۱ پاسخ

دقیقاً خیلی بهتره منم تجربه ای تقریباً مثل شما داشتم و همه خوش اخلاق بودن به جز یع پرستار که اونم چاق بود 😂

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه ۲ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت 6)
وسیله ها شون و اماده میکردن یه دکتر اومد که بی حسی رو به کمرم بزنه واقعا ترسیده بودم اخه خیلی بد تعریف میکردن از امپول بی حسی و میگفتن درد داره دکتر با مهربونی گفت دخترم تکون نخوری فقط کمرت و قوز کن میخوام بی حسی رو بزنم پاشدم نشستم و بی حسی رو تزریق کرد باور کنید دردش مثل یه امپول ساده بود به محض اینکه امپول تزریق شدم تمام دردام از بین رفت خیلی حس خوبی بود دیگه هیچ دردی نداشتم یه پارچه کشیدن جلوم و شروع کردن یه پرستار بالا سرم بود و مدام علائمم رو چک میکرد کل بدنم داشت میلرزید یهو حالت تهوع گرفتم که یه امپول تو سرمم زد و بهتر شدم همشون خیلی خوش برخورد بودن یکیشون پرسید بچت دختره یا پسر گفتم دختر دوباره گفت اسمش چیه جواب دادم نورا، میدونستم میخواد حواسم و پرت کنه اما واقعا چیزی متوجه نمیشدم فقط یکم حرکتا دستشون وقتی شکمم رو فشار میدادن متوجه شدم انم خیلی کم یه ربع بیشتر طول نکشید که صدای گریه بچه اومد و واقعا نمیتونم حسی که اون لحظه داشتم و توصیف کنم یکی از از پرستارا بچه رو اورد بالا سرم و گفت میخوای ببوسیش با خوشحالی گفتم اره (ادامه پارت بعدی...
مامان نینی مامان نینی ۸ ماهگی
(پارت سوم زایمان سزارین )

خیلی از ماساژ رحمی میترسیدم به اون پرستار گفتم تروخدا قبل اینکه بی حسیم بره ماساژو بده که حس نکنم اون زنه یکم ماساژ داد
بدش کارام تموم شد منو جاب جا کردن بردن ریکاوری اونجا دیدم چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم که میگن این دفع لخته داره سریع چند امپول داخل سرمم زدن
باز یه پرستار اومد شکمم ماساژ داد یکم درد داشت منم فقط دسته پرستار محکم نگه داشتم
هی میگفتم چرا منو نمیبربن بخش
که بعد چند دقیقه منو بردن دم در شوهرم اینا بودن منم کلن میگفتم میخندیدم اصلن درد اینا نداشتم (ولی یه اشتباهی که کردم نباید حرف میزدم )
بردنم بخش منم از قبل پمپ درد خرید که خیلی عالی بود من اصلن درد حس نکردم یا خیلی کم حس کردم ولی بقیه اتاقا زنا از درد داشتن میمردن
ساعت ۶غروب یکم تختمو به حالت نشسته کردم یکم اب ولرم کمپوت اینا خردم ساعت ۱۰گفتن باید راه بری اولش میترسیدم ولی شوهرم و جاریم منو بلند کردم درد نداشتم ولی حسه سنگینی داشتم اون سب خودم تنهایی چند بار راه رفتم
ولی از فردا به هیچ عنوان شکمم کار نمیکرد خیلی اذیت شدم
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶

درباره دستش جلو تر توضیح میدم از‌ روند زایمان بگم فعلا
همین که دخترم گریه کرد
دکتر کمم و فشار داد و به زور جفت و خارج کرد
دکتر شروع کرد به بخیه زدن دیگه
موقعه به دنیا اومدن صدای قیچی و شنیدم که پرینه رو قیچی کرد ولی متوجه نشدم
یه آمپول دیگه زد که سر بودم سر قبلی اونم متوجه نشدم
یه بیست دقیقه طول کشید بخیه…
گفتن دو ساعت باید توی ریکاوری باشی و همسرم و صدا زد که بیاد پیشم…
همون لحظه ای که به بچه به دنیا اومد اینقدر راحت شده بودم و حس خوبی داشتم، احساس خیلییی قوی بودن میکردم با اینکه موقعه خروج بچه حس میکردم یه تریلی افتاده روم و نمیتونم بیرون بیام از زیرش…
با اینکه میگفتم من غلط کنم دیگه حتی پیش شوهرم بخوابم که حامله شم
بازم حاضر بودم انجامش بدم
همین که دردت تموم میشه و بعد اون همه درد یهو آروم میشی همشو فراموش میکنی،،،
کل سختیش اون نیم ساعته که بچه خارج میشه
که اگر زور خوب هم بزنی شاید زود تر تموم شه…
همسرم اومد پیشم و دوساعتی کنارم بود بعدش با پای خودم بلند شدم و رفتم دستشویی حجم زیادی خون ازم خارج شد و پرستار برام شورت و پد پوشید و بعد بردنم بخش
بجز احساس ضعف هیچ دردی نداشتم حتی جای بخیه هم درد نمیکرد
فکر میکردم الان سر شدم و بعدش درد میگیره ولی اینجوری نبود خداروشکر
مامان هاکان مامان هاکان ۶ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان فندوق کوچولو 😍 مامان فندوق کوچولو 😍 ۹ ماهگی
تجربه زایمان پارت سیزدهم
سریع ببرینش اتاق بغلی برای زایمان منو کشون کشون بردن، و رو تخت زایمان دراز کشیدم، پیش خودم داشتم میگفتم آخ جون برش نخوردم الان بدنیا میاد، که یهو همون لحظه بدون بی‌حسی با قیچی برید، و من برای بار دوم چنان جیغ کشیدم که از حال رفتم و همون موقع سر بچه رد شد و بچه بدنیا اومد و گرفتنش گذاشتنش رو تخت تمیز کردن گذاشتن تو بغلم، دکترم گفت ببخشید دیر آوردنت اتاق زایمان نشد بیحسی بزنم تا بعد برش بدم، گفتم توروخدا برای بخیه بیحسی بزنید، گفت باشه دخترم نگران نباش، بیحسی زد اما آخر بخیه هارو متوجه میشدم و گفت رسیده به پوست درد رو میفهمی، اینم بگم درد زایمانم فقط تا زمانی بود که سر بچه در نیومده بود وقتی سر بچه اومد بیرون و بچه بدنیا اومد تماممممممممممم دردام به یکباره خلاص شد، انگار نفسم آزاد شد، خیلیییییییییییی حس خوبی بود، انقدر آروم شدم که دلم میخواست فقط غش کنم از خستگی، همون موقع که اومدم چشامو ببندم چند تا پرستار و مامای همراهم اومدن که شکمم رو فشار بدن دکترم گفت جفتش نمیاد باید فشار بدین محکم فشار دادن و به مامای همراهم گفت اوهههه خیلیییییییی خونریزی داره بیشتر فشار بده، من دیگه اون لحظه حس میکردم روده معده ندارم از بسکم محکم فشار میدادن و درد گرفته بود شکمم 😐😂
خلاصه که تموم شد و بدن من شروع کرد به لرزیدن مثل ویبره. که دکترم گفت طبیعیه برای خون و مایعات از دست رفته بدنته، دیگه خلاصه پرستار اومد بعد اینکه حالم سر جاش اومد، کمک کرد رفتم خودم رو شستم و تمیز کردم و بعدم منو بردن طبقه بالا تو بخش کم کم بی حسی داشت از بین میرفت و درد بخیه هام داشت شروع میشد، که دیگه من از خستگی فقط بیهوش شدم و خوابیدم.
مامان جوجه مامان جوجه ۲ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت3)
با خودم گفتم اگه تا فرداش نرسید و زایمانم طبیعی شد چی؟ شیفت پرستارا عوض شد و یه پرستار تپل وحشی شد مسئول چک کردن من نوبت رسید به دوز سوم قرصم اومد معاینم کرد خیلی بد معاینه کرد اون انگشتای چاقش و به زور کرده بود داخل و هی می چرخوند داشتم میمیردم از درد واقعا خیلی درد داشت کثافت بزور می‌خواست دهانه رحمم و باز کنه وقتی انگشتاش و کشید بیرون دستکش پر خون بود تو دلم کلی فحشش دادم اشکم و در اورد کل بدنم داشت می‌لرزید رفت قرص و بیاره بده بهم، اما نداد دست خودم خودش گفت دهنت و باز کن یه چیزی مثل اب مقطر هم دستش بود قرص و گذاشت زیر زبونم و از اون ابه ریخت تو دهنم، تمام توانم و جمع کرده بودم که تا وقتی حواسش پرت میشه اب دهنم و قورت ندم وقتی حواسش پرت شد چندتا دستمال کاغذی برداشتم و همه رو تا تونستم خالی کردم تو دستمال و بعدش به یکی از پرستارا گفتم میخوام برم سرویس؛ رفتم سرویس حسابی دهن و زبونم رو شستم که یه وقت اثری از قرص نباشه و قورتش بدم.
دردا هی داشت زمانش کمتر کمتر می‌شد پرستاره می دید شکمم منقبض میشه می‌گفت درد داری الکی می‌گفتم نه اما درد داشتم، اون شفتالو هم یه توپ داد بهم گفت رو این بالا پایین برو خلاصه که یک ساعت با اون توپ درگیر بودم ولی سعی میکردم خیلی رو خودم فشار نیارم. ساعت سه شب دوز بعدی رو اورد ولی اون شفتالو خواب بود به جاش یه پرستار دیگه قرص و داد اونم گرفتم انداختم زیر تخت،خلاصه که تا شش صبح کلی درد کشیدم و یهو کیسه ابم نشتی داد پرستارو صدا زدم و اومد معاینم کرد سخت بود و درد داشت اما نه به اندازه معاینه ای که اون شفتالو(ادامه پارت بعد....
مامان 💙Kaya💙 مامان 💙Kaya💙 ۷ ماهگی
دلم می‌خواد یه اتفاق قشنگ و باحال از بارداریم براتون تعریف کنم 😊
از همون اول که عضو گروه "گهواره" شدم، یه مامان دقیقا هم‌هفته خودم همیشه جواب سوالامو می‌داد. فقط هیچ‌وقت عکسی از هم ندیده بودیم و همدیگه رو نمی‌شناختیم.

رسید به روز زایمان… من بیمارستان بستری شدم، اونم تو گروه نوشت دو روزه داره درد می‌کشه. خلاصه من شب سزارین شدم، وقتی بردنم اتاق ریکاوری دیدم کنارم یه مامانه که تازه زایمان کرده. شروع کردیم حرف زدن و یهو فهمیدم همون مامانه‌ست که از اول بارداری باهم تو گروه چت می‌کردیم! 😅

جالب‌تر اینکه بچه‌هامون هر دو تو یه روز و تو یه بیمارستان دنیا اومدن، فقط با نیم ساعت اختلاف 😍 و هر دوتامونم پسر داریم 💙و مامان اولیم، اسم پسر اون مامان تارازه و اسم پسر من کایا.

از اون روز به بعد انگار سرنوشت ما رو به هم گره زده، چون هم خونه‌هامون نزدیکه، هم هی تو بازار و بیرون می‌بینیم همو. واقعا حس خاصیه وقتی می‌بینی یکی دقیقا هم‌قدم با تو مامان شده.