زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی

۵ پاسخ

مگ پسرا هم میذارن برا عمل؟

میگم اسم پسرت میخواستی بذاری هاکان نذاشتی؟

اتاق‌ عمل‌ ترسناکه😢و از اونجایی‌ ک میدونی‌ قراره‌ بدنتو‌ باچاقوببرن

عزیزم الهی که تن خودتو نی نی سلامت باشه خداروشکر به خیر گذشته

واایی من که خیلی از سزارین میترسم 🥲

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان 🩵🩶💙محمدرضا مامان 🩵🩶💙محمدرضا ۱۶ ماهگی
آنژیوکت رو بد جا زد و اولش از آرنج دستمو نمیتونستم خم کنم ، بعدشم که خم میشد خون برمیگشت تو سرم🤕
بعدش سوند رو آوردن، سوند هیچ دردی نداشت فقط یه سوزش کوچولو و یه حس بد که همش فکر میکنی میخواد دراد😑🤕
ساعت یه ربع به یازده با ویلچر اومدن ، بردنم اتاق عمل ، مامانم و خواهرم و خواهر شوهر موندن تو اتاق و ازم خدافظی کردن🥹 و همسرم تا در اتاق عمل اومد🥺 هیچ استرسی نداشتم ، شب نخوابیده بودم چون داشتم آشپزی میکردم برا چند روز ، حسابی خوابم میومد😴جلو در اتاق عمل هم باز فشارمو و ضربانمو چک کردن و چند تا سوال پرسیدن ، بعدش بردن اتاق عمل شماره ۱۱ ، نشستم رو تخت ، تا دکتر خودم بیاد ، دکتر بی حسی گفت خم شو جلو ، آمپول بی حسی رو زد به کمرم درد نداشت ولی باز یه حس خاصی داشت ، یه فشاری به کمرم میومد که یکم‌ ناخوشایند بود ، بلافاصله کمک کردن دراز بکشم و پاهام داغ شدن و دیگه نتونستم تکونشون بدم! دکترم اومد ، اول شروع کرد جای عملو ضدعفونی کردن و بهم‌گفت که نترسم داره ضدعفونی میکنه و متوجه میشم، بعدش گفت که میخوام عمل شروع کنم آماده ای؟ گفتم یس😁😎 از سقف نور چراغ یه جوری بود که دیده میشد دکتر داره چیکار میکنه😮😵‍💫
مامان یزدان🤰😍🩵 مامان یزدان🤰😍🩵 روزهای ابتدایی تولد
پارت اول زایمان سزارین
من سزارین اختیاری بودم دکترم گفته بود جمعه صبح ساعت ۵ بیمارستان باش من صبح رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادن و نوار قلب بچه رو چک کردن و فشارم رو گرفتن خداروشکر همه چی اوکی بود بعد لباس دادن پوشیدم گفتن ساعت ۸ و نیم می برن اتاق عمل بعد من از هیچی نمی ترسیدم فقط از سوند گذاشتن می ترسیدم یکم بعد پرستار اومد پرده رو کشید گفت سوند میزارم گفتم یا خدا من می ترسم خلاصه کنم سوند رو گذاشت درد نداشت ولی خیلی سوزش بدی داشت اصلا نمی تونستم بشینم همون طور که فک می کردم بده واقعا بد بود ساعت ۸ ونیم بردن اتاق عمل شدیدا استرس داشتم پرستار دلداریم میداد می گفت چیزی نیس تو اتاق عمل کولر روشن بود و من لرزش بدی گرفتم گفتم سردمه کولر رو خاموش کردن ولی لرزش من از استرس بود گفتن بشین رو تخت پاهاتو دراز کن دستات رو بزار رو زانو و خم شو تا آمپول بی حسی رو بزنیم از آمپول نمی ترسیدم و خداروشکر راحت زدن مثل آمپول سرما خوردگی که به پا میزنن هستش اصلا نترسین گفتن زود دراز بکش دراز کشیدم همون لحظه یه گرمای شدیدی اومد به پاهام و بی حس شدن تا معدم بی حس بودم اصلا چیزی نفهمیدم من فک می کردم هنوز شروع نکردن که یهو دیدم صدای گریه بچه اومد نمی تونم حسم رو توصیف کنم خیلی حس خاصی بود با صداش بغض کردم شدیدا دکتر بچه رو بهم نشون داد و برد تمیزش کنه
مامان آریا مامان آریا ۱ ماهگی
تجربه زایمان من پارت ۴
دیگه خودم خوابیدم رو تخت آوردن سوند وصل کردن اقد درد داشتم نمی‌فهمیدم دردشو بلند شدم نشستم رو ویلچر اقد درد داشتم خودم پا میزدم سمت اتاق عمل
تا کارام کردن رفتیم اتاق عمل آماده شدم رفتم رو تخت نشستم باید منتظر میومدنم که دکتر بیهوشی بیاد هی جیغ میزدم هی ساکت بودم ازم سوال می‌پرسیدن
دیگه دکتر اومد پرستار گفت این آب پتادین می‌زنیم زدن برام دکتر آمپول بی‌حسی زد یهو مثل یک برق گرفتگی ریز پاهام تکون خورد دردام ساکت شد پرستار گفت زود دراز بکش هنوز بیحس نشدی زود دراز کشیدم و اصلا دیگه دردی نداشتم اصلا ها همین که بچه به دنیا اومد فهمیدم شکمم خالی خالی شد گفتم بچم به دنیا اومد گفتن اره ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود. خداروشکر کردم ولی بچه ندیدم صداش نشنیدم گفتم سالمه گفتن بله رفت ریکاوری دیگه یادم نمیاد خوابم برد بخاطر مسکنا. بد آخر عمل بخیها آخر بود به خودم اومدم میلرزیدم. دندونام روهم میخورد دیگه اومدن کارام کردن رفتیم ریکاوری بخاری گذاشتن گل پسرمو دیدم می‌خندیدم فقط خیلی خوب بود خیلی
بد اومدن بهش شیر دادن آماده شدیم بریم بخش

ماساژ شکمی اول اصلا اصلأ نفهمیدم هیچی بد رفتیم بخش اول دم درد شوهرمو دیدیم بد رفتیم بخش دوباره جابه جا شدم رو تخت بخش اومدن شیاف گذاشتن سروم وصل کردن شیاف گذاشتن رفت بد چند دقیقه اومد شکم ماساژ داد دردش تحمل میشد رفت تا نزدیک به صبح اومد دوباره ماساژ داد که دیگه درد داشت نزاشتم خیلی
مامان آدریَن❤️ مامان آدریَن❤️ ۱۵ ماهگی
تجربه سزارین
تاریخ۱۷ اردیبهشت ساعت۶ بهم گفتن بیمارستان باشم وقتی رفتم گفتن پک زایمان از داروخونه بخرین بیارین که خریدیم رفتیم داخل همسرم و مادرم رفتن دنبال کارای تشکیل پرونده منم همون موقع بستری کردن سریع ان اس تی گرفت و خونم گرفتن وسرم وصل کردن سوند زد که اصلا دردی نداشت فقط یکم حس بدی یکم داشت چون ی میله میره داخلت ،بعد گفتن بشین رو ویلچر همسرمم اومد تا پشت اتاق عمل ویلچرو آورد بعد دیگه نشستم رو ی ویلچر دیگه بردنم اتاق عمل .که خانم دکترم داخل بود وچندتا پرستار و دکتر بیهوشیم بودن ،نشستم روتخت بی حسی زدن واقعا هیچ دردی نداشت خیلی خوب بود که گفت سریع دراز بکش تا کشیدم بی حس بی حس شدم ،بعد گانم رو دراوردن زدن جلوم و دیگه نفهمیدم چیشد فقط گفتن تحت هیچ شرایطی دستت نیاری پایین که به شکمت برخورد کنه،دکتر بی حسیمم کنارم بود وکلا باهام حرف میزد که نترسم در عرض۵دقیقه صدای گریه جوجم اومد بعدم شکممو محکم فشار دادن وتموم بعدشم نمیدونم چرا درست یادم نمیاد فک کنم یکم از حال رفتم که خونا فشار دادن،بعدش ی اقایی اومد باتخت منو بردن ریکاوری خیلی سردم بود ومیلرزیدم اما فقط فکر بچم بودم که برم سریع بخش
بقیه پارت بعدی میذارم….
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۹ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان آرِن مامان آرِن ۵ ماهگی
سوند رو که وصل کردن در همین حین ان اس تی ام ازم گرفتن و بعد گفت از تخت بیا پایین چون سوند تازه بهم وصل کرده بودن یکم سختم بود و سوزش داشتم ولی نشستم رو ویلچر و از زایشگاه بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل گفتم من بیهوشی کامل میخوام گفتن نمیشه و فقط با بیحسی هرچی اصرار کردم گفتن نترس و من اینقد میترسیدم از بی حسی نشوندنم رو تخت و سرمو گرفتن پایین و از کمر شروع کردن بی حس کردن شاید وحشتناک نبود برای من چمن من از سوزن نمیترسم ولی حدود نیم ساعت و ۲۰ تا سوزن بی حسی تو کمرم زدن و من بی حس نمیشدم هربار سوزن میزد تو کمرم برق از پاهام میپرید و میفهمیدم یه مایعی داره تزریق میشه تو پام و کمرم ولی میگفت اینقدر ورم داری بی حسی به نخاع نمی رسه اخرش دکترم اومد گفت چرا اذیتش میکنید گفت دراز بکش و شروع کردن پارچه ها رو انداختن روم هی میگفتن پات بی حسه میگفتم نه بخدا حس دارم تو روحدا بیهوشم کنید اینقدر ترسیده بودم هی میگفتم توروخدا بیهوشم کنید ولی کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بودن هی میگفتن باشه نگران نباش الان بیهوشت میکنیم دکتر تیغو گذاشت رو پوستم گفتم خانم دکتر بخدا بی حس نیستم میفهمم گفت باشه عزیزم دست نمیزنم تا بیهوش بشی
مامان دخترک مامان دخترک ۱۴ ماهگی
بعد بردنم داخل و گفتم من بیهوشی نمیخوام ، اسپاینال کنید ، دیگه سوزن که زدن توی کمرم یه مقدار درد داشت اما قابل تحمل بود و بهم گفتن سریع دراز بکش ، بعدش دکتر خودم اومد و کلی باهام گفت و خندید و سر به سرم گذاشت که استرس نداشته باشم ، ماماهای اتاق عمل هم خیلی خوب بودن و مدام باهام شوخی میکردن که جو واسم سبک باشه ، لحظه ای که تیغ رو کشید روی شکمم اصلا چیزی نفهمیدم فقط میترسیدم به دکترم گفتم اگر حس کردم چی گفت حس نمیکنی نگران نباش ، چند دقیقه گذشت و یه دفعه دیدم دکترم داره میگه وای قربونت برم چه دختر پر مویی چتری زده واسمون ، و چند لحظه بعد صدای گریه دخترم اومد ، انقدر گریه کردم و دعا کردم در اون لحظه که خدا میدونه ، آوردنش گذاشتنش روی صورتم باهاش حرف زدم اروم اروم شد ، بعدم نیم ساعت بخیه زدن زمان برد و ساعت ۱ بردنم ریکاوری ، اونجا یه ماما اومد بالای سرم و یک ساعت سینه من رو با دست گرفته بود که بچه بتونه شیر بخوره ، باهام حرف میزد که دخترت خیلی خوشگله و کل اتاق عمل میان میبینمش حالا
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۴ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)