تجربه زایمان#سزارین _دوم#پارت _سوم
دختر خالم قبلش به پرستاره گف میخوایم برامون لحظه به دنیا اومدن بچه فیلم بگیرین اونا هم اجازه دادن موبایلم ببرم داخل ...پرستار بهم گف اینجا باید یکم منتظر باشب تا دکترت بیاد دبگه نشستم یکم نفس عمیق کشیدم چندتا عکس از خودم گرفتم تا درد کمرم کم شد واقعا با اون درد همش میگفتم چجوری میخوان به کمرم آمپول بزنن بعد نشستن چند دقیقه گفتن دکتر اومده بیابریم خانم دکتر دیدم بهش سلام گردم رفتم داخل اتاقی که قرار بود عملم کنن روی تخت نشستم قسمت سخت ماجرا آمپول بیحسی خیلی حس بدی بود متاسفانه ایندفعه هم برعکس بقیه که میگفتن با اولین سوزن بیحس شدن دکتر چند بار سوزن داخل کمرم یهو یکی از پاهام فقط بیحس شد که دکتر گف سوزن تکون خورد باز دوباره که بلاخره هردوتا پاهام بیحس شد ایندفعه حسش انگار اینجوری بودکه پاهام خواب بره
کمکم کردن دراز کشیدم و عمل شروع شد ایندفعه اون سنگینی و فشار رو احساس نمیکردم فقط انگار داشتم خفه میشدم نفسم نمی اومد فقط میگفتم خدایا زودتر تموم شه که دکترم گف اولیتم بور بود گفتم اره گف اینم بوره بعدش بهم نشون دادبچه رو فقط گفتم خدایا شکر که سالمه🥺♥️👶🏻

تصویر
۲ پاسخ

منم 30ام تاریخ زایمانمه
بسکی بهتر بود یا برزویه؟؟

ایده ماه‌گرد کانال روبیکا حتما عوض بشین به کارتون میاد @qwer1no

سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت چهارم)
تقریبا داشت گریه‌م می‌گرفت ولی میدونستم چاره دیگه ای ندارم چون عمل‌م اورژانسی بود و فرصت هیچ کاری نبود. بازم خدا رو شکر چون موبایل همراهم بود تونسته بودم قبل از عمل همسرم رو با خبر کنم.
روی تخت دراز کشیدم و دستگاه های ثبت علائم حیاتی رو بهم وصل کردن.. بعدشم دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت بشینم تا کمرم رو با بتادین شستشو بدن و بعد آمپول رو بزنن. آمپول رو که فرو کرد داخل خیلیییی دردم اومد😫 و یه لحظه تکون خوردم. دکتر گفت کمرم رو صاف کنم و اصلا تکون نخورم وگرنه کار خراب میشه. استرس زیادی داشتم و خیلی لحظات سختی بود، چندین بار آمپول رو داخل کمرم فرو کرد و تکون داد تا بالاخره جای درستش رو پیدا کرد و آمپول رو تزریق کرد. بعد هم بلافاصله با یه حرکت سریع من رو خوابوندن. پاهام داشت داغ میشد و حس عجیبی داشت. برام توضیح دادن که اول داغ میشه بعد کم کم بی‌حس میشه
چند لحظه که گذشت گفتن پات رو بیار بالا... ولی من هر کاری کردم نتونستم. گفتم نمیتونم. پاهام کامل بی‌حس شده بود. بعدش هم شکمم رو با بتادین کامل خیس کردن و کم کم شکمم هم تا قفسه سینه بی‌حس شد.
بدنم شروع به لرزیدن کرد ولی سردم نبود
حالت تهوع و درد معده‌ی خیلی بدی اومد سراغم
ادامه دارد...
مامان پسرم مامان پسرم ۱ ماهگی
تجربه زایمان
(پارت۵)
دراز کشیدم رو تخت دکتر بیهوشی اومد گفت دوست داری بیهوشی بگیری یا بیحسی(حق انتخاب دادن بهم)منم که از قبل انتخابمو کرده بودم گفتم بیحسی ولی باز هرطور شما صلاح میدونید که همون بیحسی رو برام انجام دادن.
سوزن بیحسی که دردش شبیه به همون آمپول زدن و دردش قابل تحمل فقط من موقعی که سوزن رو فرو کرد تو کمرم ناخودآگاه یکم تکون خوردم که محکم نگهم داشتن گفتن تکون نخور وگرنه باید دوباره سوزن رو وارد کمرت کنیم و بعد سریع کمک کردن تا دراز کشیدم خیلی طول نکشید پاهام گرم شد و بیحس شدم ولی هنوز میتونستم انگشتای پامو تکون بدم که به پرستار گفتم
گفت پاهاتو بلند کن دیدم نمیتونم😆
دهنم تلخ شده بود که وقتی به پرستار گفتم گفت بخاطر رفلاکس.
دکترم اومد همو دیدیم خیلی خوش انرژی
و یه آهنگ گذاشت
(قلب تو قلب پرندست...پوست اما پوست شیر ...
خیلی حس خوبی داشت برام فضای اتاق عمل)
که کارو شرو کنه پرده رو کشیدن جلو صورتم دستامو هم به صورت باز کنار
بدنم ولی نبستن.
مامان گوگولی مامان گوگولی ۲ ماهگی
تجربه زایمان#سزارین_دوم#پارت_دوم
اونجا تخت بغلی همراه باهاش بود اما همراه من و نزاشتن که نزدیک بود باهاشون دعوا بگیرم و واقعا خدمه ای که اونجا بود کارامون انجام بده خیلی بد اخلاق بود والا وقتی میری بیمارستان خصوصی انتظار نداری اینجوری رفتار کنن ...خلاصه ماما اومد که برام سوند وصل کنه و از اونجایب که تحربه قبلیم خیلی بد بود واقعا میترسیدم ولی ماما گف نفس عمیق بکش برات وصل کنم واقعا هم فقط یکم درد گرف ولی کلا راه رفتن با سوند حس چندش آوری به آدم میده🥴...بعد وصل کردن سوند فشارم و گرفتن نمیدونم از استرس بود چی بود یهو ماه درد بدی شروع شد کمر درد و شکم درد پریودی مزخرفی گرفتم😩 ماما گف از تخت بیا پایین باید بری اتاق عمل دکترت اومده اما واقعا با اون سوند مزخرف سخت بود برام گفتم حداقل بگین همراهم بیاد کمکم کنه اما نگفتن به هر کثافتی بود پایین اومدم خدمه بداخلاق شنل وبهم داد کمکم کرد نشستم روی ویلچر بعدش همسرم صدا کردن بیاد ببرتم سمت اتاق عمل اما واقعا کمر درد بدی داشتم ایندفعه دردم خیلی طولانی شده بود استرس داشتم رفتیم با خانوادم خداحافظی کردم رفتم داخل اونجا کفشم و عوض کردم و بهشون گفتم پمپ درد میخوام
مامان علی 🩵 مامان علی 🩵 ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین
ساعت پنج صبح رفتیم بیمارستان بستری شدم ۳۸ هفته ودو روز
رفتم زایشگاه اومدن سرم وصل کردن بعدش هم سوند
خودمو شل گرفتم که اذیت نشم یکم سوزش داشتم که تا یه رب اوکی شد
تقریبا ساعتای هشت اومدن بردنم سمت اتاق عمل
من خیلی دوست داشتم بیحس بشم که لذت ببرم از هر لحظه وبدنیا اودن پسرمو ببینم خودمم به دکتر بیهوشی گفتم بیحس میخوام
چند دقیقه بعدش دکتر بیهوشی امپول رو زد ب کمرم که دردش قابل تحمل بود بعدش گفت بخواب
خوابیدم دکترم اومد بالاسرم با قیچی یه نیشگون از شکمم گرفت که گفتم حس پارم هنوز
چقد دقیقه بعد دوباره دکتر گفت انگشتاتو تکون بده منم پامو میاوردم بالا اصلا بیحس نشد
هر چقدر صبر کردن بیحس نمیشد منم هی میگفتم منو بیهوش نکنین ها😆
دکتر بیهوشی ماسک اورد که دوباره گفتم بیهوشم نکنی گفت نه اکسژنه
که بعد اون دیگه هیچی نفهمیدم بیدار که شدم فقط درد داشتم
ده دقیقه درد شدید داشتم که سریع برام مسکن زدن وعالی بود تمام دردم رفت بعدم بچمو اوردن که کلا هیچ دردی حس نمیکردم
دوسه بار تو ریکاوری شکممو فشار دادن دردم میومد ولی در حد یک دقیقه
کلا سزارین عالی بود درد شدید من تو ریکاوری بود که اونم ده دقیقه بود مسکن زدن اروم شدم
شیاف هم فقط یبار تو بخش برام زدن بعدش خودم میگفتم لازم ندارم
من فکر میکنم خود آدم باید دهنشو اماده کنه بدون استرس فقط لذت ببره
مامان گوگولی مامان گوگولی ۲ ماهگی
تجربه زایمان#سزارین _اول#پارت_دوم
خلاصه وقته وصل کردن سوند رسید حسابی ازش میترسیدم بهش گفتم بزار اول برم دستشویی بعد برام وصل کن اما گف نه لازم نیست الان مثانه ات خودش خالی میشه...ولی بچه ها حتما اول مثانه اتون خالی کنین خلاصه برام وصل کرد و منم سوختم 😑دقیقا حسش مثل سوزش ادرار بود برام بعد یکی از خدمه ها کمکم کرد از تخت پایین اومدم یک شنل صورتی بهم داد روی ویلچر نشستم و رفتیم سمت اتاق عمل تو این راه که میرین اتاق عمل همراهتون روهم میبینین فقط خدا میدونه چقدر استرس داشتم اگ چیزی بهم میگفتن گریه میکرد بعد از خداحافظی با مامانم و بابام و ابجیم رفتم داخل اونجا دکترم دیدم سلام کردم و با کمک پرستار روی تخت نشستم بهم گفتن شونه هامو خم کنم بدنمو سفت نکنم بتادین زدن کمرو اما خدا شاهده پنج بار سوزن داخل کمرم زد بیشور مردم از درد بلاخره بعد ۵ بار یهو حس کردم پاهام گرم شد دیگه دراز کشیدم بهم گفت پاهاتو تکون بده دیگع نتونستم حین عمل هم تکون ها و فشارهای سختی به شکمم میدادن که یهو دکترم گف نزاشت دستم و ببرم داخل خودش اومد بیرون بعدش پسر کوچولوم اورد بالا دیدمش اول چیزی گه گفتم وای چقدر کوچولوئه👶🏻🥺♥️