سوال های مرتبط

مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین دوقلویی ۱
بالاخره بعد دوماه فرصت کردم براتون تعریف کنم من دکترم برای ۳۶ هفته ۵روز بهم تاریخ زایمان داد ۲/۲۲ تو بیمارستان امام علی سزارین اجباری حساب میشدم من شب قبل زایمان یکی از بچه ها کامل اومد تو لگنم و دردای زایمان طبیعی کشیدم ادرارم بند اومده بود و دردای شدید داشتم صبح زود رفتم بیمارستان که اون روز بابت تاریخ رند خیلیییی شلوغ بود خیلییییی ۴تا تخت برای اماده شدن بود و ۲۷ نفر برای جراحی!!! سوند و انژوکنت و سرم رو اونجا وصل کردن سوند یک ساعت اول تحملش سخته یکم هرچی باشه خو ی چیز اضافیه بعدش بهش عادت میکنید .خلاصه انقدر ب این و اون زنگ زدم ک اقا من حالم بده نمیتونم انقدر بشینم دارم میزام ک با کلی اشنا بازی ساعت ۱۰ بردنم اتاق عمل دکتر بیهوشی یه پیرمرد قدیمی بود که وقتی به ستون فقراتم دست زد گفت انحراف ستون فقرات داری بیحس کردنت سخته!یبار بی حسی زد دراز کشیدم بی حس نشدم ده دقیقه ایی دراز کشیدم سر سوزززن بیحس نشدم دوباره نشوندنم و دوباررره بی حسی تزریق کردن
مامان کمیل🐣❤️ مامان کمیل🐣❤️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۳:🩵👦🏻
خلاصه تایم عشقولانه تموم شد😂رفتیم داخل اسانسور رفتیم طبقه بالا و جلوی در اتاق عمل چند دقیقه منتظر بودیم با ماماهمراهم که پرستار اومدو ازم سوال میپرسید که سابقه اتاق عمل داشتی یانه اسم و فامیل و سن و چیزی خوردم یانه چندساعت ناشتام سوالا که تموم شد بردنم داخل اتاق عمل دکترمم اومد و لباساشو پوشیدازاسترس سردم شده بود بهم گفتن بشینم روی تخت عمل با ترس اینکه سوند نیوفته ازم یجوری نشستم روی تخت که ماماهمراهم خندیدو گفت نترس نمیوفته ازت😁 منتظر بی حسی بودم که بزنن بهم پرستار گفت نترس دارم بتادین میزنم برات بتادینو زد چند ثانیه بعد گفت میخوام بی حسیو بزنم سرتو دستاتو پایین نگه دار وتکون نده کاری که گفت انجام دادم و بی حسی زد و اصلا درد نداشت مثل آمپولی که تزریق میکنن بود فقط فرقش اینه روی کمرت تزریق میکنن خلاصه تموم شد و بهم گفت دراز بکش دراز کشیدم حس کردم پاهام داغ شده انگار که خواب بره هیچی حس نکنی اونجوری بود نم نم بدنم کلا تا پایین گردنم بی حس شد و هیچی حس نمیکردم
مامان دِلوین🦢✨️ مامان دِلوین🦢✨️ ۸ ماهگی
تجربه ی من از زایمان طبیعی همراه با بی حسی:
من کیسه آبم تو ۳۸ هفته پاره شد و تا قبل اون اصلا انقباض و درد نداشتم
وقتی با کیسه آب پاره رفتم بیمارستان گفتن یه سانتی
بستریم کردن به مرور من انقباضاتم شروع شد و واسم از این گازای کمتر کردن درد آوردن که خب تو سانتای پایین جوابه واقعا و یه حالت منگی به آدم میده
دردام شدید شده بود که دکترم گفت باید حتما ۵ سانت بشی تا بی حسی تزریق کنیم
به ۵ سانت که رسیدم اومدن بی حسی تزریق کردن که من واقعا یادم نمیاد تا ۲ ساعت بعدشو چون دردام رفته بود تقریبا و خب اصلا حس بی هوشی داشتم انقدر خسته بودم
بعد از ۲ ساعت اومدن گفتن باید شروع کنی زور زدن و تلاش کردن وعلا اثر بی حسی میره و دوباره درد داری
دیگه شروع کردم تلاش کردن و خب دردم داشتم ولی به شدت قبل از آمپول نبود
با تلاش های فراوان زایمان کردم😂
و اینکه به نظرم خوب بود که بی حسی گرفتم من راضی بودم فقط بی تجربگی کردم و بعد از زایمان سرمو تکون دادم که تا ۵ روز بعدش من از سر درد و گردن درد مردم
شما این کارو نکنید😐🤌🏻
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۸ ماهگی
شرح زایمان ۶
یه لحظه یادمه یه اقایی اومد کمکم کرد برم رو تخت زایمان موقع کمک بهم‌ میگفت دتر (یه زبون محلی یعنی دخترم )ماما هم حواسش بود لباسم بالا نره مراقب بود
نشستم روی تخت سریع فکر کنم‌دوتا دکتر بی حسی اومدن برای تزریق اپیدورال بهم‌گفتن اروم باشم تکون نخورم
مایع سردی به کمرم‌زدن این لحظه دردی نداشتم
موقعی که میخاست امپول اپیدورال به کمرم بزنه دردم شروع شد
دکتر اقا بود گفت اصلا تکون نخورم گفتم درد دارم‌نمیتونم به سختی اون درد و رد کرذم امپول و زد و رفت
بهم گفتن دراز بکشم پاهام دادن هوا روی پایه مخصوص و با بند چسبی بستن
دستگاه ان اس تی هم به شکمم وصل کردن که هم شدت انقباض و‌میدیدم و هم ضربان قلب دخترم توش نشون میداد
دردام که شروع میشد عدد انقباض دستگاه تا ۱۰۰ میرفت اون موقع بود که هیچ‌جوره نمیشد تحمل کرد
حس میکردم مدفوع دارم دفع میکنم شنیدم ماما‌میگفت ادرار داره سریع بهم سوند وصل کردن
اصلا متوجه وصل کردن سوند نشدم
اینقدری که دردام زیاد بود
بهشون گفتم زورم شروع شد ...
مامان آوین🩷🎀 مامان آوین🩷🎀 ۲ ماهگی
تجربه_زایمان
پارت_3
پرستار اومد برام سوند رو وصل کنه بهش گفتم بزار وقتی رفتم اتاق عمل اونجا تو بی‌حسی برام وصل کنید قبول نکرد یخورده سوزش و درد داشت که قابل تحمله
آماده شدم نشستم رو ویلچر منو بردن سمت اتاق عمل با خانوادم خداحافظی کردم با چشمای پر از اشک رفتم داخل!
کمکم کردن نشستم رو تخت یه خانم اومد شونه هامو گرفت گفت تکون نخورد میخاییم آمپول بی‌حسی رو تزریق کنیم منم خودمو شل گرفتم آمپول رو زدن
اصلا اونجوری که شنیده بودم نبود درد زیادی نداشت دردش کمتر از سرم هست
سریع گفتن دراز بکش پاهام کم کم گرم شد و نتونستم تکون بدم
یه پرده گذاشتن جلوم از همون اول هی سوال میکردم حرف میزدم و سرمو تکون میدادم خیلی بهم گفتن بعدا سردرد میشی ولی توجه ای نکردم
عمل رو شروع کردن اصلا هیچی متوجه نشدم بعد از چند دقیقه بهم گفتن میخاییم یکم شکمتو فشار بدیم بچه رو برداریم وقتی فشار دادن یخورده نفس تنگی گرفتم
برام اکسیژن وصل کردن اوکی شدم
بعد از چند دقیقه صدای دخترمو شنیدم از شدت خوشحالی خیلی گریه کردم🥺 .
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ❤️پارت ۴
ده دقیقه ای بود که توی سالن اتاق عمل بودم بعد اومدن و منو بردت داخل اتاق عمل فقط سوره حمد و آیت الکرسی میخوندم زیر لب دیگه ضربان قلبم فک کنم رو هزا بود صداشو می‌شنیدم
وارد اتاق عمل شدم سه تا مرد بودن و سه تا زن دکتر بیهوشیمم مرد بود خدا خیرشون بده خیلی استرسم رو کم کرد هرجا که هست ایشالا خیر ببینه 🥹😍
گفتن برو رو تخت آروم دراز بکش رفتم خوابیدم فشارم و گرفتن اول بعد دستگاه رو وصل کردن به سینم بعد گفتن بشین برا بی حسی دکتر داشت کاراشو می‌کرد که پرستار خانوم اومد دید استرس دارم دستمو گرفت منم دیگه ول نکردم دستشو 😂داشت میشکست دستش انقدر فشار دادم
بعد دکتر انگشتشو فشار داد به کمرم و ...امپول و زد متوجه امپول شدم اما دردش مثل امپول زدن ساده بود ولی یه کم طولانی تر استرس اینکه ندونی چیه خیلی آدم و اذیت میکنه ولی خوبه نترسید اصلا قابل تحمله❤️
بعد دیگه داغ شدم و دراز کشیدم کم کم پاهام داغ شد و پارچه رو کشیدن جلو صورتم که تازه دکترم رسید صداشو شنیدم❤️🥹آروم شدم انگار
دکتر اومد و گفت حس میکنی دارم چیکار میکنم اما درد نداری اوکی
گفتم باشه
ادامه تایپک بعد
مامان گوگولی مامان گوگولی ۴ ماهگی
تجربه زایمان#سزارین _دوم#پارت _سوم
دختر خالم قبلش به پرستاره گف میخوایم برامون لحظه به دنیا اومدن بچه فیلم بگیرین اونا هم اجازه دادن موبایلم ببرم داخل ...پرستار بهم گف اینجا باید یکم منتظر باشب تا دکترت بیاد دبگه نشستم یکم نفس عمیق کشیدم چندتا عکس از خودم گرفتم تا درد کمرم کم شد واقعا با اون درد همش میگفتم چجوری میخوان به کمرم آمپول بزنن بعد نشستن چند دقیقه گفتن دکتر اومده بیابریم خانم دکتر دیدم بهش سلام گردم رفتم داخل اتاقی که قرار بود عملم کنن روی تخت نشستم قسمت سخت ماجرا آمپول بیحسی خیلی حس بدی بود متاسفانه ایندفعه هم برعکس بقیه که میگفتن با اولین سوزن بیحس شدن دکتر چند بار سوزن داخل کمرم یهو یکی از پاهام فقط بیحس شد که دکتر گف سوزن تکون خورد باز دوباره که بلاخره هردوتا پاهام بیحس شد ایندفعه حسش انگار اینجوری بودکه پاهام خواب بره
کمکم کردن دراز کشیدم و عمل شروع شد ایندفعه اون سنگینی و فشار رو احساس نمیکردم فقط انگار داشتم خفه میشدم نفسم نمی اومد فقط میگفتم خدایا زودتر تموم شه که دکترم گف اولیتم بور بود گفتم اره گف اینم بوره بعدش بهم نشون دادبچه رو فقط گفتم خدایا شکر که سالمه🥺♥️👶🏻