سوال های مرتبط

مامان کایان مامان کایان ۱۵ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی
پارت سوم
دردام غیر قابل تحمل بود و فقط گریه میکردم و میگفتم من دارم میمرم لطفا منو ببرین سزارین و واقعا تو حال خودم نبودم مث اینکه تو این دنیا نبودم و تمام تمرکزم روی بدنیا اوردن پسرم بود و سلامتیش
دکترم که ۹و نیم اومد خیلی اروم و با خونسردی پیش میرفتیم منی که توی اون همه درد داشتم میمردم ولی خانم دکتر خیلی ارومم میکرد
تا که با ۷ .۶بار که دردم شروع شد همراه با زور ساعت ۲۱:۴۳
پسری رو بدنیا اوردم
وقتی بغلش کردم تمام دردام یادم رفت خیلی لحظه ی شیرینی بود همه کنارم بودن مادرم و همسرم خیلی باعث دلگرمیم بودن
بعدش کایان رو بردن برای لباس پوشوندن و بخیه زدن من که برش داشتم
بعدش که تموم شد خودم بلند شدم رفتم حموم و لباس پوشیدم و اومدم نشستم شام خوردم و تمام
من تونستم طبیعی زایمان کنم
و حالا خودمو تحسین میکنم که تونستم با این درد های فراوان که واقعا غیر قابل تحمل هستش و بسیار سختتتت
و کلا من ۳.۴ساعت خیلی درد کشیدم و بعدش تمام دیگه هیچ دردی متوجه نشدم و الان از انتخابم بسیار راضیم
و خیلی خوشحالم که الان پسرم بغلمه
مامان ماهلین🌙🩷 مامان ماهلین🌙🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴



ساعت ۴ اینا بود یهو قلب بچم افت کرد پرستار دکترو صدا زد دکتر اومد گف ببرینش سزارین که قلب بچم باز اوکی شد منظم ساعت ۵ و ۲۰ دقه اینا بود باز اومدن برا معاینه دکتر گف سر بچه معلومه ویلچر بیارین ببرین اتاق زایمان مامانم پیشم بود دیگه منو فوری بردن اتاق بال نداشتم پرواز کنم از خوشحالی خستم بودم دیگه رفتم ساعت ۵ و ۳۰ شروع کردیم برا زایمان برش دادن اینا دکترم خیلی مهربون بود هی بهم امید میداد میگف که ماشالا بعت من بچتو میبینم یکم زور بزن نفس عمیق بکش و اینا دیگه دکتر که گف ی زور دیگه بزن همه نفسمون جم کردم زور زدم یهو دلم خالی شد بچم با وزن ۲ کیلو و ۹۰۰ بدنیا اومد گذاشتنش رو سینم حسی که اون لحظه داشتم قابل توصیف نبود بردنش برا وزن و لباس پوشوندن دکترم شروع کرد به بخیه زدنم زایمان کلن ۱۰ دقه یه ربع طول کشید ولی تا بخیه بزنن و اینا تقریبا شد یساعت اینا پرستارا هی با دخترم عکس میگرفتن و بازی میکردین بازم آوردنش پیش من تا کار من تموم بشه یه دست لباس دیگه آوردن برا من پوشیدم از رو تخت که بلند شدم سرم گیج رفت پرستار فوری منو گرفت
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۹ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊
مامان آریا مامان آریا ۸ ماهگی
مامان شاهان🩵👣 مامان شاهان🩵👣 ۳ ماهگی
پارت پنجم
ماما اومد تا نگام کرد گفت سر بچه اومده بدو برو اتاق زایمان
تا رفتم اونجا شد سه و چهل دقیقه تا ماما ضد عفونی کرد و بی حسی زد و بعدش برش زد شد سه و چهل و سه دقیقه بعدش گفت زور بزن منم زور زدم که گفت زورتو نگهدار نفس عمیق بکش دوباره زور بزن منم همون کارو کردم که سر بچه اومد بیرون اونام کشیدنش بیرون و نافشو بریدن و صورتشو پاک کردن و گذاشتنش رو سینم که دیدم ساعت سه و چهل و پنج دقیقس و دیگه بچه رو بردن و به مامانم اینا اطلاع دادن بچه به دنیا اومده لباسا و مای بی بیشو بدین و اونام دادن پرستار تنش کرد و قد و وزنشو گرفت که ماما کلی خوشحالی کرد گفت میدونستم بچه خوس قد و بالایی میاری
و اما پروسه بخیه زدن ماما دوباره بی حسی زد و شروع کرد بخیه های داخلو زد واس که چه زجری کشیدم بعدش که رسید به دهانه واژنم خیلی دردش وحشتناک اصن وای نمیسادم که ماما میگفت همکاری کن منم گفتم خیلی درد میکنه دوباره برام بی حسی زد گفت اگه تکون نخوری سریع برات بخیه میزنم منم گفتم لطفا قشنگ برام بخیه بزن که فرم واژنم افتاده و زشت نشه 😂 😂 اونم گفت اگه کمتر اینور اونور کنی حتما قشنگ برات بخیه میزنم اقا به هر بدبختی بود تا چهذر و نیم بخیه هارو تموم کرد ازش پرسیدم چندتا بخیه خوردم گفت زیاد و گذاشتنم رو ویلچر و مامانمو صدا زدن و گفتن چای خرما و این چیزا بیارید براش با نوار بهداشتی و شورت منم خیلی خوشحال و سرحال اصن انگار نه انگار زایمان کرده باشم رفتم نشستم رو تختم و گفتم پس کی بچمو میارید اونام کلی بهم خندیدن بعدش مامانم اومد و با دیدنم کلی تعجب کرد که این همه خوشحال و سرحال بودم رفتم سرویس برا خودم نوار و شورت گذاشتم و برگشتم مامانم بهم چای و خرما و کیک و کمپوت داد
مامان هاکان مامان هاکان ۶ ماهگی
پارت اخر تجربه زایمان طبیعی
خلاصه گفت ۵ سانت شدی هنوز باید صبر کنی من تو اتاق تنها بودم براخودم هعی درد میکشیدم هعی ول میکرد حالم یهو یه جوری شد که نمیتونستم درست نفس بکشم برام ماسک اوردن بعدم لباس اتاق عمل گفتن بپوش که بریم اونور خودم پوشیدم لباسا بردنم اتاق دیگ به شکمم چیزی چسبوندن برا ضربان قلب بچه به خودمم انژوکد وصل کردن دردم خیلی زیاد شده بود دیگ صدا کردم فک کنم بچه داره میاد هااا 😂😂 اومدن دوتا امپول زدن باز بردنم اتاق دیگ که گفتن پاهاتو بزار بالا و زور بزن تااازه اونجا زنگ زدن دکتر بیاد🤦🏻‍♀️
دیگ دکتر اومد و برید و دوتا زور از ته دل زدم و خیلی میلرزیدم اخر یه پتو انداختن روم ساعت ۱۰ ونیم بچه دنیا اومد پرسیدم سالمه گفتن اره دیگ گذاشتنش اونطرف منو بخیه زدن و رفتن نزدیک نیم ساعت منو بچه تو اتاق تنها بودیم (فک کنم مارو یادشون رفته بود ) شانس من پرستارا یه مشکلی براشون پیش اومده بود عصبی بودن یکیشون حتی گریه میکرد اما دکتره خدایی خیلی خوب بود ۵ تا بخیه بیرونی خورد باز گفتن پاشو برو خودتو بشور لبلستو عوض کن دیگ خودم رفتم پاهامو شستم لباسمو عوض کردم اومدم تو همون اتاق اولی یه چایی نبات دادن بهم با خرما خوردم قندم بیاد بالا بچه رو اوردن سینه رو نمیتونست بگیره اینقد کوچولو بود به سختی دادیم بهش و گذاشتنم رو ویلچر رفتیم بخش و یه شب موندیم و فرداش مرخص شدم
پسرم ۲۴۷۰ به دنیا اومد قد ۴۶
مامان هاکان مامان هاکان ۱۱ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان جوجه کوچولو😍 مامان جوجه کوچولو😍 ۱۵ ماهگی
چند تا زور بانهایت‌ جونم زدم که بچه نمونه اونجا که دخترم پرت شد بیرون😍 بهترین‌ لحظه‌ی دنیا بود شروع کردم با دخترم صحبت کردن که فاطمه نورا جانم گریه نکن و مادر اینجاست .....🥲 بازم گفت زور بزن که جفتتم‌ بیاد بیرون با یه زور زدن‌ جفتمم‌ مثل یه بچه‌ی دیگه سر خورد اومد بیرون بعدش شروع کرد به بخیه زدن که نامرد فکر کنم زیاد برش زده بود ۴۵ دقیقه فقط بخیه زد هم داخلی هم بیرونی بعدشم‌ ماماهمراهم لباساشو‌ پوشوند‌ و فسقلم‌ و آورد گرفت شیرش دادم‌. ماماهمراهم کلی ازم تعریف کرد و گفت افرین همه‌ی دهه‌ هشتادیا‌ همینقدر زبل‌ و زرنگن‌ به اسونی‌ بچه رو به دنیا میارن حتی رفته بود بیرون به شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر اینامم‌ گفته بود که عروستون خیلی وروجکه😃😂 هیچکدوم از پرستارا. و ماما ها باور نمیکردن که زایمان کردم‌ میومدن‌ با تعجب میگفتن زایمان کردی؟ آخه من اصلا کوچکترین‌ دادی‌ نزدم و گریه‌ای نکردم فقط ماماهمراهم‌ و یدونه ماما‌ رو سرم بودن‌. وقتی که رفتم بیمارستان‌ همه یه شکلی با ترحم‌ نگام میکردن که با این سن کم‌ اینجا چیکار میکنی وای این قراره خیلی اذیت بشه و ما رو اذیت کنه ولی بهشون ثابت کردم‌ که بزرگ‌ بودن و تحمل داشتن‌ به سن و سال نیست. پارت بعدی
مامان محمد مهدی💙👶 مامان محمد مهدی💙👶 ۶ ماهگی
گفتن برا معاینه کنیم خیلی بی تابی معاین کردن ۳سانت بودم و انقد درد داشتم فقط جیغ میزدم اون دستگاهم ک بم وصل بود بیشتر حالم و بد میکرد بهم از اون اکسیژن ها دادن گفتن فک من داری گل و بو میکنی این دردتو کم میکنه منم میگفتم نمیخوام ینی درد نمیزاشت هعییی میگفتم بهم به چیزی بزنین زود زایمان کنم ک میگفتن نمیشه بچت کوچیکه من هبیی باز میشدم ک ساعت ۷گفتن ۷سانتم و سر بچه داره دوتا میشه انقد زور داده بودم در اصل من زور. نمیدادم خودش می اومد وسایل زایمان اوردن با یع سوزن کیسه ابم و پاره کردن ازم ی از گرم ریخت گفتن زور بده من زور میدادم نمی اومد چون جونی برام نمونده بود یک هفته درد کشیده بودم دیدم با قیچی منو بریدن گفتن بازم زور بزن من از شدت درد وقتی برش زدن نفهمیدم ساعت هست گفتن سر بچت معلومه ک با به زور محکم گفتن اومد و کشیدن بیرون گذاشتن رو سینم پاک کردن با عجله بردن بعد جفتمو ک در اوردن تموم درپام از بزن رف نوبت بخیه ک رسید بیرونی ها خیلی درد داشت بخیم تموم شدن پاهام میلرزید اما انگا سبک شده بودم گفتن چند ساعت می مونی اگ خونریزی نداشتی میدیم بخش از شانس من خونریری داشتم اومدن باز بخیه زدن هعییی گربه میکردم بی حسی هم اثرش زود میره و برا خیه هاییی بیرونی فرقی هم نمی کنه