سلام خانومااا
بعد از دو ماه و نیم میخوام تجربه زایمانم و بزارم😁😁
آخه خودم دنبال این میگردم تا تجربه دیگران و بخونم خیلی باحاله 😅
من ۲۷ آبان بود زنگ زدم ماما همراهم گفتم امروز ۴۰ هفتم پر شده اما هیچ درد زایمان ندارم ، چیکارکنم ؟
گفت فردا صبح برو بیمارستان بستریت میکنن.
منم فرداش (ینی۲۸ آبان ) صبح ساعت ۷ با شوهرم رفتیم بیمارستان .
همه وسایلای خودم و نی نی و هم برداشته بودم
خلاصه رسیدیم و اول قلب نی نی و چک کرد ، بعد معاینم کرد ک گفت ی سانتم .
بعدشم گفت کارای بستریت و انجام بده ک بفرستمت بخش زایمان .
خلاصه ی ساعتی طول کشید بعد لباسمو عوض کردم و با ویلچر من و بردن بخش زایمان .
اولش برام قرص دادن ، یکم دردم شروع شد در حد درد پریودی ، تا شب ۲ تا قرص دیگه هم دادن من آخر شب دردم بیشتر شده بود معاینه کردن گفت تقریبا ۲ الی ۳ سانتی دیگه قرص ندادن ، آخر شب گفتن قرص نمیدیم ک راحت بخوابی وگرنه دردت شدید تر میشه .
من شب و بیدار بودم خوابم نمی‌برد، شوهرم و مامانمم پشت در سالن زایمان منتظر من بودن ، خلاصه صبح شد( ینی ۲۹ آبان ) اومدن برام سرم وصل کردن و تا شب این سرم تزریق میشد من دیگه کلافه شده بودم ، بعضی وقتا درد داشتم بعضی وقتا نداشتم .
دیگه ۹ شب بود تقریبا من پاشدم با همون سرم رفتم پیش مامانم پشت در ، یهو مامانم گفت عه اینجا چیکار میکنی
پرستارا حواسشون نبود من رفته بودم بیرون🤣🤣

تصویر
۸ پاسخ

پاک نکنی

من بیچاره تا رفتم سرم قرص داد دردم همون دو ساعته انقد شدید شده بود ک داشتم میمردم 🥲

چقد طولانی!!

آخرش چی شد طبیعی زایمان کردی یا سزارین

🤣الهیییی

وای چرا مثل منی تقریلاا منم۲۸ رفتم بیمارستان وهمین جور اتفاقتا افتاد حالا بقیه رو بزار تاببینیم چیه بعد منم تجربم و میزارم🥰

خب.

چندم زایمان کردی همون ۲۹ ام

سوال های مرتبط

مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۸ ماهگی
پارت دوم 😅
دیگه یکم نشستم اونجا با مامانم و شوهرم حرف زدم گفتم من اینطور ک معلومه من نمیزام بریم خونه ، گفتن کجا بریم دیگه نمیشه
نمیزارن بریم بیرون ، هی میگفتم یا بگید من و بفرستن سزارین یا من دیگه اینجا نمیمونم .
بعد مسئول بخش اومد گفت اینجا چیکار میکنی بیا برو تو اتاقت ، گفتم نمیام
گفت بیا برو الان یهو دردت بگیره ما چیکار کنیم تو الان باید رو تخت باشی ن ک اینجا ، الا و بلا گفتم نمیام تو 🤣🤣🤣
همه جمع شده بودن اونجا ، بعد یکی از همون پرستارا اومد گفتش بیا برو تو قول میدم اگه فردا دردت نگرفت بفرستمت سزارین گفتم ن دروغ میگید من از دیروز صبحه اینجام هیچکدومتون توجه نمی‌کنید ب حرفم .
خلاصه باهام حرف زد من و راضی کرد و برگشتم داخل ، و من و بردن تو ی اتاق دیگه اون شب هم گذشت و فرداش (ینی ۳۰ آبان )
دوباره صبح اومدن سرم و وصل کردن ، ب همون ک قول داده بود ک تکلیفمو روشن کنه گفتم اینم از امروز دوباره ک سرم وصل کردن من دیگه سرم نمیخوام خسته شدم ، توروخدا شما ی کاری کنید برام ، داشت شیفت و تحویل میداد ک بره .
گفت من ب مسئول این شیفت جدید می‌سپارم ک هوات و داشته باشه ، گفت اگه تا شب دردت نگرفت کیسه آب تو میزنن ک پیشرفت کنی .
منم ب شدت خوشحال شدم ک این حرف و شنیدم😂😂😂
دیگه غروب بود اومدن معاینه کردن گفتن تقریبا ۴ سانتی ، تخت بغلیم بچه سومش بود ، اون ۵ ساعت بود ک غروب کیسه آبشو زدن و بردنش اتاق زایمان بنده خدا باز نشد ، بچه داشت خفه میشد بردنش اتاق عمل دیگه .
ب منم گفته بودن شب تا ساعت ۹ کیسه آب منم میزنن ، دیگه ساعت ۹ شد دوباره اومدن معاینه کردن گفتن هنوز ۴ سانتی نمیشه کیسه اب تو بزنیم ،ی موقع توام مثل اون خانومه پیشرفت نکنی ب بچت ضرر داره صبر کن تا فردا ببینیم چی میشه
مامان مهرســـام...🧡 مامان مهرســـام...🧡 ۳ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی
ب منم بعد چهل رور اومدم تجربه زایمانمو بگم چون خیلی سرم شلوغ بود نمیتونستم بیام گهواره تند تند مینویسم چون هر لحظه ممکنه بچم بیدار بشه
پارت یک زایمان طبیعی
من 38 هفنه و 3 روز بودم رفتم بهداشت روستامون برا اینکه
صدای قلب بچمو بذاره بهم گفت جای بچه خیلی تند شده حتما عصر برو نوار قلب بگیر از بچه من عصر رفتم بیمارستان از دو روز قبلشم خیلی کمردرد میگرفتم با دل درد کم ولی کمردرد شدید میگرفتم میگفتم تا چند ساعت دیگه بچم دنیا میاد اما همیچ خبری نبود خلاصه نوار قلب که دادم خوب بود اما انقباض نشون داد معاینه ام کرد ساعت 8 شب بود 2 سانت بودم گفت برو 4 ساعت دیگه بیا من رفتم تو شهر گشتیم با شوهرم ساعت 11 و نیم رفتم 2 سانت و نیم بودم دیگه رفتیم خونه ساعت 1 و نیم دیگه دردام خیلی شدید شده بود دیگه تحمل کردم تا 3 و نیم میخاستم بزارم صبح برم که یهو سرم درد گرفتم فشارم رفته بود بالا مجبور شدم همون نصفه شب برم وقتی رفتم تازه 3 سانت بود بستریم کردن خیلی درد کشیدم گلاب به روتون چهار پنج سانت که رسیدم از شدت درد آب زرد میاوردم بالا،، بعد هی میومدن معاینه میکردن تا شد ساعت 11 صبح گفت 6 سانتی و کیسه آبمو پاره کردن خودشون
مامان غَزَل✨️• مامان غَزَل✨️• ۸ ماهگی
بلاخره منم امروز وقت کردم تجربه زایمانم و بنویسم 📝
بسم الله برو بریم😇
.
.
.
.
.
.
خب داستان من برمیگرده به ۲۲ آبان ماه!من ۲۱ آبان ساعت 9 شب رفتم پیاده روی تند تند راه میرفتم🏃‍♀️و یک ساعت پیدا روی کردم بعد برگشتم خونه دوش🚿🧼گرفتم و خوابیدم صبح با درد بیدار شدم البته دردام خفیف بود و تا شب هی دردام بیشتر می‌شد و ساعت ۱۲ شب به همسر گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم درد عجیبی دارم خلاصه ساعت ۱۲ شب راهی بیمارستان🏨شدیم رفتم بیمارستان🏥سپیدار معاینم کردن ۳ سانت بودم و چون بیمه تامین اجتماعی نداشتم منتقلم‌ کردن طالقانی رفتم بیمارستان طالقانی هر چند دقیقه معاینم‌ میکنن و دردام هی بیشتر می‌شد!
ساعت ۳ نصف شب منتقلم‌ کردن اتاق زایمان و رو تخت دراز کشیدم زار میزدم یعنی قشنگ مرگمو جلو چشام دیدم صبح ساعت ۶ بهم آمپول💉 فشار زدن بعد چند دقیقه دوباره دوتا آمپول💉💉دیگه بهم زدن و ساعت ۸ و نیم صبح ۲۳ آبان ماه زایمان کردم وقتی دخترمو دیدم کلا دردامو یادم رفت و الان خداروشکر میکنم دخترم صحیح و سالم توبغلمه🤱🎀😘
مامان ماهـ🌙لین مامان ماهـ🌙لین ۶ ماهگی
منم تجربه زایمانو بگم براتون 🤭
۱۴ بهمن من نوبت سونوگرافی داشتم چون چن روز قبلش رفته بودم بیمارستان برام سونوگرافی نوشتن ک ببینن بچه در چه وضعیه چهاردهم ک رفتم سونوگرافی دکتر گفت همه چیش خوبه سفالیک هم هست گفتم نمیتونی کاری کنی ک سزارین بشم گفت میتونم تو جواب سونوگرافی بزنم بریچ ولی بیمارستان با دستگاه سونوگرافی حتما چک میکنن بعد عمل میکنن گفتم ن نمیزارم گفت باشه بعد از مطبش خارج شدیم رفتم سمت مطب دکترم جوابو نشونش دادم گفت پنجشنبه برو بستری شو تا دکتر یار احمدی عملت کنه گفتم باشه خودم میدونستم بچم سفالیکه و بریچ نیست دلشوره گرفته بودم ک اگ تو اتاق عمل با تیغ سرشو ببرن چی خلاصه این فکرا میومد تو سرم تا اینکه ساعت ۷ بود اومدیم خونه مامانم اینا هم شام خونمون بودن من یهو دردم گرفت ولی دردم زیاد نبود تحمل کردم درد رو تا ده و نیم
ده و نیم رفتیم بیمارستان مامانمم باهام اومد با شوهرم بعد ک رفتیم بیمارستان رفتیم سمت زایشگاه بعد ‌پرستاره اومد با ماما اونشب اونا شیفت بودن بعد جواب سونوگرافی رو دادم بهش گفت بخاب تا معاینت کنم منم خابیدم بعد معاینه کرد گفت سر بچه پایینه چجوری زده بریچ
ادامه پارت بعد❤️
کولیک
نوزاد
مامان totfarangi مامان totfarangi ۵ ماهگی
مامان حلما مامان حلما ۵ ماهگی
خببب بعد یک ماه اومدم تجربه زایمانمو بگم واستون😁
پارت ۱
اول بگم من قرار بود طبیعی زایمان کنم که نشد و اینکه بشدت از اونایی بودم که رو زایمان طبیعی تعصب داشتم و ذره ای دلم نمی‌خواست سزارین بشم...
خب جونم بگه براتون من شب قبلش خیلی حالم خراب بود درد زایمان نداشتم اصلا با اینکه پیاده روی داشتم و شیاف گل مغربی استفاده میکردم البته دیر شروع کرده بودم ( یک هفته قبل)
۳ روز مونده بود تا چهل هفته هم تموم بشه ولی خبری نبود، خلاصه شب قبلش خیلی بی قرار بودم از ساعت ۴ صبح دیگه نمی‌تونستم بخوابم حتی دردم از داخل بود درد داشتم ولی نمی‌دونستم کجام
از ۱۲ شب تا ۶ صبح نتونستیم با شوهرم بخوابیم تا ۶ که من خوابم برد
ساعت ۸ و رب یهو حس کردم یه آبی ازم خارج شد( چون من تجربه ترشحات اینجوری و خیسی داشتم گفتم حتما بازم همونه) خواستم بخوابم که گفتم نکنه کیسه آب باشه بزار برم سرویس چک کنم
که رفتم دیدم بله لباس زیرم خیسه خیس شده و رگه های خون هم هست فهمیدم کیسه ابمه
از این نواز بهداشتی بزرگا گذاشتم و شوهرم و مامانمو بیدار کردم که بریم بیمارستان
ساک خودمو و نی نی رو برداشتیم رفتیم دنبال ابجیم و راهی بیمارستان شدیم...
مامان پسرشجاع مامان پسرشجاع ۸ ماهگی
منم اومدم بعد دوماه و ۱۳روز باتجربه ی زایمان
دکتر به من نامه ی بستری داده بود که اگه تا ۲۸ ابان دردام شروع نشد برو بیمارستان برای بستری منم روز ۲۸رفتم بیمارستان اول NST و سونو همه چی انجام دادن بعد دکتر خودم که نبود یه دکتر که شیفتش بودگفت ۴۰ هفتت هم پر شده به نظرمن که باید بمونی واسه زایمان منم گفتم اگه شما میگید که میمونم دیگه لباس دادن و کارام و کردم و بستری شدم واسه زایمان شوهرم رفت و مامان موند از ساعت ۱۲ظهر شروع کردن به زدن آمپول فشار من اوایل که اصلا درد نداشتم هی پرستارا میومدن به دستگاهی که بهم وصل بود نگاه میکردن میگفتن توچرا دردات شروع نمیشه😬😬خلاصه تا سه چهار دردای خیلی کم شروع شد معاینم کرد دکتر گفت یه سانتی 🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️دیگه باخودم میگفتم تا ساعت ۸شب حتما میزاااام😩😩۸شد ۱۰ شد دردا زیاد شد نیومد که نیومد به محض اینکه سرم و ازم جدامیکردن برم دستشویی درد من تموم میشد انگار ن انگار واین واسه خود دکترهم عجیب بود 🤷🏼‍♀️خلاصه ۱۲شب شد و اومدن سرم و جدا کردن طی این مدت ۳بار دیگه معاینم کردن ولی همون یه سانت باقی مونده بودم گفتن دوباره صبح باید سرم و وصل کنیم اونشب با بدترین حال باصدای جیغ و داد زائو های دیگه خوابیدم شوهرمم که همش پیام میداد و زن میزد چرا اینطوری شد خطرناک نباشه و هُل کرده بود بیچاااره😭😭😭
مامان فندوق مامان فندوق ۸ ماهگی
پارت اول
منم بلاخره بعد دو ماه نیم میخام تجربه زایمانم. رو بنویسم
دقیق 39هفته و چهار روز بودم عصرش با شوهرم رفتیم پیاده. روی حدود. س ساعت راه رفتم اومدم خونه دوش گرفتم اسکات رفتم چایی خوردم با خرما رفتیم بیمارستان ک معاینه بشم معاینه کرد گفت یک سانتی برو ورزش کن رفتم یکم تو محوطه بیمارستان قدم زدم اومدم خونه پیاده روی کردم دوباره دوش گرفتم حدود صدتا اسکات زدم دردم ببشتر شد خیلی ساعت س شب شد رفتیم بیمارستان گفت دو سانتی برو راه برو تا ساعتای پنج و شش زایمان میکنی رفتم ساعت هفت رفتم بیمارستان معاینه کرد هنوز ذو سانت بود گفت برو ساعت یازده ظهر بیاد اومدم خونه دردم شدید بود خیلی جوری ک هرکی میدید میگفت زایمان میکنی الان رفتیم بیمارستان دیگ گف باید چهارسانت بشی بستری میکنم عمه هام بودن گفتن همونجا پیاده روی کنی قبول نکردم اومدم خونه راه رفتم بهم دمنوش دادن ک کاش نمبخوردم دیگ دردهام شدید بود خیلی جوری هر ی دقیقه دردم میگرفت بهش میگیم چهار درد همون بود ک خاستیم بریم پیش طبیب شکمم رو چرب کنه تا دم در خونش رفتم

بقیه پارت بعدی
مامان دخترم🥹🩷 مامان دخترم🥹🩷 ۲ ماهگی
با من همراه باشید با تجربه زایمان طبیعی با آمپول فشار و اینکه مامان اولی ام😚
همچی هم رک پوست کنده میگم🤪
خب خب شروع میکنیم پارت ۱)
ماهای آخر کمر درد زیاد داشتم تا اینکه ظهر بود ساعتای ۳ ظهر درد و کمردرد شدید شدم دوباره گفتم اینم مثل سری قبل خوب میشم نشد ک بشه گذشت شد ساعت ۸ شب و من از درد به خودم میپیچیدم اصلا نتونستم شام بخورم دیگ راهی زایشگاه شدم ۳۹ هفته ۲ روز بودم میفهمیدم ک دیگ نزدیکه زایمان کنم☺️تو راه به شوهرم میگفتم با این دردی ک من دارم فکنم ۴ ۵ سانتی باشم ولی زحی خیال باطل🤣رسیدیم زایشگاه اونجا معاینه شدم گفت ۱ سانتی منو میگی گفتم با این درد الانه که بزام نه یک سانت😵‍💫 گفت ولی دهانه رحمت خیلی نرمه و این خیلی خوبه ساعت ۹ شب بود دگ گفت برو تو راهرو بیمارستان قدم بزن دو ساعت دیگ یعنی ساعت ۱۱ بیا معاینت کنم اگ پیشرفت داشتی میمونی
خلاصه رفتم پیش شوهرم بیرون یکم دردامم کمتر شده بود دیگ شام نخورده اومده بودیم رفتیم کبابی کنار بیمارستان شام خوردیم چقدر پیاده روی کردم گذشت گذشت شد ۱۱ شب رفتم دوباره معاینه کرد همون ۱ سانت بودم🤥گفت دکتر نامه بستریت نوشته برا صب ساعت ۶ صب با تزریق آمپول فشار بزایی
بقیه اش داخل کامنتا میگم👇
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۲ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان هیراد مامان هیراد ۳ ماهگی
تجربه سخت من از زایمان طبیعی پارت اول1️⃣ بعد از ۳ ماه میخوام بزارم 🤱
۳۱ فروردین من ۴۰ هفته کامل میشدم و ساعت ده صبح رفتم که نوار قلب بچمو گوش بدم چون گفته بودن یا باید درد داشته باشم یا ۴۱ هم تموم کنم بعد بستری میکنن .خلاصه رسیدم اونجا معاینه کرد گفت یک سانت بازی و قرار بود برم اتاق نوار قلب که یهو ماما اونجا اولین قند ماه اول بارداریمو دید که لب مرز بود گفت تو که قند داشتی گفتم نه فقط ماه اول یکم لب مرز بود گفتش نه اینم قند محسوب میشه باید بستری بشی همین الان ....
یه حس خوب و هم حس ترسی برم داشت گفتم باشه فقط بزارید برم وسایلمو از خونه بیارم خونمون نزدیکه ولی نزاشتن هرچی اصرار کردیم خودم و شوهرم گفتن نه نمیشه شوهرت بره وسایلتو بیاره .
خلاصه دیگه لباس دادن پوشیدم و یه اتاق بهم دادن
بعد اومدن یه چی شبیه سوند وصل کردن به واژنم گفتم این چیه گفتن سرم که باید از اونجا وارد بدنت بشه و دردت شروع بشه خلاصه من ساعت ۱۱ صبح بستری شده بودم.بعد سرم کم کم دردام شروع شدن و بعد هی میومدن معاینه که ببینن چند سانت شدم و من همچنان درد شبیه پریودم داشت بیشتر میشد و همش میگفتم یعنی قراره دردام از اینم بیشتر بشه 🤦‍♀️ خلاصه من ساعت ۸ شب بود که تازه ۴ سانت شده بودم و گفتن میتونی به ماما همراهت بگی بیاد بعدشم اومدن کیسه آبم رو پاره کردن. ماما همراهم اومد و اونجا من دیگه دردای شدید داشتم گفت روغن و دستکش آوردی گفتم آره تو کیفه خلاصه شروع کردیم گفت هرموقع درد داشتی بگو که ماساژت بدم هر موقع درد قطع شد ورزش میکنیم ...