#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید

۱ پاسخ

عزززیزدلم🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱۴ ماهگی
خانما میخام از تجربه سزارینم بگم تو بیمارستان ثامن الائمه ناجا مشهد ،دکترم هم خانم سکینه انبیایی
پارت یک
ساعت ۶ بیمارستان بودیم منو مامانمو شوهرم رفتیم شوهرم ک کلا بیرون بود منو مامانم رفتیم بخش زایشگاه تا تشکیل پرونده دادم تقریبا شد ساعت هشت و نیم یا نه ، مامانم و فرستادن بیرون ،من رفتم توی اتاقای بخش زایمان ک نوار قلب بگیرم و سوند بزارم ،چون دفع پروتئین داشتم اول یه آزمایش ادرار دادم و بعد اومدم روی تخت بهم سرم و نوار قلب وصل کردن ، ما مریضای خانم دکتر دو نفر بودیم،ساعتای نه و چهل دیقه بود ک گفتن خانم دکتر اومده اون هم تختیمو بردن برای عمل ،منم فقط صلوات میفرستادم و دعا میخوندم خیلییییی استرس داشتم وااای،خدایی رفتار پرستار ها عاالی بود منک راضی بودم(البته اینو بگم خواهرم تو همون بیمارستان زایمان طبیعی داشت و اصلا از پرستارها راضی نبود ،یعنی پرستار ها با کسانی ک زایمان طبیعی داشتن خیلی بدرفتار بودن من اونجا دیدم به چشم خودم)
خلاصه یه چهل دیقه ای نوار قلب گرفتن از بچه و پرستار بعدش اومد و گفت میخام برات سوند بزارم گفتم نمیشه توی اتاق عمل بزارن برام چون خیلی میترسیدم گفتن آره میشه ولی توی اتاق عمل مرد زیاد هست خودت موذب میشی ،قانع شدم و گذاشتم بزاره،خودمو شل شل گرفتم و اصلا درد نداشت و برام گذاشت،و گفت چند دیقه دیگ عمل خانم دکتر تموم یشه تو باید بری،بعدش با ویلچر اومدن تو اتاق بخش گفتن بیا بشین اینجا من چون سوند داشتم یکم اذیت بودم بلند شدم و تا نشستم روی ویلچر سوند خیلی می‌سوخت و اذیتم می‌کرد ولی تحمل کردم‌،یه روسری و یه چادر سرم کردن و منو بردن بیرون از بخش زایمان تا ببرن تو اتاق عمل
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۴#
بعد با ذوق و شوق تمام رفتیم سمت بیمارستان امام حسین ، ویزیت گرفتیم برای معاینه رفتم پیش ماما نامه سزارین رو دید فرم پر کردم گفت برو پایین پذیرش دیگه اومدم پایین همسرم کارای پذیرش انجام داد منم شست و امضا کردم و یک ساعت طول کشید تا پذیرش شدم یه دستبند داد به دستم و گفت برو کیف بخر و برو لباس هارو بپوش منتظر باش من و مامانم رفتیم پایین من لباس هام رو با لباسهای بیمارستان عوض کردم و منتظر بودم تا بیان و سوند و انژوکت بزنن بهم و ببرن اتاق عمل خیلی اونجا منتظر بودم تا ساعت ۱۱فکر کنم منتظر بودم بالاخره سوند زدن و انژوکت خدایش پرستاره دستش سبک بود و اصلا برای سونداذیت نشدم بالاخره منو بردن سوار بیلچر شدم و رفتم اتاق عمل بیمارستان شلوغ بود ولی سزارین فقط من بودم و یه خانم دیگه که دوقلو داشت رفتم تو یه اتاق عمل که خیلی کثیف بود و زمینش پر خون بود سریع پرستارا تخت مرتب کردن و من گفتن دراز بکش روی تخت منم با سختی روی تخت دراز کشیدم اونا یه دستگاهی چسب زدن به پاهام که پاهام کم کم داغ میشد بعد بهم گفت کمرتو خم کن از پشت یه پرستار دیگه محکم سرمو گرفته بود که تکون نخورم منم گفتم بزن بی حسی تو تکون نمی‌خورم دیگه حس کردم یه سوزن رفت توی مهره های کمرم و تزریق کم کم دارو رو حس کردم بعد آروم منو خوابوندن روی تخت کم کم دیدم پرده کشیدن و سرم وصل کردن و بتادین میزدن به شکمم و منم دیگه بی حس شدم دکتر اومد احوالپرسی کردیم و مشغول شدن هم اینکه بچه رو کشیدن یه حس سنگینی روی قفسه سینم اومد و اشکام سرازیر شدند تا بچه رو کشیدن پسرم روی پرستار جیش کرد😂اونا هم صداشون در اومده بود
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۵ ماهگی
سلام خانمای گل میخوام تجربه زایمانمو بگم.
پارت۱
از ۳۹هفته هر یه روز درمیون میرفتم بیمارستان برای معاینه تحریکی تا۴۰هفته اصلا دهانه رحمم باز نشد ۴۰هفته و ۲روز رفتم برای معاینه تحریکی گفتن یه فینگری ولی لگنت عالیه بیا برای nstدیگه دستگاه رو گذاشتن تقریبا یه ۴۰دقیقه دستگاه رو به شکمم وصل کردن بچم اصلا تکون نمی خورد دیگه سونو اورژانسی برام نوشتن رفتم انجام دادم بچم خداروشکرخوب بود جوابو اوردم گفتن اگه بخوای میتونی بستری شی به خواست خودت منم خیلی میترسیدم چون اصلا درد نداشتم دیگه رفتم با دکترم حرف زدم گفت بستری شم ۴۰هفته و ۴روز رفتم بیمارستان و کارای بستری رو انجام دادم با شوهرم خداحافظی کردم و وارد بخش زایمان شدم اونجا لباس پوشیدم و رفتم که برام سوند بزارن دکتر اومد و سوند وارد بدنم کرد درد وحشناکی داشت اون روز بهم قرص دادن یکم زیر دلم داشت درد میگرفت و ول میکرد دیگه سریع بهم سرم وصل کردن درد خفیفی داشتم اومدن معاینه و گفتن۳سانتم دکتر گفت خوب پیش رفتی حتما تاشب زایمان میکنی منم هی ورزش میکردم
مامان سدنا مامان سدنا ۵ ماهگی
سزارین چهارم پارت ۲
دیگه اینکه رفتم بالا و ماما کارامو انجام دادو کلی غر زد چرا سونوهاتو و ضربان قلب بچه رو قبل پرونده تشکیل دادن انجام ندادی ومنم گفتم ماما منو راست فرستاد پایین و تقصیر ماما قبلی بود ساعت ۹ونیم منو بردن رو تخت و سوند که بی نهایت ازش بدم میاد وصل کردن و ان اس تی و اینا دیگه ساعت ها گذشت کسی منو نبرد اتاق عمل خسته شده بودم حالم بد بود میخواستم گریه کنم دوتا زایمان طبیعی پیشم درد میخوردن گفتم خدایا اینا الان میزان من سزارینم چقدر طول کشید همش به پرستار میگفت چیشد و پرستارمیگفت دکتر تو درمانگاه تا بیاد خلاصه ۱۲اومد و گفت شانس تو شیفت عوض شده باید صبر کنی و منی که در حال منفجر شدن بودم شد ساعت ۱ونیم اومدن منو تو ویلچر کردن خوشحال شدم تا دم اتاق عمل رفتم دوباره برگشت گفتن هنوز اماده نیست ببرید دوباره برو تخت و با وجود سوند واقعا اذیت بودم خلاصه ساعت ۲یک پرستار دید حالم بده زنگ زد اتاق عمل گفت حالش بده و بزور فرستادنم رفتم تو اتاق دیدم دکترم تو‌گوشی یه نیم ساعت رو ویلچر منتظر باز حرص خوردم تا اومدن همه من رفتم رو تخت و شروع کردن امپول رو که زدن من فکرمیکردم حس دارم چون زایمانا قبلی چیزیحس نمیکردم جز تکون ها رو ولی این حالم بد بود نمیدونم چرا شکمم درد داشت معده م درد داشت نصبت به زایمان های قبلی طولانی تر بود و طول کشید بردنم ریکاوری و بازم درد داشتم و رسید وقت ماساژ رحم که داد میزدم خیلی درد داشتم و کل شکمم درد میکرد دوبار انجام داد و رفت تا میخپاستن ببرنم بخش دم در دوباره ماساژ و گفتن خونریزی داره برگرده ریکاوری و من فقط گریه میکردم...
مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین دوقلویی ۱
بالاخره بعد دوماه فرصت کردم براتون تعریف کنم من دکترم برای ۳۶ هفته ۵روز بهم تاریخ زایمان داد ۲/۲۲ تو بیمارستان امام علی سزارین اجباری حساب میشدم من شب قبل زایمان یکی از بچه ها کامل اومد تو لگنم و دردای زایمان طبیعی کشیدم ادرارم بند اومده بود و دردای شدید داشتم صبح زود رفتم بیمارستان که اون روز بابت تاریخ رند خیلیییی شلوغ بود خیلییییی ۴تا تخت برای اماده شدن بود و ۲۷ نفر برای جراحی!!! سوند و انژوکنت و سرم رو اونجا وصل کردن سوند یک ساعت اول تحملش سخته یکم هرچی باشه خو ی چیز اضافیه بعدش بهش عادت میکنید .خلاصه انقدر ب این و اون زنگ زدم ک اقا من حالم بده نمیتونم انقدر بشینم دارم میزام ک با کلی اشنا بازی ساعت ۱۰ بردنم اتاق عمل دکتر بیهوشی یه پیرمرد قدیمی بود که وقتی به ستون فقراتم دست زد گفت انحراف ستون فقرات داری بیحس کردنت سخته!یبار بی حسی زد دراز کشیدم بی حس نشدم ده دقیقه ایی دراز کشیدم سر سوزززن بیحس نشدم دوباره نشوندنم و دوباررره بی حسی تزریق کردن
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 3#
وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان تا کارای بستری و انجام بدیم ک لباسای منو عوض کردنو فرستادن توی بخش و مامانم و شوهرم کارارو انجام میدادم منو بردن توی اتاق ک انژیوکت وصل کرد نو یه خانم دیگه هم بود ک تا وقت عمل کلی باهم حرف زدیم اون خانم ک بچه سومش بود ولی من بچه اولمو استرسم زیاد دیگه ساعت 6 دکتر شد ساعت 8 ک دکتر اومد و من اولین نفر رفتم واسه عمل راستی یادم رفت بگم من واسه این سزارین شدم ک بچم بریچ بود دیگع وقتی رفتم اتاق عمل پرستارا گفتن رفتی سنو ببینی بچه دور نخورده ک تا اون موقع دکتر اومد گفت بچه این خیلی ریزه و ای یو جاره نمیتونه دور بخوره دیگع خیال منم راحت شدو رفتم نشستم تا دکتر اماده شه حالا نمیدونم چرا حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم ک رفتم روی تخت تا امادم کنن تا دکتر بیاد بعد ک نشستم یه پرستار اومد تا واسم سوند وصل کنه من شنیده بودم سوند خیلی اذیت میکنه بده ولی خوب اونقدرم بد نبود فقط همون موقع وصل کردن یکم میسوزه وقتی سوندو وصل کردن دکتر بیهوشی اومد تا امپول بی حسی رو بزنه امپولشم اونقدر درد نداره اونم یه سوزش کمی داره و زود تموم میشه وقتی دکتر امپولو زد بهم گفت پاهات داغ شد ک همون لحضه همچین پاهام داغ شد ک فک کردم ک روشون اب جوش ریختن بعد دکتر کمکم کرد ک دراز بکشم دراز ک کشیدم و پاهام بی حس شد دیگه سوند رو هم حس نمیکردم و راحت بودم چون اولش چندشم میشد دیگه سرمم زدن دستگاه فشارم وصل کردن و من اماده بودم تا دکتر بیاد
مامان یسنا کوچولو 🎀 مامان یسنا کوچولو 🎀 ۵ ماهگی
پارت دوم زایمانم
دخترم رو آوردن کنارم وپرستار اومد باز کمک کرد یکم شیر دادم و یک پرستاردیگه اومد آمپول اینا زد رفت بعد ۳ ساعت که بی حسیم رفت شکمم درد نمی کرد داخل شکمم یکم درد داشت شبیه درد پریودی که پرستار پمپ درد آورد گفتم زیاد درد ندارم گفت باشه وصل میکنم دردت زیاد نشه و هر سه ساعت یک بار میومدن شیاف میزاشتن و ۲ ساعت یک با آمپول بی حسی میزدن و بعد ۵ ساعت من شرو ع کردم چای و کمپوت انجیر خوردم و بعد ۸ ساعت پرستار اومد کمکم کرد برای راه رفتن اون یکم سخت بود راه رفتن و گفت خودت راه برو بعد دیگه خودم میرفتم دکترم گفته بود زیاد راه برو یکم استراحت کن دردت کم میشه این توری ام بود راه رفتن خیلی کمک کرد برای دردم و شب یکم سوپ آوردن واون شد شام من و یک پرستار دیگه اومد همه چیز توضیح داد تبم گرفت رفت برای صبحانه ام کاچی دادن و باز دکتر بچم اومد دید و پرستار اومد چون بخیه من لیزری بود اومد دید و دکترم اومد دید و یکم گفت رفتم خونه چه کار کنم من روز بعد عملم خیلی خوب شدم جوری که پرستار گفت با این که دیروز عمل کردی خیلی خوبی و پرستار اومد سرم اینا زد من بعد از ظهر مرخص شدم از بیمارستانم خیلی راضی بودم از کادر درمان که با خوصله به خرفام جواب میدادن و هی میومدن بهم سر میزدن دانشجو نبودن پرستار های کار بلد بودن بازم بخوام زایمان کنم بی شک میرم اونجا
و از دکترمم راضی بودم که یه جوری عمل کرد روز ۳م خوب بودم به بچم خودم می‌رسیدم و جای عمل ام خیلی خوب بود
مامان نینی مامان نینی ۱۴ ماهگی
(پارت اول زایمان سزارین)
صبح روز شنبه ساعت ۶صبح منو شوهرم ،مامان و مادرشوهر و جاریم رفتیم بیمارستان رفتیم بخش زایمان کارای بستری رسیدیم وچون اتاق شخصی میخواستم اسممو نوشت پرستار ،من و چند نفری که زایمان داشتیم رفتیم داخل اتاق ک انژوکت و سوند اینا رو بهمون وصل کنن (من چون میترسیدم به دکترم گفتم ک داخل اناق عمل سوند بزارم ،و داخل نامه نوشت برام) و چندنفری که داشتن سوند میزاشتن‌خیلی اه و ناله میکردن
بد من اماده شدم لباس پوشیدم ،دکترم ۵دقیقه بد اومد من رفتم دم در اتاق عمل ،شوهرم چندتا ازم عکس گرفت رفتم داخل اتاق عمل خودم رو تخت نشستم اصلن استرس نداشتم اون روز،(درکل خیلی ادم ترسویی هستم و اینکه از شب قبل اصن نخوابیدم همینکه رفتم بیمارستان کلن استرسم از بین رفت)
یکم رو تخت نشستم یه مرد قد بلند که اومد امپول بی حسی بزنه اول یه چیز سرد اسپری کرد رو‌کمرم بدش امپولو رد اصلن حسش نکردم /بدش گفتن دراز بکشم ولی من میتونستم پاهامو تکون بدم بد ۲دقیقه کلن بی حس شدم‌ و یه خانومه اومد سوند گذاشت برام
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۲ ماهگی
ادامه تجربه من از سزارین پارت ۳
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم ولی تمام دردی که کشیدم فدای یه تار موی پسرم 🥰
چون واقعا هیچ لذتی برای من بالاتر از داشتن پسرم نبوده و نخواهد بود 🥰💞
امیدوارم همه کسانی که دلشون بچه میخواد به زودی قسمتشون بشه و این احساس زیبارو تجربه کنند😍
مامان Delana مامان Delana ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان ۲
سزارین
اینم بگم که اتاقا دو تخته بود یه مامان دیگه پیشم بود ولی خیلی حالش اوکی نبود و فقط انرژی منفی بهم داد و باعث شد استرس بگیرم. بعد یک و نیم ساعت یدفعه شنیدم ک یکی اسممو صدا زد ک بیارینش اتاق عمل سریع دوتا پرستار با سوند اومدن بالا سرم😭😭😭😭😭😭😭 من از این مرحله وحشت داشتم ینی واقعا فوبیا بود برام. بهشون گفتم که خیلی میترسم باهام صحبت کردن بعد بتادین ریختن و گفتن تموم شد منم حوشحاااال ک چقدر راحت بود و اینا( سعی کنید خودتونو شل بگیرید و نفس عمیق بکشید اون لحظه) ولی نامردااا یهو همون لحظه فرو کردن🤣🤣🤣🤣 اونجا فهمیدم الکی گفته بودن ولی خدایی اصلا درد نداشت وصل کردنش. بعد رگ گرفتن ازم سریع انژیوکت وصل کردن خون گرفتن و رفتن بیس ثانیه نشد یکی دیگه اومد گفت پاشو بریم اتاق عمل گفتم صبر کن من شلوارمو حداقل بکشم بالا دستمو گرفت هی گف زود باش منتظرن بخدا نتونستم شلوارمو کامل بکشم بالا اصلا نفهمیدم کیسه سوند کجاست ندادن دستم فقط اون لحظه یه سرم سرپا وصل کردن اونو دادن دستم و منو بردن انقد حس بدی بهم دست داد اون لحظه از یه طرف جای سوند شدیداااا میسوخت