تجربه زایمان سزارین دوقلویی ۱
بالاخره بعد دوماه فرصت کردم براتون تعریف کنم من دکترم برای ۳۶ هفته ۵روز بهم تاریخ زایمان داد ۲/۲۲ تو بیمارستان امام علی سزارین اجباری حساب میشدم من شب قبل زایمان یکی از بچه ها کامل اومد تو لگنم و دردای زایمان طبیعی کشیدم ادرارم بند اومده بود و دردای شدید داشتم صبح زود رفتم بیمارستان که اون روز بابت تاریخ رند خیلیییی شلوغ بود خیلییییی ۴تا تخت برای اماده شدن بود و ۲۷ نفر برای جراحی!!! سوند و انژوکنت و سرم رو اونجا وصل کردن سوند یک ساعت اول تحملش سخته یکم هرچی باشه خو ی چیز اضافیه بعدش بهش عادت میکنید .خلاصه انقدر ب این و اون زنگ زدم ک اقا من حالم بده نمیتونم انقدر بشینم دارم میزام ک با کلی اشنا بازی ساعت ۱۰ بردنم اتاق عمل دکتر بیهوشی یه پیرمرد قدیمی بود که وقتی به ستون فقراتم دست زد گفت انحراف ستون فقرات داری بیحس کردنت سخته!یبار بی حسی زد دراز کشیدم بی حس نشدم ده دقیقه ایی دراز کشیدم سر سوزززن بیحس نشدم دوباره نشوندنم و دوباررره بی حسی تزریق کردن

۱ پاسخ

ای بابا چقدر سخت😓

سوال های مرتبط

مامان دخترام 💓 مامان دخترام 💓 ۱ ماهگی
سلام مامانا
بعد یک ماه فرصت کردم تجربه زایمانم بگم
انشالله که همگی نی نی هاتونو به سلامتی بغل کنید

پارت اول #سزارین
من زایمانم بیمارستان تخت جمشید بود
سزارین دومم بود و سزارین اجباری بودم...روزی که نوبتم بود دکترم گفتن که ظهر ساعت ۱ بستری بشم و از ۶ ساعت قبل هم چیزی نخورم ...اول رفتیم قسمت بستری و به من گفتن با همسرم برم بلوک زایمان ؛ سونو و آزمایشات از من خواستن و پرونده تشکیل دادن؛ فرم ها رو من و همسرم امضا کردیم بعد لباس اتاق عمل پوشیدم و با همسرم خداحافظی کردم .
آنژیوکت و نوار قلب وصل کردن و گفتن منتظر باشم تا نوبتم بشه...حدودا ساعت ۲ و ۱۵ دقیقه بود که گفتن دکتر اومده و اولین عمل من بودم که سوند هم سریع برام وصل کردن که یکم اذیت کننده بود اما دردش فقط چند دقیقه بود زایمان اولم سوند تو اتاق عمل بعد بی حسی وصل کرده بودن که اصلا حس نکردم و خیلی بهتر بود پرسنل بلوک زایمان اکثرا خوب و خوش اخلاق بودن به جز چند نفر..‌.بعد بلافاصله منتقل شدم اتاق عمل.......
مامان جانا خانوم مامان جانا خانوم ۱ ماهگی
و تجربه ی زایمان من پارت دویووووم😁

بعد سوند گفتن یکم دراز بکش منتظر بمون این وسط پرستار دست میکشه رو شکمم میگه بچت پسره؟😂به جز اون پرستار دکتر بیهوشی هم میگفت بچت پسره؟
میدونی من اصلا پهلو نکردم و شکمم گرده گرد بود🥲 میخوام بگم اصلا به شکم نیست…
خب منو حدود ساعت ۸/۲۷ بردنم سمت اتاق های عمل بیمارستان
تا همووون لحظه فکر میکردم بیهوشیه چون مطمئن بودم خیر سرم☹️
البته از حق نگذریم دکتر حدودا یه ربع داشت توضیح میداد و از خوبیای بی حسی میگفت و اونجا فهمیدم که نههه کلا دست من نیست باید بی حسی بزنن…
ولی خب دکتر جووون هر جا هستی خدا خیرت بده انقدر حرف زد وتوضیح داد که ترس از بی حسی رو ریخت …
رفتم اتاق عمل دراز کشیدم و منتظر موندیم دکتر بیهوشی بیاد…
اومد و گفت بشینم پاهامو دراز کنم و قونچ کنم و شل
اصلا درد نداشت اصلااااا … همش منتظر قسمت دردناکش بودم ولی اصلاااا
دراز کشیدم دکتر بیهوشی هم بالا سرم و هی بهم توضیح میداد اولین قسمت بی حسی گرم شدن به شدت پاهاس بعدش شروع میکنه به گز گز کردن و اونجاس که بی حسی و خودت خبر نداری😶
همش کرم درونم فعال بود میخواستم پاهامو تکونش بدم نمیشد😂
این وسط یه دختر بالا سرم بود دسیار دکتر بیهوشی بود از پرسیدم شروع کردن گفت ارره خیلی وقته یکم دیگه صدای دخترتو میشنوی😢
مامان پناه مامان پناه ۱ سالگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۲ ماهگی
پارت چهارم زایمان سزارین
۳۹هفته ۳روز به تاریخ ۹شهریور ۱۴۰۵ قرار شد برم زایمان بیمارستان اقبال ساعت ۸صبح رفتم بیمارستان ناشتا بودم فقط قرص تیروئید خوردم ساعت ۸رفتم تا۹کارای بستری رو انجام دادن بستری شدم و ساعت ۱۲دکترم اومد
سوند گذاشتن برام ک اصلاااااا متوجه نشدم و درد نداشت خیلی راحت بود ساعت ۱۲نیم بردنم اتاق عمل وقتی وارد فضای اتاق عمل شدم دروغ چرا خیلی استرس گرفتم بااینکه سابقه اتاق عمل هم داشتم اما یکم ترسیدم ولی تا دکترم اومد پیشم حالم خیلی بهتر شد ساعت ۱بود ک روی تخت نشستم بی حسی به کمرم زدن ک این خیلی مهمه ببینید من اصلااااا درد نداشتم بی حسی زدنی یکم فقط نوک سوزن حس میکنید ولی درد نداره کارشناس بیهوشی بالا سرم بود ک باهاش همش حرف میزد من وقتی داشتم بی حس میشدم یکم حس نفس تنگی داشتم سرم‌گیج میرفت که همون اقای ک کارشناس بیهوشی بود واسم اکسیژن گذاشت ک حالت خواب مصنوعی داشت من منگ شدم همش چشمام میرفت من حس میکردم بی حس نشدم ک به دکترم گفتم خانم دکتر بی حس نشدما شروع نکنی یهو دیدم پسرمو گرفت جلو چشمم گفت مبارکههه😁😍 وای نگم از حس اون لحظه ک دیدمش و صدای گریش اومد😭😭😭😍جونم میخواست در بره بچرو بردن تمیز کردن پیچوندن اوردنش صورتشو چسبوندن ب صورتم من فقط گریه میکردم یاد روزای سختی ک واس داشتنش کشیدم افتادم 🥹
بعد پسرمو بردن باباش ببینه
ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن و بخیه زدن ساعت ۲وبیست دقیقه من تو ریکاوری بودم حالم خیلی خوب بود پسرمم پیشم بود فقط بخاطر اون خواب مصنوعی همش گیج بودم خوابم میومد که ساعت ۳هم بردنم بخش ...
مامان دِلوین🦢✨️ مامان دِلوین🦢✨️ ۹ ماهگی
تجربه ی من از زایمان طبیعی همراه با بی حسی:
من کیسه آبم تو ۳۸ هفته پاره شد و تا قبل اون اصلا انقباض و درد نداشتم
وقتی با کیسه آب پاره رفتم بیمارستان گفتن یه سانتی
بستریم کردن به مرور من انقباضاتم شروع شد و واسم از این گازای کمتر کردن درد آوردن که خب تو سانتای پایین جوابه واقعا و یه حالت منگی به آدم میده
دردام شدید شده بود که دکترم گفت باید حتما ۵ سانت بشی تا بی حسی تزریق کنیم
به ۵ سانت که رسیدم اومدن بی حسی تزریق کردن که من واقعا یادم نمیاد تا ۲ ساعت بعدشو چون دردام رفته بود تقریبا و خب اصلا حس بی هوشی داشتم انقدر خسته بودم
بعد از ۲ ساعت اومدن گفتن باید شروع کنی زور زدن و تلاش کردن وعلا اثر بی حسی میره و دوباره درد داری
دیگه شروع کردم تلاش کردن و خب دردم داشتم ولی به شدت قبل از آمپول نبود
با تلاش های فراوان زایمان کردم😂
و اینکه به نظرم خوب بود که بی حسی گرفتم من راضی بودم فقط بی تجربگی کردم و بعد از زایمان سرمو تکون دادم که تا ۵ روز بعدش من از سر درد و گردن درد مردم
شما این کارو نکنید😐🤌🏻
مامان پسر طلا(آرن) مامان پسر طلا(آرن) ۱۰ ماهگی
سلام خانوما من میخوام تجربه زایمانم و بگم
۳۷ هفته که بودم رفتم پیش دکترم و بهم نامه سزارین داد و یه نسخه نوشت از داروهایی که بعد زایمان باید مصرف بشه و تاریخ زایمانم شد ۱۴۰۴/۱۰/۴ خیلی رند شد البته کاملا یهویی بود و دکترم این تاریخ و داد من نخواستم ک رند باشه برام مهم نبود این چیزا. خلاصه ۴ دی ماه ساعت ۴ راه افتادیم‌ به سمت بیمارستان و ساعت ۵ اونجا بودیم و کارای پذیرش و انجام دادیم و رفتیم قسمت زایشگاه ساعت ۶ رفتم اونجا و لباسی که خریده بودیم‌ برا اتاق عمل و پوشیدم و ازم آزمایش خون و ادرار گرفتن و پشت هردو دستم آنژیوکت وصل کردن و ازم ان اس تی و نوار قلب خودمو گرفتن و بعدم‌ دکتر بیهوشی اومد باهامون صحبت کرد و مشاوره داد و بعد سوند برام وصل کردن که کلا دو دقیقه طول کشید اصلا هم درد نداشت کلا تمام این مراحل اصلا درد نداشت و خیلی حالت خنثی بودم همون موقع که سوند و وصل کردن گفتن دکتر اومده و سریع ویلچر آوردن و منو بردن اتاق عمل تو سالن شوهرمو مامانمو دیدم و رفتم‌ اتاق عمل ساعت ۸ بود که رفتم و...
مامان نی نی مامان نی نی ۵ ماهگی
تجربه ی سزارین من:😎
خب من قرار بود ۱۷ یا ۱۸ خرداد دکتر برام وقت سزارین بده ولی از اخرای اریبهش تا اولای خرداد دردای عجیب و غریب میومد سراغم که خیلی میترسیدم😁دیگه دردای پیودی ولم نمیکرد هرلحظه میترسیدم که درد زایمان بیاد سراغم.یه روز رفتم پیش دکترم nst بدم و راجب دردام بگم.گفتم من میترسم به هیچ عنوان تو خودم نمیبینم بخوام طبیعی زایمان کنم.دکتر هم با توجه به شرایطم برام ۷ خرداد تاریخ زایمان داد.ماه قبل با همسرم رفتم بیمارستانایی که دکترم هست و محیطو دیدیم و قیمتارو پرسیدم.خلاصه که بیمارستان گلستانو انتخاب کردم.دکترم هم زیاد رضایت نداشت که بیاد.
خلاصه ۶ صبح تو بیمارستان بودیم.اول برای پذیرش کارامونو کردیم.امضاهارو دادیم و یه مقدار پول پرداخت کردیم.بعد رفتیم بلوک زایمان و اونجا پروندمو گرفت و سونوهامو چک کرد و لباس داد تا عوض کنم.خیلی خیلی خلوت بود کلا ۲ نفر بودیم برای زایمان که تو یه جا هم نبودیم انگار برای زایمان چند وقتی کسی اونجا نمیومد و منم با دیدن این چیزا استرس گرفتم.
اومدن شرح حال گرفتن و کلی سوال پرسیدم و سرم وصل کردن به دستم و پرستار اومد برای زدن سوند که خیلی استرسشو داشتم😶....
مامان فندق پسر🩵💙 مامان فندق پسر🩵💙 ۳ ماهگی
#تجربه زایمان سزارین
#پارت ۱
روز پنج شنبه ۸مرداد رفتم بیمارستان ارتش یا همون شمس الشموس
گفته بود از ۱۲ شب ناشتا باش من از ۱ شب ناشتا بودم
۸ صبح بیمارستان بودم
گفته بود ۶ بیمارستان باش اما من از ۶ بیدار شدم کارامو کردم آرایشمو انجام دادم ساکمو کامل بستم وسایل خودمو و نوزادمو برداشتم
حدودا ۸ بیمارستان بودم خدایی جز من و مادرشوهرم و شوهرم هیچکی تو بیمارستان نبود منظورم بیمار دیگه ایی نبود بیمارستان فوق العاده خلوتی بود خیلی خلوت و تمیز
همونجا زنگ زدن دکترم گفتن بیمارت اومده میای؟گفت اره تا ۸.۳۰ اونجام
نمیدونم چطوری خودشو رسوند خیلی سرعتیه دکتره😂
منو همونجا بردن تو یک اتاقی سرم بهم وصل. کردن سوند وصل کردن
سوند درد انچنانی نداشت فقط ناخوشاینده همین
بعدم لباسامو کامل دراوردم لباس اتاق عمل پوشیدم
بردن منو اتاق عمل
دیدم دکترم اومده دیدمش خوشحال شدم گفتم ااا سلام خانم دکتر جون😍
اونم گفت ااا ترسیدم دختر چرا یهو میگی 😂
بعد اتاق عمل چندنفر بودن یک دکتر زن بی حسی اپیدورال برام زد درد نداره ولی خب سوزنه دیگه
گفت خم شو به جلو
موقع پسر اولم مرد بود الان زن
خودم بی حسی کمری میخاستم بیهوشی رو دوست ندارم
کاملا هوشیار بودم یهو دیدم داره پاهام سنگین میشه
خابیدم دستامو بستن به تخت
یک پرده آویزون کردن که شکممو نبینم

#تجربه سزارین زایمان