۷ پاسخ

بیمارستان بهمن با اینکه خصوصی خدا تومن پول میگیرن ولی پرستارهاش انگار از دماغ فیل افتادن نمیکنن ادم با ویلچر ببرن دقیقا منم حس بدی داشتم موقعی که گفتن باید خودت راه بری تااتاق عمل

اهاا پس کپی نمی خواد

عزیزم واسه زایمان طبیعی هم باید کپی گرفت از مدارک ها؟؟

وای نگوووو من کیسه آبم پاره شده بود نشتی داشت نشوندنم رو ویلچر یه خانومه بداخلاق منو می‌برد وایسادیم جلو میز داشتن ازم سوال میپرسیدن دیدم در باز شد بین اون همه آدم شوهرم اومد تو دوست داشتم دستشو بگیرم و فرار کنم😂😂😂😂دیدم بیچاره شوهرم رنگش پریده عین گچ دیوار شده فقد گفتم مهران؟؟🥺گف هیس برو هیچی نیست من منتظرتم یه بوس کرد دکترممم پیشمون بود برگشت گف توروخدا خانوم منو سالم بهم بده😂😂😂😂دکتر گف صبر یدونه میبرم با خودم اتاق دوتا بهت تحویل میدمپ

وای خیلی خندیدم میکی ادم نیره قتلگاه😂ابجیمم میگفت
من خیلی روحیه حساسی دارم خدا بهم رحم کنه

دلم برای سزارینم تنگ شده🤭

عزیزم کپی از مدارک شناسایی ک میگیرم
از کدوم سونو ها کپی میخواد ؟؟؟؟ میگی من قبلش بگیرم

سوال های مرتبط

مامان Delana مامان Delana ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان ۲
سزارین
اینم بگم که اتاقا دو تخته بود یه مامان دیگه پیشم بود ولی خیلی حالش اوکی نبود و فقط انرژی منفی بهم داد و باعث شد استرس بگیرم. بعد یک و نیم ساعت یدفعه شنیدم ک یکی اسممو صدا زد ک بیارینش اتاق عمل سریع دوتا پرستار با سوند اومدن بالا سرم😭😭😭😭😭😭😭 من از این مرحله وحشت داشتم ینی واقعا فوبیا بود برام. بهشون گفتم که خیلی میترسم باهام صحبت کردن بعد بتادین ریختن و گفتن تموم شد منم حوشحاااال ک چقدر راحت بود و اینا( سعی کنید خودتونو شل بگیرید و نفس عمیق بکشید اون لحظه) ولی نامردااا یهو همون لحظه فرو کردن🤣🤣🤣🤣 اونجا فهمیدم الکی گفته بودن ولی خدایی اصلا درد نداشت وصل کردنش. بعد رگ گرفتن ازم سریع انژیوکت وصل کردن خون گرفتن و رفتن بیس ثانیه نشد یکی دیگه اومد گفت پاشو بریم اتاق عمل گفتم صبر کن من شلوارمو حداقل بکشم بالا دستمو گرفت هی گف زود باش منتظرن بخدا نتونستم شلوارمو کامل بکشم بالا اصلا نفهمیدم کیسه سوند کجاست ندادن دستم فقط اون لحظه یه سرم سرپا وصل کردن اونو دادن دستم و منو بردن انقد حس بدی بهم دست داد اون لحظه از یه طرف جای سوند شدیداااا میسوخت
مامان Delana مامان Delana ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان ۴
سزارین
راستی یادم رفت بگم همونجا گوشیمو دادم ب شوهرم ولی بعداً اصلا یادم نبود ک گوشیمو چیکار کردم انقد ک اون لحظه حالم بد بود
داخل اتاق عمل بهم گفتن ک دراز بکشم دکتر بیهوشی اقا بود بهش گفتم من ادرار دارم🤣🤣🤣🤣🤣 الآنم یادم میفته خندم میگیره ک چرا اونجوری گفتم اونم گف اشکال ندارع بخاطر سونده گفتم میسوزه دارم میمیرم گف الان بی حس میشی دردت میفته. نشوندنم گفتن شونه هاتو شل کن و آمپول رو تزریق کردن چند باری بهم گفت تکون نخور در حالی ک خودم حس نمی‌کردم ک دارم تکون میخورم. تزریقش اصلاااااا درد نداشت اصلا نفهمیدم خیلیییی دردش کمه ینی آمپولی ک ب باسن میزنن خیلی دردش بدتره در مقایسه با این. کم کم پاهام داغ میشد کمک کردن دراز کشیدم گف بیحس شدی یه پرده آوردن کشیدن جلو صورتم ب یه دستم فشارسنج به یه دستم دستگاه اکسیژن خون وصل کردن هنوز کامل بی حس نبودم بی اختیار گفتم هنوز شروع نکنیدا من هنوز حس دارم همشون خندیدن🤦😑 ( هنوز خودمو درک نمیکنم ک چرا تو اتاق عمل انقد ضایع بازی درآوردم)🤣🤣🤣
مامان نینی مامان نینی ۱۵ ماهگی
(پارت اول زایمان سزارین)
صبح روز شنبه ساعت ۶صبح منو شوهرم ،مامان و مادرشوهر و جاریم رفتیم بیمارستان رفتیم بخش زایمان کارای بستری رسیدیم وچون اتاق شخصی میخواستم اسممو نوشت پرستار ،من و چند نفری که زایمان داشتیم رفتیم داخل اتاق ک انژوکت و سوند اینا رو بهمون وصل کنن (من چون میترسیدم به دکترم گفتم ک داخل اناق عمل سوند بزارم ،و داخل نامه نوشت برام) و چندنفری که داشتن سوند میزاشتن‌خیلی اه و ناله میکردن
بد من اماده شدم لباس پوشیدم ،دکترم ۵دقیقه بد اومد من رفتم دم در اتاق عمل ،شوهرم چندتا ازم عکس گرفت رفتم داخل اتاق عمل خودم رو تخت نشستم اصلن استرس نداشتم اون روز،(درکل خیلی ادم ترسویی هستم و اینکه از شب قبل اصن نخوابیدم همینکه رفتم بیمارستان کلن استرسم از بین رفت)
یکم رو تخت نشستم یه مرد قد بلند که اومد امپول بی حسی بزنه اول یه چیز سرد اسپری کرد رو‌کمرم بدش امپولو رد اصلن حسش نکردم /بدش گفتن دراز بکشم ولی من میتونستم پاهامو تکون بدم بد ۲دقیقه کلن بی حس شدم‌ و یه خانومه اومد سوند گذاشت برام
مامان پسرم مامان پسرم ۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت(۴)
صبح ساعت ۸بیمارستان بودم پذیرش شدم
شد ساعت۸:۳۰ لباسامو عوض کردم یه ماما خوش اخلاق اومد دستگاه ان اس تی رو وصل کرد بهم و توضیحات لازم رو داد

انژیوکت و وصل کرد بعد رفت سوند رو آورد
ازش پرسیدم درد داره😆
گفت ژل میزنم قول میدم سریع تموم شه اذیت نشی .
ازش خواهش کردم بلافاصله قبل اتاق عمل رفتن برام وصل کنه که قبول کرد.
و واقعا درد زیادی نداشت فقط یه حس مضخرف شبیه به اینکه آدم همش حس میکنه ادرار داره
بنظر من درد انژیوکت بیشتر بود😐
(که اون حس بد سوندوقتی بی حس شدم دیگه نداشتم حتی وقتی حس پاهام برگشته بود)

بالاخره صدام کردن برم سالن انتظار اتاق عمل
رفتم جلو در اتاق عمل مامانم همسرم رو دیدم و رفتم داخل
قبل اینکه صدام کنندبرم اتاق عمل به مامانم اجازه دادن اومد داخل سالن انتظار و چنتا باهم عکس یادگاری گرفتیم.
همه پرسونل اتاق عمل خیلی برخورد خوبی داشتن منی که‌خیلی استرس داشتم خیلی بهم آرامش داد برخوردشون
یکی از پرسونل گوشیمو گرفت که موقع تولد بچم فیلم‌بگیره🥹
مامان کمیل🐣❤️ مامان کمیل🐣❤️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۲:🩵👦🏻
شوهرم رفت برای انجام کارای پرونده و زایمانم منم رفتم داخل اتاق nstگرفتن ازم باهر صدای ضربان قلبش یاد دوران اول بارداری تا آخربارداری میوفتادم انگار میخواستم با یه خاطره شیرین خداحافظی کنم بالگداش با صحبتایی که باهاش میکردم با استرسای بارداری که الان چرا تکون نمیخوره یاچرا زیاد تکون میخوره مایعش کم یا زیاد نشه حواسم باشه چیزی نخورم که براش مضره 🥺....وتوفکر بودم که ماماهمراهم اومد و ازحال و هوام اومدم بیرون وسلام و علیک کردم یمقدار باهام صحبت کرد وراهنماییم کرد وانگیزه داد که نترس و چیزی نیست و استرس نداشته باش nstتموم شد و دستگاهو خاموش کردن وپرستار اومدبرای گذاشتن سوند و سرم سرمم رووصل کرد نوبت گذاشتن سوند شدازاونجایی که تو گهواره خونده بودم خیلی میترسیدم از سوند داشتم خودمو آماده و آروم میکردم که یهو یه سوزش زیاد اون قسمت🙈 حس کردم جوری که مور مورم شد سوزشش شبیه یوقتایی که ادرار میکنی میسوزه اون قسمتت یه همچین حسی وانگار یچیزی داخل اون قسمتته موقع راه رفتن میترسیدم ازم بیوفته یواش راه میرفتم خلاصه لباسمم عوض کردم و رفتم روی تخت دراز کشیدم همون حین یه فیلم دیگه گرفتم از خودم تموم که شد بردنم اتاق عمل که وسط راه با همسرم خداحافظی کردم و بوس کردیم همو
مامان کمیل🐣❤️ مامان کمیل🐣❤️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۳:🩵👦🏻
خلاصه تایم عشقولانه تموم شد😂رفتیم داخل اسانسور رفتیم طبقه بالا و جلوی در اتاق عمل چند دقیقه منتظر بودیم با ماماهمراهم که پرستار اومدو ازم سوال میپرسید که سابقه اتاق عمل داشتی یانه اسم و فامیل و سن و چیزی خوردم یانه چندساعت ناشتام سوالا که تموم شد بردنم داخل اتاق عمل دکترمم اومد و لباساشو پوشیدازاسترس سردم شده بود بهم گفتن بشینم روی تخت عمل با ترس اینکه سوند نیوفته ازم یجوری نشستم روی تخت که ماماهمراهم خندیدو گفت نترس نمیوفته ازت😁 منتظر بی حسی بودم که بزنن بهم پرستار گفت نترس دارم بتادین میزنم برات بتادینو زد چند ثانیه بعد گفت میخوام بی حسیو بزنم سرتو دستاتو پایین نگه دار وتکون نده کاری که گفت انجام دادم و بی حسی زد و اصلا درد نداشت مثل آمپولی که تزریق میکنن بود فقط فرقش اینه روی کمرت تزریق میکنن خلاصه تموم شد و بهم گفت دراز بکش دراز کشیدم حس کردم پاهام داغ شده انگار که خواب بره هیچی حس نکنی اونجوری بود نم نم بدنم کلا تا پایین گردنم بی حس شد و هیچی حس نمیکردم
مامان نی نی مامان نی نی ۱۵ ماهگی
پارت دو
مامانم بیرون در بود و از توی ساک بیمارستان داشت لباسای بچه رو یک دست و یک پوشک می‌داد به پرستار،خودشون گفته بودن،راستی یه ساک هم بهم دادن خود بیمارستان ک توش یک شرت یک بسته دستمال کاغذی یک ژیلت شلوا. و لباس و روسری و رو تختی و زیرانداز های مشمایی(تا جایی یادم اومدو گفتم) قبل از عمل هم‌اومدن چک کنن ببینن جای عمل ک میخان‌برش بزنن شیو هست یا نه و اگر نبود با ژیلت خودشون میزدن برات،خلاصه منو ک داشتن میبردن مامانمم باهامون اومد و هی بهم می‌گفت دعا کن برا بقیه برای مریضا و اصلا استرس نداشته باش و اینا،رسیدم جلوی در اتاق عمل شوهرمم اومد و باهاشون خداحافظی کردم ،فک میکردم اگ‌برم تو اتاق عمل قراره سکته کنم و خیلی گریه کنم‌ولی اصلا گریم نمیومد،با بقیه خداحافظی کردم و رفتم داخل ،یه سالن خیلی بزرگ بود پر از اتاق های کوچک ک هر کدوم یک اتاق عمل بودن،منو یک کنار گذاشتن با ویلچر و گفتن اتاق عمل باید استریلیزه بشه بعد تو بری داخل همونطور ک کنار دیوار بودم و داشتم تند تند دعا میخوندم خانم دکتر و پرستارایی ک رد میشدن از کنارم بعم لبخند میزدن تا بهم دلگرمی بدن ،یه آقایی از پشت اومد گفت این خانومیه ک سز داره ،گفتن آره بعد اومد پیشم گف دیشب کی شام خوردی گفتن ساعت ۱۰ شب،بعد هیچی نگف،گفتم شما دکتر بیهوشی هستین؟گفت آره. گفتم میشه منو بیهوش کنین من بی‌حسی نمیتونم،گف اتفاقا بی‌حسی بهتره که، گفتم من خیلی ترس دارم حس میکنم حالم خیلی بد میشه ،گف نه نمیشه بیهوشی و قول میدم یه سوزن نازکی برات بزنم ک نه سردرد بگیری بعد عمل نه کمردرد،اومد پیشم نشست تا اتاق عمل خالی شه،خیلی مرد باحالی بود مسن بود و خوش اخلاق تقریبا ده دیقه یک ربعی بیرون نشسته بودیم تا صدا زدن‌گفتن بیاین داخل اتاق عمل
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
من هی گریه میکردم میگفتم توروخدا بگید چیشده که گفتن بند ناف محکم پیچیده دور گردنش…
دیگه من اون لحظه نفسم رفت فقط زااار میزدم میگفتم خدایا این کارو با من نکن من اتاقشو چیدم همه چیشو اماده کردم من بدون دخترم از اینجا نرم
خلاصه پرستارا سریع بهم اکسیژن وصل کردن گفتن تند تند نفس بکش بذار اکسیژن برسه به بچه ولی مگه میتونستم…نفسم داشت قطع میشد به زور چندتا نفس عمیق کشیدم تا دکتر اومد
(اینجا اینو اضافه کنم من یکی از دلایلی ک زایمان طبیعی و انتخاب نکردم این بود ک به شدت از معاینه اینا میترسم و حتی به دکترم گفتم تو نامه بیمارستانم بنویس ک سوند و بعد بی حسی تو اتاق عمل برام بذارن) خلاصه دکتر اومد گفت باید معاینت کنم سر بچرو با دست تکون بدم تا بهش شوک وارد بشه
منو نمیگی وحشت کرده بودم گرررریه میکردم میگفتم من میترسم اونم اصلا بدون توجه به من شروع کرد به معاینه…اصلا نمیخوام از دردش بگم😣 یکم که گذشت دکتر گفت دهانه رحمت بستس نمیشه کاری کرد زنگ بزنید دکترش سریع بیاد اورژانسی باید عمل بشه…دوباره یه سرم بهم‌ وصل کردن هی شکممو تکون دادن تا اینکه صدای قلبش ضعیف اومد بعد پرستاره گفت اجازه بده سوندم همینجا وصل کنیم ک دیگه رفتی اتاق عمل سریع عمل و شروع کنیم معطل نشیم منم ک دیگه اب از سرم گذشته بود گفتم معاینه ک شدم دیگه یه سوندم وصل کنن دیگه🥲 خلاصه گفتم باشه اومدن سوند و وصل کردن ک اصلااا درد نداشت ینی من همش منتظر درد بودم ک گفت تموم شد فقط یه حس سوزش و چندشی داشت همین ، نه زدنش درد داشت واسم نه کشیدنش



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی/نوزاد/شیرخشک
مامان سفید برفی مامان سفید برفی ۱۶ ماهگی
تجربه من از سزارین
دیگه ببخشید یکم دیر گذاشتم این چند وقت اصلا وقت نمیکردم
سزارین من اختیاری بود خودم انتخاب کردم و زیر میزی هم ازم گرفتن ساعت 10شب بود رفتم بیمارستان سرم بهم زدن اون پرستاری که سرم زد خیلی اذیتم کرد الکی میگفت رگت پیدا نمیشه خیلی خون رفت از دستم تاحدی که تخت و کاشی اون اتاق خونی شد بعدش رفتو اتاق عمل گفت چرا دستت رو اینجوری کردن دیگه خودشون رگ گرفتن ازم اصلا اذیت نشدم ب پرستار گفتم چرا دستم رو اینجوری کردی میگفت تحمل این رو نداری الان بری اتاق عمل میفهمی چکارت میکنن اینو گفت اینقد استرس گرفتم کل بدنم میلرزید بعد سوند وصل کردن اصلا دردنداشت بعد رفتم اتاق عمل خیلی استرس داشتم فقط گریه میکردم دکتر بیهوشی خیلی امید داد بهم گفت بخدا اصلا اذیت نمیشی بعدش امپول بی حسی بهم زدن اینقد استرس داشتم ک بی حس نمیشدم سه بار بهم زدن ولی اصلا درد نداشت به اندازه یه امپول عادی درد داشت بعد اون دیگه بی حس شدم عملم کردن کل عملم15دقیقه طول نکشید همه استرس هام بی دلیل بود اپن پرستاری دروغ گفت اذیت میشی بعدش نزدیک یک ساعت ریکاوری بودم دیگه اومدم بخش تاصبح هیچی نخوردم وساعت 12بلند شدم فقط اولین بار ک بلند میشی یکم سخته اونم باید قبلش عسل و آبجوش بخوری ک سرگیجه نداشته باشی کمپوت آناناس بخورید آبنبات بخورید اینا خیلی خوبه براتون امیدوارم که همه نی نی های خوشکل شون رو ب سلامتی بغل کنن
مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ ۲ ماهگی
پارت سوم
رسیدم بیمارستان و رفتم زایشگاه
گفتن برو روی تخت بخواب لباساتو بپوش نوار قلب جنین بگیریم
من عمل دوم بودم یه نفر قبل از من دکترم داشت عملش میکرد
و منم کلی استرس گرفته بودم استرسم برا سوند بود چون یبار تو‌25هفتع بخاطر انقباض سروم سولفات گرفتم برام سوند وصل کردن آنقدر در داشتم از وقتی زدن تا وقتی در آوردن من گریه کردم و ناله کردم از بس درد داشت
آنقدر ترس از سوند داشتم از سزارین نداشتم
فقط اینجا دیدم ک میگن وقتی میخواد سوند بزارن شل خودتون بگیرین . هی پرستار میومد ‌برام سوند وصل کنه هی من از عمد میپرسدم عمل دکترم تموم شد نوبت منه هی می‌گفت نه منم میگفتم پس سوند رو وصل نکن بزار وقتی میخواستم برم اتاق عمل قبلش بزار .دقیقا پرستار رو مجبور کردم پنج دقیقه قبل از عمل سوند رو بزاره همینجور ک گفتم خودم رو شل گرفتم اولش کمی سوزش داشت ولی خیلی خوب بود اصلا درد نداشتم نسبت به دفعه قبل ک خودمو سفت گرفتم
اصلااااااا خودتون رو سفت نگیرین تا جایی ک میتونین شل بگیرین اینجوری دردتون نمیاد ‌
دکترم اومد صدام زد رفتم توی اتاق عمل پنج شیش تا داخل اتاق عمل بودن یه مرد یه زن برا بیهوشی و بیحسی بودم مرده می‌گفت شکمت کو چیکه ببینیم بچت هم ریزه یا نه
خلاصه ک اول بهم روحیه دادن کلی سر به سرم گذاشتن دکترم می‌گفت عکستو میزارم‌توی مطب دفعه دیگه اومدی قبولت نکنم
چون خیلی استرسی بودم و مدام پیش دکترم میرفتم 😂😂😂قشنگ معلوم بود کلافه شده بود
پروسه عمل شروع شد
خم شدم توی کمرم بیحسی زدن اصلا درد نداشت یه سوزش خیلی کم
فوری دراز کشیدم و جلوم یه پرده کشیدن هنوز پاهام تکون میدادم دکترم شروع کرد..
مامان سامین مامان سامین ۵ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
به دکترم گفتم ۱۸اسفند بدنیا بیاد که با باباش توی یه روز باشه
ولی انقد انقباض داشتم ۱۶ام بدنیا اومد اگه ۱۸ام میومد میرفتیگ بیمارستان نیمع خصوصی ولی چون زود تر شد دکترم شیفته دولتی بود و رفتیم دولتی
وقتی رفتم تشکیل پرونده بدم اتقد استرس داشتم که حد نداره دستام سرد شده بود تشکیل پرونده دادیم و نشستم روی ویلچر که بریم بخش زایمان خواهرم و شوهرم باهام بودم همسرم ویلچرو گرفته بود خیلی میترسبدم و هیجان داشتم وقتی نزدیک بخش زایمان شدیم همسرم چن لحظه دستمو گرفت و فشار داد همون خیلی حالمو خوب کرد وقتی رفتم داخل بخش بهم لباس دادن بدم سرد شده بود و میترسبدم گفتم خدایا چن مرحله سخت دارم سوند وصل کردن و امپول بی حسی و فشار رحمی
از عمل زیاد نمیترسیدم چون بی حس میشدم
لباسامو عوض کردم و پرستار اومد که سوند وصل کنه خیلی میترسیدم و پاهامو سفت کرده بودم گف شل کن اگه میخوای دردت نگیره یه لحظه شل کردم و تموم شد گفتم خدایا شکرت این مرحله که تموم شد نشستم روی ویلچرو منو بردن سمت اتاق عمل وقتی از بخش زایشگاه طبیعی رد میشدیم صدای جیغ و داد میومد بقدری ترسبدم که دندونام میخورد بهم یه لحظه با خودم گفتم (مجید خیلی دوستت دارم که پول دکتر و جور کردی چون تاره خونه خریدیم دستمون خالی بود پول دکترمم ۳۰ تومن شد بغیراز بیمارستان)رسیدیم اتاق عمل
ادامش تاپیک بعدی
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۵ ماهگی
تو اتاقی که داخل سالن زایشگاه بود و کنار تخت من یک خانم منتظر اومدن کوچولو نازش منتظر شدم تا آماده بشم واسه عمل پرستار برام آنژیوکت گذاشت سوند وصل کرد بهم وسایلی که همسرم از داروخونه گرفته بود داد یک دست گان با دمپایی و آب معدنی و آبمیوه و پوشک لباسامو پوشیدم به کمک یک خانم خدماتی نشستم روی ویلچر و راهی اتاق عمل شدم اتاق زایشگاه دقیق رو به روی اتاق عمل بود خواهرم پشت در با چشمای اشکی منتظرم بود ازش سراغ پوریا همسرمو گرفتم گفتم چرا نیست گفت راه ندادن بیاد سرمو بوسید فقط تونستم بگم آبجی دعا کن با پناه از این این در بیام بیرون خواهرمم بدتر از من احساساتی هیچی نگفت فقط سرشو تکون داد و منو با چشمای اشکیش راهی اتاق عمل کرد.
با ورودم به اونجا انقدررررر سردم شد و سرد بود که ناخودآگاه تن و بدنم میلریزد اون خانم منو اونجا رها کرد و رفت تو دلم فقط دعا میکردم واسه اونایی که ازم خواسته بودن یا شون باشم همینجوری تو حال خودم بودم که یک مرد میانسال اومد ویلچرمو به سمت داخل برد پرستار همراهم پروندمو تحویل داد و ازم خداحافظی کرد وارد اتاق جراحی شدم همه جا تمیز و بزرگ و سرد سرد سرد آنقدری که من دیگه کنترل بدنمو نداشتم از طرفی استرس از طرفی سرما همه جامو تو دست خودش گرفته بود و من حسابی میلرزیدم جوری که اگه اون آقا میانسال نبود تا کمکم کنه نمیتونستم بشینم رو تخت.....
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۳ سالگی
ودوباره ساعت یازده رفتم که گفت دکتر گفته باید بستری بشی داخل زایشگاه بستریم کرد منم لباسامو دادم شوهرم بچهام داخل ماشین بودن شوهرم باهام بود لباسارو دادم بهش رفت تشکیل پرونده داد ومن رفتم داخل بعداومد رگ بگید سه بار سوراخ کرد دستمو تا تونست رگ بگیره وسرم وصل کنه اومد‌معاینه کرد گفت ۴سانت شده دستگاه هم انقباضنوش میداد زیاد سوند وصل کرد بردنم که داخل اتاق عمل بعد دکتر ازم پرسید از کی غذانخوردی گفتم از ساعت ۱۰ ونیم گفت من عمل نمیکنم خطرناکه هیچی باز برگردوندنم بعد دیدم دکتر اومد که آره تورفتی غذاخوردی موقع عمل این غذا برمیگرده واحتمال خفگی هست بدجور ترسوندم وقرار شدشب عمل کنه که یکی دیگه رو که عمل کرد اومدن دنبال من منم وحشتناک میترسیدم بردنم اتاق عمل اومدسوزن کمر زد این دفعه زیاد طول داد تاپیداکرد دیگه زد سوزن بی حسی رو پاهام بی حس شد خیلی زیاد استرس داشتم حین عمل که حالم بدنشه بچم حالش خوب باشه پرستاره گفت اگه یه وقت حالت تهوع داشتی بگو گفتم باشه