سوال های مرتبط

مامان دلوین🩷🥹 مامان دلوین🩷🥹 هفته دهم بارداری
.... پارت اول.... تجربه زایمان طبیعی


سلام خانما صبحتون بخیر بالاخره بعد از دو ماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم:
خب بهتر از اینجا شروع کنیم. ک من ماه درد رو از ماه هفتمم داشتم و در روز تقریبا دو بار بودش و من چون بارداری اولم بود نمیدونستم این درد انقباض کاذبه فک میکردم بچه خودشو سفت میکنه.... بگذریم....  رسیدم هفته های اخر و من استرس استرس ک چرا مامانم نیومده نکنه من زود زایمان کنم از اون طرفم مادرشوهرم همش میگفت ک دختر م 34 هفته زایمان کرد عروسمم(اون یکی رو میگفت) ۳۷ هفته کیسه ابش پاره شد توام زود زایمان میکنی و فلان اون خودش استرس کاملی بود برام😂😂
هر روز من درد هارو داشتم ولی بیشتر از قبل و شدتشم بیشتر بود دکتر بهم میگفت بیا معاینه هفته های اخری هعی میپیچوندم تا مامانم برسه بهم
خلاصه هفته اخر ک قرار بود من ۴۰ هفته بشم یک شنبش رفتم مطب دکترم برای معاینه خیلی استرس معاینه رو داشتم ینی بیشتر خجالت میکشیدم خلاصه معاینه شدمو گفت ک سر بچه توی لگنه و دهانه رحمتم دو و نیم ساعت باز شده من تحریک هم کردم برو خونه وزرش کن چمباتمه بزن دوش گرم بگیر و رابطه داشته باش انشالله تا اخر هفته زایمان میکنی من از همونجا ک داشتم برمیگشتم چون معاینه شده بودم ترجیح دادم پیاده برگردم ک بیشتر تحریک بشه
موقع برگشت خیلی درد داشتم جوری ک هر ده قدم باید میشستم وگرنه بقیه مسیرو نمیتونستم برم
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۵ ماهگی
سلام خانمای گل میخوام تجربه زایمانمو بگم.
پارت۱
از ۳۹هفته هر یه روز درمیون میرفتم بیمارستان برای معاینه تحریکی تا۴۰هفته اصلا دهانه رحمم باز نشد ۴۰هفته و ۲روز رفتم برای معاینه تحریکی گفتن یه فینگری ولی لگنت عالیه بیا برای nstدیگه دستگاه رو گذاشتن تقریبا یه ۴۰دقیقه دستگاه رو به شکمم وصل کردن بچم اصلا تکون نمی خورد دیگه سونو اورژانسی برام نوشتن رفتم انجام دادم بچم خداروشکرخوب بود جوابو اوردم گفتن اگه بخوای میتونی بستری شی به خواست خودت منم خیلی میترسیدم چون اصلا درد نداشتم دیگه رفتم با دکترم حرف زدم گفت بستری شم ۴۰هفته و ۴روز رفتم بیمارستان و کارای بستری رو انجام دادم با شوهرم خداحافظی کردم و وارد بخش زایمان شدم اونجا لباس پوشیدم و رفتم که برام سوند بزارن دکتر اومد و سوند وارد بدنم کرد درد وحشناکی داشت اون روز بهم قرص دادن یکم زیر دلم داشت درد میگرفت و ول میکرد دیگه سریع بهم سرم وصل کردن درد خفیفی داشتم اومدن معاینه و گفتن۳سانتم دکتر گفت خوب پیش رفتی حتما تاشب زایمان میکنی منم هی ورزش میکردم
مامان قند عسل🩷 مامان قند عسل🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت 2
خب جونم براتون بگه که من هفته 37 رفتم معاینه لگن و تحریکی،نیم سانت فک کنم باز بود دکتر دو سانت باز کرد،من فک میکردم ک چقدر دختر آروم و مظلومیم و اصلا موقع معاینه ساکتم،اما چشمتون روز بد نبینه! چنان جیغ و داد کردم ک نفسم بند اومده بود! دکترمم دعوا کرد ک اینقدر خودتو سفت نگیر و جیغ نزن و ساکت باش دست من بیشتر از تو درد گرفته! همین ک گفت من واقعا دلم شکست! همون لحظه اشکم دراومد! آخه کی ب کسی ک زایمان اولشه میگه داد نزن درد انگشت من بیشتره!!! من از اتاق اومدم بیرون و تصمیم گرفتم دکترم عوض کنم چون میدونستم روز زایمان ب حمایت و مهربونی دکترم احتیاج دارم نه بداخلاقیش! پس شما هم اگ مثل من حتی یه روز ب زایمانتون بود هم دکترتون عوض کنید! چون برخورد دکتر واقعا خیلی مهمه تو زایمان،مخصوصا طبیعی،چون یه عمر یادتون میمونه و ممکنه آسیب روحی ببینین! خلاصه ک واقعا معاینه تحریکی واسه من درد داشت و طاقت نداشتم.شاید واسه خیلیا بی درد باشه اما معاینه ای ک دکترش برام انجام داد واقعا سخت بود برام.
این دکترمم واسه 27 اسفند نامه داده بود ک اگ دردم نگرفت برک اون تاریخ بستری شم. ک من گفتم نه واسه دو روز میذم فروردین دیگه چه کافیه آخر سال،ک اونم بازم بد رفتاری کرد ک نه همون تاریخ برو بستری شو ،بعد فهمیدم میخواسته زیر میزی شو بیشتر بدم ک تو عید نرخش بیشتر میشه! اما بمن نگفت ک باید بیشتر پول بدی .من برای طبیعی بهش زیرمیزیشو تو اسفند داده بودم .نرخ فروردبنش فرق میکرده🤣
خلاصه من روز 28 اسفند با دکتر مهسا درگاهیان تماس گرفتم و گفتم میخوام زایمانم ایشون انجام بدن ک گفتن برم بیمارستان سینا چک بشم اگ همه چی نرمال بود قبول میکنن.
مامان فسقلیم مامان فسقلیم ۸ ماهگی
مامان 🐣آرکان👼🏻 مامان 🐣آرکان👼🏻 ۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۳🩸
آنقدر التماس کردم ک آمپول بی حسی بزنید بجاش مسکن زدن گفتن چون ویژه ای می‌زنیم ها...ک کاش نمیزدن اینو ک زدن من انگار مست شدم فقط خوابم میومد بجای اینکه سرحال باشم زور بدم خوابم میومد ولی نمی تونستم بخوابم انقد ک درد داشتم این خیلی منو اذیت کرد دکتر تو شیش سانت اینا ساعت چهار کیسه رو ترکوند هعی معاینه کردن ساعت پنج اینا شدم هشت بعد نح سانت به من میگفتن زور بده من یکم میدام نمی تونسم
آنقدر شکممو فشار میدادن ک بچه بیاد دیگه من میگفتم میمیرم ببرین سزارین ک کسی گوش نمی داد ساعت هفت اینا بود ک دکتر گفت دیگه زور بده بچه بیاد سرش می بینم خیلی وقته کیسرو ترکوندم بچه بی حال میشه ها منم می گفتم به خدا نمی تونم دیگه آخرسر تو خودم گفتم بیا تمومش کن تو میتونی من زور دادم ماما ها پاهامو بالا کشیدن وهعی ازشکمم فشار دادن ک سر بچه آمد بیرون😮‍💨🫤
بعد گفت گیچی رو بده دکتر من شنیدم گفتم توخدم وای میخواد ببره
برید و بچه رو درآورد ک یهو اون خوابه از من پرید دیدم بله آقا آرکان امد ساعت هفت بیس دقیقه گریه میکرد بجای اینکه به من بدن زود بردن باباش مژدگانی بگیرن بعد دکتر گفت نخ بیارین وقتی داشت می دوخت قشنگ می فهمیدم درداشو کمرم جوری درد میکرد ک قابل نوشتن نیس بعد واسم یه لرز آمد سردم بود مامانم باز آمد ک بهم برسه منم آنقدر تشنم بود ک نگم و......... خلاصه ک زایمان طبیعی از تجربه من خیلی بده الآنم ک دوماهه ک گذشته درد دارم🤱🏻🐣
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 3#
وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان تا کارای بستری و انجام بدیم ک لباسای منو عوض کردنو فرستادن توی بخش و مامانم و شوهرم کارارو انجام میدادم منو بردن توی اتاق ک انژیوکت وصل کرد نو یه خانم دیگه هم بود ک تا وقت عمل کلی باهم حرف زدیم اون خانم ک بچه سومش بود ولی من بچه اولمو استرسم زیاد دیگه ساعت 6 دکتر شد ساعت 8 ک دکتر اومد و من اولین نفر رفتم واسه عمل راستی یادم رفت بگم من واسه این سزارین شدم ک بچم بریچ بود دیگع وقتی رفتم اتاق عمل پرستارا گفتن رفتی سنو ببینی بچه دور نخورده ک تا اون موقع دکتر اومد گفت بچه این خیلی ریزه و ای یو جاره نمیتونه دور بخوره دیگع خیال منم راحت شدو رفتم نشستم تا دکتر اماده شه حالا نمیدونم چرا حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم ک رفتم روی تخت تا امادم کنن تا دکتر بیاد بعد ک نشستم یه پرستار اومد تا واسم سوند وصل کنه من شنیده بودم سوند خیلی اذیت میکنه بده ولی خوب اونقدرم بد نبود فقط همون موقع وصل کردن یکم میسوزه وقتی سوندو وصل کردن دکتر بیهوشی اومد تا امپول بی حسی رو بزنه امپولشم اونقدر درد نداره اونم یه سوزش کمی داره و زود تموم میشه وقتی دکتر امپولو زد بهم گفت پاهات داغ شد ک همون لحضه همچین پاهام داغ شد ک فک کردم ک روشون اب جوش ریختن بعد دکتر کمکم کرد ک دراز بکشم دراز ک کشیدم و پاهام بی حس شد دیگه سوند رو هم حس نمیکردم و راحت بودم چون اولش چندشم میشد دیگه سرمم زدن دستگاه فشارم وصل کردن و من اماده بودم تا دکتر بیاد
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۶ ماهگی
سلام مامانا
میخام از تجربه زایمانم طبعی بگم براتون ک بلا نبود هم سر من هم پسرم اومد
۳۹ هفته و ۵ روزم بود ک یه سونو دادم گفتن آب دور بچه کم شده رفتم پیش ماماهمراه ک گرفته بودم گفت ک آماده شو ک زایمان رو شروع کنیم منم با شور و ذوق آرایش کرده و لاک زده رفتم ک پسرم دنیا بیارم
صبح ساعت ۷ کارامو کردیم و همراه با ماما رفتیم داخل اتاق زایشگاه معاینه کرد گفت دوسانتی سرم وصل کرد و داخلش چند تا امپول زد
یکم ک طول کشید یه درد خیلی کمی زیر دلم به وجود اومد ک از پریودم کمتر بود بعد معاینه کرد و ساعت ۹ صبح زد کیسه ابمو پاره کرد
بعد اون دردهای من با شدت زیاد شروع شد ساعت ۲ ظهر شد و من هنوز ۴ سانت بودم انقد امپول و دارو زد و من دردهای انقدر شدید بود نمیتونستم تحمل کنم ساعت ۶ عصر شد و من دردهای تا مغز استخوانم میرفت و منو به مرز کشتن میرسوند با ماما حرف زده بودم ک بهم اپیدورال بزنه ولی نزد چون بچه هیچ زوری نمی‌داد و منم زورم نمیومد
ماما هعی دستشو می‌کرد داخل و به شوهرمم میگفت ک شکممو فشار بده
انقدر این کارو کرد ک بلاخره با زور فراوان پسرم بدنیا اومد ولی ماجرا تازه شروع شده بود
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۲ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان پناه مامان پناه ۱۶ ماهگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۷ ماهگی
سلام خانومااا
بعد از دو ماه و نیم میخوام تجربه زایمانم و بزارم😁😁
آخه خودم دنبال این میگردم تا تجربه دیگران و بخونم خیلی باحاله 😅
من ۲۷ آبان بود زنگ زدم ماما همراهم گفتم امروز ۴۰ هفتم پر شده اما هیچ درد زایمان ندارم ، چیکارکنم ؟
گفت فردا صبح برو بیمارستان بستریت میکنن.
منم فرداش (ینی۲۸ آبان ) صبح ساعت ۷ با شوهرم رفتیم بیمارستان .
همه وسایلای خودم و نی نی و هم برداشته بودم
خلاصه رسیدیم و اول قلب نی نی و چک کرد ، بعد معاینم کرد ک گفت ی سانتم .
بعدشم گفت کارای بستریت و انجام بده ک بفرستمت بخش زایمان .
خلاصه ی ساعتی طول کشید بعد لباسمو عوض کردم و با ویلچر من و بردن بخش زایمان .
اولش برام قرص دادن ، یکم دردم شروع شد در حد درد پریودی ، تا شب ۲ تا قرص دیگه هم دادن من آخر شب دردم بیشتر شده بود معاینه کردن گفت تقریبا ۲ الی ۳ سانتی دیگه قرص ندادن ، آخر شب گفتن قرص نمیدیم ک راحت بخوابی وگرنه دردت شدید تر میشه .
من شب و بیدار بودم خوابم نمی‌برد، شوهرم و مامانمم پشت در سالن زایمان منتظر من بودن ، خلاصه صبح شد( ینی ۲۹ آبان ) اومدن برام سرم وصل کردن و تا شب این سرم تزریق میشد من دیگه کلافه شده بودم ، بعضی وقتا درد داشتم بعضی وقتا نداشتم .
دیگه ۹ شب بود تقریبا من پاشدم با همون سرم رفتم پیش مامانم پشت در ، یهو مامانم گفت عه اینجا چیکار میکنی
پرستارا حواسشون نبود من رفته بودم بیرون🤣🤣