سوال های مرتبط

مامان آلاء🎀 مامان آلاء🎀 ۱۲ ماهگی
#تجربه_زایمان_سزارین_بیمارستان_انصاری
من روز۳۱تیر زایمانم بود امیدوارم این تجربه به دردتون بخوره
صبح ساعت۶:۳۰ بود که رسیدم بیمارستان اونجا گفتن برو طبقه۲ رفتم تا همسرم پایین کارای اداری بستریمو انجام بده به من یه پک لباس دادن گفتن همه ی لباساتو تعویض کن بعد رفتم قسمتی که چندتا تخت بود اومدن چندتا سوال و اینا پرسیدن آخرین آزمایشامو ان تی و آنومالی اینا رو ازم خواستن که بهشون دادم یه چندتا سوال در مورد مشخصات و اینام پرسیدن ؛بعد یه دستگاهی اومدن روی شکمم وصل کردن برای چک وضعیت ضربان جنین حدود یه رب یا نیم ساعت وصل بود به شکمم بعد یه خانومی اومد وضعیت شیو و تمیز بودن ناحیه جراحی رو چک کرد من چون از دکترم خواسته بودم تو نامه بنویسه سوندگزاری بعد بی حسی برا منو دیگه انجام ندادن ولی برای تخت بغلیمو همونجا سوندگذاشتن بهم یه سرمم وصل کردن ؛فقط من یه خورده فشارم افتاد اونجا چون شب قبلش شام درست حسابی نخورده بودم یه خورده هم استرس داشتمیه خانومی هم داشت تو یه قسمت دیگه طبیعی زایمان میکرد خیلی سروصدا داشت مضطربم کرد که زود اومدن برام اکسیژن گزاشتن وچکم میکردن فشارم رو که بعد چنددقیقه بهتر شدم ؛دیگه تا حدود ساعت۹ اینا که دکترم اومد بعد با ویلچر و سرمی که بهم وصل کرده بودن با پرستار رفتیم طبقه اول قسمت اتاق عمل ها که منو تحویل بدن به اونجا….
پارت بعدی رو یه تاپیک دیگه میزارم 🌸
مامان پرنسا مامان پرنسا ۱۲ ماهگی
پارت دو سزارین
همسرم رفت بسته زایمان رو خرید و اومد پرونده هم تشکیل دادن،من لباس سزارین پوشیدم،آزمایش ادرار و خون و چندتا دیگه،و دوباره ان اس تی گرفتن،خیلی اذیت شدم رو کمرم دراز کشیده بودم،کمرم داشت نصف میشد،بعد اومدن با ویلچر دنبالم بردنم واسه عمل،قبل رفتن به عملم یه چندتا فرم پر کردم،اونجا بود استرسم اومد سراغم،از ترس گریم گرفته،رفتم تو از کمرم آمپولو زدن و سریع دکتر بیهوشی اومد آمپولو از کمرم زد،اصلا درد نداشت آمپول،حتی از زدن یدونه سرم هم کمتر درد داشت اون آمپول،سوندمم گفتم اتاق عمل وصل کنن،سریع سوند و وصل کردن،همینکه دراز کشیدم فشارم شدید افتاد و استفراغ کردم اما چون ناشتا بودم چیزی بیرون نیومد،یه لحظه اتاق عمل جلو چشام داشت میچرخید،همونطور بی حال دراز کشیده بودم بچمو آوردن بیرون از شکمم،خودم متوجه شدم،چون وقتی بچه رو میارن بیرون یه تکونایی میدن بهت که کامل میفهمی دستشونو تا آرنج کردن داخل شکمت،بچه رو درآوردن و در حد چند ثانیه نشونم دادن و سریع بردنش،بهم گفتن صحیح و سالمه اما من خیلی نگرانش بود فقط حین عمل دعا میکردم سالم باشه،بعدش که داشتن میدوختنم فقط خوابم میومد و خوابیده بودم اما متوجه دور و برم هم بودم....
ادامه پارت سه
مامان کارن مامان کارن ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو :
ساعت هفت و خورده بود خواستم برم دستشویی گفتن نرو میخوایم سوند وصل کنیم ادرار داشته باشی ببینیم تخلیه شدی یا نه ی لوله باریک بود وصل کردن حس قلقلک داشتم ی آمپول زدن سوند باد کرد و اصلا درد نداشت برام گفتم خب یه مرحله گذشت بعدش هفت چهل دقیقه برام ویلچر آوردن رفتم سمت اتاق عمل خانواده خودم همسرم دم در اتاق عمل بودن رفتم توی اتاق با استرس با دکترم کلی عکس و فیلم گرفتم ی دکتر بیهوشی خیلی مهربون بودن پروندمو ی چک کردن کلی ماما های مهربون داخل اتاق عمل بودن رفتم رو تخت نشستم گفتم من از آمپول میترسم گفتن ترس نداره اصلا متوجه نشدم که آمپول زدن دراز کشیدم چندتا سرم وصل کردن باهام بی حس شد دکتر داشت بهم بتادین میزد و کلی باهام صحبت کردن و شروع کردن انگار یکی داشت شکمم رو قلقلک میداد اصلا هیچی حس نکردم بعد چند دقیقه صدای گریه پسرمم رو شنیدم کلی برای کسایی بچه دار نمیشن دعا کردم پسرمو دیدم خیلی حس قشنگی بود شکمم رو بخیه زدن کل عمل بیست دقیقه هم نشد اصلا فکر نمیکردم آنقدر راحت باشه از زیر پتو بلندم کردن رفتم‌روی ی تخت ی سرم وصل کردن ی ربع تو ریکاوری بودم تا سرمم تموم بشه بعدش رفتم بخش بی حسیم که رفت بعد چند ساعت فقط گشنم بود دردم در حد پریودی که زیر شکم بود راه رفتم بخاطر کم خونی یکم سرگیجه داشتم غذا خوردم و فرداش مرخص شدم و خونریزیم در حد پریود بود روز به روز کمتر شد و روز دهم رفتم بخیه رو کشید دکترم اصلا متوجه نشدم و از روز یازدهم خونریزیم تموم شد
و من خیلی از سزارین راضی بودم و از دکترم ‌‌بیمارستان خیلی راضی بودم دکتر مولائی عزیزم
از خدا میخوام همتون زایمان راحت داشته باشین 😍🥰
مامان آیهان مامان آیهان قصد بارداری
خوب بقیش رو بگم
بعدش دیگه آمدم بيرون و به یکی از آشنایان که تو زایشگاه بود زنگ زدم بعد اونم گفت امروز شیفت خوبی نیست از من گوش میکنی برو فردا ساعت ۷صبح بیا که خودم همونجا هستم و با یه ماما حرف میزنم که خودش زایمان تو انجام بده منم از خدام بود که امروز برم خونه چون اصلا آمادگیش رو نداشتم دیگه آمدیم خانه و دیگه شبش زیاد بدنم درد میکرد پاهام درد میکرد تا ساعت ۲و۴۰دقیقه من بیدار بودم بعدش به بدبختی خواب رفتم ۷صبح بیدار شدم وایی خدا اصلا نمیتونم از جام بلند بشم به هر بدبختی بود رفتم قرص استامینوفن خوردم یه استکان چای خوردم زیر پتو شدم دیگه هرچی شوهرم گفت بلند شو هیچی گفتم نمیتونم صبر کن خلاصه ۸و نیم به بدبختی بلند شدم تا ۹ونیم رسیدیم بیمارستان و رفتم داخل آشنایی داشتم منتظرم بود و سفارش کرده بود بالاخره دوباره معاینه کردن و بستریم کردن بعد که رفتم داخل بخش اصلی و رفتم تو یه اتاق ماما آمد و گفت دراز بکش رو تخت واکسیژن سرم اينا رو وصل کرد بهش گفتم بدنم درد میکنه سرما خوردگی گرفتم بعدش یه آمپول آورد برام ریخت تو سرم خیلی حالم بهتر شد ۱۰ونیم صبح دیگه بستری شدم بعد یه نوار قلب گرفت گفت ضربان قلب بچه یه کم بالاست‌ یه نیم ساعتی گذشت دوتا ماما بزرگ و کار بلد آمدن یه سوند وصل کردن که این دهانه رحم رو باز میکنه و رفتن دیگه تا ساعت ۲ظهر حالم خوب بود بعدش دیدم احساس سرما میکنم
مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ روزهای ابتدایی تولد
مامان آر‌وید🥹♥️ مامان آر‌وید🥹♥️ ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم♥️
بعد یه نفر از گروه فیلمبرداری اومد و برای فیلمبرداری و بادکنک آرایی صحبت کردیم و سریع منو آماده کردن برای زایمان اومدم بیرون با همسرم عکس گرفتیم و فیلمبرداری کردن نماینده رویان هم رسید و رفتیم اتاق زایمان اونجا بهم آمپول بی حسی زدن زیاد درد نداشت یعنی قابل تحمل بود ولی فضای اتاق عمل برای دلهره اور بود آروید رو بدنیا آوردن و گذاشتن رو صورتم و عکس و فیلم گرفتن و بردنش بعد من حالم خیلی بد شده بود یه آقایی بالا سرم بود بهش گفتم حالم خیلی بده حس میکنم دارم میمیرم گفت میخوای بخوابی با ذوق گفتم اره بعد یه آمپول به سرمم زد و نفهمیدم چی شد که با صدای یه آقای دیگه بیدار شدم و فهمیدم تو ریکاوری هستم گفت میخوام ببرمت بخش باید بیدار باشی ک اجازه داشته باشیم ببریمت دیگه بیدار شدم و رفتیم تو بخش
راستی سوند هم تو حالت بیحسی تو اتاق عمل بهم وصل کردند
از قبل به همسرم گفته بودم ک صد در صد اتاق خصوصی باید بگیره اگ گیر نیاورد وی ای پی بگیره
چون ما اورژانسی بودیم همه اتاق های خصوصی و وی ای پی پر شده بودند اینم گفته بود من نمیدونم اتاق عمومی بدید زنم پدرمو در میاره😅😅 دیگه اتاق هتلینگ گرفته بود که خب گرون بود ولی ارزشش رو داشت
مامان عشق من🎀 مامان عشق من🎀 ۶ ماهگی
ماجرای ما[قسمت چهارم]
یه امپول پر کردن و به کمرم زدن و دستام رو بستن و شکمم رو پر از بتادین کردن و شستن و پرده انداختن و شروع کردن به برش زدن بچم تو ۳۱هفته و ۳روز دو سه روز بود از سفالیک به بریچ تغییر کرده بود و توی ۳۴ و ۲ روزم از بریچ سفالیک شده بود خودم تغییر حالت رو فهمیده بودم به دکتر حین عمل گفتم خانم دکتر سفالیکه گفت اره از کجا فهمیدی گفتم از دردای لگنم گفت خداروشکر که سفالیکه با جفت پایینت و چسبندگی که به خاطر عمل افتضاح قبلیت گرفتی ( تو سونو مشخص نشده بود) واقعا سخت بود اگه بریپ بود. دیگه بهش گفتم نی نی رو داری در میاری چون حس کردم خالی شد شکمم گفت اره گفتم چرا گریه نمیکنه که همون موقع گریه کزد ولی چون ریز میزه بود باید میبردنش nicuدیگه نذاشتن بوسش کنم با ماسک خوابم کردن و تا پایان عمل و اینا دیگه خوابم کردن تا بهوش اومدم گفتم دکترم کجاست ازش تشکر کنم گفتن عمل تموم شد رفت دیگه تمیزم کردن و بردنم ریکاوری تو ریکاوری سردم بود و اذیت شدم برام بخاری زدن و حدود یه ساعت بعد با کمک همسرم از روی تخت جابه جام کردن و بردنم بخش اونجام جابه جام کردن رو تخت دیگه و خیلی این قسمتش بد بود😵‍💫
مامان ریحانه🩷 مامان ریحانه🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت اول
خب من طبق نامه دکتر صبح ۳۷ هفته و ۶ روز ساعت ۶ رفتم بیمارستان مهرگان. دیگه کارای پذیرش انجام شد و صدای قلب نینی رو گوش کردن و سرم وصل کردن و نشستیم منتظر تا دکتر بیاد
متاسفانه بیمارستان خیلی شلوغ بود اونروز و من رو حدود ساعت ۱۲ بردن اتاق عمل و از صبح تا ۱۲ ظهر وصل بودن سوند یکم حس بدی داشت
بیهوشی من کامل بود و دکترم بهم گفت الان دارو بیهوشی رو میزنن و بسم الله بگو منم گفتم و یه بوی بدی پیچید توی دماغم و دیگه هیچی متوجه نشدم
به هوش که اومدم توی ریکاوری بودم یه خلط عجیبی تو گلوم بود و صدام در نمیومد به بدبختی به پرستار اونجا گفتم بچم چطوره گفت سالمه نگران نباش
بعدش خود اون پرستار بهم گفت دکترت گفته توی عمل خیلی خونریزی کردی و باید حجم خونریزیت چک بشه و با شدت شکمم فشار داد دوباره از درد از هوش رفتم
این وضعیت چندباری ادامه داشت هر پرستاری از بخش که میومد منو ببره یه دور این کارو انجام میداد تا بالاخره دیگه آوردنم بخش
توی بخش هم چند باری اومدن انجام دادن حقیقتا خیلی دردناک بود