#تجربه_زایمان_سزارین_بیمارستان_انصاری
من روز۳۱تیر زایمانم بود امیدوارم این تجربه به دردتون بخوره
صبح ساعت۶:۳۰ بود که رسیدم بیمارستان اونجا گفتن برو طبقه۲ رفتم تا همسرم پایین کارای اداری بستریمو انجام بده به من یه پک لباس دادن گفتن همه ی لباساتو تعویض کن بعد رفتم قسمتی که چندتا تخت بود اومدن چندتا سوال و اینا پرسیدن آخرین آزمایشامو ان تی و آنومالی اینا رو ازم خواستن که بهشون دادم یه چندتا سوال در مورد مشخصات و اینام پرسیدن ؛بعد یه دستگاهی اومدن روی شکمم وصل کردن برای چک وضعیت ضربان جنین حدود یه رب یا نیم ساعت وصل بود به شکمم بعد یه خانومی اومد وضعیت شیو و تمیز بودن ناحیه جراحی رو چک کرد من چون از دکترم خواسته بودم تو نامه بنویسه سوندگزاری بعد بی حسی برا منو دیگه انجام ندادن ولی برای تخت بغلیمو همونجا سوندگذاشتن بهم یه سرمم وصل کردن ؛فقط من یه خورده فشارم افتاد اونجا چون شب قبلش شام درست حسابی نخورده بودم یه خورده هم استرس داشتمیه خانومی هم داشت تو یه قسمت دیگه طبیعی زایمان میکرد خیلی سروصدا داشت مضطربم کرد که زود اومدن برام اکسیژن گزاشتن وچکم میکردن فشارم رو که بعد چنددقیقه بهتر شدم ؛دیگه تا حدود ساعت۹ اینا که دکترم اومد بعد با ویلچر و سرمی که بهم وصل کرده بودن با پرستار رفتیم طبقه اول قسمت اتاق عمل ها که منو تحویل بدن به اونجا….
پارت بعدی رو یه تاپیک دیگه میزارم 🌸

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان آیوار مامان آیوار ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
رفتم طبقه بالا تا دم اسانسور همسرم باهام بود اونجا رو سرم رو بوسید گفت الان یه نفر میری دو نفر برمی‌گردی ازم مشخصات پرسیدن و تو بخش به مامان گریون معروف بودم فرستادنم تو اتاق به محض رسیدن تو اتاق ترس تموم جونم گرفت لباس و اینا دادن و گفتن رو تخت دراز بکش اومدن سرم فشار برام وصل کردن ولی چون ترس داشتم بعد نیم ساعت هم ضربان قلب خودم بالا رفت هم آیوار در حدی که سرم رو قطع کردن خلاصه با خیال راحت گرفتم خوابیدم تا ۶ صبح که پرستارا بیدارم کردن و سرم رو وصل کردن منم استرس شدید که مامانم گفت دیشب خواب دیدم سز شدی نترس نمیاری طبیعی منم انگار در بهشت به روم باز شد خوشحال بودم ولی سرم بهم وصل بود و مدام معاینه میکردن که یه دفعه ماما اومد گفت آفرین از یه سانت شدی دو سانت اینجوری پیش بری تا نیم ساعت دیگه زایمان می‌کنی منم گفتم امید الکی دادم به خودم الان طبیعی زایمان میکنم میمیرم زیر دستشون چون بیمارستان دولتی بودم از شانس بد من اتاق کنار داشت طبیعی زایمان میکرد صدای جیغ اون شنیدم فشارم افتاد
مامان پسر کوچولو 🥰 مامان پسر کوچولو 🥰 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین

من چهارشنبه از دکترم نوبت داشتم. ساعت ۷ صبح رفتیم بیمارستان مهرگان. من رو به بخش پذیرش زایشگاه فرستادن. دستور پزشک رو تحویل دادم و یه نامه بهم دادن. نامه رو به همسرم دادم تا ببره پذیرش پایین و برای تشکیل پرونده اقدام کنه.

خودم توی زایشگاه منتظر موندم. حدود نیم ساعت بعد، شروع کردن به تشکیل پرونده و انجام کارهای اولیه؛ آزمایش خون و ادرار گرفتن و تست NST انجام دادن.

گفتن به همسرم زنگ بزنم تا پک زایمان، پک نوزاد و کاور النگو رو بخره و بیاره. خریدن این پک‌ها هم یه جورایی اجباری بود.

داخل پک زایمان، لباس مخصوص بعد از عمل و دمپایی بود.
داخل پک نوزاد هم یه دست لباس دکمه‌دار، تب‌سنج و یه لیوان قرار داشت.

توی پذیرش لباس مخصوص بیمارستان رو تنم کردن، یه سری سؤال ازم پرسیدن و بعد از اینکه آماده شدم، یه سرم وصل کردن و گفتن برم روی تخت و منتظر بمونم.

به دستور پزشکم برام سوند هم گذاشته بودن، ولی تا جایی که دیدم خیلی از خانم‌ها سوند نداشتن، چون پزشکشون براشون تجویز نکرده بود. موقع وصل کردن سوند فقط یه مقدار سوزش داشتم و خیلی اذیت‌کننده نبود.
مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۴...

خب اول بگم که من قرار بود یک شهریور پسرم دنیا بیاد دکترم نامه رو برای اونروز داده بود ولی ۲۹ مرداد فشارم رفت بالا و احساس کردم چشمام و دستم داره ورم می‌کنه برای همین به دکترم زنگ زدم و گفت حتما فرداش صبح زود برم بیمارستان برای بستری... این شد که ۳۰ مرداد پسرم دنیا اومد... ما ساعت ۵ صبح رفتیم بیمارستان پرونده باز کردیم از بلوک زایمان یه پرستار خوش اخلاق اومد دنبالم و رفتیم لباس بهم داد که جالب بود از قسمت سینه دو تیکه بود و کش خورده بود تا بعد عمل بلافاصله بچه با مادر ارتباط پوستی بگیره جوراب آمبولی رو برام پوشندن و یه ان اس تی و فشار ازم گرفتن که همه چی عادی بود آنژیو کتم رو هم وصل کردن با آتلیه ای که هماهنگ کرده بودم اومد و بیرون با همسرم حرف زده بود فیلم گرفته بود اومد داخل از منم گرفت ...ساعت نزدیک ۹ صبح بود که از اتاق عمل اومدن دنبالم رفتیم آمپول بی حسی رو از کمر زدنی یکم اذیت شدم ولی قابل تحمل بود چون بدنم خود به خود تکون میخورد ولی باید تکون نمی‌خوردم... بی حس که شدم سوند رو وصل کردن که نفهمیدم دردش رو بعد از ده دقیقه صدای نینیم اومد و واقعا حس قشنگی بود دکتر بچمو نشون داد بعد بالاسرم بردن شستنش تمیزش کردن تا منو بخیه کنن کارم تموم شد بردنم ریکاوری که پسرمم باهام آوردن اونجا یه پرستار پیشم بود همش پسرمو میزاشت روی سینم تا شیر بخوره فقط نمی‌دونم چرا دستی که آنژیوکت داشت تب میکرد و یه جوری میشد اذیت میکرد بعد که بخش رفتم درست شد همونجا گفتم برام پمپ درد بزنن حسم داشت برمیگشت یه درد خیلی کمی رو حس میکردم که برام پمپ رو زدن بردنم به سمت بخش با پسرم....ادامه..
مامان هیرمان مامان هیرمان ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۰ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین #
بیمارستان امیر المومنین تبریز

من شب قبل از عمل وسایلامو آماده کردم گذاشتم دم در. با کلیییییی استرس و دلهره ولی از یه جایی به بعد دیگه بیخیال میشدم کم کم که هر چی شد شد😜
خلاصه صبح ساعت ۶ بیدار شدیم رفتیم بیمارستان که کارای بستری رو گفتم برید انجام بدید که همسرم پرونده هارو هی برد پذیرش و حسابداری و فلان منم رفتم طبقه بالا برای کارای اولیه آزمایش و فشار و چیزای دیگه بعدش یه دست لباس دادن بهم گفتن بپوش آماده باش تا دکترت بیاد منم پوشیدم اومدن که سوند بزنن چون من از قبل با دکترم حرف زده بودم که بعد از بی حسی بزنن به پرستارا گفتم که بعد از بی حسی بزننن گفتن باشه اشکال نداره
خلاصه اومدن سرم زدن بهم که دم در اتاق همسرم و مامانم اونجا بود به ویلچر آوردن که منو ببرن که نشستم خداحافظی کردم منو بردن طبقه ۲ برای اتاق عمل همسرم خیلی استرس داشت همچنین خودم داشتم میمردم از استرس ولی اصلا به روی خودم نمی آوردم که همسرم ناراحت نشه ولی تو دلم غوغایی بوداااا😰
رسیدیم طبقه ۲ اتاق عمل وارد که شدیم انگار وارد سردخونه شدم سرده سرد یخ که من همینجوریش از استرس می‌لرزیدم
بعدش از ویلچر پیاده شدم رفتم یه دکتر اسم و مشخصاتم پرسید گفت پاشو بیا اتاق عمل رفتم اونجا دیدم دارن وسایلارو آماده میکنن یه دختر اونجا بود گفت بیا بشین رو تخت و همچنان داشتم میمردم از استرس

پارت دوم تاپیک بعدی##
مامان فندقم🤰🏻💙 مامان فندقم🤰🏻💙 ۱۲ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود
مامان 🩵🩶💙محمدرضا مامان 🩵🩶💙محمدرضا ۱۷ ماهگی
خوب بالاخره منم نی نی مو به دنیا آوردم ، روز چهارشنبه دکتر وقت سزارین داده بود ، ساعت ۵/۳۰ صبح گفته بود بیمارستان باشم، شام مو ساعت ۱۰ شب برنج و چرخکرده خوردم ، صبح ساعت ۵ یه لیوان چای شیرین با عسل خوردم(توصیه دکتر) ، بعد نماز صبح رفتیم دنبال خواهر شوهرم و رفتیم بیمارستان ، تریاژ مامایی ، اونجا ضربان نی نی رو چک کردن ، کارای بستری مو انجام دادن، بعد رفتیم پذیرش و اتاقمو مشخص کردن و گفتن علی الحساب ۱۵ میلیون واریز کنید.
بعد رفتیم بالا یه ساک لوازم دادن، توش دمپایی ، مسواک ، خمیر دندان ، ژیلت ، بلوز و شلوار یکبار مصرف(برای عمل) ، یه تاپ یقه هفتی که بعدا میگم کاربردش چی بود، یه کلاه همرنگش برای محمدرضا، یه لباس آشغال برای بعد عمل ، یه حوله برای تمیز کردن محمدرضا تو اتاق عمل، و یه ظرف غذا برای محمدرضا(یه لیوان کوچولو بود برای دوشیدن شیر) دادن ، بعد اون تاپ رو پوشیدم و از روش لباسهای یکبار مصرف رو پوشیدم، ساعت ۷ صبح مامانم و خواهرم هم اومدن بیمارستان ، تو اتاق یه ان اس تی هم گرفتن. بعد پرستار اومد فشارمو چک کرد ، آنژیوکت وصل کرد ، اینم بگم که کلا بار اولم بود بیمارستان بستری میشدم و حتی سرم هم برا دفعه اول بود که میزدم😁
مامان فندوق کوشولو🩵 مامان فندوق کوشولو🩵 ۱ ماهگی