با من همراه باشید با تجربه زایمان طبیعی با آمپول فشار و اینکه مامان اولی ام😚
همچی هم رک پوست کنده میگم🤪
خب خب شروع میکنیم پارت ۱)
ماهای آخر کمر درد زیاد داشتم تا اینکه ظهر بود ساعتای ۳ ظهر درد و کمردرد شدید شدم دوباره گفتم اینم مثل سری قبل خوب میشم نشد ک بشه گذشت شد ساعت ۸ شب و من از درد به خودم میپیچیدم اصلا نتونستم شام بخورم دیگ راهی زایشگاه شدم ۳۹ هفته ۲ روز بودم میفهمیدم ک دیگ نزدیکه زایمان کنم☺️تو راه به شوهرم میگفتم با این دردی ک من دارم فکنم ۴ ۵ سانتی باشم ولی زحی خیال باطل🤣رسیدیم زایشگاه اونجا معاینه شدم گفت ۱ سانتی منو میگی گفتم با این درد الانه که بزام نه یک سانت😵‍💫 گفت ولی دهانه رحمت خیلی نرمه و این خیلی خوبه ساعت ۹ شب بود دگ گفت برو تو راهرو بیمارستان قدم بزن دو ساعت دیگ یعنی ساعت ۱۱ بیا معاینت کنم اگ پیشرفت داشتی میمونی
خلاصه رفتم پیش شوهرم بیرون یکم دردامم کمتر شده بود دیگ شام نخورده اومده بودیم رفتیم کبابی کنار بیمارستان شام خوردیم چقدر پیاده روی کردم گذشت گذشت شد ۱۱ شب رفتم دوباره معاینه کرد همون ۱ سانت بودم🤥گفت دکتر نامه بستریت نوشته برا صب ساعت ۶ صب با تزریق آمپول فشار بزایی
بقیه اش داخل کامنتا میگم👇

۱۸ پاسخ

خوبه که سزارین کردم ♥️

واااای اونجام درد گرفت 😭🥵دیگه اون واژن میشه مگه
متنفرم از طبیعی😭

چه وحشتناک .خداروشکر سزارین کردم.
دومی رو حتما سزارین کن یک صدم این دردارو نمیکشی

درد بخیه هات تا چند هفتگی رفت منم زایمانم طبیعیه

خدا رو شکر سزارین کردم

خانم کوچولو رو بردن لباساشو بپوشن اینطرفم من زخمی افتاده بودم دیگ پرستار اومدم شکممو فشار میداد تا جفت خارج بشه وای چقدررررررر درد داشت فریاد میزدم اونم اونم خارج شد باز نوبت خونای اضافه بود دوباره چندین بار فشار داد مردمو زنده شدم دیگ نوبت بخیه زدن رسید آمپول بیحسی رو زدن و شروع کردن بخیه کردن قشنگ هربار سوزن میرفت داخل گوشت بر میگشت من متوجه میشدم اونم با درد وای اونجا هم چقدر درد بخیه زدن کشیدم مثل اینکه یکی دم به دقیقه سیخ وارد پوستت کنه در بیاره ۷ بخیه بیرونی و چند برابر هم داخلی خوردم دیگ تموم شد دردام ام تموم شده بودن دردی نداشتم و اینکه سینه هام کوچیک بودن سر نداشتن بچم نخورد و از همون روز شیر خشکی شد بعد زایمان ام من تا ۲۰ روز دسشویی میرفتم کمر خم کارمو میکردم رو دسشویی ایرانی ام فرنگی نبود
تا ۴۰ روز کامل ام خونریزی داشتم و اینه این ۲۰ روز اولی خیلی بخیه هام درد میکردن بعضی شبا اونقدر تیر میکشدین ک از درد گریه میکردم بواسیر در اوردم شقاق مقعدی پیدا کردم که هنو هم میرم دسشویی از پشتم خون میاد🤕🤕برگردم عقب اصلا زایمان طبیعی نمیکنم خیلی بده خیلیییییی من وسط دردام دیگ خودمو باخته بودم میگفتم من میمیرم دیگ
و اینک بعد زاییدن و بخیه موقع رابطه از بیرون بخاطر بخیه تنگه ولی داخلش که بچه اومده بیرون مثل قبل اون تنگیشو دیگ نداره
اینم تجربه من

ساعتا ۲ شب بود دیگ باز با درد گذشت دیگ باز معاینه و شدم ۸ خلاصه دیگه دست بکار شدن کم کم وسیله هارو آماده میکردن وای وقتی تیغ و قیچی اینارو میدیدم دردم بیشتر میشد😂😂😂دیگه دردام تبدیل شده بودن به زور خود بخود بهم زور وارد میشد پرستار گفتم وقتی درد اومد سراغت زور بزن دارم موهای بچه رو میبینم😚😚وای اونجا چقدر خوشحال شدم جون دوباره گرفتم باز معاینه میکرد دستشو میچرخوند اون وسط موقه زور زدن صدا در میوردم دست خودم نبود یکی از پرستارا میگفت مگه داری موتور سواری میکنی اینطور زور میزنی حالا خودتون تصور کنید😆😆 دیگ ۵. ۶ پرستار ریخت دورم و شروع کردن اول آمپول بیحسی اونجا زدن و بعد برش وای چقدر درد داشت قشنگ حس کردم یه جیغ بلندی ام کشیدم 😶‍🌫️بعد سر بچه اومد بیرون دیگ نوبت بدنش شد وقتی میکشیدنش قشنگ حس میکردم پوست اونجامم داره کشیده میشه خلاصه دختر کوچولوم بدنیا اومد چقدر لحظه قشنگی بود برا منی ک بچه اولمو دیدم🥺🥺❤️❤️
بعدش ام الان میگم

دیگ از بس درد کشیدم خودم خسته شده بودم اونا هم از بس اصرار کرده بودن پاشدم حرکت سجده رو کم کم انجام میدادم ۵ دیقه رو حالت سجده میرفتم دوباره دراز میکشیدم از اونورم تو درد زیاد ماما میومد میگفت بزار معاینت کنم معاینه کرد گفت رو به پیشرفتی بعد من رو حالت سجده بودم باسنم رو به هوا اونم دو ناخونی دستشو داخلم میچرخوند که مثلا دهانه رحمو تحریک کنه وای از دردش نگممممممم😭😭😭😭 همش رو حالت سجده نگهم میداشتن میگفتن جابجا نشو منم دیگ دردام هر ۳ دقیقه یکبار بودن فکنم از درد زیاد همونجور بیهوش بودم فک میکردن خوابم خلاصه وقتی چشم باز کردم معاینه کردن ۷ سانت شدم بالاخره😉😉😉

وای از دست این مامای بیمارستان خیلی بدی بود یبار موقه معاینه کردن خاست معاینه کنه ناخوناش تیز بود سریع پاهامو جم کردم اونم قهر کرد که من دیگ دست به این نمیزنم این ناز میکنه من دیگ دورت نمیام اصلا محلم نمیداد منم ساده زبون😏دیگ ماما همرام اومد تو همون بیمارستان کار میکرد پرستارا ارزش خاصی براش قاعل بودن وقتی اومد بهش گفتم این خانم دورم نمیاد رفت بهشون توپید اون پرستاره دیگ مث موش شد دلم خنک شد🤣🤣دیگ دوز امپولو زیاد تر کردن و من از درد رو تخت بالبالک میزدم😂😂😂😂 زمین زمانو فاش میدادم دیگ اون سرم رو در اوردن وقتی درش اوردن سرش مثل یه بادکنک خیلی کوچولو باد کرده بود ساعتا برام خیلی دور میگذشت هرموقه درد داشتم دست ماما همرامو فشار میدادم اونم بنده خدا هیچی نمیگفت کمرمو ماساژ میداد کیسه آب گرم میزاشت ۳ سانت بودم اومد منو برد تو راهرو رو میله ها کمکی ورزشم میداد وقتی تو راهرو راه میرفتم از بس معاینه شده بودم فقط ازم خون میچکید از رد خونا میشد فهمید کجا رفته بودم راحت پیدام میکردن بقیه😂😂😂خیلی تو درد زیاد معاینه ام میکردن وای که چقدر زجر آور بود دیگ رفتم رو تخت ماما همش بهم التماس میکرد حرکت سجده برو باسنتو همونجور تو هوا بچرخون من از بس که درد داشتم فقط بهش میگفتم ساکت شو حرف نزن 🤣🤣🤣اونم مهربونی بود هیچی نمیگفت

دیگه اون سرم بهم وصل بود آمپول فشار هم وصل😬😬از درد دیگ موهای خودمو میکشیدم فاش میدادم مامانم همرام بود اون چون زایمان سزارینی بود درد طبیعی رو درک نمیکرد من اوجا درد میکشیدم اون میرفت اتاقا بغلی به بقیه مریضا در حال زاییدن سر میزد🤣🤣و اینکه من درد زیاد کشیدم تااااا شب
از اون سرمه هم آب میرفت داخلم برمیگشت تا موقه دیگ زاییدم شاید ۱۰ زیر انداز و ۵. ۶ ملافه خیس خیس شد از آب سرم دیگ ساعتا ۸ شب بود معاینه شدم باز عدد ۱ گویای همچی بود😭😭😭😭 دیگ تاقتم تموم شده بود زار میزدم از درد همراهام زنگ زدن ماما همرام گفتن بیا این دیگ از دست رفت اخه ماما باید از ۴ سانت به بعد بیاد اون بنده خدا هم آدم خوبی بود اومد ساعت ۹ نیم شب بود رسید معاینه کرد گفت نزدیک ۲ سانتی وای عجب خبر خوبی بود برا منی که یک شبانه.روز رو ۱ سانت گیر کرده بودم اونم با آمپول فشار

بقیشو بگو

دیگ پرستار خسته شده بود اومد یه چیزی برام وصل کنه نمیدونم چی بود میگفت سوند رحمی سرمی بود در دهانه رحم وصل میکردن سرش پلاستیکی بود آب میرفت تو برمیگشت حالا نمیدونم اسمش چی بود برا وصل کردنش ۲ تا پرستار بالا سرم بود پرستار اول اومد جاش بزنه دستشو همراه با اون شیلنگه کوچک برد داخل هرکاری کرد نتونست وصل کنه منم اون زیر جار میزدم از درد خلاصه نتونست داد دست پرستار بعدی اون پاهامو باز کرد دستشو برد داخل اونم هرچه زور زد نمیتونست وصلش کنه خودمم درد زیاد داشتم باهاشون همکاری نمیکردم دوباره اونم نتونست رفتن تو. راهرو گشتن یه پرستار هیکلی ک دستاش ۳ برابر دست اونا بود پیدا کردن😂😂 اومدن اون دو پرستار بزور پاهای منو داشته بودن اونم ناخوناشو همراه با شیلنگ واردم کرد وای نگم از دردش وای وای😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫هرچی تقلا کردم جیغ زدم گریه کردم ولم نکرد تا شاید نزدیک ۱۰ دیقه شد دیگ تونست وصلش کنه وقتی دستاشو کشید بیرون از دستاش خون میچکید دیگه🥺🥺

منم عین تو بودم یه تو بیمارستان.بودم بعد با امپول فشار زدن بزرو تا فرداش صبح زایمان کردم شب فقط درد کشیدم

از ۶ صب سرم بهم وصل شد بعد دوباره کمر دردا شروع میشدن درد میومد میرفت ولی اصلا منظم نبودن گذشت همونطور درد کشیدم تا ساعت ۱۰ صب دیگ دکتر خودم اومد گفت اگ تا فردا نزاییدی خودم میام بالا سرت بعد معاینه کرد گفت هنوز ۱ سانتی🫡🫡🫡😵اینم بگم ماما همراه هم گرفته بودم باز شد ساعت ۱۲ ظهر معاینه شدم دوباره همون آش همون کاسه از صب آمپول فشار وصل بود ولی هنوز همون ۱ سانت بودم این دیگ چه یکی بود برا من😂

دیگ اون شب همون بیمارستان موندم اونم بدون همراه از ۶ صب فردا گفتن بستریت میکنیم فعلا اتاق خالی نداریم منم همونجا رو تختا ک برا مریضا بود خوابیدم یعنی تا صب من درد کشیدم اونم درد مداوم اصلا قط نمیشد پرستار ها هم کاری نمیکردن نصف شب معاینه کردن باز همون ۱ سانت بودم ساعتای ۵ صب بود رفتم بیرون بوفه مغازه تو راه رو صندلی نشستم حالا از درد زیادی ک داشتم نمیتونستم بلند شم همونجا گریه میکردم😂 دیگ صب شد شوهرم و مامانم اومدن و من بستری شدم😁😁و شروع آمپول فشار🥶

وای یاد روز زایمانم افتادم باز🤣

وییییی یاد اون روز نندازم😅

خبببببب

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۱۰ ماهگی
پارت اول
منم بلاخره بعد دو ماه نیم میخام تجربه زایمانم. رو بنویسم
دقیق 39هفته و چهار روز بودم عصرش با شوهرم رفتیم پیاده. روی حدود. س ساعت راه رفتم اومدم خونه دوش گرفتم اسکات رفتم چایی خوردم با خرما رفتیم بیمارستان ک معاینه بشم معاینه کرد گفت یک سانتی برو ورزش کن رفتم یکم تو محوطه بیمارستان قدم زدم اومدم خونه پیاده روی کردم دوباره دوش گرفتم حدود صدتا اسکات زدم دردم ببشتر شد خیلی ساعت س شب شد رفتیم بیمارستان گفت دو سانتی برو راه برو تا ساعتای پنج و شش زایمان میکنی رفتم ساعت هفت رفتم بیمارستان معاینه کرد هنوز ذو سانت بود گفت برو ساعت یازده ظهر بیاد اومدم خونه دردم شدید بود خیلی جوری ک هرکی میدید میگفت زایمان میکنی الان رفتیم بیمارستان دیگ گف باید چهارسانت بشی بستری میکنم عمه هام بودن گفتن همونجا پیاده روی کنی قبول نکردم اومدم خونه راه رفتم بهم دمنوش دادن ک کاش نمبخوردم دیگ دردهام شدید بود خیلی جوری هر ی دقیقه دردم میگرفت بهش میگیم چهار درد همون بود ک خاستیم بریم پیش طبیب شکمم رو چرب کنه تا دم در خونش رفتم

بقیه پارت بعدی
مامان آیهان مامان آیهان ۱۴ ماهگی
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۸ ماهگی
پارت ۲ :

بلاخره نامه زایمان رو گرفتم ۱۰/۲۹ هفته ۳۶ با نشتی کیسه آب و قند بالا و عفونت

صبح ساعت ۵ راهی بیمارستان شدم ( زایشگاه سینا مشهد دکتر ملیحه محمودی نیا) تا رفتم زایشگاه و تریاژ پرونده ام رو نگاه کردن با دکتر شیفت صحبت کردن و بعد با دکترم تماس گرفتن و چندبار قبل از اینکه بستری شم معاینه کردن شد ساعت ۸/۳۰ صبح .


توی تریاژ که معاینه کردن گفتن دهانه رحمم کامل بسته و سفته و عقبه بعداز اون لباسامو عوض کردم با همسرم و مادرم خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاق زایمان یک اتاق بود چهار تخت داشت و اونجا ازم ان اس تی میگرفتن و اولین آمپول فشار رو زدن و یک قرص زیر زبونی هم دادن و سه بار معاینه شدم حدود ساعتای ۹-۹/۴۵ بود که درد پریودی رو احساس کردم و ترشحات موکسی کمی داشتم
ساعت ۹/۴۵ دقیقه بود که معاینه شدم و گفتن ۳ سانت باز شده و رفتم اتاق زایمان که یک اتاق کاملا مجزا و خصوصی بود از یخچال تا تلویزیون و..... تنها توی اون اتاق بدون گوشی و همراه درد هم داشتم شدید و داشتم دیوونه میشدم هر یک ساعت دقیق ماما خود بیمارستان میمومد و معاینه میکرد در حدی معاینه محکم بود که ترشحات موکسی رو بیرون میاورد

فقط می‌تونستم مایعات و خرما بخورم چون دکترم گفته بود چیزی نخورم

از درد بگم : کمر و لگنم به شدت تحت فشار بود زور زدن هام شروع شده بود سرم به شدت درد میکرد دائم راه میرفتم و سرم به دست سرویس بهداشتی بودم ورزش توپ رو انجام میدادم خونریزی شروع شد و درد هم همینطور دیگه ساعتای ۱ بود که ماما همراهم اومد و شروع به ورزش های بیشتر کردیم ساعت ۲ بود دهانه رحمم رسید به

۶ سانت و......
مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۵ ماهگی
((((تجربه زایمانم))))پارت۲:
خیلییی درد داشت
بعدش رفتم توی اتاق قبلی که بودم چون چندبار معاینه شدم و معاینه تحریکی شدم و ایزی بهم زدن اتاق هم سرد بود یکم لرز داشتم مامانم اومد پیشم بهش گفتم زنگ ماماهم بزنین تا بیاد ماماهای اینجا خیلی بداخلاقن
مامانم زنگ ماماهم زد گفت باش خودمو میرسونم طرفای ساعت ۱:۳۰یا۲شب بو‌د ماماهم اومد با اینکه ۴سانت نبودم هنوز همون ۱سانت بودم ماماهم خیلی خانم باتجربه و مهربونی بود واقعا ممنونشم
ماماخودم معاینم کرد گفت هنوز۱سانتی یکم راه برو
راه رفتم گفت استراحت کن حالا یکم استراحت کردم برام توپ اورد ورزشایی که گفت رو انجام دادم معاینه کرد دید همون ۱سانتم ساعت ۳شب بود امپول فشار توی سرمم زد که دردام شروع بشه چون اصلا درد نداشتم توی معاینه بعدیم ماماهم متوجه نافم شد گفت فتق ناف داری که😐دکتر هم دید گفت فک نکنم طبیعی بتونی فتق داری مانع میشه بچه بیاد پایین از طرفی معاینت کردم لگنت برای طبیعی خوب نیس
خلاصه ساعت شد ۴ من درد نداشتم ورزش میکردم مجدد امپول فشار زد معاینم کرد همون ۱سانت بودم ...