سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۴ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت چهارم)
تقریبا داشت گریه‌م می‌گرفت ولی میدونستم چاره دیگه ای ندارم چون عمل‌م اورژانسی بود و فرصت هیچ کاری نبود. بازم خدا رو شکر چون موبایل همراهم بود تونسته بودم قبل از عمل همسرم رو با خبر کنم.
روی تخت دراز کشیدم و دستگاه های ثبت علائم حیاتی رو بهم وصل کردن.. بعدشم دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت بشینم تا کمرم رو با بتادین شستشو بدن و بعد آمپول رو بزنن. آمپول رو که فرو کرد داخل خیلیییی دردم اومد😫 و یه لحظه تکون خوردم. دکتر گفت کمرم رو صاف کنم و اصلا تکون نخورم وگرنه کار خراب میشه. استرس زیادی داشتم و خیلی لحظات سختی بود، چندین بار آمپول رو داخل کمرم فرو کرد و تکون داد تا بالاخره جای درستش رو پیدا کرد و آمپول رو تزریق کرد. بعد هم بلافاصله با یه حرکت سریع من رو خوابوندن. پاهام داشت داغ میشد و حس عجیبی داشت. برام توضیح دادن که اول داغ میشه بعد کم کم بی‌حس میشه
چند لحظه که گذشت گفتن پات رو بیار بالا... ولی من هر کاری کردم نتونستم. گفتم نمیتونم. پاهام کامل بی‌حس شده بود. بعدش هم شکمم رو با بتادین کامل خیس کردن و کم کم شکمم هم تا قفسه سینه بی‌حس شد.
بدنم شروع به لرزیدن کرد ولی سردم نبود
حالت تهوع و درد معده‌ی خیلی بدی اومد سراغم
ادامه دارد...
مامان گوگولی مامان گوگولی ۴ ماهگی
تجربه زایمان#سزارین _دوم#پارت _سوم
دختر خالم قبلش به پرستاره گف میخوایم برامون لحظه به دنیا اومدن بچه فیلم بگیرین اونا هم اجازه دادن موبایلم ببرم داخل ...پرستار بهم گف اینجا باید یکم منتظر باشب تا دکترت بیاد دبگه نشستم یکم نفس عمیق کشیدم چندتا عکس از خودم گرفتم تا درد کمرم کم شد واقعا با اون درد همش میگفتم چجوری میخوان به کمرم آمپول بزنن بعد نشستن چند دقیقه گفتن دکتر اومده بیابریم خانم دکتر دیدم بهش سلام گردم رفتم داخل اتاقی که قرار بود عملم کنن روی تخت نشستم قسمت سخت ماجرا آمپول بیحسی خیلی حس بدی بود متاسفانه ایندفعه هم برعکس بقیه که میگفتن با اولین سوزن بیحس شدن دکتر چند بار سوزن داخل کمرم یهو یکی از پاهام فقط بیحس شد که دکتر گف سوزن تکون خورد باز دوباره که بلاخره هردوتا پاهام بیحس شد ایندفعه حسش انگار اینجوری بودکه پاهام خواب بره
کمکم کردن دراز کشیدم و عمل شروع شد ایندفعه اون سنگینی و فشار رو احساس نمیکردم فقط انگار داشتم خفه میشدم نفسم نمی اومد فقط میگفتم خدایا زودتر تموم شه که دکترم گف اولیتم بور بود گفتم اره گف اینم بوره بعدش بهم نشون دادبچه رو فقط گفتم خدایا شکر که سالمه🥺♥️👶🏻
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت 3
اولش احساس کردم یه سوزن خیلی نازک با وسط کمرم زدم ولی درد نداشت بعدش دوباره احساس کردم یه سوزن دیگه زدن که اون به چیز فلزی که به ساق پام وصل بود اتصال داد انگار که برق گرفتتم بعدش آروم احساس کرمی کردم تو پاهام خیلی سریع منو درازکش کردن و پرده رو جلوم وصل کردن من کم کم خودمو حس نکردم و این به شدت هولم کردم هی سعی داشتم خودمو تکون بدم و نمیتونستم و خیلی بیشتر هول میشدم هر چقدر تلاش میکردم نمیتونستم نفس بکشم خیلی حس بدی بود هی میگفتن خودتو کنترل کن چیزی نیست ولی من از ترسم اکسیژنم افت کرد و نفسم داشت قطع میشد دستگاه اکسیژن و وصل کردن بهم و انگار آرام بخش زدن که آروم شدم احساس میکردم نمیتونم چشمامو باز نگه دارم تمام این اتفاقا در عرض شاید کمتر از 2 دقیقه اتفاق افتاد چشمام داشت بسته میشد که صدای گریه بچم و شنیدم باورم نمیشد من تازه دراز کشیده بودم چجوری انقدر زود به دنیا اومد دیگه صداشو که شنیدم انگار جون گرفتم خیالم راحت شد گریه میکردم و برای همه کسایی که التماس دعا کرده بودن دعا میکردم هی هم از پرستارا میپرسیدم چرا نمیارینش چرا دیگه گریه نمیکنه اونام میگفتن صبر کن الان میاریم😂
مامان آرن مامان آرن روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم تجربه زایمان
بچه های اتاق عمل عالی بودن و ملی با انرژی مثبت بامن حرف میزدن مدام بهم آرامش میدادن و با اینکه استرسی نداشتم اما سعی میکردن حالمو خوب کنن خلاصه نشستم و دکتر بیهوشی آمپول بی حسی رو برام زد بدون اغراق بخوابم بگم اندازه یه آمپول نرپبیون درد داشت یعنی خود سوزن قلبل تحمل بود یکم موادش داخل میرفت درد داشت اما اونم قابل تحمل بود و دردی نبود که حتی خم به ابرو بیاری بعدش دراز کشیدم و پارچه جلو کشیدن که عرض چند دقیقه پاهام سنگین شد و بی حس شدم از زمان ورودم به اتاق عمل تا خروجم کلا یک ربع طول کشید تا پاهام بی حس شد یه پرستار بامن حرف میزد و برام دستگاه اکسیژن گذاشت یکم نفسم تنگ بود منتظر بودم شروع کنن که یهو دکترم گفت موهای بچتو دیدیم هنوزم باورم نمیشه با چه سرعت عملی بریده بودن و به بچه رسیده بودن که من فکر میکردم هنوز شروع نکردن اینجای کار که رسیدیم یکی از دکترا از بالا شکمم رو فشار میداد که فشار رو حس میکردم اما فقط در حد حس کردن دردی نداشتم و اذیت نبودم اما یکم نفسم کم میومد و سرم سنگین بود خلاصه چند ثانیه بعد صدای گریه پسرم پیچید تو اتاق که اون لحظه غیر قابل توصیفه
مامان سه فنقل مامان سه فنقل ۱ ماهگی
اول از همه مامانایی که تو تاپیک قبل تبریک‌گفتن ممنونم. واقعا تبریکاتون یه جون به ادم اضافه میکنه.
خب تجربه سزارین سوم بخوام بگم...
من چون ساعت عملم مشخص نبود ۹ صبح اومدم بینارستانو گفتن نامت اوکیه و مهر هم داره بستریت میکنیم.
کارای بستریو کردن و من وارد بلوک زایمان شدم. خیلی همه چیز زود گذشت و بعد از ان اس تی وارد اتاق عمل شدم. حسین رفته بود بیرون و نشد ببینمش قبل عمل اما تلفنی باهاش خدافظی کردم. داخل اتاق عمل دکترم اومد و یکم خوش و بش کردیم. دکتر بیهوشی هم اومد سوزن اسپاینال رو زد و منم دراز کشیدم.
یکم گذشت گفتم حس دارما، گفتن اوکی..‌ یکم گذشا گفتم هنوزم حس دارما،گفتن پاتو تکون بده تکون دادم. گفتن بیا دوباره اسپاینال بزنیم. به یه دردسر و عذابی دوباره بهم اسپاینال زدن، گفتن سوزن جاش خوب نیست. سه باره زدن و یهو شروع کردم سر شدن. گفتن سریع دراز بکش و دراز کشیدم. همه مسگفتن عجب مریض خوش اخلاقی،تو خودت کادر درمانی؟ چقد با روحیه... چقد همکاریت بالاست. دکتر بیهوشیم حتی لپامو بوس کرد. و من با روحیه داشتم پیش میرفتم که یهو بی حسی تا زیر گلوم اومد. نمیتونستم نفس بکشم. نمیتونستم حرف بزنم، نمیتونستم دستامو حس کنم... با یه بدبختی گفتم دارم خفه میشم. برام ماسک اکسیژن گذاشتن ولی دکترم گفت اکسیژن خونت اوکیه فقط به خاطر بی حسی فک میکنی تنفس نداری. حالت تهوع گرفتم برام ضد تهوع زدن و کلا مورفین دوبار برام زدن که دیگه کلا فضا بودم و گیییییییججججج. یهو نی نی به دنیا اومد و حالم بهتر شد شروع کردم قربون صدقه و کلی اشک ریختن های بی اختیار تا وقتی اوردنش و کلی بوسش کردم و بعدم بردنش...
مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت ۲
خانم دکتر شهریور هم اومدن تو اتاق و باهام صحبت کردن و چقدر ارامش داشتن
پرستار واسم انژیوکت وصل کرد و بعد از حدود یک ربع دکتر بیهوشی اومد و ازم پرسید میخوای بیهوش بشی یا بی حس منم گفتم بی حس و پمپ درد هم قبلا گفته بودم میخوام ولی پشیمون شدم و اونجا گفتم نمیخوام
دکتر شهریور و یکی از پرستارها کمک کردن بشینم و دوتا دستامو از یک طرف دکتر شهریور و طرف دیگه یکی از پرستارها گرفت و دکتر بیهوشی گفت پاهات صاف باشه و شونه هات شل بگیر و سرت پایین باشه و هر کاری که انجام میداد توضیح میداد که من نترسم میگفت دارم کمرت میشورم بعد بتادین میزنم بعدش هم گفت الان میخوام امپول بزنم خودت نکشی خداروشکر اصلا درد نداشت در حد یه امپول کوچک بود که حس کردم بعدش هم سریع خوابوندنم و پرده هم جلوم کشیدن و اول سوند وصل کردن که هیچی حس نکردم و بی حس بودم
دکتر بیهوشی تا وقتی کامل بی حس نشدم نرفت و میپرسید دائم که حسم چطوره و اول مور مور شد پاهام و گرم شد حتی تا زمانی که شکمم دکتر داشت بتادین میزد و یخ میشد یه چیزایی حس میکردم که دکتر گفت طبیعیه و بعدش که کامل بی حس شد پاهام دکتر بیهوشی رفت
بعد که کامل بی حس شدم حالت تهوع و نفس تنگی گرفتم حتی با ماسک اکسیژن هم حس میکردم الان نفسم میگیره که ماسک برداشت پرستاره و گفت سرت کج بگیر استفراغ کن اشکال نداره بعد سریع یکی دوتا امپول زد تو انژیوکته بعد چند دقیقه خوب شدم ولی واقعا حس بدی بود داشتم خفه میشدم و گرمم شده بود حال غش داشتم
پرستار کنارم ایستاد دستم گرفت گفت من اینجام هیچی نمیشه و الان بهتر میشی دیگه حالم اوکی شد
موقع عمل هم حس میکردم رو شکمم دارن یه کارایی میکنن ولی درد حس نمیکردم