چه وحشتناک .خداروشکر سزارین کردم.
دومی رو حتما سزارین کن یک صدم این دردارو نمیکشی
درد بخیه هات تا چند هفتگی رفت منم زایمانم طبیعیه
خدا رو شکر سزارین کردم
خانم کوچولو رو بردن لباساشو بپوشن اینطرفم من زخمی افتاده بودم دیگ پرستار اومدم شکممو فشار میداد تا جفت خارج بشه وای چقدررررررر درد داشت فریاد میزدم اونم اونم خارج شد باز نوبت خونای اضافه بود دوباره چندین بار فشار داد مردمو زنده شدم دیگ نوبت بخیه زدن رسید آمپول بیحسی رو زدن و شروع کردن بخیه کردن قشنگ هربار سوزن میرفت داخل گوشت بر میگشت من متوجه میشدم اونم با درد وای اونجا هم چقدر درد بخیه زدن کشیدم مثل اینکه یکی دم به دقیقه سیخ وارد پوستت کنه در بیاره ۷ بخیه بیرونی و چند برابر هم داخلی خوردم دیگ تموم شد دردام ام تموم شده بودن دردی نداشتم و اینکه سینه هام کوچیک بودن سر نداشتن بچم نخورد و از همون روز شیر خشکی شد بعد زایمان ام من تا ۲۰ روز دسشویی میرفتم کمر خم کارمو میکردم رو دسشویی ایرانی ام فرنگی نبود
تا ۴۰ روز کامل ام خونریزی داشتم و اینه این ۲۰ روز اولی خیلی بخیه هام درد میکردن بعضی شبا اونقدر تیر میکشدین ک از درد گریه میکردم بواسیر در اوردم شقاق مقعدی پیدا کردم که هنو هم میرم دسشویی از پشتم خون میاد🤕🤕برگردم عقب اصلا زایمان طبیعی نمیکنم خیلی بده خیلیییییی من وسط دردام دیگ خودمو باخته بودم میگفتم من میمیرم دیگ
و اینک بعد زاییدن و بخیه موقع رابطه از بیرون بخاطر بخیه تنگه ولی داخلش که بچه اومده بیرون مثل قبل اون تنگیشو دیگ نداره
اینم تجربه من
ساعتا ۲ شب بود دیگ باز با درد گذشت دیگ باز معاینه و شدم ۸ خلاصه دیگه دست بکار شدن کم کم وسیله هارو آماده میکردن وای وقتی تیغ و قیچی اینارو میدیدم دردم بیشتر میشد😂😂😂دیگه دردام تبدیل شده بودن به زور خود بخود بهم زور وارد میشد پرستار گفتم وقتی درد اومد سراغت زور بزن دارم موهای بچه رو میبینم😚😚وای اونجا چقدر خوشحال شدم جون دوباره گرفتم باز معاینه میکرد دستشو میچرخوند اون وسط موقه زور زدن صدا در میوردم دست خودم نبود یکی از پرستارا میگفت مگه داری موتور سواری میکنی اینطور زور میزنی حالا خودتون تصور کنید😆😆 دیگ ۵. ۶ پرستار ریخت دورم و شروع کردن اول آمپول بیحسی اونجا زدن و بعد برش وای چقدر درد داشت قشنگ حس کردم یه جیغ بلندی ام کشیدم 😶🌫️بعد سر بچه اومد بیرون دیگ نوبت بدنش شد وقتی میکشیدنش قشنگ حس میکردم پوست اونجامم داره کشیده میشه خلاصه دختر کوچولوم بدنیا اومد چقدر لحظه قشنگی بود برا منی ک بچه اولمو دیدم🥺🥺❤️❤️
بعدش ام الان میگم
دیگ از بس درد کشیدم خودم خسته شده بودم اونا هم از بس اصرار کرده بودن پاشدم حرکت سجده رو کم کم انجام میدادم ۵ دیقه رو حالت سجده میرفتم دوباره دراز میکشیدم از اونورم تو درد زیاد ماما میومد میگفت بزار معاینت کنم معاینه کرد گفت رو به پیشرفتی بعد من رو حالت سجده بودم باسنم رو به هوا اونم دو ناخونی دستشو داخلم میچرخوند که مثلا دهانه رحمو تحریک کنه وای از دردش نگممممممم😭😭😭😭 همش رو حالت سجده نگهم میداشتن میگفتن جابجا نشو منم دیگ دردام هر ۳ دقیقه یکبار بودن فکنم از درد زیاد همونجور بیهوش بودم فک میکردن خوابم خلاصه وقتی چشم باز کردم معاینه کردن ۷ سانت شدم بالاخره😉😉😉
وای از دست این مامای بیمارستان خیلی بدی بود یبار موقه معاینه کردن خاست معاینه کنه ناخوناش تیز بود سریع پاهامو جم کردم اونم قهر کرد که من دیگ دست به این نمیزنم این ناز میکنه من دیگ دورت نمیام اصلا محلم نمیداد منم ساده زبون😏دیگ ماما همرام اومد تو همون بیمارستان کار میکرد پرستارا ارزش خاصی براش قاعل بودن وقتی اومد بهش گفتم این خانم دورم نمیاد رفت بهشون توپید اون پرستاره دیگ مث موش شد دلم خنک شد🤣🤣دیگ دوز امپولو زیاد تر کردن و من از درد رو تخت بالبالک میزدم😂😂😂😂 زمین زمانو فاش میدادم دیگ اون سرم رو در اوردن وقتی درش اوردن سرش مثل یه بادکنک خیلی کوچولو باد کرده بود ساعتا برام خیلی دور میگذشت هرموقه درد داشتم دست ماما همرامو فشار میدادم اونم بنده خدا هیچی نمیگفت کمرمو ماساژ میداد کیسه آب گرم میزاشت ۳ سانت بودم اومد منو برد تو راهرو رو میله ها کمکی ورزشم میداد وقتی تو راهرو راه میرفتم از بس معاینه شده بودم فقط ازم خون میچکید از رد خونا میشد فهمید کجا رفته بودم راحت پیدام میکردن بقیه😂😂😂خیلی تو درد زیاد معاینه ام میکردن وای که چقدر زجر آور بود دیگ رفتم رو تخت ماما همش بهم التماس میکرد حرکت سجده برو باسنتو همونجور تو هوا بچرخون من از بس که درد داشتم فقط بهش میگفتم ساکت شو حرف نزن 🤣🤣🤣اونم مهربونی بود هیچی نمیگفت
دیگه اون سرم بهم وصل بود آمپول فشار هم وصل😬😬از درد دیگ موهای خودمو میکشیدم فاش میدادم مامانم همرام بود اون چون زایمان سزارینی بود درد طبیعی رو درک نمیکرد من اوجا درد میکشیدم اون میرفت اتاقا بغلی به بقیه مریضا در حال زاییدن سر میزد🤣🤣و اینکه من درد زیاد کشیدم تااااا شب
از اون سرمه هم آب میرفت داخلم برمیگشت تا موقه دیگ زاییدم شاید ۱۰ زیر انداز و ۵. ۶ ملافه خیس خیس شد از آب سرم دیگ ساعتا ۸ شب بود معاینه شدم باز عدد ۱ گویای همچی بود😭😭😭😭 دیگ تاقتم تموم شده بود زار میزدم از درد همراهام زنگ زدن ماما همرام گفتن بیا این دیگ از دست رفت اخه ماما باید از ۴ سانت به بعد بیاد اون بنده خدا هم آدم خوبی بود اومد ساعت ۹ نیم شب بود رسید معاینه کرد گفت نزدیک ۲ سانتی وای عجب خبر خوبی بود برا منی که یک شبانه.روز رو ۱ سانت گیر کرده بودم اونم با آمپول فشار
بقیشو بگو
دیگ پرستار خسته شده بود اومد یه چیزی برام وصل کنه نمیدونم چی بود میگفت سوند رحمی سرمی بود در دهانه رحم وصل میکردن سرش پلاستیکی بود آب میرفت تو برمیگشت حالا نمیدونم اسمش چی بود برا وصل کردنش ۲ تا پرستار بالا سرم بود پرستار اول اومد جاش بزنه دستشو همراه با اون شیلنگه کوچک برد داخل هرکاری کرد نتونست وصل کنه منم اون زیر جار میزدم از درد خلاصه نتونست داد دست پرستار بعدی اون پاهامو باز کرد دستشو برد داخل اونم هرچه زور زد نمیتونست وصلش کنه خودمم درد زیاد داشتم باهاشون همکاری نمیکردم دوباره اونم نتونست رفتن تو. راهرو گشتن یه پرستار هیکلی ک دستاش ۳ برابر دست اونا بود پیدا کردن😂😂 اومدن اون دو پرستار بزور پاهای منو داشته بودن اونم ناخوناشو همراه با شیلنگ واردم کرد وای نگم از دردش وای وای😵💫😵💫😵💫😵💫😵💫😵💫هرچی تقلا کردم جیغ زدم گریه کردم ولم نکرد تا شاید نزدیک ۱۰ دیقه شد دیگ تونست وصلش کنه وقتی دستاشو کشید بیرون از دستاش خون میچکید دیگه🥺🥺
منم عین تو بودم یه تو بیمارستان.بودم بعد با امپول فشار زدن بزرو تا فرداش صبح زایمان کردم شب فقط درد کشیدم
از ۶ صب سرم بهم وصل شد بعد دوباره کمر دردا شروع میشدن درد میومد میرفت ولی اصلا منظم نبودن گذشت همونطور درد کشیدم تا ساعت ۱۰ صب دیگ دکتر خودم اومد گفت اگ تا فردا نزاییدی خودم میام بالا سرت بعد معاینه کرد گفت هنوز ۱ سانتی🫡🫡🫡😵اینم بگم ماما همراه هم گرفته بودم باز شد ساعت ۱۲ ظهر معاینه شدم دوباره همون آش همون کاسه از صب آمپول فشار وصل بود ولی هنوز همون ۱ سانت بودم این دیگ چه یکی بود برا من😂
دیگ اون شب همون بیمارستان موندم اونم بدون همراه از ۶ صب فردا گفتن بستریت میکنیم فعلا اتاق خالی نداریم منم همونجا رو تختا ک برا مریضا بود خوابیدم یعنی تا صب من درد کشیدم اونم درد مداوم اصلا قط نمیشد پرستار ها هم کاری نمیکردن نصف شب معاینه کردن باز همون ۱ سانت بودم ساعتای ۵ صب بود رفتم بیرون بوفه مغازه تو راه رو صندلی نشستم حالا از درد زیادی ک داشتم نمیتونستم بلند شم همونجا گریه میکردم😂 دیگ صب شد شوهرم و مامانم اومدن و من بستری شدم😁😁و شروع آمپول فشار🥶
وای یاد روز زایمانم افتادم باز🤣
وییییی یاد اون روز نندازم😅
خبببببب
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.