزاینم بگم حوصلم سر رفته

اول اینک من سزارین اختیاری بودم و قرار بود پنج شنبه ۸/۸زایمان کنم دکترمم فقط شنبه دوشنبه چهارشنبه مطب بود قرار بود چهارشنبه برم سکه رو بدم پنج شنبه برم بیمارستان ولی من از هفته قبلش جمعه سر گیجه و حالت تهوع داشتم همه میگفت درد زایمان ولی من میترسیدم برم بیمارستان بدون هماهنگی دکترم بگن ختم بارداری دیگ خلاصه دو روز این درد داشتم تا شنبه شب واژن درد شدید داشتم تا صبح ساعت چهار رفتم دسشویی دیدم یه لک ریز میبینم شانس آوردم روز یک شنبه دکترم درمانگاه بیمارستان بود رفتم پیشش گفت دهانه رحمت بازه سه سانت نیم بیا برات با اپیدورال طبی زایمان کنم گفتم نه دکتر جون بچت رحم کن من وحشت دارم دیگ گفت باشه ساعت چهار بیا بیمارستان ساعت چهار رفتم خودش هماهنگ کرده بود تا اسممو گفتم امادم کردن برا اتاق عمل نه شوند درد داشت در حد یه معاینه واژینال درد داشت نه اپیدورال ن جای بخیه ها دکترمم خیلی دکتر خوب و مهربونی بود ده تا بچه دیگم بیارم میرم تحت نظرش از هیچی نترسین بخدا اصلا درد متوجه نمیشین اینو از یه آدم بد مریض میشنوین



رفلاکس فرزند ‌پروری کولیک زایمان
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۲ ماهگی
پارت چهارم داستان زایمانم :

انقد استرس و ضعف و گشنگی داشتم دستام دیگه میلرزید
تا بالاخره اومدن برای سوند وصل کردن
انقدددد حس بدی داشت ک واقعا قابل وصف کردن نبود یه سوزشش بدجور و همش حس میکردم میخاد ادرارم بریزه ولی تازه رفته بودم دستشویی 🥲من نمیدونم واسه بقیه چطور بوده ولی من خیلی برای سوند اذیت شدم
گذاشتن منو رو ویلچر ک ببرن سمت اتاق عمل دو طرفمو گرفتن گذاشتن رو تخت تکون خوردن با سوند واقعا درد اور‌ بود دکتر بیهوشیم اقا بود ک محکم کمرمو و سرمو فشار داد پاینن کفت نباید تکون بخوری اینجا دیگ گریه شدم
خالم دستمو گرفت گفت نترس چیزی نیست همراه من گریه میکرد
دیگه تا بی حسی و زد اولین جایی بی حس شد همون جای سوند بود انگار با بی حس شدنش ی جون ب جونام اضاف شد
دیگ گریم بند اومد راحت شده بودم منو خابوندن رو تخت اتاق عمل
لباسمو دادن کامل بالا یه مایع بد رنگی و ریختن رو شکمم و ماساژ دادن
دیگه بعدش سریع پارچه گذاشتن جلوم
کم کم پاهام داشت خیلی سنگین میشد خیلییی زیاد در حدی ک انگار روی هر کدوم یه تریلی گذاشتن
چندتا چیز ب سینم وصل کرده بودن و ی دستگاه اکسیژن به صورتم وصل کردن ولی بد گذاشته بودنش بیشتر راه نفسمو گرفته بود
هرچی میخاستم بگم بدجوره نفسم در نمیاد ولی صدام بالا نمیومد
تا یکی از خودشون اومد چک کرد دید ماسک کجه و درستش کرد
چند دقیقه بعدش قفسه سینم هم مثل پاهام سنگین شد
نفس کشیدنم سخت بود چ برسه‌تکون خوردن
مامان پناه مامان پناه ۱۷ ماهگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۸ ماهگی
بیاید از تجربه سزارینم بگم بعد دوماه🤣
من یک هفته ازون تاریخی ک دوتر زده بود برام زودتر زایمان کردم کیسه ابم پاره شد نصفه شب دیگ زنگ زدم دکترم گف برو بیمارستان میام دیگ تقریبا ساعت ۹صبح عمل شدم
سوندو ک ب دکترم گفته بودم تو بیحسی بزنه این ک از این
بی حسی کمرم یکم درد داشت مثل همین امپولای معمولی ک میزنیم
بعد خابیدم سرم و ماسک اکسیژن اینا میزدن داشتن پردرو تنظیم میکردن جلوم ک صدای بچه اومد یعنی پرام ریخت من همش اسرس بی حس نشدنو داشتم دیگ بچرو نشونم دادن تقریبا یه ربم طول کشید تا بخیه زدن
پرستارام مدام بالا سرم باهام حرف مزدن شوخی میکردن هیچی نفمیدم اثن
بعدم ی سافت تو ریکاوری بودم اونجام سر بودم دردی نداشتم با مسعول ریکاوری غیبت میکردم🤣دگ بعد اومدن ماساژ رحمی ک سر بودم نفمیدم رفتم بخش اونجام ماساژ دادن بازم سر بودم پرستاد دوتا شیاف گزاشت و سرم اینا وصل کرد کم کم سریم رقت و اومدن سوندو کشیدن یه درد خیلی خفیفی داشت بعد سری حتی از درد پریودیم کمتر من همیشه میگم پریودیام دردش بیشتر بود برام تا زایمانم گف هروق درد داشتی بگو شیاف بزنم ک اصلا نگفتم لازم نشد
بعدم اومدن کمربند بستن برام راه بردنم یکم سخت بود ولی قابل تحمل
سریای بعدشم ک خاسم راه برم خودم بدون کمک میرفتم دیگ
بعد مرخص شدم خونم بعضی وقتا ی حس سوزشی میومد شکمم میرفتم حموم اب داغ مگرفتم سری اروم میشد بخیم چسبی بود میتونسم برم حموم اشکال نداشت
بعد ۱۰روزم ک بخیرو کشیدم
درکل انتخاب خوبیه سزارین ب شرطی ک دکتر و بیمارستان خوبی انتخاب کنی
من ک دلم مخاد باز برم اتاق عمل انقدر ک بهم خوش گذشت🤣
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۵ ماهگی
سلام خانمای گل میخوام تجربه زایمانمو بگم.
پارت۱
از ۳۹هفته هر یه روز درمیون میرفتم بیمارستان برای معاینه تحریکی تا۴۰هفته اصلا دهانه رحمم باز نشد ۴۰هفته و ۲روز رفتم برای معاینه تحریکی گفتن یه فینگری ولی لگنت عالیه بیا برای nstدیگه دستگاه رو گذاشتن تقریبا یه ۴۰دقیقه دستگاه رو به شکمم وصل کردن بچم اصلا تکون نمی خورد دیگه سونو اورژانسی برام نوشتن رفتم انجام دادم بچم خداروشکرخوب بود جوابو اوردم گفتن اگه بخوای میتونی بستری شی به خواست خودت منم خیلی میترسیدم چون اصلا درد نداشتم دیگه رفتم با دکترم حرف زدم گفت بستری شم ۴۰هفته و ۴روز رفتم بیمارستان و کارای بستری رو انجام دادم با شوهرم خداحافظی کردم و وارد بخش زایمان شدم اونجا لباس پوشیدم و رفتم که برام سوند بزارن دکتر اومد و سوند وارد بدنم کرد درد وحشناکی داشت اون روز بهم قرص دادن یکم زیر دلم داشت درد میگرفت و ول میکرد دیگه سریع بهم سرم وصل کردن درد خفیفی داشتم اومدن معاینه و گفتن۳سانتم دکتر گفت خوب پیش رفتی حتما تاشب زایمان میکنی منم هی ورزش میکردم
مامان غَزَل✨️• مامان غَزَل✨️• ۸ ماهگی
بلاخره منم امروز وقت کردم تجربه زایمانم و بنویسم 📝
بسم الله برو بریم😇
.
.
.
.
.
.
خب داستان من برمیگرده به ۲۲ آبان ماه!من ۲۱ آبان ساعت 9 شب رفتم پیاده روی تند تند راه میرفتم🏃‍♀️و یک ساعت پیدا روی کردم بعد برگشتم خونه دوش🚿🧼گرفتم و خوابیدم صبح با درد بیدار شدم البته دردام خفیف بود و تا شب هی دردام بیشتر می‌شد و ساعت ۱۲ شب به همسر گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم درد عجیبی دارم خلاصه ساعت ۱۲ شب راهی بیمارستان🏨شدیم رفتم بیمارستان🏥سپیدار معاینم کردن ۳ سانت بودم و چون بیمه تامین اجتماعی نداشتم منتقلم‌ کردن طالقانی رفتم بیمارستان طالقانی هر چند دقیقه معاینم‌ میکنن و دردام هی بیشتر می‌شد!
ساعت ۳ نصف شب منتقلم‌ کردن اتاق زایمان و رو تخت دراز کشیدم زار میزدم یعنی قشنگ مرگمو جلو چشام دیدم صبح ساعت ۶ بهم آمپول💉 فشار زدن بعد چند دقیقه دوباره دوتا آمپول💉💉دیگه بهم زدن و ساعت ۸ و نیم صبح ۲۳ آبان ماه زایمان کردم وقتی دخترمو دیدم کلا دردامو یادم رفت و الان خداروشکر میکنم دخترم صحیح و سالم توبغلمه🤱🎀😘
مامان 𝑻𝒂𝒉𝒂🩵✨ مامان 𝑻𝒂𝒉𝒂🩵✨ ۳ ماهگی
پارت 4

وقتی 10 سانت شدم ساعت 6 صبح بود خانم که بغلم بود بچه اش به دنیا امد منو ترک کردن
خانم تمیز کاری با التماس بهش گفتم تورخدا فقط صداشون کون دارم میمیرم توخدا اون داشت تمیز میکرد و جوابم نمیداد و انقدر التماس گفتم بلاخره جواب داد گفت چون داد میزنی نمیان سمتت دیگه و من با ترس و درد وگریه میخواستم خودمو بکشم
صداشون کردم صداشون کردم نیومدن با این همه درد بلند شدم و سُرومو گرفتم دستم رفتم پیش شوهرم و پشت پنچره داشتم باش صحبت میکردم
اون وقتی منو اینجوری دید دستاش فقط میلرزید با ترس و داد گفت چته نازنین
بهش گفتم منو ترک کردن و جیغ میزدم بعد ماما امد شوهرم فقط بهش فوش میداد اونم جوابش میداد
ماما گفت الان به پلیس زنگ میزنم ادبت میکنن شوهرم هم جوابش داد گفت مگه میخوای منو میترسونی زنگ بزن ببینم چه غلطی میخوان بکنن

بعد دوتا خانم منو بلند کردن گفتن دخترم بلند شو عزیزم منم رفتم رو تخت بعد ماما امد سمتم
وقتی بچه سرش در امد حس کردم یه کوه خالی کردم از پشت ماما گفت فشار بده منم فشار دادم بچم به دنیا امد
...