سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه ۱۲ ماهگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۳:
بهم سرم زدن و توی سرم آمپول فشار
۵ دقیقه نگذشته بود که کیسه آبم پاره شد صداشون زدم و از اونجایی که ان اس تی رو شکمم بود و اجازه نمیدادن در بیارم همش دراز کشیده بودم رو تخت و از درد به خودم می پیچیدم و فقط به تخت فشار میاوردم از درد اومدن و دیدن که کیسه آبم که پاره شد بچم مدفوع کرده و رنگش زرد بود و به دکتر شیفت اطلاع دادن و گفت سریع آمپول فشار قطع کنید و باید خودت درد بکشی اگه دهانه رحمت پیشرفت داشت بهت فرصت میدیم طبیعی بیاری اگه ن می‌بریم اتاق عمل دردام زیاد بود و با فاصله ۵ دقیقه گاهی سه چهار دقیقه ولی هر سری معاینه میکردن همون ۲ سانت بودم ساعت ۵ عصر شد و با چه سری معاینه همون ۲ سانت بودم بازم که بازم آب کیسه آب ازم اومد و دیدن شدت مدفوع زیاد و دهانه رحمم پیشرفتی نداشته به دکتر اطلاع دادن گفت سریع بیارید اتاق عمل انگار گیج بودم ترسیده بودم نمی‌دونستم اصرار کنم برا طبیعی یا برای سزارین فقط یبار دیگه التماس کردم توروخدا یبار دیگه معاینه کنید شاید دهانه رحمم تغییر کرده باشه گفتن نه دیگه نمیشه دکتر اجازه نمیده بهم سوند زدن که اصلا متوجه نشدم ولی تو راه رفتن همش حس ادرار داشتم و ویلچر آوردن و بردنم اتاق عمل تو مسیر فقط با بغض و ترس به شوهرم نگاه میکردم و رفتم اتاق عمل...
مامان ریحانه 👶🏻💖 مامان ریحانه 👶🏻💖 ۳ ماهگی
تجربه -زایمان
سلام بعد از تقریبا ۱ماه
من ۴۰هفته بدون درد رفتم بیمارستان به خاطر فشار بالا ختم بارداری دادن
بستری شدم و از ساعت ۸شب آمپول فشار رو برام تزریق کردن و درد هام شروع شد درد هام منظم نبود ولی خیلی درد داشتم تا ساعت ۱۲شب درد کشیدم ۲سانت شدم ولی سرم فشار رو قطع کرد درد هامم قطع شد شب خوابیدم و ساعت ۹صبح بهم قرص دادن که دردام منظم شن و دوباره سرمم رو وصل کردن دوباره درد هام شروع شد تا ساعت ۱۲شب درد داشتم دوباره اومدن سرم رو قطع کردن منم هی میگم قطع نکنید دردام زیاد شده که زایمان کنم ولی اونا می گفتن که باید رحمت استراحت کنه
با اینکه سرم رو قطع کرده بود ولی همچنان درد داشتم ورزش های پرشی و اسکات خیلی انجام دادم ولی پیشرفت نکردم ۳سانت قفل شده بود
تا اینکه ساعت ۲ دردم خیلی زیاد شد حالم خیلی بد شد حالت تهوع ، استفراغ شدید گرفتم سر گیجه شدید،چشام کلا تار میدید، یه لرز خیلی عجیبی گرفته بودم که یهو به خودم اومدم دیدم تختم داره تکون می خوره دندونام همینجور بهم میخوردن ماماها اومدن بالا سرم خیلی شلوغ کردن یهو می گفتن فشارش به اوج رسیده داره تشنج میکنه مریض رو سریع بفرستید اتاق عمل دوتا سرم بهم وصل کردن به دستم آمپول زدن سوند وصل کردن بردنم اتاق عمل و سزارین شدم
و دختر قشنگم به دنیا اومد 💖👶🏻
خیلی اذیت شدم ۲روز بخش زایشگاه بودم ۲روز بخش بستری بودم ولی همشون می ارزید به دیدن دخترم
خدایا شکرت بابت وجود دخترم ممنون که منو لایق داشتن یه همچین فرشته ای دونستی 🫀👶🏻❤️
مامان دلوین🎀 مامان دلوین🎀 ۱ ماهگی
بیمارستان که رفتیم کلی التماسشون کردیم گفتیم هرچی باشه هزینه اش میدیم فقط ببرید سزارین که اتفاقی برای بچه نیوفته ولی گفتن نههه ما خیلی مورد طبیعی با بند ناف دنیا آوردیم و ۲ دور بند ناف چیزی نیست و ساعت ۸ شب بستری شدم برای زایمان طبیعی ، همون موقع زنگ زدم ماما همراه که گرفته بودم اون اومد و دیگه شروع کردیم ورزش و سرم میزدن برام ، دهانه رحم نرم بود ولی سر بچه خیلی بالا بود یچیز کیسه مانند وصل کردن بهم که دهانه رحم کشیده بشه و خلاصه با کلی ورزش و اینا من ۵ سانت شدم ولی اصلاا درد خاصی نداشتم فقط یه کمر درد خفیف،بخاطر بند ناف که دور گردن بچه بود ، سرم ها بهش فشار آورده بودن ماما همراهم اومد دستگاه هارو وصل کرد شکمم و بچه افت کرده بود اکسیژنش خیلی زیاد
یهو دکتر و ماما همه اومدن بالا سرم و گفتن سریع امادش کنید بریم اتاق عمل
انقد شرایط بچه بد بود همه هول کرده بودن
خلاصه اتاق عمل بی حسی رو زدن و من هیچی نمیدونستم که انقد حال بچم بده
فقط یهو دیدم بچرو درآوردن و بچه کلا کبود کبود اصلا نفس نداشت انقد دیر منو بردن سزارین و فشار آوردن به بچم 🥺
مامان شازده خانوم👑 مامان شازده خانوم👑 ۱۱ ماهگی
پارت ۳ _زایمان طبیعی
هرچی از ماماهمراهم بگم کم گفتم بشدت صبور مهربون و همراه بودن و واقعا حرفه ای دیگ از لحظه ای ک اومدن شروع کردن طب فشاری برام انجام دادن و از ۴ سانت شدم ۵ و درخاست اپیدورال کردم اومدن برام اپیدورال زدن و واقعا دردام هیچ شد فقط حس فشار داشتم ک حسش مث وقتیه ک ادم میخاد مدفوع کنه دیگ با کمکای ماماهمراهم در عرض ۲ ساعت فول شدم و ساعت ۸ رفتم اتاق زایمان و با چند تا زور قوی دخترم ساعت ۸:۲۰صبح بدنیا اومد ک وااااس نگم از لحظه ای ک بدن داغشو گذاشتن تو بغلم بهترین حس دنیا رو داشتم گریع میکردم و میبوسیدمش خیلی حس شیرین و نابی بود
دیگ دکتر شرو کرد ب بخیه زدن ک اصلا درد نداشت حتی وقتیم برش زدن اصلا دردناک نبود کل پرسه زایمان من راحت بود ولی موقع زور دادن یکم اذیت شدم ک واقعا ارزش داشت تو کل زمان زور دادن ماماهمراهم با حرفاش بهم انرژی میداد و دستامو محکم گرفته بود حتی زمان بخیه زدن رف بچه رو اورد پیشم ک سرم گرم باشه دکترم با این ک دکتر شیفت بودن خیلی حرفه ای بودن و با حوصله برام بخیه زدن دیگ تقریبا ی نیم ساعتی طول کشید بخیع زدن و شکمم فشار دادن ک دردش قابل تحمل بود ماماها اومدن کمکم کردن و نشستم رو ویلچر و بردنم همون جایی ک اول بودم ماماهمراهم بهم خرما و ابمیوه داد یکی از دانشجوهایی ک بالا سرم بود از اول تا اخر پیشم بود هرکاری داشتم برام انجام میداد باهام حرف میزد دیگ نیم ساعتیم تو زایشگاه بودم و ماماهمراهمم ی زایمان دیگ داشت تو همون بیمارستان ولی گف تا زمانی ک ببرنت بخش پیشت میمونم و موند دیگ وقتی اومدن چکم کردن و شکمم دوبارع فشار دادن دیدن مشکلی نیس گفتن میتونم برم بخش دیگ اونجا از ماماهمراهم خدافظی کردم و رفتم بخش ..
مامان حلما👼💖 مامان حلما👼💖 ۱ ماهگی
پارت چهارم :
رفتم خونه اینکارو کردم دوش اب گرم گرفتم چایی خوردم تو این دوروز اصلا نمیتونستم درست حسابی شام و ناهار بخورم بخاطر دردا .. بعدش ساعت ۸ رفتیم بیمارستان تا معاینه م کردن و ان اس تی گرفتن و کارای بستری رو کردیم ۸ و نیم بود که اول برام یه سرم تقویتی عادی زدن و بعد نیم ساعت دوز خیلی کمی امپول فشار زدن تو سرمم ، ماماخصوصیم اومد که حضورش خیلی تاثیر داشت من چون ماماخصوصی گرفتم تو زایشگاه بیمارستان اروند تو اتاق خصوصی بودم براهمون اولش مامانم و مادرشوهرم اومدن کنارم هر نیم ساعت یکیشون میومد که مامام حین انقباض بهم گفته بود ورزش کنم پله میرفتم بعد که معاینه م کرد و اگه اشتباه نکنم چهارسانت بودم برام وان آب گرم رو اماده کرد و منو نشوند توش شوهرمو صدا کرد اومد کنارم هی ماساژم میداد و سعی میکرد حالمو بهتر کنه حضورش خیلی روحیه مو بهتر کرده بود..ماما بهم گفت هرموقع حس مدفوع داشتی صدام کن که یه بیست دقیقه تو وان موندم و حس مدفوع بهم دست داد
شوهرم صداش کرد و اومد برام سوند گذاشت ادرارمو خالی کرد من ک اون لحظه خودم انقباضات شدید داشتم دردش زیاد حس نشد بعدش معاینه م کرد گفت سر بچه پایینه باید زور بدی ..
تاپیک بعدی
مامان جوجه🩵 مامان جوجه🩵 ۱ ماهگی
⛔️❌زایمان طبیعی_زایمان زودرس❌⛔️

پارت سوم

رفتیم درمانگاه شهرمون دکتر اومد بهش گفتم که دردام چجوریه گفت این دردای زایمانه همون لحظه انگار یه پارچ اب یخ ریختن روم،،فشارمو گرفت ۱۳.۵بود گفت با امبولانس ارجاعت میدیم به طالقانی خلاصه رفتیم اونجا منو بردن قسمت زنان پروندمو چک کردن سن بارداریمم ۲۹هفته بود خلاصه لباس بیمارستان بهم دادن پوشیدم و گفتن ان اس تی انجام میدیم ببینیم چخبره خلاصه اون دستگاهه با کمربندو به شکمم وصل کردن و نمیدونم بخاطر اون بود یا نه اما انگار دردارو واضح تر و شدید تر حس میکردم جوری که بهم گفتن باید طاق باز دراز بکشی اما پاقعا نمیتونستم و همش تکون میخوردم از درد خلاصه بعد بیست دقیقه اومدن گفتن انقباض داری،بتامتازون زدی؟منم گفتم نه خلاصه یه امپول اوردن بهم زدن یه پرستار اومد گفت پاهاتو باز کن که معاینت کنم منم طبق حرفایی که شنیده بودم که معاینه درد داره میترسیدم و گفتم نه خلاصه راضیم کردن که ممکنه دهانه رحمت باز شده باشه و… معاینه رو که انجام داد گفت یک فینگر و نیم🙂 یه پرستار دیگه هم گفت رحمت باز شده سریع رفت یه سرم برام اورد وصل کرد
مامان مامان فندق

🥹🧸 مامان مامان فندق 🥹🧸 ۲ ماهگی
قسمت هفتم
هر چی پرستارا و ماما ها گفتن دکترم گفت سریع امادش کنید منم انقد خوشحال شده بودم نمیدونستم باید چکار کنم فقد تند تند میخواستم طلاهامو در بیارم و وسایلمو جمع کنم در همین حین ام ک داشتم بلند میشدم و سرم و اینارو ازم جدا کرده بودن یهو درد زایمان میومد سراغمو فقد به خودم میپیچیدم و خوشحال از اینکع داره تموم میشه و میخوام سزارین بشم خیالم راحت بود خلاصه منم دفعه اولم بود میرفتم اتاق عمل یهو دیدم با ویلچر بردنم ی محیط خیلی آروم و خوب ک اصلنم ترس نداشت سریع خوابیدم روی تخت و گفتن حجابتو رعایت کن دکتر بیاد آمپول کمرتو بزنه من فقد ترس و استرس اینو داشتم وقتی میخوام امپول کمرمو بزنم یهو درد زایمان طبیعی نیاد سراغ ام ک دقیقا همین اتفاق ام افتاد تا دکتر دستشو گذاشت روی کمرم و بهم گفته بود صاف بشین دردم شروع شد وای خیلی حس بد و وحشتناکی بود کلی درد داشتم و نباید هیچ تکونی میخوردم فقد چیزی ک بود دکتر سریع امپولمو زد و پاهام زود داغ شد و دراز کشیدم ی چیز دیگه سوند ام قبل اینکه بیارنم اتاق عمل برام گذاشتن و واقعا هیچ چیزی نبود و اصلا ادم متوجه اش نمیشه
خلاصه دراز کشیدم و بالا سرم دیدم چند تا لامپه ب دکترم گفتم من دارم میبینما گفت روشو میندازیم دوباره چند تا لامپ و اینا بود گفتم از تو اینا میبینم گفتن همشو برات میپوشونیم هیچی نمیبینی ی پرده ام کشیدن جلوی صورتمو حس کردم دکتر داره روی شکممو بتادین میزنه ک بخواد ببره
داشتم خودمو اماده میکردم ک ببینم متوجه برش میشم یا ن یهو دیدم داره صدای تاپ تاپ میاد بلافاصله صدای گریه دخترمو شنید وای ک قشنگ ترین لحضه عمرم بود خیلی حس قشنگی داشت همون لحضه با کلی اشک ذوق فقد برای مریضا و ظهور اقا امام زمان و اونایی ک بچه میخوان دعا کردم….
مامان پناه🍒🪽🩷 مامان پناه🍒🪽🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی✨️🩷
▪︎|پارت دو|▪︎
دیگه منم به گفته های ماماهمراهم سریع یه دوش گرفتم و حاضر شدم تو حموم هی بیشتر شد ابریزشم منم پد گذاشتم و رفتیم بیمارستان تا برسیم ساعت ۳ونیم شد
معاینه کردن گفت ۳ سانتی ساعت ۴ شد ک بستری شدم و سرم زدن بهم و امپول فشار زدن توی سرم
هر یک دقیقه یه قطره میومد از سرم دکتر گف زیادش نکنم که رحمم پاره میشه کم کم باید دردت بگیره
دیگه هی نم نمک دردم بیشتر شد جوری ک دلم میخواست تختو از بکنم کمرم داشت اتیش میگرفت ساعت یک ربع به ۷ دردم زیاد شده بود
من بهشون گفته بودم ماما همراه دارم ولی زنگ نزده بودن 💔
چند بارم گفتم ..
بعد یه کپسول اوردن بی دردی بود گف هر وقت دردت گرفت نفس بکش اون خوب بود گیجم میکرد بعد سوال میپرسیدن عین ادمای م.س.ت حرف میزدم جوابشونو میدادم چشام خود به خود بسته میشد باز یهو درد میگرفت منو 😂
دیگه ۸ سانت که شدم هم ماما اومد و هم ماما همراهم و پرستارا همه با هم اومدن یهویی😂
اینم بگم خیلی زود فول شدم زود به زود هی میرفتم جلو
مامان ویهان و نیلماه مامان ویهان و نیلماه ۲ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسیدسلام دوستان بالاخره من امدم تجربه مو از زایمان طبیعی بگم ۱۴۰۴/۹/۸ رفتم پیش دکترم که معاینم کنه و ببینه پیشرفت کردم یا نه معاینه کرد ولی همون دو سانت بودم و تاریخ من ۱۴۰۴/۹/۹بود و ۴۰هفته میشدم وزن خودم بشدت بالا رفته بود لکه بینی هم داشتم ابریزش هم همینطور بخاطر همین دکترم نامه بستری داد که برم بستری بشم خلاصه رفتم بیمارستان و بعد از کارای بستری و.. نوار قلب بچه رو گرفتن و بعد بهم یه سرم داد تقریبا ساعت ۹شب بود داخل سرم آمپول فشار رو زدن و گفتن ورزش و پیاده روی شروع کن منم شروع کردم هر از گاهی یه دردی میومد ولی زیاد نبود تا کم کم خیلی زیاد شد تحملش برام سخت شد ولی باید پیاده روی میکردم چون‌بچم خیلی پایین بود ولی دهانه رحم پیشرفت نمیکرد بعد از کلی پیاده رو و ورزش که دیگه جون نداشتم حس دفع داشتم و حالت تهوع ساعت حدود ۱۱بود میرفتم دستشویی ولی هیچی نداشتم دکتر گفت تا معاینت کنم شده بودم سه سانت ولی بچم پایین تر آمده بود دکتر گفت باید بیشتر پیاده روی کنی وگرنه تا صبح زایمان نمیکنی ولی من خیلی درد داشتم و اصلا از جام نمیتونستم بلند بشم صدا مادر شوهرم زد گفت بیا کمکش کن پیاده روی کنه و من حین پیاده روی بالا آوردم خیلی بیحال شده بودم شاید اثرات آمپول فشار بود ولی بازم مجبور بودم پیاده روی کنم تا حدود ساعت ۱۲که دکتر گفت بسه دراز بکش و بهم گاز به دردی دادن با هر نفس کشیدن گیج تر میشدم درد کمتری میفهمیدم خیلی بهتر بود