۴ پاسخ

بازم خدا بیامرزه پدرومادر دکتره اومد،من دکترم قول سزارین داد بردنم سه روز افتادم تویی زایشگاه دکتر هم جواب تلفنمون نمیداد طبیعی زایید نه امادگیشو‌داشتم نه فکرشو میکردم خیلی بد بود

من سوند زدن درد نداشتم

ادامه رو همینجا میگم.
تو این مدت من یه حالت گیج بودم یکم طول کشید و دخترم و نشونم دادن از بالای پرده بعدش موقع دوختن شکمم یک حالت تهوع شدید گرفتم که بهم گفتن سرتو کج کن بالا ببار که نتوستم خیلی حس بدی بود گفتن پرده شکمم و دارن می‌میدوزن برای اونه بعدش دخترم و اوردن کنار صورتم و بدنش انقد داغ بود خیلی حس خوبی داشت اون لحظه هیچوقت یادم نمیره رفتم تو ریکاوری و کمر به پایین حسی نداشت بچمو اوردن گرفتن شیر خورد بهترین حس بود بعد به پرستار گفتم هرچی ماساژ شکم باید بدی تا بی حسم بده که داد و خلاصه کم کم‌دیدم درد از کمرم شروع شد و درد شدیدی گرفتم اونقد ناله کردم به زور یه مسکن زدن میگف تا نری تو بحش نمیشه نمیدونم تو سیستم نمیشد بزنن چی بود که من بیشتر از همه تو ریکاوری بودم و درد وحشتناکی کشیدم تموم تنم درد میکرد ولی تو بخش اینطور نبود و من بخاطر دخترم هرجور بود نشستم بلند شدم و تا زودتر سرپا بشم کلا شیاف خیلی کمک می‌کرد ولی حقیقتا من با اینکه مامانم بود زیاد روم نمیشد بگم‌بزاره خلاصه همه اینا مادر شدن بهترین حس دنیاس با هیچی قابل مقایسه نیست و اینو فهمیدم که آدم بخاطر بچش چقدر میتونه قوی باشه

حس ک میکنی ولی درد نداری

سوال های مرتبط

مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۵ ماهگی
# پارت ۲
تا اون موقع نمی‌دونستم بیهوشیم چجوریه وقتی بردنم تو اتاق عمل وقتی برای اولین بار اتاق عمل و دیدم یجوری افتضاحی ترسیده بودم هوای داخل اتاق سرد جوری که من هم مضطرب بودم به لرزه افتاده بودم هربار هردکتر میومد تو اتاق آمپول برمیداشت میگفتم این ماله منه دکتر می‌گفت نه اون دکتر می‌رفت اون یکی میومد چون داشتن یه خانم دیگه رو عمل میکردن نفر اول بود تمام وسایل هاشون داخل اتاقی بود که من اونجا قرار بود عمل بشم خلاصه چندتا دکتر میرفتم میومدن همش می‌پرسیدم این ماله منه بیهوشیم رو کجا میزنید که دیگه دکترا و پرستارا همشون از این رفتارم خندشون گرفته بودن اینا میخندیدن من تو دلم فوش شون میدادم😂
خلاصه بعد اینکه سرم بهم وصل کردن فشارمو گرفتن ضربان قلبم و گرفتن کلی دم و دستگاه بهم وصل کردن ، دکتر بیهوشی منم اومد پرستار بهم گفت خانم بلند شو بشین گردنت رو پایین خم کن مچ پاتو بگیر اصلا هم تکون نخور همون موقع آمپولی که تو دست دکتر بیهوشیم رو دیدم اشکم در اومد همون سوزنی که تو سزارین برای زایمان سزارین میزدن برای منم وسط مهره های پایین کمرم زدن و بعدشم همون موقع پاهام به گز گز کردن افتاد.
مامان آیه مامان آیه ۹ ماهگی
پارت سوم

بالاخره صبح شد و پرستار اومد اتاقم گفت باید آماده بشی برا عمل سریع زنگ زدم شوهرم اومد و ساک بچرو آورد
به پرستار گفتم میشه قبلش یه دوش سرپایی بگیرم گفت اره میشه تا مامانم رفت از پایین برام شامپو بخره
یهو آنژیوکت آوردن سوند آوردن گفتم میخوام برم دوش بگیرم
گفتن دیگه دیر میشه
از سوند خیلی میترسیدم چون راجبش بد شنیده بودم🥴واقعا هم بد بود هم حس خجالت داشتم از پرستار هم اینکه وقتی وصل کرد همش احساس میکردم دستشووی دارم😂😂
خلاصه حموم هم نزاشتن برم و ویلچر آوردن گفتن بشین تا بریم اتاق عمل
رفتم داخل اتاق عمل چنتا عکس با همسرم گرفتیم و من و بردن داخل پرستاره گفت چرا یه دستت رگ باز داره باید دوتا دست داشته باشه دوباره از من رگ گرفتن😫
نشوندن رو تخت اتاق عمل انقدر استرس داشتم که دست و پاهام یخ کرده بودن
دکتر بیهوشی اومد میخواست بی حس کنه واااقعا هیچ دردی نداشت امپول بی حسیه خیلی خوب بود آمپولو زدن رو تخت دراز کشیدم از انگشتای پام داغ شد تا اومد کمرم
تو اتاق عمل فشارم۱۶ونیم بود😐
جلوم پارچه کشیدن انقدر اسنرس داشتم به دکترم گفتم ترو خدا بزار قشنگ بی حس بشم گفت نترس تا کامل بی حس نشدی بهت دست نمیزنم
ولی برش اول رو که زد کاملا متوجه شدم درد نداشتم ولی متوجه شدم
ولی بقیه برش هارو نفهمیدم تا اینکه یهو صدای دخترم و شنیدم😍
خیلللللی حس قشنگی بود الهی که هر کی آرزوشو داره بهش برسه
مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 ۶ ماهگی
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 3#
وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان تا کارای بستری و انجام بدیم ک لباسای منو عوض کردنو فرستادن توی بخش و مامانم و شوهرم کارارو انجام میدادم منو بردن توی اتاق ک انژیوکت وصل کرد نو یه خانم دیگه هم بود ک تا وقت عمل کلی باهم حرف زدیم اون خانم ک بچه سومش بود ولی من بچه اولمو استرسم زیاد دیگه ساعت 6 دکتر شد ساعت 8 ک دکتر اومد و من اولین نفر رفتم واسه عمل راستی یادم رفت بگم من واسه این سزارین شدم ک بچم بریچ بود دیگع وقتی رفتم اتاق عمل پرستارا گفتن رفتی سنو ببینی بچه دور نخورده ک تا اون موقع دکتر اومد گفت بچه این خیلی ریزه و ای یو جاره نمیتونه دور بخوره دیگع خیال منم راحت شدو رفتم نشستم تا دکتر اماده شه حالا نمیدونم چرا حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم ک رفتم روی تخت تا امادم کنن تا دکتر بیاد بعد ک نشستم یه پرستار اومد تا واسم سوند وصل کنه من شنیده بودم سوند خیلی اذیت میکنه بده ولی خوب اونقدرم بد نبود فقط همون موقع وصل کردن یکم میسوزه وقتی سوندو وصل کردن دکتر بیهوشی اومد تا امپول بی حسی رو بزنه امپولشم اونقدر درد نداره اونم یه سوزش کمی داره و زود تموم میشه وقتی دکتر امپولو زد بهم گفت پاهات داغ شد ک همون لحضه همچین پاهام داغ شد ک فک کردم ک روشون اب جوش ریختن بعد دکتر کمکم کرد ک دراز بکشم دراز ک کشیدم و پاهام بی حس شد دیگه سوند رو هم حس نمیکردم و راحت بودم چون اولش چندشم میشد دیگه سرمم زدن دستگاه فشارم وصل کردن و من اماده بودم تا دکتر بیاد
مامان نی نی مامان نی نی ۱۵ ماهگی
پارت دو
مامانم بیرون در بود و از توی ساک بیمارستان داشت لباسای بچه رو یک دست و یک پوشک می‌داد به پرستار،خودشون گفته بودن،راستی یه ساک هم بهم دادن خود بیمارستان ک توش یک شرت یک بسته دستمال کاغذی یک ژیلت شلوا. و لباس و روسری و رو تختی و زیرانداز های مشمایی(تا جایی یادم اومدو گفتم) قبل از عمل هم‌اومدن چک کنن ببینن جای عمل ک میخان‌برش بزنن شیو هست یا نه و اگر نبود با ژیلت خودشون میزدن برات،خلاصه منو ک داشتن میبردن مامانمم باهامون اومد و هی بهم می‌گفت دعا کن برا بقیه برای مریضا و اصلا استرس نداشته باش و اینا،رسیدم جلوی در اتاق عمل شوهرمم اومد و باهاشون خداحافظی کردم ،فک میکردم اگ‌برم تو اتاق عمل قراره سکته کنم و خیلی گریه کنم‌ولی اصلا گریم نمیومد،با بقیه خداحافظی کردم و رفتم داخل ،یه سالن خیلی بزرگ بود پر از اتاق های کوچک ک هر کدوم یک اتاق عمل بودن،منو یک کنار گذاشتن با ویلچر و گفتن اتاق عمل باید استریلیزه بشه بعد تو بری داخل همونطور ک کنار دیوار بودم و داشتم تند تند دعا میخوندم خانم دکتر و پرستارایی ک رد میشدن از کنارم بعم لبخند میزدن تا بهم دلگرمی بدن ،یه آقایی از پشت اومد گفت این خانومیه ک سز داره ،گفتن آره بعد اومد پیشم گف دیشب کی شام خوردی گفتن ساعت ۱۰ شب،بعد هیچی نگف،گفتم شما دکتر بیهوشی هستین؟گفت آره. گفتم میشه منو بیهوش کنین من بی‌حسی نمیتونم،گف اتفاقا بی‌حسی بهتره که، گفتم من خیلی ترس دارم حس میکنم حالم خیلی بد میشه ،گف نه نمیشه بیهوشی و قول میدم یه سوزن نازکی برات بزنم ک نه سردرد بگیری بعد عمل نه کمردرد،اومد پیشم نشست تا اتاق عمل خالی شه،خیلی مرد باحالی بود مسن بود و خوش اخلاق تقریبا ده دیقه یک ربعی بیرون نشسته بودیم تا صدا زدن‌گفتن بیاین داخل اتاق عمل
مامان دیانا مامان دیانا ۳ ماهگی
تجربه سزارین ۵
دیگه دکتر بیهوشی اومد مرد بود گفت چند سالته گفتم ۱۶ گفت مریض خاصی نداری گفتم نه گفت مثل فشار و قند و .... کلی چیزای دیگه پرسید گفتم نه دیگه ساعتای ۸ بیست کم اینا بود منو بردن اتاق عمل دوباره از رو تخت دیگه گزاشتنم رو تخت دیگه کلا تا میخواستن ببرنم اتاق عمل روی ۴ تا تخت عوضم کردن خیلی دکتر و پرستارای مهربونی بودن همشون خیلی خوب بودن دوباره دکتر بیهوشی اومد همون سوالای قبلی پرسید بعد یکی پرستارا گفت میبینی تو سن کم بچه اوردن چقدر خوبه هیچ مشکلی نداری میگفتن تو خیلی کوچولویی مامان کوچولو اولین باره یه مامان به این سن داریم سزارین میکنیم بعد نشستم واسه سوزن بی حسی که خیلی ازش میترسیدم گفت یکم خم شو چونتو بچسبون به سینت من همینکار کردم فک کنم سوزن وارد کمرم نمیشد همش دکتر پشت سرم میگفت نچ نچ وای منم اقد ترسیده بودم چون یکی از اقوامای شوهر بخاطر سوزن بی‌حسی فلج شد بعد ۴ سال رو جا موندن فوت کرد دیگه سوزن وارد شد فک کنم دوتا زد گفت بخواب بعد یه پارچه سبز جلوم وصل کردن یه خانومه اومد گفت میخام شکمتو با بتادین بشورم نترس وقتی داشت میشست خیلی حس بدی بود انگار داشت برقم میگرفت دستمو بردم جلو پیش شکمم گفت میخوای دستت تکون بدی بزار بیام دستتو ببندم گفتم نه بخدا دیگه تکون نمیدم نبد دیگه دکتر اومد داشت عمل می‌کرد قشنگ حس میکردم داره شکممو پاره میکنه ولی درد نداشتم داشت حالم بد میشد حالت تهوع گرفتم پرستاره بالا سرم بودگفت داره حالت بد میشه گفتم اره یه پارچه گزاشت کنارم استفراغ کردم
مامان نی‌نی🎀🐣 مامان نی‌نی🎀🐣 ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🐣
با وجود اینکه فوق العاده آدم استرسی هستم ولی صبح زایمانم خیلی ریلکس با همسرم و مامانم رفتیم بیمارستان نیکان اقدسیه دکترم هم خانم افراسیاب بودن

ساعت ۶/۵ پذیرش شدم و ۷ با همسرم رفتیم بالا برای فیلمبرداری قبل زایمان و رفتم اتاق انتظار که سرممو وصل کردن و nst گرفتن همه چیز خیلی خوب بود

ساعت ۹ صدام کردن بردنم اتاق عمل اصلا دوست نداشتم ویلچر سوار شم ولی قانونشون بود😬

فضای اتاق عمل خیلی صمیمی و خوب بود دکتر بیهوشیم وقتی میخواست بی حس کنه یه کم استرس گرفتم گفتم تا جایی که میتونی بی حس کن هیچی نفهمم 😂بعد بی حسی هی تند تند پامو تکون میدادم تا بفهمم که کی بی حس میشم گفت نکن اثرش کم میشه🤨

یه کم بعد دکترم اومد و بعد از خوش و بش عمل شروع شد

دائم آیةالکرسی میخوندم و دها میکردم واسه هرکی که تو ذهنم بود به نظرم خیلی طولانی اومد چون مامانا میگفتن تا دکترمون اوند دو قیقه بعد بچه دنیا اومد🧐واسه من اصلا اینجوری نبود

ساعت ۹:۴۰ دقیقه صبح دخترم دنیا اومد و نشونم دادن بردن یه گوشه اتاق مشغول تمیزکاریش شدن دائم میپرسیدم دخترم سالمه؟؟ خوبه؟؟

تازه از اینجا ماجرای من شروع میشه🫠🫠
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت پنجم
ناامید مینشتم گریه میکردم ماما هر ۵ دقیقه میومد دعوام می کرد و میرفت‌ میگفت بلندشو راه برو گوش نمیدادم ساعت ۱۱ بود گفتن اماده شم برم برا سونو انگار دنیارو بهم دادن خواهرشوهرم ببدبخت از صب بیرون بود اومد دنبالم انگار از زندان ازاد شدم‌ گفتم شوهرم بیاد که اجازه ندادن
سونو انجام دادن وزن بچرو زد ۴۲۰۰ مثبت منفی ۱۵
ناامید اومدم بیرون گفتم طبیعی میکنن خرمشهر ۴۴۰۰ بود راضی نشدن اینکه ۴۲۰۰ رفتم بغل خواهرشوهرم و گریه کردم گفتم تروخدا منو از اینجا ببرین اونم کلی گریه کرد باهام رفتم داخل اتاق.و هی پرسیدم چی شد دکترم چی گفت هیشکی جواب نمیداد یه ساعتی شد که داشتم گریه میکردم و دعا دعا که یکیشون اومد بهم گفت میخوان سزارینت کنن انگار دنیارو بهم دادن
‌خواهرشوهرم کلی خواهش و التماس که زن داداشم غریبع تنها میترسه و فلان بزارین برم پیشش🥲 اومد پیشم کلی باهم از رو خوشحالی گریه کردیم اماده بودم که برم گفتن صبر کنم خیلی ترسیدم گفتم نکنه پشیمون شدن چندتا دکتر و پرستااار .. اومدن بالا سرم که یکیشون داشت شرایطمو بقیه توضیح میداد یکیشون خیلی اسرار میکرد که ممکنه وزن پایین تر از ۴ باشه اما گفتن تصمیم خانم دکتر .... و نمیشه کاریش کرد الانم اورژانسی یکی دیگه رو بردن اتاق عمل بعدش اینو میبرن خیالم راحت شد خیلی استرس کشیدم تا اینکه یکی اومد دنبالم به خواهرشوهرم گفت شوهرمو بگه بیاد قبل اینکه برم اتاق عمل منو ببینه اما شوهرم رفته بود وسایل بچمو از خونه بیار و نرسید که بیاد خیلی دوست داشتم ببینمش اما با بغص رفتم داخل شوهرم میگه خیلی ناراحت شدم گفتم هیچ وقت منو نمیبخشی. اما من اون لحظه دعا میکردم زودتر برم اتاق عمل تا پشیمون نشدن