سوال های مرتبط

مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۱ ماهگی
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۱.
یکشنبه آخرین فرصتم بود ک دردام شروع بشه. من قبلش دوهفته هرچی پیاده روی کردم دردام شروع نمیشد ورزشم نمی‌کردم چون سنگین شده بودم نمی‌تونستم حسشو نداشتم. همه منت میذاشتن سرم ک خودت نمیخایی زایمان کنی. خلاصه دیگ دهم صبحش بیدار شدم رفتیم هممون خونه ابجیم اونجا رفتیم همش میگفتم چیکار کنم ک دردام شروع بشه من میترسم با آمپول فشار میمیرم..دیگع هیچی شب شد ساعت یازده شب بود من نمازمو خوندم و همین ک داشتم دعا میکردم دوباره گفتم من چیکار کنم من دردام شروع بشه من میمیرم با آمپول فشار. ابجیم گفت برو بهداشت زایشگاه ی معاینه بکنن بلکه دردات شروع بشه. خلاصه منم مامانم رفتیم بهداشت زایشگاه. تا همونجا ک می‌رفتیم من داشتم از استرس میمردم.چون اولین بارم بود توی عمرم. ک معاینه میخواستم بشم.رفتم داخل پنجاه هزار ازم گرفتن و خانمه.معاینه کرد. و ضربان قلب بچه رو نگاه کرد بعدش پرسید ک تکوناش چطوره. سونو هم نگاه کرد گفت ۳۹هفته و ۶روزی. من گفتم تکوناش کمه چند روزه اصلا حس نمیکنم ک زیاد تکون خورده باشه.بعدش مامانمو صدا کرد گفت اینو از همینجا ببر بیمارستان. منم گفتم مگه چند سانت بودم گفت تازه رحمت نرم شده. برو بیمارستان بگو ک بچم تکون نمیخوره تا ضربان قلبشو نگاه کنن.من ک نگاه کردم ضربان قلبش خوب نمیرد. بعدش دیگ من اومدم بیرون زنگ زدم ابجیم گفتم اینجوری گفته گفت برو بیمارستان. ماشین گرفتیم رفتیم بیمارستان امام علی. اونجا رسیدیم ساعت دوازده شد. بعدش یک ساعت بعد جواب دادن و ماما معاینه کرد گفت دو سانتی ضربان قلبشم خوبه.من گفتم ک تکون نمیخوره درجا گفت بستری باید بشی. منم داشتم از ترس میمردم. خلاصه پرونده درست کردیم اینا شد ساعت یک شب. من درد داشتم مثلا کم خیلی کم می‌گرفت ول میکرد.
مامان رادمهر&رایان مامان رادمهر&رایان ۱ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی
این بگم من زایمان دومم از اولی خیلی سخت تر بود با اینکه وزن پسرم خیلی کمتر اولی بود اما چون زایمان اولم دردها خودش شروع شده بودن خیلی کمتر اذیت شدم
من ۳۹ هفته رو تموم کرده بودم ولی دردهام شروع نشده بود برای همین رفتم دکتر معاینه تحریکی کرد گفت دوسانتی لگن هم خیلی خوبه بعد گفت خیلی دلت میخاد زودتر زایمان کنی گفتم آره دکتر. گفت بیا امروز با من بریم بیمارستان نامه هم بهم داد گفتم خانم دکتر من چون پسر اولمم یک مرداد به دنیا اومده خیلی دلم میخاد دومی هم همین امروز بیاد گفت خب پس برو آماده شو بیا بعداز ظهر بیمارستان می‌بینمت منم اومدم خونه ناهار خوردم وسایل هام جمع کردم راهی بیمارستان شدیم وقتی رفتم بیمارستان ساعت چهار عصر بود سریع منو بستری کردن چون صبح هم معاینه تحریکی شده بودم خونریزی داشتم دهانه رحمم به سه سانت رسیده بود یه قرص زیر زبونی دادن گفتن راه برو منم همینطوری راه میرفتم و پیاده روی میکردم حدودا یک ساعت ونیم دوساعت شده بود که اصلا درد نداشتم ماما می اومد میگفت درد نداری میگفتم نه گفت معلوم قرص رو تو اثر نمیکنه گفتم جون خودت یه کاری بکن سریع بیفتم رو فاز فعال دیگه تو سرم آمپول فشار زدن کم کم دردهایم یکمی شروع شد ولی نه زیاد تا اینکه خود دکترم اومد بعد دکتر معاینه تحریکی کرد به ماما هم گفت سرم فشار زیادتر کن اونا هم کردن مدام دکتر معاینه تحریکی میکرد دستش میچرخوند خیلی بد بود دردش زیاد بود دیگه ذردهام شدید شد تحمل نداشتم ولی دکترم میگفت اگر میخای امروز بچت به دنیا بیاد باید تحمل کنی
مامان آراد جون مامان آراد جون ۵ ماهگی
پارت سوم #
رفتیم رسیدیم بیمارستان رفتیم سمت زایشگاه بازهم یک حس و حال گنگ داشتم همون شب مشهد از زمین و هوا برف می‌بارید هوا خیلی سرد بود رفتم زایشگاه خلوت بود بيشتر تخت ها خالی بود فضای زایشگاه هم تاریک بود چون نزدیک صبح بود چون قبلش که برم نوتر بهداشتی گذاشته بودم وقتی که رفتم برای معاینه دیدم که نوار بهداشتی یکم خونی شده معاینه که کرد گفتم بلههه کیسه اب پاره شده دوسانت دهانه رحم بازه برو بستری شوو ولی آخه من آمادگی نداشتم هنگ هنگ بودم آخه بدون درد رفته بودم
بخودم که اومدم داشتم لباسای بیمارستان و تنم میکردن رفتم بستری شدم یک حالی بودم آخه دوستان من تاحالا خداروشکر خداروشکر بااین سنم تو بیمارستان بغیر از برای بیمارستان بستری نشده بودم بهم سرم وصل کردن دستگاه آن اس تی رو هم وصل کردن کع ضربان قلب بچه رو یکسره چک کنن دوساعتی فکر کنم گذشت که دیدم یک آمپول زدن تو سرمم آره آمپول فشار بود
یک ساعتی گذشت نمیدونم ساعت پنج بود یا شش صبح ک دردهای پریودی هی اومدن و رفتن الیته اثر همون آمپول بود
واسم صبحانه آوردن خوردم
بعدش ی ماما مال خود بیمارستان اومد شروع کرد به معاینه چون یکم درد داشتم گف آره نزدیک چهار سانتی زنگ بزنید تا موقع ماما همراهش بیاد البته تا اینجای درد هام قابل تحمل بود نزدیک ساعت نه صبح شد ک ماما همراهم اومد یکم بهم آبمیوه داد ک قندم نیفته بعد شروع کردیم به ورزش کردن ....
مامان آیلین وآیهان مامان آیلین وآیهان ۱ ماهگی
زایمان طبیعی من پارت ۳
من شوهرم با ابجیم و شوهر ابجیم رفتیم مطب معاینه کرد گفت ۳سانت نرم تعقیری نکردی من معاینه میکنم برو پیاده روی گفتم دفع پیش هم که همین بود اتفاقی نیفتاد گفت نه دفع پیش چون هفتم پاین بود من معاینه عمیقی نکردم این دفتر که انشالله بشه اگه نشد صبح بیا یکاری میکنیم که با دلیل کیسه اب پاره بیمارستان بستری بشی و رفتم برای معاینه و معاینه زیاد درد برای من نداشت چون من تحمل درد بالایی دارم نه به گفته خودم با گفته خود ماما و بعد معاینات رفتیم تو پارک یکم پیاده روی کردم دیدیم ساعت ۹شده مامانم اومدن پارک که ببینه حال من خوبه نیاز بریم بیمارستان یا نه که گفتم نه شما برو خونه استراحت کن لازم شد زنگ میزنم مامانم رفت من ابجیم عجیب گشنه شده بودیم 😂به پیشنهاد من رفتیم ساندویچی و شام خوردیم سر میز شام هعی دردام منظم سر ۵دقیقه می‌گرفت ولی زیاد نبود ولی خب درد زایمانی دیگه عرق میکردم و رنگ صورتم زرد میشد بچها متوجه شدن گفتن بریم بیمارستان من میگفتم نت کجا من گشنمه 😂خلاصه با شوخی و مسخره بازی های فراوان دو باجناق غذا مون رو خوردیم و به پیشنهاد شوهر ابجیم رفتیم بلوار که بستنی بخوریم تو راه من درد هام هعی بیشتر و بیشتر میشد .....
مامان مهرســـام...🧡 مامان مهرســـام...🧡 ۴ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی
ب منم بعد چهل رور اومدم تجربه زایمانمو بگم چون خیلی سرم شلوغ بود نمیتونستم بیام گهواره تند تند مینویسم چون هر لحظه ممکنه بچم بیدار بشه
پارت یک زایمان طبیعی
من 38 هفنه و 3 روز بودم رفتم بهداشت روستامون برا اینکه
صدای قلب بچمو بذاره بهم گفت جای بچه خیلی تند شده حتما عصر برو نوار قلب بگیر از بچه من عصر رفتم بیمارستان از دو روز قبلشم خیلی کمردرد میگرفتم با دل درد کم ولی کمردرد شدید میگرفتم میگفتم تا چند ساعت دیگه بچم دنیا میاد اما همیچ خبری نبود خلاصه نوار قلب که دادم خوب بود اما انقباض نشون داد معاینه ام کرد ساعت 8 شب بود 2 سانت بودم گفت برو 4 ساعت دیگه بیا من رفتم تو شهر گشتیم با شوهرم ساعت 11 و نیم رفتم 2 سانت و نیم بودم دیگه رفتیم خونه ساعت 1 و نیم دیگه دردام خیلی شدید شده بود دیگه تحمل کردم تا 3 و نیم میخاستم بزارم صبح برم که یهو سرم درد گرفتم فشارم رفته بود بالا مجبور شدم همون نصفه شب برم وقتی رفتم تازه 3 سانت بود بستریم کردن خیلی درد کشیدم گلاب به روتون چهار پنج سانت که رسیدم از شدت درد آب زرد میاوردم بالا،، بعد هی میومدن معاینه میکردن تا شد ساعت 11 صبح گفت 6 سانتی و کیسه آبمو پاره کردن خودشون