تجربه زایمان پارت ۶
چون خیلی طولانی شد دیگه خلاصه کردم🫠 هیچ تصوری از اتاق عمل نداشتم خیلی ترسناک به نظر میرسید تمام بدنم میلرزید خیلی استرس داشتم ولی خوش حال از ایکنه بعد از اینهمه سختی قراره پسرمو بغل کنم
جو اتاق عمل خیلی باحال بود شوخی میکردن سوال میپرسیدن ازم تا استرسم کم شه سوزن بی حسی دوربار زد باز دراورد و دوباره امتحان کرد یکم درد داشت اما بدتر این بود که بدنم تمام میلرزید و نمیتونستم خودمو کنترل کنم دراز کشیدم و چند ثانیه بعد بدنم گرم شد و بی حس برعکس بعضی ها که میگن من هیچی نمیفهمیدم فقط وقتی بچرو بیرون کشید حس کردم وقتی بچمو نشونم داد و صداشو شنیدم انگار دنیا رو بهم دادن نمیتونم اون لحظه رو توصیف‌کنم 🥺
صداشونو میشنیدم میخندیدن میگفتن از همین الان باید بره مدرسه و تپله 🤣
داشت بخیه میزد که دردم گرفت الان اینجور که خودشون میگفتن بی حسیم خیلی زود رفته بود بردنم بخش ریکاوری خیلیی سرد بود چند تا پتو کشیدن روم ولی همچنان میلرزیدم و درد داشتم
خوابم برد و وقتی بیدارشدم نگاه ساعت بالا سرم کردم ۵ و نیم بود و بعد که فکر کردم چند ساعته خواب بودم شنیدم میگفتن خیلی طول کشیده و چند ساعت اینجام بعدم بردنم بیرون و ماساژ رحمی که سخت نبود برام خانواده شوهرم و شوهرم و دیدم خیلی خوشحال شدم

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان نینی مامان نینی ۱۳ ماهگی
(پارت سوم زایمان سزارین )

خیلی از ماساژ رحمی میترسیدم به اون پرستار گفتم تروخدا قبل اینکه بی حسیم بره ماساژو بده که حس نکنم اون زنه یکم ماساژ داد
بدش کارام تموم شد منو جاب جا کردن بردن ریکاوری اونجا دیدم چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم که میگن این دفع لخته داره سریع چند امپول داخل سرمم زدن
باز یه پرستار اومد شکمم ماساژ داد یکم درد داشت منم فقط دسته پرستار محکم نگه داشتم
هی میگفتم چرا منو نمیبربن بخش
که بعد چند دقیقه منو بردن دم در شوهرم اینا بودن منم کلن میگفتم میخندیدم اصلن درد اینا نداشتم (ولی یه اشتباهی که کردم نباید حرف میزدم )
بردنم بخش منم از قبل پمپ درد خرید که خیلی عالی بود من اصلن درد حس نکردم یا خیلی کم حس کردم ولی بقیه اتاقا زنا از درد داشتن میمردن
ساعت ۶غروب یکم تختمو به حالت نشسته کردم یکم اب ولرم کمپوت اینا خردم ساعت ۱۰گفتن باید راه بری اولش میترسیدم ولی شوهرم و جاریم منو بلند کردم درد نداشتم ولی حسه سنگینی داشتم اون سب خودم تنهایی چند بار راه رفتم
ولی از فردا به هیچ عنوان شکمم کار نمیکرد خیلی اذیت شدم
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۸ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊
مامان دریا🌊 مامان دریا🌊 ۵ ماهگی
روز زایمان و تجربیاتم🤰🏻

من بخاطر چند نفر که خیلی میگفتن سزارین سخته ،
خیلی از بعد سزارین میترسیدم

صبح زود پذیرش شدم
داخل اتاق عمل خیلی فضای خوب و گرمی بود
امپول بی حسی رو که زدن واقعا درد خاصی نداشت
سوند هم که بعدش زدن متوجه نشدم
فقط یکم حس سنگینی و بدی بهم دست داد که اونم سریع اوکی شد
بالافاصله هم که دریا دنیا اومد صداشو شنیدم و بعدش نشون دادن بهم

دکتر بی هوشی ازم پرسید که اگر میخوای بعد دیدنش خوابت کنیم ولی من چون خیلی اوکی بودم و انگار یکم هیجان داشتم دلم اصلااا نمیخواست بخوابم

کاملا تو ریکاوری هم اوکی و‌راحت بودم
و وقتی رفتم به بخش هیچی درد هنوز نداشتم
پمپ درد گرفته بودم

نکته هایی که از قبل میدونستم رعایت کردم اصلااا بعدش سردرد هم نشدم
چون میگفتن سردرد بدی داره از اینم یکم میترسیدم

تا سه چهارشاعتی حداقل سعی کردم خیلی حرف نزنم،سرمو تکون ندادم،و بالشت زیر سرمم برداشتم

بعدش که خودشون گفتن میتونی شروع کنی پشت هم قهوه خوردم ،اسپرسو،نسکافه و یکم شربت و یکم دمنوش
تااخرشبش درحد دوتا خرما فقط خوردم بقیه اش همه مایعات
اصلا هم نیازی نداشتم ضعف نداشتم چون سرم کافی بود انگار
مایعات خیلی خوردم تا بی حسی از بدنم خارج بشه زودتر

شبش راه رفتن اول و‌بلند شدن از تخت یکمی دردناک بود ولی نه اونقدری که از پسش بر نیاین
بعد راه رفتن یکمی سبک تر شدم

برای من ماساژ شکمی ندادن نمیدونم چرا ولی خیلی خونریزی داشتم روز اول

ولی اصلا نخوابیدم انگار از صبح زود تا روز بعدشم هیچی نخوابیدم
چون هم هیجان داشتم هم دلم نمیومد بخوابم
پارت اول
#سزارین
مامان پناه مامان پناه ۱۶ ماهگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان جوجه مامان جوجه ۷ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت 6)
وسیله ها شون و اماده میکردن یه دکتر اومد که بی حسی رو به کمرم بزنه واقعا ترسیده بودم اخه خیلی بد تعریف میکردن از امپول بی حسی و میگفتن درد داره دکتر با مهربونی گفت دخترم تکون نخوری فقط کمرت و قوز کن میخوام بی حسی رو بزنم پاشدم نشستم و بی حسی رو تزریق کرد باور کنید دردش مثل یه امپول ساده بود به محض اینکه امپول تزریق شدم تمام دردام از بین رفت خیلی حس خوبی بود دیگه هیچ دردی نداشتم یه پارچه کشیدن جلوم و شروع کردن یه پرستار بالا سرم بود و مدام علائمم رو چک میکرد کل بدنم داشت میلرزید یهو حالت تهوع گرفتم که یه امپول تو سرمم زد و بهتر شدم همشون خیلی خوش برخورد بودن یکیشون پرسید بچت دختره یا پسر گفتم دختر دوباره گفت اسمش چیه جواب دادم نورا، میدونستم میخواد حواسم و پرت کنه اما واقعا چیزی متوجه نمیشدم فقط یکم حرکتا دستشون وقتی شکمم رو فشار میدادن متوجه شدم انم خیلی کم یه ربع بیشتر طول نکشید که صدای گریه بچه اومد و واقعا نمیتونم حسی که اون لحظه داشتم و توصیف کنم یکی از از پرستارا بچه رو اورد بالا سرم و گفت میخوای ببوسیش با خوشحالی گفتم اره (ادامه پارت بعدی...
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۴ ماهگی
#پارت ۳
بعد از یک ساعت که داخل ریکاوری بودم پرستارا بردنم بخش اینقدر پاهام گز گز میکرد و از کمر به پایین بی حس بودم و پاهام و نمی‌تونستم تکوندبدم اینقدر پاهام سنگین بود که انگار پا نداشتم تا ۴ ساعت بهم گفتن هیچی نخور حتی مایعات تمام بدنم از اثر این بیهوشی می‌لرزید بدترین قسمت بیهوشی همین لریزدنش برای من بود که جوری میلرزیدم که انگار دل و روده ها حس میکردم تو هم الان پیچ میخورن.
بعد چهار ساعت بهم گفتن آب میوه و غذا همچی بخور دیگه خیلی بعد از اینکه بی حسیم رفت جای سوزن درد میکردم جوری که نمی‌تونستم کمرمو به چپ و راست بچرخونم خلاصه خیلی اذیت شدم فرداشم همسرم مرخصم کرد. بعد از ۱۰ روز رفتم پیش دکترم بهم گفت نباید چیز سنگین بلند کنی نباید راه بری نباید پله بالا پایین بری نباید از سرویس بهداشتی ایرانی استفاده کنی زیاد نباید تو حموم بمونی با آب گرم خیلی داغ حموم نکن.
خلاصه منم خونه مادر شوهرم یکماه موندم ولی میگن مهمون تا سه روز عزیزه منم همینطوری بودم با اینکه زیاد بهم سخت نمیگرفتن تو این یکماه جلوم گذاشت خوردم جمع کرد خودش ولی خب دیگه بعضی از مادرشوهر هارو میشناسید دیگه شاید چیزی نکن ولی بعد از قیافه و رفتار شون نشون میدن منم یکماه که شد به شوهرم گفتم نمیتونم تحمل کنم دیگه می‌خوام برم تو خونه خودم راحت ترم خیلی دیگه مامانت رو اذیت کردم شوهرم راضی نمیشود که ببرتم خونه و قبول نمی‌کرد همش میگفت خونه پله داره دکتر غدغن کرده برات پله رو منم پام و کردم تو یه کفش می‌خوام برم خلاصه دیگه رفتم خونه خودم و راحت شدم.
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۲ ماهگی
سلام دوستان
منم میخوام بعد تقریبا ۵۰ روز تجربه خودم از سزارین رو بگم براتون
۱۲ اردیبهشت روز زایمانم بود ، ساعت ۷ و نیم رسیدیم بیمارستان ،تا کارهای پذیرش و آزمایشات اولیه از من گرفته بشه ساعت حدودا ۹ شد که به من گفتن روی تخت دراز بکش برای وصل کردن سوند
،بر عکس چیزهایی که شنیده بودم از سوند ،اصلا درد نداشت برای من و خیلی راحت بود ،بعد دکترم اومد بالای سرم و کلی بهم دلگرمی داد که عمل راحتیه و دردناک ترین چیزی که حس کردی همین آنژیوکتی که به دستت زدن ،دکتر من خانم میترا بحرینی بود و واقعا عالی بود ،من از روز اول تحت نظرشون بودم و از همه چیز راضی ترینم،بعد سوند من چون فیلم اتاق عمل هم میخواستم ،فیلمبردارم اومد و ازم خواست از حس و حالم بگم برای نی نی ،بعد اون دیگه اومدن دنبالم و منو با همون تخت دو تا آقا بردن تو اتاق عمل ،دکتر بی حسی اومد و امپول رو به کمرم زد ،اونم درد نداشت واقعا ،ولی من پر از حس استرس و اشتیاق و ذوق دیدن پسرم بودم ،یه حس عجیبی داشتم اون لحظه که قابل توصیف نیست فقط باید تجربه کرد،قلبم تند میزد و همه وجودم قلب بود که بالاخره روز دیدار رسید و قراره بعد ۹ ماه انتظار ببینمش🥰😍 بعد که امپول رو بهم زدن پاهام داغ شد و احساس کردم خیلی سنگینه،بعد عمل شروع شد و چند دقیقه نگذشته بود که صدای گریه پسرم رو شنیدم ،فقط اشک میریختم ،از شوق از شادی ،اولین چیزی که پرسیدم این بود که سالمه؟ گفتن هم سالمه هم زیبا😍☺️ ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه بود پسرم به دنیا اومد و آوردن گذاشتنش رو صورتم و من فقط میگفتم خوش اومدی پسرم ،خوش اومدی ...
دکترم اون لحظه که داشتن از شکمم درش میاوردن اذان میگفت و حس خیلی خوبی میداد
ادامه پارت بعد...🤗