سوال های مرتبط

مامان رقیه سادات مامان رقیه سادات ۱۲ ماهگی
قسمت ۸
.۱۱ونیم بیحس شدم همون لحظه که سوزنو زد به کمرم بیحس شدم و اصلا هم سوزنش درد نداشت خوابوندنم رو تخت یه چی زدن جلو صورتم و شروع کردن ۱۱ ونیم که شروع شد ۱۱و ۴۰ دقیقه صدای گریه دخترم اومد و من با ارامش ترین بودم از اون لحظه به بعد و هیچ دردی نداشتم ولی هی از حال میرفتم حین عمل که دکتر بیهوشی میگفت چی زدن به این تو زایشگاه که این هی از حال میره ولی اون لحظات انقدرررر اروم بودم بعد اون همه درد شدید که دلم میخواست بخوابم دکترم گفت بخواب .ولی نمیتونستم اب دهنمو قورت بدم اصلا حس نمیکردم گلومو .۱۲ اومدم ریکاوری بهم پمپ درد و اینا وصل کردن که خیلییییی خوب بود پمپ درد و پیشنهاد میکنم حتما درخواست بدید دردتون رو فوق العاده کم میکنه .دیگه اونجا گفتن باید بتونی پاهاتو تکون بدی تا ببریمت بخش دخترمم فقط تو اتاق عمل چند ثانیه دیدمش .شکمم رو یه بار تو ریکاوری فشار دادن که هیچ حسی نداشتم تا ساعت ۱ونیم دیگه حس پاهام برگشته بود و یکم درد داشتم که هی برام مسکن زد ۱ونیم اومد ببرنم بخش دوباره شکممو فشار داد که یکم درد داشت ولی بهم گفت شکمتو تا میتونی بده تو مثل وقتی میخوای بگی شکم ندارم تا کمتر دردت بیاد که واقعا کار ساز بود .۱ونیم دیگه رفتم بخش وتا حدود ۷ صبح ۳ بار دیگه شکممو فشار دادن که دردش خیلی قابل تحمل بود .پمپ درد و شیاف نمیزاشت درد داشته باشم.
مامان آریا ایلیا محیا مامان آریا ایلیا محیا ۸ ماهگی
زایمان سه قلو ها پارت ۴

قسمت بخیه زدن خیلی طول کشید اونجا تازه پرسنل اتاق عمل از خودم میپرسیدن راستی جنسیت بچه هات چی بود؟ 😁 میگفتن اینقدر همه چی رو دور تند بوده سریع بچه ها رو بگیرن بند نافشونو بزنن بدن بره اصلا فرصت نکردن ببینن جنسیت بچه ها چیه 😅
بعد بردنم اتاق ریکاوری و بالا سرم هیتر روشن کردن چون لرزم شروع شده بود البته نه در حدی که تو کلیپای اینستا نشون میده تختم تکون میخوره !
تو اتاق ریکاوری صدای گریه نوزاد میومد حسم میگفت صدای بچه منه و درستم بود بهم گفتن دخترت اینجاست خیلی وفاداره مادرشو تنها نذاشت چون پسرامو برده بودن ان آی سی یو 🥺 بعد آوردنش گذاشتن رو سینم تا شیر بخوره
تا وقتی تو اتاق ریکاوری بودم چند بار اومدن برای ماساژ رحمی که خداروشکر چون بی حس بودم هنوز چیزی حس نمیکردم خوشحال بودم که این قسمتم که ازش خیلی میترسیدم بخیر گذشت و ترسی نداشت و تموم شد دیگه
اما اما امان از وقتی که بردنم داخل بخش و بی حسیم رفته بود! چند بار دیگه هم اومدن ماساژ رحمی دادن چون میگفتن چند قلو زایمان کردی ممکنه خونریزی کنی و من اون موقع نرده های تخت و محکم میگرفتم و داد میزدم 😖 ماساژ بعد بی حسی از نظر من واقعا وحشتناک بود...
مامان نور قلبم مامان نور قلبم ۲ ماهگی
سلام خانما بیاین از تجربه زایمانم،بگم و بیمارستان
من سزارین اختیاری شدم تو بیمارستان خصوصی قائم جیرفت
اتاق عملش خیلی خوب بود رفتارا دکتر پرستارا خوب واقعا همش با من صحبت میکردن از استرسم کم بشه موقع سوند گذاشتنم یکم حالت سوزش چندش داشت ک دیگ بی حسی زدن برام همونم تموم شد اصلا درد خاصی نداشت
بی حسی ام یکم درد داشت اندازه جا امپولی یا رگ گرفتن موقع عمل گریه شدم استرس داشتم ولی واقعا باهام حرف زدن ارومم،کردن حین عمل یه پرستار خانم اینطرف بالا سرم بود یه پرستاز اقاهم اینطرف باهام صحبت میکردن که دگ گل دخترم بدنیا اومد بهم نشونش دادن دکتر با مهریونی کامل کنارم گذاشتش دگ،تمیزش کردن جلو رو خودم تختش اوردن کنارم لباس پوشیدن دگ پرستار همون تو اتاق عمل اورد گذاشتش رو سینم و سینع داد دهنش اونم خورد و عملم،تموم شد منو دخترم بردن ریکاوری و اینکه بگم من اصلا ماساژ رحمی ندادن تو اتاق عمل دکتر خودش تمیز کزده هر چی خون،بود مثل اینکه بیرون اورده بود اخه نه تو ریکاوری ماساژ دادن نه تو بخش از پرستار پرسیدم گفت دکتر تو اتاق عمل تمیز کزده،و خیلی خوشحال شدم اینو گفت تو ریکاوری ام رفتار پرستارا فوقالعاده عالی بود بچم گذاشتن کنارم دوباره سینه گذاشتن دهنش اونم خورد
برام پمپ درد وصل کردن و قبلشم یه مسکن خیلی قوی زده بودن ک حالم خیلی خوب بود دگ رفتیم بخش من اتاق عمومی گرفته،بودم یه خورده اون روز شانس من شلوغ بود ولی بد نبود قابل تحمل بود رسیدگیشونم تو بخش خوب بود و اتاق تمیزی بود و اینکه مسکنا سزموقع ترزیق کردن ک من اصلا شیاف لازم نشدم یعنی ،من اصلا از درد نفهمیدم،یعنی اصلا دردی نداشتم فقط وقتی دگ،بلند شدم راه رفتم،درد داشتم از دکتر و بیمارستان خیلی راضی بودم
#فرزند پروری
#سزارین
مامان آریشاه مامان آریشاه ۵ ماهگی
#پارت ۴

میخوام بمیرم و این اخرین باره میبینمش کلی بوسیدمش و بو کردمش چند تا پرستار اومدن و منو گذاشتن رو تخت دیگه از همون اتاق لرزم شروع شد و ازشون پتو خواستم منو بردن به بخش ریکاوری و سرم بهم وصل کردن یه پرستاری اومد و به فاصله ده دیقه چند دفعه شکمم و فشار داد ولی من چیزی حس نکردم و بچمو اورد بهش شیر داد و برد از ترس هی میپرسیدم بچم کجاست خوبه کی میریم بخش ببینمش اونام
میگفتن آروم باش یکم دیگه میریم باهم بعد از حدود نیم ساعت یه آقا و خانم اومدن که منو ببرن به سمت بخش و تخت و جابجا کنم که همین موقع همسرم و مادرم دویدن سمت منو جویا حالم شدن اینموقع بود خدارو بابت داشتنشون شکر کردم همسرم به همراه اون اقا تخت و برام جابجا کردن و منو به بخش بردن تا اون موقع هنوز همسرم و مادرم نرفتن سمت بچه بعد اینکه به بخش اومدن بچمو گذاشتن کنارم سرم و برام وصل کردن و پمپ دردم وصل کردن هنوز بی حسی تو پاهام بود ولی درد نداشتم یه خانم پرستاری اومد شکمم و دوباره ماساژ داد و برام شیاف گذاشت هنوز سوند بهم وصل بود و بهش عادت کرده بودم حدود هشت ساعت باید ناشتا میبودم و چیزی نمیخوردم بالشت زیر سرم نبود ولی من کلی سرمو تکون دادم و‌صحبت کردم بالاخره ساعت ها گذشت و مادرم و مادرشوهرم هی بچه رو‌ میاوردن و سعی میکردن بهش شیر بدن بعد هشت ساعت بهم گفتن شروع کنم به خوردن مایعات منم کمپوت انجیر اناناس و گلابی خوردم و کمی بخاطر گشنگی شیرینی خامه ای خوردم حدود ساعت ۱۱ شب بود پدر شوهرم مونده بود که بهم کمک کنن راه برم پرستار اومد و سوند و در اورد و بهم گفت بلند بشو راه برو نگممممم واقعا وحشتناک بود برای بلند شدنم دست به دامن خدا شدم انقد سوزش شدید داشتم
مامان فاطمه مامان فاطمه ۳ ماهگی
یه بار بی حسی زدن نگرفت دومیو زدن بعدش شروع کردن ساعت 5.38 بچم بدنیا اومد اصلا نشونم ندادن موقعی تحویل به نوزادان آوردن پیشم بعدش بردن ،عمل وحشتناک سخت بود زیاد خونریزی داشتم و لرزشم خیلی بیشتر از نرمال بود بعد یه ساعت رفتم ریکاوری اونجا روم دوتا پتو انداختن یه لوله بخاری گذاشتن بعدشم بردن بخش،اونجا هم لرزشم کم نشد شیاف و آمپول زدن تا ساعت 8من لرز داشتم بعد اون تموم شد و تشنگی من شروع شد به پرستار خیلی التماس کردم گفت یه کمی بخور بعد اون من هر بار یکمی آب خوردم.
واای وقتی بیحسی رفتم من یه درد وحشتناک گرفتم خیلی خیلی بد بود هرچیم میگفتم مسکن نمیزدن آخرش شیاف زدن بهم کمی بهتر شدم ساعت 11دیدم دختر نازمو آوردن پیشم دیگه بعد اون تشنگی و دردم خیلی کمتر شد،ولی اینارم از شانسم دسشوییم گرفتم تا ساعت دو بزور تحمل کردم وقتی سوندو کشید من زودی بلند شدم برم دسشویی خیلی خون ازم ریخت رو زمین خلاصه 3روز بستری بودمو آنتی بیوتیک گرفتم و مرخص شدیم ببخشید طولانی شد هر سوالی بود در خدمتم
مامان دِلوین🦢✨️ مامان دِلوین🦢✨️ ۷ ماهگی
تجربه ی من از زایمان طبیعی همراه با بی حسی:
من کیسه آبم تو ۳۸ هفته پاره شد و تا قبل اون اصلا انقباض و درد نداشتم
وقتی با کیسه آب پاره رفتم بیمارستان گفتن یه سانتی
بستریم کردن به مرور من انقباضاتم شروع شد و واسم از این گازای کمتر کردن درد آوردن که خب تو سانتای پایین جوابه واقعا و یه حالت منگی به آدم میده
دردام شدید شده بود که دکترم گفت باید حتما ۵ سانت بشی تا بی حسی تزریق کنیم
به ۵ سانت که رسیدم اومدن بی حسی تزریق کردن که من واقعا یادم نمیاد تا ۲ ساعت بعدشو چون دردام رفته بود تقریبا و خب اصلا حس بی هوشی داشتم انقدر خسته بودم
بعد از ۲ ساعت اومدن گفتن باید شروع کنی زور زدن و تلاش کردن وعلا اثر بی حسی میره و دوباره درد داری
دیگه شروع کردم تلاش کردن و خب دردم داشتم ولی به شدت قبل از آمپول نبود
با تلاش های فراوان زایمان کردم😂
و اینکه به نظرم خوب بود که بی حسی گرفتم من راضی بودم فقط بی تجربگی کردم و بعد از زایمان سرمو تکون دادم که تا ۵ روز بعدش من از سر درد و گردن درد مردم
شما این کارو نکنید😐🤌🏻
مامان مهراد👶🏻🍼💙 مامان مهراد👶🏻🍼💙 ۸ ماهگی
پارت چهارم
بعدش دیگه بردنم تو ریکاوری ک دیگه همونجا ها بود ک سردرد شدید داشتم ،بدنمم مثل بید میلرزید
سعی کردم زیاد تکون نخورم پون بهم گفتم زیاد صحبت نکن،تکونم نخور ک سردردت بدتر میشه و از اثرات بی حسیه،منم سعیمو کردم وتا وقتی ک از ریکاوری آوردنم بیرون سردردم خوب شد خداروشکر
شکمم رو هم ۳یا۴بار فشار دادن،یکی دوبار تو اتاق عمل ،دوبار هم تو ریکاوری ،وواقعا خداروشکر یکی از دلایلی ک از بی حسی راضیم همینه ک وقتی بی حس بودم شکممو فشار دادن و دردی نداشتم،فقط آخرین بار ک فشار دادن از ریکاوری داشتن منو میاوردن بیرون و بی حسی از شکمم کم کم شروع کرده بود به رفتن منم یکم درد داشتم و تا حدودی حسش کردم،دیگه توی بخش ک اومدم چون خونریزیم خوببود فشار ندادن،من ساعت یکونیم ظهر زایمان کردم،بی حسی هم حدودا ۸شب کلا اثرش رفت،و من اونشب فقط یدونه شیاف گذاشتم،سردردهم دیگه نشدم،فقط سخت ترین بخشش اولین بار ک میخواستم راه برم بود ،از عوارض بی حسی هم برای من تنگی نفس بود ک تا ۲۰روز وقتی راه میرفتم یا زیاد صحبت میکردم نفسم میگرفت و اینکه ی تیکه از شکمم دیگه حس نداره و میگن تا آخر عمر همینه
در کل بخوام بگم راضی بودم
فقط چند تا نکته ک خیلیییی کمکم کرد یکی اینکه با کادر بیمارستان همکاری کنین به نفعتونه دوم اگه بی حستون کردن بعدش حتما حتما مایعات فراوون بخورین ک هم شکمتون کار کنه،هم شیرتون زیاد شه و از همه مهم تر زودتر بی حسی از بدنتون خارج شه و سردرد نشین(تا حداقل ده روز اینکارو بکنین)و سوم اینکه تکون زیاد نخورین،زیر سرتون کوتاه باشه و زیاد صحبت نکنین چون واقعا سردرد میشین اگه رعایت نکنین و از همه مهتر همه چیو به خدا بسپارین اون بهتر میدونه چی به نفعمونه
مامان مموش مامان مموش ۴ ماهگی
خب رسیدم پارت دوم
دیگه صدای نی نی رو شنیدم دورش بگردم قلب مادر بهم نشونش دادن و بردنش من این وسطا احساس مردم نفسم نمیاد انثگقدر سخت نفس می‌کشیدم نمیتونستم حرف بزنم با ناله بهشون گفتم نفسم نمیاد. اونا گفتن عادیه ولی من داشتم خفه میشدم آنقدر سخت نفس می‌کشیدم ک ب این وسایل اتاق عمل چنگ میزدم و ناله میکردم ک دارم میمیرم خلاصه اومدن اکسیژن گذاشتن و دارو زدن بهتر شدم ، دکتر هم داشت بخیه میزد ، کل عمل ۳۰ دقیقه طول کشید منو بردن ریکاوری درد نداشتم گیج بودم همش ، کل ماساژا هم تو بی حسی انجام دادن ک هیچی نفهمیدم ، بعد اومدن پمپ درد رو بهم وصل کردن و بعد ی ساعت ریکاوری منتقلم کردن بخش، آخ چقدر دلم میخواست واکنش همسرمُ ببینم وقتی نینی رو میبینه ولی نشد 🫠 خلاصه رفتیم بخش همه چی اوکی بود بعد چند ساعتی فک کنم اومدن سوند رو در اووردن ی کوچولو سوزش داشت فقط اذیت کننده نبود خیلی ، من تو این تایم سرمُ تکون ندادم و بعد ک گفتن میتونی چیزی بخوریم من چایی نبات خوردم فقط،
مامان خوشگل من مامان خوشگل من ۲ ماهگی
پارت سوم زایمانم

ضربان بچه افت کرده بود ک ماما و پرستارا اومدن و دارو میزدن بهم و قرص زیر زبونی دادن بهم گفتن چیزی نیس نترس یکم بد دوباره ضربانش اوکی شد و گفتن همینجور ان اس تی بهش وصل باشه جداش نکنین
رفتن و ساعت ۸ بود که باز اومدنو معاینه کردن و گفتن ی ثانتی تازه و باز رفتن یکم بد اومدن ی چیزی شبیه ب سوند بود رد کردن داخل واژنم و با سرنگ اب مقطر بهش تزریق کردن گفتن کمک میکنه دهانه رحمت زودتر باز شه و ی سرمم وصل کردن بهش و رفتن حین معاینه هایی ک انجام میدادن افتاده بودم ب خونریزی و شر شر خو ن میرفت ازم و اینم کع وصل بود بهم اذیتم میکرد
دیگه ساعت نزدیکای ۱۱ بود هی دردام رفته رفته شدت گرفته بود و غیر قابل تحمل بود و دوباره ضربان قلب بچه افت کرده بود و با دارو و اینا اوکیش کردن و گفتن پاشو ورزش کن انقد درد داشتم که نمیتونستم کاری کنم با شدت ک میگرفت دست خودم نبود انقدی جیغ میزدم ک کل بخش پر میشد و اونا هم هی معاینه میکردن کع یهو گفتن تو که هنوز ۴ ثانتییی و کیسه ابمو زدن
کیسه ابمو ک زدن لرز عجیبی نشست تو تنم و عرق سرددد کل بدنمو گرفت
اکسیژن وصل کردن بهم گفت نفساتو خوب بکش ولی تعادل نداشتم و نمیتونستم که دوباره ان اس تی و صل کردن بهم و ضربان بچع افت کرده بود دوباره و هی صدای دستگاه داشت میرفت پایینتررر و دردای من شدیدتررر میشد
ک ماماعه داد زد ویلچر بیارین ببریمش سزارین وضعیتش خوب نیس بچع هم ضربانش افت شدید دارهه
و سوند اینا زدن و اثر انگشت اینا گرفتن و بردنم
مامان 💙ماهور💙 مامان 💙ماهور💙 ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۲
ساعت ۹ صبح منو بردن اتاق عمل و یک ماما از زایشگاه همراهم اومد. تو اتاق عمل دکتر بیهوشی خیلی خوش اخلاق بود و در کل همه پرسنل اتاق عمل خیلی خوب بودن. دکترم اومد و خیلی زود عمل رو شروع کرد و واقعا اگر بگم سه سوت عمل تموم شد دروغ نگفتم. لحظه ای که صورت پسرم رو به صورتم چسپوندن قشنگ ترین حس دنیا بود. توی اتاق ریکاوری خیلی شدید احساس خارش داشتم که بهم آمپول زدن تو سرمم. پسرم رو مامایی که همراهم بود آورد و بهش شیر دادم. تا ساعت ۱۱ تو ریکاوری بودم. ولی تو این مدت به خانواده ام نگفتن که عمل تموم شده گفتن ما به هیچ همراهی نمیگیم . ساعت ۱۱ منو بردن بخش که اتاق خصوصی گرفته بودیم. و واقعا اتاقش خوب بود. اتاقش ۲ تا تخت بیمار داشت و یک صندلی تخت شو برای همراهی. که مادرم راحت از تخت بیمار استفاده میکرد. تا عصر طول کشید که اثر بیحسی از پاهام بره تا ساعت ۶ اجازه نداشتم چیزی بخورم. بعد اون گفتن مایعات بخورم. گفتن تا وقتی شکمم کار نکرده نمیتونم غذا بخورم. شبش کلی شربت ملین خوردم. و صبحش هم همینطور...