۷ پاسخ

بیمارستان بهمن با اینکه خصوصی خدا تومن پول میگیرن ولی پرستارهاش انگار از دماغ فیل افتادن نمیکنن ادم با ویلچر ببرن دقیقا منم حس بدی داشتم موقعی که گفتن باید خودت راه بری تااتاق عمل

اهاا پس کپی نمی خواد

عزیزم واسه زایمان طبیعی هم باید کپی گرفت از مدارک ها؟؟

وای نگوووو من کیسه آبم پاره شده بود نشتی داشت نشوندنم رو ویلچر یه خانومه بداخلاق منو می‌برد وایسادیم جلو میز داشتن ازم سوال میپرسیدن دیدم در باز شد بین اون همه آدم شوهرم اومد تو دوست داشتم دستشو بگیرم و فرار کنم😂😂😂😂دیدم بیچاره شوهرم رنگش پریده عین گچ دیوار شده فقد گفتم مهران؟؟🥺گف هیس برو هیچی نیست من منتظرتم یه بوس کرد دکترممم پیشمون بود برگشت گف توروخدا خانوم منو سالم بهم بده😂😂😂😂دکتر گف صبر یدونه میبرم با خودم اتاق دوتا بهت تحویل میدمپ

وای خیلی خندیدم میکی ادم نیره قتلگاه😂ابجیمم میگفت
من خیلی روحیه حساسی دارم خدا بهم رحم کنه

دلم برای سزارینم تنگ شده🤭

عزیزم کپی از مدارک شناسایی ک میگیرم
از کدوم سونو ها کپی میخواد ؟؟؟؟ میگی من قبلش بگیرم

سوال های مرتبط

مامان Delana مامان Delana ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان ۲
سزارین
اینم بگم که اتاقا دو تخته بود یه مامان دیگه پیشم بود ولی خیلی حالش اوکی نبود و فقط انرژی منفی بهم داد و باعث شد استرس بگیرم. بعد یک و نیم ساعت یدفعه شنیدم ک یکی اسممو صدا زد ک بیارینش اتاق عمل سریع دوتا پرستار با سوند اومدن بالا سرم😭😭😭😭😭😭😭 من از این مرحله وحشت داشتم ینی واقعا فوبیا بود برام. بهشون گفتم که خیلی میترسم باهام صحبت کردن بعد بتادین ریختن و گفتن تموم شد منم حوشحاااال ک چقدر راحت بود و اینا( سعی کنید خودتونو شل بگیرید و نفس عمیق بکشید اون لحظه) ولی نامردااا یهو همون لحظه فرو کردن🤣🤣🤣🤣 اونجا فهمیدم الکی گفته بودن ولی خدایی اصلا درد نداشت وصل کردنش. بعد رگ گرفتن ازم سریع انژیوکت وصل کردن خون گرفتن و رفتن بیس ثانیه نشد یکی دیگه اومد گفت پاشو بریم اتاق عمل گفتم صبر کن من شلوارمو حداقل بکشم بالا دستمو گرفت هی گف زود باش منتظرن بخدا نتونستم شلوارمو کامل بکشم بالا اصلا نفهمیدم کیسه سوند کجاست ندادن دستم فقط اون لحظه یه سرم سرپا وصل کردن اونو دادن دستم و منو بردن انقد حس بدی بهم دست داد اون لحظه از یه طرف جای سوند شدیداااا میسوخت
مامان Delana مامان Delana ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان ۴
سزارین
راستی یادم رفت بگم همونجا گوشیمو دادم ب شوهرم ولی بعداً اصلا یادم نبود ک گوشیمو چیکار کردم انقد ک اون لحظه حالم بد بود
داخل اتاق عمل بهم گفتن ک دراز بکشم دکتر بیهوشی اقا بود بهش گفتم من ادرار دارم🤣🤣🤣🤣🤣 الآنم یادم میفته خندم میگیره ک چرا اونجوری گفتم اونم گف اشکال ندارع بخاطر سونده گفتم میسوزه دارم میمیرم گف الان بی حس میشی دردت میفته. نشوندنم گفتن شونه هاتو شل کن و آمپول رو تزریق کردن چند باری بهم گفت تکون نخور در حالی ک خودم حس نمی‌کردم ک دارم تکون میخورم. تزریقش اصلاااااا درد نداشت اصلا نفهمیدم خیلیییی دردش کمه ینی آمپولی ک ب باسن میزنن خیلی دردش بدتره در مقایسه با این. کم کم پاهام داغ میشد کمک کردن دراز کشیدم گف بیحس شدی یه پرده آوردن کشیدن جلو صورتم ب یه دستم فشارسنج به یه دستم دستگاه اکسیژن خون وصل کردن هنوز کامل بی حس نبودم بی اختیار گفتم هنوز شروع نکنیدا من هنوز حس دارم همشون خندیدن🤦😑 ( هنوز خودمو درک نمیکنم ک چرا تو اتاق عمل انقد ضایع بازی درآوردم)🤣🤣🤣
مامان نینی مامان نینی ۱۷ ماهگی
(پارت اول زایمان سزارین)
صبح روز شنبه ساعت ۶صبح منو شوهرم ،مامان و مادرشوهر و جاریم رفتیم بیمارستان رفتیم بخش زایمان کارای بستری رسیدیم وچون اتاق شخصی میخواستم اسممو نوشت پرستار ،من و چند نفری که زایمان داشتیم رفتیم داخل اتاق ک انژوکت و سوند اینا رو بهمون وصل کنن (من چون میترسیدم به دکترم گفتم ک داخل اناق عمل سوند بزارم ،و داخل نامه نوشت برام) و چندنفری که داشتن سوند میزاشتن‌خیلی اه و ناله میکردن
بد من اماده شدم لباس پوشیدم ،دکترم ۵دقیقه بد اومد من رفتم دم در اتاق عمل ،شوهرم چندتا ازم عکس گرفت رفتم داخل اتاق عمل خودم رو تخت نشستم اصلن استرس نداشتم اون روز،(درکل خیلی ادم ترسویی هستم و اینکه از شب قبل اصن نخوابیدم همینکه رفتم بیمارستان کلن استرسم از بین رفت)
یکم رو تخت نشستم یه مرد قد بلند که اومد امپول بی حسی بزنه اول یه چیز سرد اسپری کرد رو‌کمرم بدش امپولو رد اصلن حسش نکردم /بدش گفتن دراز بکشم ولی من میتونستم پاهامو تکون بدم بد ۲دقیقه کلن بی حس شدم‌ و یه خانومه اومد سوند گذاشت برام
مامان پسرم مامان پسرم ۳ ماهگی
تجربه زایمان
پارت(۴)
صبح ساعت ۸بیمارستان بودم پذیرش شدم
شد ساعت۸:۳۰ لباسامو عوض کردم یه ماما خوش اخلاق اومد دستگاه ان اس تی رو وصل کرد بهم و توضیحات لازم رو داد

انژیوکت و وصل کرد بعد رفت سوند رو آورد
ازش پرسیدم درد داره😆
گفت ژل میزنم قول میدم سریع تموم شه اذیت نشی .
ازش خواهش کردم بلافاصله قبل اتاق عمل رفتن برام وصل کنه که قبول کرد.
و واقعا درد زیادی نداشت فقط یه حس مضخرف شبیه به اینکه آدم همش حس میکنه ادرار داره
بنظر من درد انژیوکت بیشتر بود😐
(که اون حس بد سوندوقتی بی حس شدم دیگه نداشتم حتی وقتی حس پاهام برگشته بود)

بالاخره صدام کردن برم سالن انتظار اتاق عمل
رفتم جلو در اتاق عمل مامانم همسرم رو دیدم و رفتم داخل
قبل اینکه صدام کنندبرم اتاق عمل به مامانم اجازه دادن اومد داخل سالن انتظار و چنتا باهم عکس یادگاری گرفتیم.
همه پرسونل اتاق عمل خیلی برخورد خوبی داشتن منی که‌خیلی استرس داشتم خیلی بهم آرامش داد برخوردشون
یکی از پرسونل گوشیمو گرفت که موقع تولد بچم فیلم‌بگیره🥹
مامان کمیل🐣❤️ مامان کمیل🐣❤️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۲:🩵👦🏻
شوهرم رفت برای انجام کارای پرونده و زایمانم منم رفتم داخل اتاق nstگرفتن ازم باهر صدای ضربان قلبش یاد دوران اول بارداری تا آخربارداری میوفتادم انگار میخواستم با یه خاطره شیرین خداحافظی کنم بالگداش با صحبتایی که باهاش میکردم با استرسای بارداری که الان چرا تکون نمیخوره یاچرا زیاد تکون میخوره مایعش کم یا زیاد نشه حواسم باشه چیزی نخورم که براش مضره 🥺....وتوفکر بودم که ماماهمراهم اومد و ازحال و هوام اومدم بیرون وسلام و علیک کردم یمقدار باهام صحبت کرد وراهنماییم کرد وانگیزه داد که نترس و چیزی نیست و استرس نداشته باش nstتموم شد و دستگاهو خاموش کردن وپرستار اومدبرای گذاشتن سوند و سرم سرمم رووصل کرد نوبت گذاشتن سوند شدازاونجایی که تو گهواره خونده بودم خیلی میترسیدم از سوند داشتم خودمو آماده و آروم میکردم که یهو یه سوزش زیاد اون قسمت🙈 حس کردم جوری که مور مورم شد سوزشش شبیه یوقتایی که ادرار میکنی میسوزه اون قسمتت یه همچین حسی وانگار یچیزی داخل اون قسمتته موقع راه رفتن میترسیدم ازم بیوفته یواش راه میرفتم خلاصه لباسمم عوض کردم و رفتم روی تخت دراز کشیدم همون حین یه فیلم دیگه گرفتم از خودم تموم که شد بردنم اتاق عمل که وسط راه با همسرم خداحافظی کردم و بوس کردیم همو
مامان کمیل🐣❤️ مامان کمیل🐣❤️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۳:🩵👦🏻
خلاصه تایم عشقولانه تموم شد😂رفتیم داخل اسانسور رفتیم طبقه بالا و جلوی در اتاق عمل چند دقیقه منتظر بودیم با ماماهمراهم که پرستار اومدو ازم سوال میپرسید که سابقه اتاق عمل داشتی یانه اسم و فامیل و سن و چیزی خوردم یانه چندساعت ناشتام سوالا که تموم شد بردنم داخل اتاق عمل دکترمم اومد و لباساشو پوشیدازاسترس سردم شده بود بهم گفتن بشینم روی تخت عمل با ترس اینکه سوند نیوفته ازم یجوری نشستم روی تخت که ماماهمراهم خندیدو گفت نترس نمیوفته ازت😁 منتظر بی حسی بودم که بزنن بهم پرستار گفت نترس دارم بتادین میزنم برات بتادینو زد چند ثانیه بعد گفت میخوام بی حسیو بزنم سرتو دستاتو پایین نگه دار وتکون نده کاری که گفت انجام دادم و بی حسی زد و اصلا درد نداشت مثل آمپولی که تزریق میکنن بود فقط فرقش اینه روی کمرت تزریق میکنن خلاصه تموم شد و بهم گفت دراز بکش دراز کشیدم حس کردم پاهام داغ شده انگار که خواب بره هیچی حس نکنی اونجوری بود نم نم بدنم کلا تا پایین گردنم بی حس شد و هیچی حس نمیکردم
مامان نی نی مامان نی نی ۱۶ ماهگی
پارت دو
مامانم بیرون در بود و از توی ساک بیمارستان داشت لباسای بچه رو یک دست و یک پوشک می‌داد به پرستار،خودشون گفته بودن،راستی یه ساک هم بهم دادن خود بیمارستان ک توش یک شرت یک بسته دستمال کاغذی یک ژیلت شلوا. و لباس و روسری و رو تختی و زیرانداز های مشمایی(تا جایی یادم اومدو گفتم) قبل از عمل هم‌اومدن چک کنن ببینن جای عمل ک میخان‌برش بزنن شیو هست یا نه و اگر نبود با ژیلت خودشون میزدن برات،خلاصه منو ک داشتن میبردن مامانمم باهامون اومد و هی بهم می‌گفت دعا کن برا بقیه برای مریضا و اصلا استرس نداشته باش و اینا،رسیدم جلوی در اتاق عمل شوهرمم اومد و باهاشون خداحافظی کردم ،فک میکردم اگ‌برم تو اتاق عمل قراره سکته کنم و خیلی گریه کنم‌ولی اصلا گریم نمیومد،با بقیه خداحافظی کردم و رفتم داخل ،یه سالن خیلی بزرگ بود پر از اتاق های کوچک ک هر کدوم یک اتاق عمل بودن،منو یک کنار گذاشتن با ویلچر و گفتن اتاق عمل باید استریلیزه بشه بعد تو بری داخل همونطور ک کنار دیوار بودم و داشتم تند تند دعا میخوندم خانم دکتر و پرستارایی ک رد میشدن از کنارم بعم لبخند میزدن تا بهم دلگرمی بدن ،یه آقایی از پشت اومد گفت این خانومیه ک سز داره ،گفتن آره بعد اومد پیشم گف دیشب کی شام خوردی گفتن ساعت ۱۰ شب،بعد هیچی نگف،گفتم شما دکتر بیهوشی هستین؟گفت آره. گفتم میشه منو بیهوش کنین من بی‌حسی نمیتونم،گف اتفاقا بی‌حسی بهتره که، گفتم من خیلی ترس دارم حس میکنم حالم خیلی بد میشه ،گف نه نمیشه بیهوشی و قول میدم یه سوزن نازکی برات بزنم ک نه سردرد بگیری بعد عمل نه کمردرد،اومد پیشم نشست تا اتاق عمل خالی شه،خیلی مرد باحالی بود مسن بود و خوش اخلاق تقریبا ده دیقه یک ربعی بیرون نشسته بودیم تا صدا زدن‌گفتن بیاین داخل اتاق عمل
مامان ماهلین مامان ماهلین ۳ ماهگی
تجربه ی سرارین ۲☺️



صدام کردنو یه آقای خیلی مهربون با ویلچر اومد دنبالم نشوندنم روی ویلچرو بااسانسوز رفتم اتاق عمل من که تو آسانسور گفت برا منم دعا کن دعاهات مستجاب میشه رفتیم پشت در اتاق عمل عکاسمون اومد ازمن و همسرم عکسو فیلم گرفت و دوباره صدام زدن اومدن با ویلچر بردنم اتاق جراحی همین که وارد اناق شدم نشستم رو تخت از شدت استرس و ترس گریه میکردم که من میخام برم مثل این بچه کوچیکا دقیقا میگفتن میخای نگهش داری تو شکمت گفتم اره فقط بزارین برم یا همسرمو بیارین پیشم من میترسم خلاصه انقد کادر مهربونی داشت این بیمارستان که باهام کلی صحبت کردن شوخی کردن دلداریم دادن و یه خانوم اومد گفت ببین میخایم امپول بی حسی بزنم قوز کن شل بشین و تکون نخور اصلا درد نداره و من دوباره استرس گرفتم دستشو محکم گرفتمو باهم حرف زد سرم گرم شد و بهو امپولو تزریق کردن و واقعا هم درد نداشت فقط یه لحظه کمرم تیر کشید بعد سری خوابوندن جلوم پرده کشیدم سرم وصل کردن و کم کم پاهام داغ شد و بی حس شد حرکت دستو روی بدنم حس میکردم فقط درد نداشتم و یه دکتر بالاسرم تند تند امپول
مامان نیکی مامان نیکی ۱ ماهگی
قسمت دوم تجربه سزارین /تخت جمشید/کرج

اومدن برام سوند وصل کنن.راستش حدودا سی ثانیه طول کشید ولی بعدش یه حس سوزش و ادراری اومد سراغم.تا ساعت ۱۰ منتظر موندم و به دستگاه ان اس تی هم وصل بودم.انژیوکت و سرم هم بهم وصل کردن.خلاصه تا زمانی که ترخیص بشین سرم بهتون وصله.😐
زمان رفتن به اتاق عمل رسید و با پای خودم رفتم روی یه تخت دیگه و از طبقه ۵ رفتم طبقه اتاق عمل.
توی لابی مانیتور هست و شماره ملی مریض رو میزنن که در چه مرحله ای از عمله.
وارد طبقه اتاق عمل شدم و از کنار چشمم دیدم که دکترم نشسته توی سالن و منتظر منه.
راستش من شب قبل عمل به خودم کفتم قراره خیلی درد بکشم و پس باید تحملم بالا باشه🫠
وارد اتاق عمل شدم.تصور میکردم اتاق عمل بزرگتر باشه ولی خب اتاق کوچیکی بود.یه پرسنل اقا و چندتا خانم بودن.اقاعه مهربون بود و لحنش خیلی ارامبخش بود.درمورد بی حسی توضیح داد و گفت درد نداره و چیزی حس نمیکنی.
دکتر بیهوشی اومد و من رو نشوندن و گفتن سرم رو‌پایین بگیرم.کلی با پرسنل اتاق گفتیم و خندیدیم و استرسم خیلی کمتر شد.
پشتم رو ضدعفونی کردن و سوزن بی حسی واقعا در حد واکسن یا کمتر از اون درد داشت…
دنبال کنید
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
من هی گریه میکردم میگفتم توروخدا بگید چیشده که گفتن بند ناف محکم پیچیده دور گردنش…
دیگه من اون لحظه نفسم رفت فقط زااار میزدم میگفتم خدایا این کارو با من نکن من اتاقشو چیدم همه چیشو اماده کردم من بدون دخترم از اینجا نرم
خلاصه پرستارا سریع بهم اکسیژن وصل کردن گفتن تند تند نفس بکش بذار اکسیژن برسه به بچه ولی مگه میتونستم…نفسم داشت قطع میشد به زور چندتا نفس عمیق کشیدم تا دکتر اومد
(اینجا اینو اضافه کنم من یکی از دلایلی ک زایمان طبیعی و انتخاب نکردم این بود ک به شدت از معاینه اینا میترسم و حتی به دکترم گفتم تو نامه بیمارستانم بنویس ک سوند و بعد بی حسی تو اتاق عمل برام بذارن) خلاصه دکتر اومد گفت باید معاینت کنم سر بچرو با دست تکون بدم تا بهش شوک وارد بشه
منو نمیگی وحشت کرده بودم گرررریه میکردم میگفتم من میترسم اونم اصلا بدون توجه به من شروع کرد به معاینه…اصلا نمیخوام از دردش بگم😣 یکم که گذشت دکتر گفت دهانه رحمت بستس نمیشه کاری کرد زنگ بزنید دکترش سریع بیاد اورژانسی باید عمل بشه…دوباره یه سرم بهم‌ وصل کردن هی شکممو تکون دادن تا اینکه صدای قلبش ضعیف اومد بعد پرستاره گفت اجازه بده سوندم همینجا وصل کنیم ک دیگه رفتی اتاق عمل سریع عمل و شروع کنیم معطل نشیم منم ک دیگه اب از سرم گذشته بود گفتم معاینه ک شدم دیگه یه سوندم وصل کنن دیگه🥲 خلاصه گفتم باشه اومدن سوند و وصل کردن ک اصلااا درد نداشت ینی من همش منتظر درد بودم ک گفت تموم شد فقط یه حس سوزش و چندشی داشت همین ، نه زدنش درد داشت واسم نه کشیدنش



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی/نوزاد/شیرخشک
مامان سفید برفی مامان سفید برفی ۱ سالگی
تجربه من از سزارین
دیگه ببخشید یکم دیر گذاشتم این چند وقت اصلا وقت نمیکردم
سزارین من اختیاری بود خودم انتخاب کردم و زیر میزی هم ازم گرفتن ساعت 10شب بود رفتم بیمارستان سرم بهم زدن اون پرستاری که سرم زد خیلی اذیتم کرد الکی میگفت رگت پیدا نمیشه خیلی خون رفت از دستم تاحدی که تخت و کاشی اون اتاق خونی شد بعدش رفتو اتاق عمل گفت چرا دستت رو اینجوری کردن دیگه خودشون رگ گرفتن ازم اصلا اذیت نشدم ب پرستار گفتم چرا دستم رو اینجوری کردی میگفت تحمل این رو نداری الان بری اتاق عمل میفهمی چکارت میکنن اینو گفت اینقد استرس گرفتم کل بدنم میلرزید بعد سوند وصل کردن اصلا دردنداشت بعد رفتم اتاق عمل خیلی استرس داشتم فقط گریه میکردم دکتر بیهوشی خیلی امید داد بهم گفت بخدا اصلا اذیت نمیشی بعدش امپول بی حسی بهم زدن اینقد استرس داشتم ک بی حس نمیشدم سه بار بهم زدن ولی اصلا درد نداشت به اندازه یه امپول عادی درد داشت بعد اون دیگه بی حس شدم عملم کردن کل عملم15دقیقه طول نکشید همه استرس هام بی دلیل بود اپن پرستاری دروغ گفت اذیت میشی بعدش نزدیک یک ساعت ریکاوری بودم دیگه اومدم بخش تاصبح هیچی نخوردم وساعت 12بلند شدم فقط اولین بار ک بلند میشی یکم سخته اونم باید قبلش عسل و آبجوش بخوری ک سرگیجه نداشته باشی کمپوت آناناس بخورید آبنبات بخورید اینا خیلی خوبه براتون امیدوارم که همه نی نی های خوشکل شون رو ب سلامتی بغل کنن