پارت اول
منم بلاخره بعد دو ماه نیم میخام تجربه زایمانم. رو بنویسم
دقیق 39هفته و چهار روز بودم عصرش با شوهرم رفتیم پیاده. روی حدود. س ساعت راه رفتم اومدم خونه دوش گرفتم اسکات رفتم چایی خوردم با خرما رفتیم بیمارستان ک معاینه بشم معاینه کرد گفت یک سانتی برو ورزش کن رفتم یکم تو محوطه بیمارستان قدم زدم اومدم خونه پیاده روی کردم دوباره دوش گرفتم حدود صدتا اسکات زدم دردم ببشتر شد خیلی ساعت س شب شد رفتیم بیمارستان گفت دو سانتی برو راه برو تا ساعتای پنج و شش زایمان میکنی رفتم ساعت هفت رفتم بیمارستان معاینه کرد هنوز ذو سانت بود گفت برو ساعت یازده ظهر بیاد اومدم خونه دردم شدید بود خیلی جوری ک هرکی میدید میگفت زایمان میکنی الان رفتیم بیمارستان دیگ گف باید چهارسانت بشی بستری میکنم عمه هام بودن گفتن همونجا پیاده روی کنی قبول نکردم اومدم خونه راه رفتم بهم دمنوش دادن ک کاش نمبخوردم دیگ دردهام شدید بود خیلی جوری هر ی دقیقه دردم میگرفت بهش میگیم چهار درد همون بود ک خاستیم بریم پیش طبیب شکمم رو چرب کنه تا دم در خونش رفتم

بقیه پارت بعدی

۱ پاسخ

..

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۱۵ ماهگی
مامان عدس مامان عدس ۴ ماهگی
《زایمان طبیعی پارت سه》
خلاصه اومدم خونه دوباره رفتم دوش گرفتم اسکات زدم و ماساژ دادم کمرم رو زیر آب گرم .
وسایل هامو برداشتم خودمو آماده و خوشگل مشگل کردم ساعت ۳ شد رفتم خونه مادرم ، وقتی رسیدم اونجا مامانم گف چرا رفتی و حرف گوش نمیدی اصلا ترس تو دلت نیس یوقت این بچه بیاد سریع بریم بیمارستان بازم قبول نکردم گفتم هنوز زوده 😂😮‍💨
جونم بگه ک همینجوریه داشتم درد میکشیدم ولی نمیرفتم بیمارستان تا صبح تحمل کردم اونموقع دیگ دردام شدید شد ک ب هر ۵ دقیقه رسید و قابل تحمل نبود اونموقع گفتم وقتشه ک بریم حرکت کردیم سمت بیمارستان تا رسیدم سریع رفتم و گف بیا معاینه کنم ببینم چن سانتی قسمت جالبش اینه ک با اون همه دردی ک کشیدم تازه ۲ سانت شده بودم😂😑 بعد کارای بستری رو انجام دادن ساعت شد ۹ و رفتیم برای ورزش اینو بگم و ماما همراه نداشتم ولی یکی از ماما های خود بیمارستان ک ورزش باهاش میکردم خیلی خوب و خوش اخلاق بود.
از ساعت ۹ ک شروع کردم ورزش کردن تا ۱۲ رسیدم ب چهار سانت خیلی درد کشیدم ولی تحمل میکردم صدام در نیومد فقط دم و باز دم میکردم چون میدونستم با جیغ و داد کارم سخت تر میشه
اون ماما ک بهم کمک میکرد گف خیلی داری خوب پیش میری اگ همینجوری ادامه بدی تا ۴ زایمان میکنی وقتی اینو شنیدم انگیزه ام بیشتر شد برای ورزش کردن . بهم گف بزار معاینه تحریکی انجام بدم خیلی ب روند زایمانت کمک میکنه قبول کردم یکم درد داشت ولی باید تحمل میکردم تا زودتر زایمان کنم.
مامان دخترم🥹🩷 مامان دخترم🥹🩷 ۵ ماهگی
با من همراه باشید با تجربه زایمان طبیعی با آمپول فشار و اینکه مامان اولی ام😚
همچی هم رک پوست کنده میگم🤪
خب خب شروع میکنیم پارت ۱)
ماهای آخر کمر درد زیاد داشتم تا اینکه ظهر بود ساعتای ۳ ظهر درد و کمردرد شدید شدم دوباره گفتم اینم مثل سری قبل خوب میشم نشد ک بشه گذشت شد ساعت ۸ شب و من از درد به خودم میپیچیدم اصلا نتونستم شام بخورم دیگ راهی زایشگاه شدم ۳۹ هفته ۲ روز بودم میفهمیدم ک دیگ نزدیکه زایمان کنم☺️تو راه به شوهرم میگفتم با این دردی ک من دارم فکنم ۴ ۵ سانتی باشم ولی زحی خیال باطل🤣رسیدیم زایشگاه اونجا معاینه شدم گفت ۱ سانتی منو میگی گفتم با این درد الانه که بزام نه یک سانت😵‍💫 گفت ولی دهانه رحمت خیلی نرمه و این خیلی خوبه ساعت ۹ شب بود دگ گفت برو تو راهرو بیمارستان قدم بزن دو ساعت دیگ یعنی ساعت ۱۱ بیا معاینت کنم اگ پیشرفت داشتی میمونی
خلاصه رفتم پیش شوهرم بیرون یکم دردامم کمتر شده بود دیگ شام نخورده اومده بودیم رفتیم کبابی کنار بیمارستان شام خوردیم چقدر پیاده روی کردم گذشت گذشت شد ۱۱ شب رفتم دوباره معاینه کرد همون ۱ سانت بودم🤥گفت دکتر نامه بستریت نوشته برا صب ساعت ۶ صب با تزریق آمپول فشار بزایی
بقیه اش داخل کامنتا میگم👇