یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم

تصویر
۳ پاسخ

اتفافا منم از طبیعی انقد میترسیدم ینی کلا افسرده شده بودم رفته بودیم پول عمل بریزم برا دکتر دردم گرف زنگ زدم بهش چون قرار بود دوروز بدش بیاد عمل کنه گفت رفتم جایی دیگ تا دوروز نمیایی
تو وقت مونده برو بیمارستان فقط یع چک شو رفتم گفتن بچه دار میاد من انقد گریع کردم گفتم طبیعی نمیتونم هچ امادگی ندارم ۱۰ ساعت درد کشبدم . ولی دخترم بدنیا اومد کلا همه دردام فراموش شد.
انشالله نصییب اوناییی بشه ک دلشون نی نی میخواد زود دامنشو سبز شه و این دردوبکشن🌸💐🤍

وای خدامنوبگیدهفته ۳۸ساعت دوشب پسرم زدکیسه آبشوپاره کردتاصبح ساعت ۱۰رفتم زایشگاه تاشب مردم زنده شدم اصلابچه نمی اومد دخترداییم اونجاسرپرستاربودم وقتی که دیدم من خیلی اذیت میشم ساعت ۹شب زنگ زدیم دوستش دکترای حسی بوداون ساعت ۹اومد دستگاهشووصل کردبهم چندتاامپول زدن درست سریه ساعت ۱۰پسرم اومدوای خدابه قرآن دوباره بدنیااومدم بایدباتولدم پسرم به خودمم تولدم بگیرم

عزیز دلم واقعا راست میگی جایی میرسی که باخودت میگی وای من دیگه مردم .من خودم دهانه رحمم باز اما زور اینکه بچه رو بدم بیرون نداشتم
با اون همه درد چه پوزیشن هایی که انجام ندادم
با خودم میگفتم بچه ای که نه بیرون میومد نه بالا چی کار کنم خدااا
هر بار که که میگفتم بیا جلو زور بزن فک میکردم الان به دنیا میاد اما اون تایم درد شدید سه ساعت بود که ماما ها زنگ زدن دکتر اومد دقیقا ۳ ساعت بالا سرم بود
واقعا ما دوباره به دنیا اومدیم
راسته که میگن باتولد بچه همه گناهات هم میریزه😊😊

سوال های مرتبط

مامان کایان مامان کایان ۱۰ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی
پارت سوم
دردام غیر قابل تحمل بود و فقط گریه میکردم و میگفتم من دارم میمرم لطفا منو ببرین سزارین و واقعا تو حال خودم نبودم مث اینکه تو این دنیا نبودم و تمام تمرکزم روی بدنیا اوردن پسرم بود و سلامتیش
دکترم که ۹و نیم اومد خیلی اروم و با خونسردی پیش میرفتیم منی که توی اون همه درد داشتم میمردم ولی خانم دکتر خیلی ارومم میکرد
تا که با ۷ .۶بار که دردم شروع شد همراه با زور ساعت ۲۱:۴۳
پسری رو بدنیا اوردم
وقتی بغلش کردم تمام دردام یادم رفت خیلی لحظه ی شیرینی بود همه کنارم بودن مادرم و همسرم خیلی باعث دلگرمیم بودن
بعدش کایان رو بردن برای لباس پوشوندن و بخیه زدن من که برش داشتم
بعدش که تموم شد خودم بلند شدم رفتم حموم و لباس پوشیدم و اومدم نشستم شام خوردم و تمام
من تونستم طبیعی زایمان کنم
و حالا خودمو تحسین میکنم که تونستم با این درد های فراوان که واقعا غیر قابل تحمل هستش و بسیار سختتتت
و کلا من ۳.۴ساعت خیلی درد کشیدم و بعدش تمام دیگه هیچ دردی متوجه نشدم و الان از انتخابم بسیار راضیم
و خیلی خوشحالم که الان پسرم بغلمه
مامان النا🐣 مامان النا🐣 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
ساعت ۸و نیم که رو تختم دراز کشیده بودم و ۵ سانت هم بودم تا ساعت ۱۰ همینجور دردا رو تحمل میکردم اصلا جیغ و داد نکردم فقط نفس میکشیدم و ادعام میشد که قوی هستم و از پسش بر میام راستش من بدتر اینا تو ذهنم بود قبلش از لحاظ ذهنی خودمو واسه درد شدید اماده کرده بودم چون تجربیات مامانا رو تک به تک خونده بودم
جونم براتون بگه که پرستار اومد واسم امپول فشار زد همینجور دردام وحشتناک تر میشدن تااینکه رسیدم به ۸ سانت و اونجا فهمیدم که مامانا چی میگفتن چرا اینقد بد میگفتن راجبش و واقعا هم حق داشتن دردش از یک تا ده هزاااار بود 🤣 ولی ی فرصت کوتاهی بین دردا بود که من نفس میکشیدم گاز انتنوکس واسم اوردن یکم کمکم کرد دردامو رد کنم اون اواخر خیلی فایده نداشت ولی خیلی منو گیج کرده بود درحدی که بین دردا من غش میکردم باز با دردا بیدار میشدم خیلی افتضاح بود با هزار بدبختی ساعت ۱۲ شد و من فول شدم ی مامایی اومد و با سوزن دستشو گذاشت داخلم و کیسه ابم رو پاره کرد و بعد تنهام گذاشت من همینطور درد میکشیدم کلی اب ازم میومد همینجور پشت سرهم انقباض پشت انقباض دیگه جونی واسم نمونده بود زور بزنم خیلی الکی قبلش زور زده بود اشتباه من همینجا بود انرژیمو الکی صرف کردم بعد دکتر متخصص اومد اماده شد و زایمان من شروع شد
مامان دلوین کوچولو مامان دلوین کوچولو ۹ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان جوجه کوچولو😍 مامان جوجه کوچولو😍 ۹ ماهگی
چند تا زور بانهایت‌ جونم زدم که بچه نمونه اونجا که دخترم پرت شد بیرون😍 بهترین‌ لحظه‌ی دنیا بود شروع کردم با دخترم صحبت کردن که فاطمه نورا جانم گریه نکن و مادر اینجاست .....🥲 بازم گفت زور بزن که جفتتم‌ بیاد بیرون با یه زور زدن‌ جفتمم‌ مثل یه بچه‌ی دیگه سر خورد اومد بیرون بعدش شروع کرد به بخیه زدن که نامرد فکر کنم زیاد برش زده بود ۴۵ دقیقه فقط بخیه زد هم داخلی هم بیرونی بعدشم‌ ماماهمراهم لباساشو‌ پوشوند‌ و فسقلم‌ و آورد گرفت شیرش دادم‌. ماماهمراهم کلی ازم تعریف کرد و گفت افرین همه‌ی دهه‌ هشتادیا‌ همینقدر زبل‌ و زرنگن‌ به اسونی‌ بچه رو به دنیا میارن حتی رفته بود بیرون به شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر اینامم‌ گفته بود که عروستون خیلی وروجکه😃😂 هیچکدوم از پرستارا. و ماما ها باور نمیکردن که زایمان کردم‌ میومدن‌ با تعجب میگفتن زایمان کردی؟ آخه من اصلا کوچکترین‌ دادی‌ نزدم و گریه‌ای نکردم فقط ماماهمراهم‌ و یدونه ماما‌ رو سرم بودن‌. وقتی که رفتم بیمارستان‌ همه یه شکلی با ترحم‌ نگام میکردن که با این سن کم‌ اینجا چیکار میکنی وای این قراره خیلی اذیت بشه و ما رو اذیت کنه ولی بهشون ثابت کردم‌ که بزرگ‌ بودن و تحمل داشتن‌ به سن و سال نیست. پارت بعدی
مامان پناه مامان پناه ۱۲ ماهگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان آرن مامان آرن ۴ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۱




همه از تجربیاتشون گفتن گفتم بزار منم بگم چه دهنی از من سرویس شد و بد ترین زایمانو داشتم
من ماه آخر یهو فشارم خیلی میرفت بالا و ضربان قلبم و چون سز اختیاری بودم دکترم منو فرستاد پیش دکتر قلب تا چک بشم
و میگفت هر دو سه روز آزمایش مسمومیت بارداری بده(ربطی به غذا نداره علائمش فشار بالا سرگیجه حالت تهوع و…)من یه بار دادم اما بعدش که دیدم خوبم دیگه ندادم آزمایشو
ما تو شهرمون بیمارستان خصوصی نداریم و از اونجایی که زیادم بیمارستانمون جالب نیست من میخواستم برم رشت زایمان کنم از دکترم نامه گرفتم که شنبه برم پیش استادش رشت
وقت مژه و عکاسی بارداری هم داشتم😂
جمعه شب شام حساببی خوردم و یهو به سرم زد یه تغییراتی بدم تو خونه چون استراحت مطلقی بودم مامانم اینا برام خونه تکونی کرده بودن
به همیرم گفتم همه چیو برام جا به جا کرد
منم دیدم معدم درد میکنه یه قرص معده خوردم و خوابیدم
ساعت ۳نصفه شب با درد شدییییید معده بیدار شدم وحشت کرده بودم ترس و لرز نمیدونستم انقباضهیا درد معده از بس شدید بود دیگه یکم موندم دراز کشیدم نمیخواستم برم بیمارستان چون اصلا خاطره خوبی نداشتم از زایشگاه
دیگه دیدم دردم زیاده با یه وضعیت آشفته و زار رفتم بیمارستان
حالا چند شب قبلش که برا ان اس تی میرفتم اینقددر شیک میرفتم که گفتم اگه یهو گفتن بیا زایمان من آماده باشم
خلاصه رفتیم بیمارستان ………