۶ پاسخ

اخ الاهی با تمام وجودم فهمیدم چقد درد کشیدی آخ خدا لعنت کنه

وای منم تا زدن گفتن درازبکش ولی من گفتم دکترتیغ نزنی من هنوزبی حسم .گفت نه یه دودیقه بعدشروع کردوخداروشکرحس نکردم.

وای خدا
چه دکتری حواسش کجا بوده

یکی از فوبیاهای من همین بود ک تیغ بزنه و حس کنم واس همین بعد بی حسی انقد سروصدا کردم ک شروع نکنین من سرنشدم من حس دارم هنوز🤣ازبس میترسیدم

پس کو یک؟؟

واییی الاهی برات غش کنم مادر چقد درد کشیدی فداتشمممم خدالعنتش کنه

سوال های مرتبط

مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۵ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی
مامان هیرا مامان هیرا ۳ ماهگی
پارت(۳)و آخر

ساعت ۹ شب من رو بردن اتاق عمل کلی استرس داشتم و ترس برام بی حسی رو زدن و واقعا اینم اصلا درد نداشت به اندازه نیش پشه بود واقعا درد نداشت بعد اینکه بی حس شدم و دراز کشیدم حالت تهوع بهم دست داد و انگار روی قفسه سینم یه چیزی سنگینی میکرد برام امپول ضد تهوع زدن داخل سرم اوکی شدم و با اومدن بچه نفس تنگیمم اوکی شد کلی اون لحظه ذوق دیدنش رو داشتم و پرسنل داخل اتاق عمل واقعا هی هر دفعه ازم سوال میکردن خوبی اوکیی و کلی شوخی میکردن که استرس نداشته باشم وقتی رفتم ریکاوری لرز کردم و برام بخاری گذاشتن یک ربع بیشتر ریکاوری نبودم و بردنم اتاق و بچه رو اوردن ولی بخاطر دفع پروتئین که داشتم از ۹ شب که عمل کردم تا ۸ صبح نمیتونستم آب هم بخورم و خیلی تشنه بودم این یکم اذیتم کرد
من پمپ درد نداشتم و حتی یه بار بیشتر برام شیاف نزاشتن اونم من نگفتم بزارن خودشون گذاشتن چون اصلا درد نداشتم موقع راه رفتن اول یکم اذیت شدم بعدش اوکی شدم سعی کنید دولا دولا راه نرید که چسبندگی نگیرید و فقط دو روز اول کمکم میکردن و دستم رو میگرفتن بشینم که بچه شیر بدم بعدش اوکی شدم خودم یواش یواش میشتم و تا ده روز فقط سر بخیه ام میسوخت و چون هر روز حمام میکردم روزا خوب بودم شبا یکم میسوخت و بعد ده روز که بخیه رو کشیدم خیلی خوب شدم حتی اون روز هم سوار موتور شدم و اصلا بعدش درد نداشتم و ندارمم هنوزم لکه بینی هم تا ۱۵ روز اول داشتم



سوالی چیزی داشتید بپرسید جواب میدم حتما❤️

#زایمان #فرزندپروری #کولیک #رفلاکس
مامان آرن مامان آرن ۱ ماهگی
پارت ۳ تجربه سزارین
من به دکترم گفتم میشه سوند رو بعد بی حسی بزارید، قبول کرد ،
فقط یه سرم بهم وصل کردن و رفتیم اتاق عمل، قبلش خیلی استرس داشتم وارد اتاق شدم یخورده استرس گرفتم ولی انقدر که پرسنل اتاق عمل و بی هوشی خوش اخلاق بودن ریلکس شدم یه مقدار، و خیلی هیجان داشتم برای دیدن پسرم،
خلاصه من نشستم تا آمپول بی حسی رو بزنن ،
دردش از آمپول هم کمتر بود ، اصلا باورم نمیشد
ازش غول ساخته بودم، قبلش بهم گفت پاهات شاید یه حالت برق گرفتگی داشته باشه نترسی ،
خلاصه آمپول عالی بود و بدون درد
بعد منو دراز کردن و خیلی سریع پاهام و اینا بی حس شد،
بعد سوند رو وصل کردن که اصلا درد نداشتم طبیعتا 😁
بعد روی شکمم بتادین اینا میزدن قشنگ حس میکردم،
اصلا متوجه بریدن شکمم نشدم، خیلی زود همه چیز اتفاق افتاد
و صدای گریه پسرمو شنیدم🥹که بهترینننننن لحظه کل عمرم شد🥹
بعدش دیگه بدنم سبک شد ،انگار خیالم راحت شد ،

من خیلی استرس داشتم که حین عمل حالم بد بشه
ولی هم ماسک اکسیژن داشتم، هم دائم فشارم با دستگاه چک میشد و صداش رو میشنیدم خیالم راحت بود😁😂

آها راستی اینو بگم ،وقتی که داشتن بچه رو میکشیدن بیرون تخت قشنگ تکون میخورد، اونجا یکم به شونه هام و نفسم فشار اومد

خلاصه بعدش بچه رو بردن و بخیه زدن رو شروع کردن
بخیه زدن طولانی ترین قسمت عمل بود

بعدشم رفتیم ریکاوری ، دو سه بار ماساژ شکمی دادن
که بخاطر بی حسی هیچ دردی نداشت
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد ۱۰ دقیقه اومدن بردنم اتاق عمل
پرسنل اتاق عمل فوق العاده خوش برخورد و مهربون بودن هی باهام صحبت میکردن ک من استرسم کم بشه( اینم بگم تو این حین من فقط گریه میکردم چون دخترم تکون نمیخورد و همش میگفتم یه چیزیش شده😔) یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
اولین باری که امپول و زد به کمرم من ناخودگاه خودمو سفت کردم یه حس بدی داشتم همش دوس داشتم زودتر دربیاره ک اونام میگفتن وقتی سفت میکنی ما نمیتونیم جاشو پیدا کنیم خودتو شل بگیر منم نمیتونستم خلاصه به هر سختی بود خودمو شل کردم اونام یه بار دیگه امپولو زدن تا اوکی شد
منو سریع خوابوندن و یهو‌ پاهام داغ شد بعد من چون استرس داشتم پاهام یخ کرده بود وقتی داغ شد حس خیلیییی خوبی بهم داد ،خلاصه بهم سرم اینا وصل کردن و گفتن هروقت خودت گفتی شروع میکنیم ک من میدونستم دروغه😅 شروع کردن به بتادین زدن که من دیدم متوجه میشم انگار پاهام خواب رفته بود زیاد چیزی نمیفهمیدم ولی میدونستم دارن چیکار میکنن به دکترم گفتم من متوجه میشم دارید چیکار میکنید گفت نگران نباش هنوز عمل و شروع نمیکنیم ت



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی