میخام از تجربه زایمانم بگم. پارت اول
من چون از طبیعی میترسیدم تصمیم گرفتم سزارین کنم و هزینه بیمارستان خصوصی برام زیاد بود یکی از آشناها دکتری معرفی کرد که ۸ تومن زیر میزی می گرفت عمل می‌کرد خلاصه با بدبختی دکتره که هم خیلی ناز میکرد رااضی شد عمل کنه به من گفت چون میخای بیمارستان دولتی زایمان کنی و بیمه قبول کنه یه نامه میدم میری بستری میشی دوشب روز سوم میام عمل میکنم خلاصه تصور من از بستری چیز دیگه ای بود ۲۳ شهریور من رفتم پذیرش شدم با کلی استرس نمیدونستم چی قراره پیش بیاد رفتم زایشگاه و لباسامو عوض کردن یه رو پوش پوشیدم شلوارم نزاشتن اینو یادم رفت که من به دکتره گفتم تمام ترس من از معاینه اس اونجا اذیتم نمیکنن فقط میگف ن نگران نباش هماهنگ میشن با خودم خلاصه جلو در زایشگاه زنه گف بابد معاینه کنم بری داخل من گفتم باشه حالا یه بار و تحمل میکنم اما نه تا پامو گذاشتم داخل چند نفر اومدن بالا سرم و گفتن بخواب معاینه بعدش گفتن دکترت گفته سوزن فشار با دوز کم بزنیم خلاصه تموم جونم پر استرس بود سوزن و زدن و یه نیم ساعتی شد شکمم یدفعه جمع شد یه طرف و درد شدید پریودی گرفتم خیلی ترسیده بودم بهم میگفتن نفس عمیق بکش اما تاثیری تو کمتر شدن درد نداشت و خلاصه سه روز تا ظهر سوزن میزدن و ۸ تا ده ساعت من تو زایشگاه بودم و همش معاینه میشدم و پیشرفتی نمیکردم سوزن و قطع میکردن میبردن بخش دوباره فردا صبح کابوس شروع می‌شد تو دوتا از معاینه ها واقعا اذیت شدم خیلی هیچوقت نمیبخشم پرستاره عوضی انگار دعوا داشت

۵ پاسخ

کثافتا بعضیاشون دستشون یجوریه درد داره
من یبارش واقعا درد کشیدم خدا ازش نگذره

ای لعنت بهشون منم کشتن بخدا😭

سزارین که معاینه و سوزن فشار نداره...

مگه هماهنگ نکرده بود؟😐
قرار بود درد بکشی یهو طبیعی میزاییدی دیگه تازه اون یه روزه تموم میشد

خب

سوال های مرتبط

مامان هیراد مامان هیراد ۴ ماهگی
تجربه سخت من از زایمان طبیعی پارت اول1️⃣ بعد از ۳ ماه میخوام بزارم 🤱
۳۱ فروردین من ۴۰ هفته کامل میشدم و ساعت ده صبح رفتم که نوار قلب بچمو گوش بدم چون گفته بودن یا باید درد داشته باشم یا ۴۱ هم تموم کنم بعد بستری میکنن .خلاصه رسیدم اونجا معاینه کرد گفت یک سانت بازی و قرار بود برم اتاق نوار قلب که یهو ماما اونجا اولین قند ماه اول بارداریمو دید که لب مرز بود گفت تو که قند داشتی گفتم نه فقط ماه اول یکم لب مرز بود گفتش نه اینم قند محسوب میشه باید بستری بشی همین الان ....
یه حس خوب و هم حس ترسی برم داشت گفتم باشه فقط بزارید برم وسایلمو از خونه بیارم خونمون نزدیکه ولی نزاشتن هرچی اصرار کردیم خودم و شوهرم گفتن نه نمیشه شوهرت بره وسایلتو بیاره .
خلاصه دیگه لباس دادن پوشیدم و یه اتاق بهم دادن
بعد اومدن یه چی شبیه سوند وصل کردن به واژنم گفتم این چیه گفتن سرم که باید از اونجا وارد بدنت بشه و دردت شروع بشه خلاصه من ساعت ۱۱ صبح بستری شده بودم.بعد سرم کم کم دردام شروع شدن و بعد هی میومدن معاینه که ببینن چند سانت شدم و من همچنان درد شبیه پریودم داشت بیشتر میشد و همش میگفتم یعنی قراره دردام از اینم بیشتر بشه 🤦‍♀️ خلاصه من ساعت ۸ شب بود که تازه ۴ سانت شده بودم و گفتن میتونی به ماما همراهت بگی بیاد بعدشم اومدن کیسه آبم رو پاره کردن. ماما همراهم اومد و اونجا من دیگه دردای شدید داشتم گفت روغن و دستکش آوردی گفتم آره تو کیفه خلاصه شروع کردیم گفت هرموقع درد داشتی بگو که ماساژت بدم هر موقع درد قطع شد ورزش میکنیم ...
مامان فاطمه مامان فاطمه ۴ ماهگی
از اون طرف پدرم و شوهرم اومدن چون گفته بودن احتمال عفونت مادر و بچه وجود داره و اگر عفونت کنی رحمتو هم درمیاریم پدرم گفت بلند شو برو زایمان کن صدتا بچه قربون خودت ،با گریه و زاری رفتم رضایت دادم ،یه دکترم اومد معاینه کرد بازم تست انتی گرفت این بار تستم مثبت شد و گفت 2سانت و نیم باز شدی خلاصه ساعت 5آمپول فشارو وصل کردن یواش یواش انقباضام شروع شد درد زیادی نداشتم مثه پریودی بود ولی از اون وحشتناکتر خلاصه تا ساعت 10هی زیاد کردن آمپولو دردم بیشتر میشد ولی وقتی معاینه میکردن میگفتن 1سانتی و اصلا پیشرفت نکرد ساعت 12دکتر اومد بازم 1سانت بودم گفتن نمیشه که کشت وضعیتش وخیمه ساعت 4بریم واسه اتاق عمل ،دیگه فشار آمپولو کم کردن وگلاب به روتون من اسهال شده بودم و از ترسم نمیرفتم دسشویی میگفتم بچه میوفته ساعت 4اومدن رضایت گرفتن و سوند وصل کردن سوند درد نداشت و سوزش بود انگاری یه چیزی گیر کرده بود اون تو خیلی اذیت میکرد رفتیم اتاق عمل 35هفته شده بودم
مامان جوجه مامان جوجه ۹ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت2)
چهار ساعت از زمانی که مثلا قرص و خورده بودم گذشت و پرستاره اومد که معاینم کنه متنفرم از معاینه خیلی ترسیدم بزور معاینم کرد اخه هی خودم سفت میکردم اونم هی میگفت اینجوری نکن برای معاینه های بعدیت خیلی اذیت میشی خداروشکر خوش اخلاق بود و خنده رو مثل بعضی پرستارا با دعوا با مریض صحبت نمیکرد، یه نصف قرص دیگه از همون قبلی اورد و من دوباره همون کارو تکرار کردم ولی چون سر معاینش یکم اذیت شدم خیلی ترسیده بود استرس گرفتم و همین استرس کار دستم داد بعد نیم ساعت یهو یه دردی مثل درد پریودی از کمرم شروع شد و پیچید زیر دلم اما خیلی شدید نبود هیچی نگفتم حتی صدامم در نیومد قبلا برام تعریف کرده بودن دردش چجوریه برای همین فهمیدم که دردام داره کم کم شروع میشه، همون حین یه پرستار اومد و گفت برای زایمانت امپول بی دردی نمیخوای و فلان و اینا کلی راجبش توضیح داد چون فکر می کرد زایمانم طبیعیه منم به بهانه اینکه با همراهم صحبت کنم تا امپول و برام بگیرین با همراهم که خاله شوهرم بود تماس گرفتم و جوری که اونا نشنون گفتم توروخدا به دکترم خبر بده من دردام شروع شده
اونم گفت باشه بهش زنگ میزنم خلاصه که با دکترم تماس گرفت و اونم بهش گفته بود باید تا فردا صبح تحمل کنه استرسم بیشتر شد من فکر میکردم تا شب زایمان میکنم.(ادامه پارت بعدی)
مامان پناه مامان پناه ۱ سالگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۷ ماهگی
پارت ۲ :

بلاخره نامه زایمان رو گرفتم ۱۰/۲۹ هفته ۳۶ با نشتی کیسه آب و قند بالا و عفونت

صبح ساعت ۵ راهی بیمارستان شدم ( زایشگاه سینا مشهد دکتر ملیحه محمودی نیا) تا رفتم زایشگاه و تریاژ پرونده ام رو نگاه کردن با دکتر شیفت صحبت کردن و بعد با دکترم تماس گرفتن و چندبار قبل از اینکه بستری شم معاینه کردن شد ساعت ۸/۳۰ صبح .


توی تریاژ که معاینه کردن گفتن دهانه رحمم کامل بسته و سفته و عقبه بعداز اون لباسامو عوض کردم با همسرم و مادرم خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاق زایمان یک اتاق بود چهار تخت داشت و اونجا ازم ان اس تی میگرفتن و اولین آمپول فشار رو زدن و یک قرص زیر زبونی هم دادن و سه بار معاینه شدم حدود ساعتای ۹-۹/۴۵ بود که درد پریودی رو احساس کردم و ترشحات موکسی کمی داشتم
ساعت ۹/۴۵ دقیقه بود که معاینه شدم و گفتن ۳ سانت باز شده و رفتم اتاق زایمان که یک اتاق کاملا مجزا و خصوصی بود از یخچال تا تلویزیون و..... تنها توی اون اتاق بدون گوشی و همراه درد هم داشتم شدید و داشتم دیوونه میشدم هر یک ساعت دقیق ماما خود بیمارستان میمومد و معاینه میکرد در حدی معاینه محکم بود که ترشحات موکسی رو بیرون میاورد

فقط می‌تونستم مایعات و خرما بخورم چون دکترم گفته بود چیزی نخورم

از درد بگم : کمر و لگنم به شدت تحت فشار بود زور زدن هام شروع شده بود سرم به شدت درد میکرد دائم راه میرفتم و سرم به دست سرویس بهداشتی بودم ورزش توپ رو انجام میدادم خونریزی شروع شد و درد هم همینطور دیگه ساعتای ۱ بود که ماما همراهم اومد و شروع به ورزش های بیشتر کردیم ساعت ۲ بود دهانه رحمم رسید به

۶ سانت و......
مامان امیر رضا مامان امیر رضا ۱ سالگی
من بعد 3 ماه تازه وقت کردم بیام تجربه ام از زایمان طبیعی رو کامل بگم
من 40 هفته تمام بودم و هیچ دردی نداشتم حتی یه کوچولو که دلم‌گرم باشه اینا دردهای زایمان هستن
صبح بیدار شدم با مامانم رفتیم بیمارستان پیش دکتر و معاینه کرد و گفت هنوز 2 سانتی چند روز دیگه صبر کن ولی راستش من میترسیدم از حرفایی که شنیده بودم میگفتن بچه اگه تا 40 هفته به دنیا نیاد مدفوع میخوره و ممکنه خدایی نکرده خفه بشه با دکتر صحبت کردم گفتم برای شما امروز و چند روز دیگه فرق داره مگه بخاین آمپول فشار بزنین گفت اذیتت میکنن گفتم نه من اذیت نمیشم زنگ زد زایشگاه و رفتم بالا معاینه کردن گفتن دو سانتی گفتم بابا حرکات بچم داره کم میشه دیگه تکون هاشو کن حس نمیکنم گفتن یک ساعت پیاده روی کن بیا برای بستری به همسرم زنگ زدم تا بیاد برای تشکیل پرونده و خودمم شروع کردم پیاده روی بعد یک ساعت رفتم بالا لباس دادن و من بستری شدم رفتم داخل یه اتاق که فقط یه پنجره داشت یه سرم بهم وصل کردن و دراز کشیدم و هر کی از راه می‌رسید معاینه میکرد ولی درد نداشت خیلی
با ماماها صحبت میکردم و می‌خندیدم میگفتم من دردام با آمپول فشارم شروع نشده اونام هیچی‌ نمیگفتن غافل از اینکه اون یه سرم معمولیه😐
مامان جوجه مامان جوجه ۹ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت3)
با خودم گفتم اگه تا فرداش نرسید و زایمانم طبیعی شد چی؟ شیفت پرستارا عوض شد و یه پرستار تپل وحشی شد مسئول چک کردن من نوبت رسید به دوز سوم قرصم اومد معاینم کرد خیلی بد معاینه کرد اون انگشتای چاقش و به زور کرده بود داخل و هی می چرخوند داشتم میمیردم از درد واقعا خیلی درد داشت کثافت بزور می‌خواست دهانه رحمم و باز کنه وقتی انگشتاش و کشید بیرون دستکش پر خون بود تو دلم کلی فحشش دادم اشکم و در اورد کل بدنم داشت می‌لرزید رفت قرص و بیاره بده بهم، اما نداد دست خودم خودش گفت دهنت و باز کن یه چیزی مثل اب مقطر هم دستش بود قرص و گذاشت زیر زبونم و از اون ابه ریخت تو دهنم، تمام توانم و جمع کرده بودم که تا وقتی حواسش پرت میشه اب دهنم و قورت ندم وقتی حواسش پرت شد چندتا دستمال کاغذی برداشتم و همه رو تا تونستم خالی کردم تو دستمال و بعدش به یکی از پرستارا گفتم میخوام برم سرویس؛ رفتم سرویس حسابی دهن و زبونم رو شستم که یه وقت اثری از قرص نباشه و قورتش بدم.
دردا هی داشت زمانش کمتر کمتر می‌شد پرستاره می دید شکمم منقبض میشه می‌گفت درد داری الکی می‌گفتم نه اما درد داشتم، اون شفتالو هم یه توپ داد بهم گفت رو این بالا پایین برو خلاصه که یک ساعت با اون توپ درگیر بودم ولی سعی میکردم خیلی رو خودم فشار نیارم. ساعت سه شب دوز بعدی رو اورد ولی اون شفتالو خواب بود به جاش یه پرستار دیگه قرص و داد اونم گرفتم انداختم زیر تخت،خلاصه که تا شش صبح کلی درد کشیدم و یهو کیسه ابم نشتی داد پرستارو صدا زدم و اومد معاینم کرد سخت بود و درد داشت اما نه به اندازه معاینه ای که اون شفتالو(ادامه پارت بعد....