اول از همه مامانایی که تو تاپیک قبل تبریک‌گفتن ممنونم. واقعا تبریکاتون یه جون به ادم اضافه میکنه.
خب تجربه سزارین سوم بخوام بگم...
من چون ساعت عملم مشخص نبود ۹ صبح اومدم بینارستانو گفتن نامت اوکیه و مهر هم داره بستریت میکنیم.
کارای بستریو کردن و من وارد بلوک زایمان شدم. خیلی همه چیز زود گذشت و بعد از ان اس تی وارد اتاق عمل شدم. حسین رفته بود بیرون و نشد ببینمش قبل عمل اما تلفنی باهاش خدافظی کردم. داخل اتاق عمل دکترم اومد و یکم خوش و بش کردیم. دکتر بیهوشی هم اومد سوزن اسپاینال رو زد و منم دراز کشیدم.
یکم گذشت گفتم حس دارما، گفتن اوکی..‌ یکم گذشا گفتم هنوزم حس دارما،گفتن پاتو تکون بده تکون دادم. گفتن بیا دوباره اسپاینال بزنیم. به یه دردسر و عذابی دوباره بهم اسپاینال زدن، گفتن سوزن جاش خوب نیست. سه باره زدن و یهو شروع کردم سر شدن. گفتن سریع دراز بکش و دراز کشیدم. همه مسگفتن عجب مریض خوش اخلاقی،تو خودت کادر درمانی؟ چقد با روحیه... چقد همکاریت بالاست. دکتر بیهوشیم حتی لپامو بوس کرد. و من با روحیه داشتم پیش میرفتم که یهو بی حسی تا زیر گلوم اومد. نمیتونستم نفس بکشم. نمیتونستم حرف بزنم، نمیتونستم دستامو حس کنم... با یه بدبختی گفتم دارم خفه میشم. برام ماسک اکسیژن گذاشتن ولی دکترم گفت اکسیژن خونت اوکیه فقط به خاطر بی حسی فک میکنی تنفس نداری. حالت تهوع گرفتم برام ضد تهوع زدن و کلا مورفین دوبار برام زدن که دیگه کلا فضا بودم و گیییییییججججج. یهو نی نی به دنیا اومد و حالم بهتر شد شروع کردم قربون صدقه و کلی اشک ریختن های بی اختیار تا وقتی اوردنش و کلی بوسش کردم و بعدم بردنش...

۱۷ پاسخ

دیگه من بااااز گیییججججج شدم و افتادم. کل پروسه بخیه رو خواب بودم و این سری تو ریکاوری نی نی اوردن شیر دادم و زوووودی گفتن بریم بخش. وای انگار دنیا مال من بود که بعد این همه تجربه کذایی از ریکاوری این بار سریع فرستادنم بخش. اومدم بخش و مادرشوهر و حسین و نی نی رو دیدم. کلی اشک ریختم. ساعت ملاقات مامانم و بچه هام اومدن دنیا مال من بود‌ ولی منتها به خاطر دوز بالای مورفین همش خوابم میبرد... خلاصه گذشت و همه رفتن. من و مادرشوهرم موندیم‌ بعد از کلی گشنگی اجازه دادن مایعات بخورم و سوند رو دراوردن و راه افتادم و دستشویی رفتم. میتونم بگم این سری بعد عمل کمترین درد ممکنو کشیدم. راه رفتن و بلند شدن برام خیلی خیلی خیلی راحت بود. ماساژ رحمی رو هم تو بی حسی برام انجام دادن که عاااااالی بود. . خلاصه به نظرم سومی خیلی راحت تر بود. نی نی هم ماشالا خوب سینه میگیره، اغوز هم خیلی خوب میاد. حالا تا خدا چی بخواد

وای راهبه
از اون تنگی نفس نگو
خیلی بد بود
به منم چون چندبار که دقیقش و یادم نمیاد سوزن و زدن من نای حرف زدن نداشتم
منم مدام میگفتم ببخشید ولی من تنگی نفس دارما؟ حالا با خودم میگفتم دارم می‌میرم و هی برمیگشتم اون دستگاهه کن نمی‌دونم اسمش چیه ولی ضربان قلب و نشون میده رو میدیدم که مبادا قلبم پایین🤣🤣🤣
حالت تهوع هم داشتم و هر دو تا ریکاوری باهام بودن

عزیزمممم مبارکه به سلامتی♥️
شما پیش سه تا دکتر متفاوت هر زایمانتو انجام دادی میشه اسمشونو بگی و بگی کدوم بهتر از همه بود از لحاظ بخیه و پیگیری و...؟

مبارک باشه خداروشکر ک هردو صحیح و سالمید😍 واکنش دخترای نازتم قطعا دیدنیه
فقط ی سوال : اون ۸ ساعتی ک درازکش با سوند هستید برای تعویض پوشک خودتون خدمات یا پرستار میاد یا همراه باید تعویض کنه؟

ممنون راهبه جان انقد خوب تجربتو گفتی 😍🩵 انگار قسمت نبود ببینمت
از دور میبوسمت 😘🩵

مبارکت باشه قدمش خیره من ک سزارین کردم بیهوشم کردن یه چیزی گذاشت دم دهانم گفت سه تا نفس عمیق بکش کشیدم از هوش رفتم و تمام اصلا هیچ اذیتی نداشتم میتونم بگم بهترین زایمان دنیا مال من بود که هیچی ازش نفهمیدم

مبارک باشه قدم کوچولو براتون پر از خیر و برکت باشه

من تا امپول را زدن برام پاهام بی حس و سنگین شد

فقط چند تا سوال راهبه جان
اون گرسنگیه تاثیر توی شیر نداشت که نیاد یا کم بیاد؟
و بخیه های سزارین جذبی هستش یا کشیدنی؟ و کدومش بهتره؟

و اینکه باتوجه به اسپاینال عوارض کمر درد و اینا بعد از زایمان نداشتید تجربه های قبل؟

من اپیدورال گرفتم و تقریبا از دوماهگی دخترم چنان کمر دردی شدم که دولا راه میرفتم و همه میگفتن بخاطر اپیدوراله نمیدونم چقدر صحت داره.

سلام راهبه جان خیلی برات خودت و نی نی خوشحالم که جفتتون سلامت هستید خداروشکر خیلی حس خوبی گرفتم که تجربه خوبی از زایمانت داشتی خداروشکر منم بچه اولم طبیعی بود خیلی اون روز حس خوبی برام داره ولی اینو نمیدونم چرا دلم میخواد سزارین بشم 😅 امیدوارم روز به روز سرحال تر و شادابتر بشید منم زودی برسم به روز زایمانم به موقعش و با حس و حال خوب تموم شه ان شاءالله🥰

چقد خوب عزیزم
خداروشکررر ک راضی بودی و برات راحت گذشت من تا لحظه ای ک وارد شدم استرس نداشتم هیچییی فکر میکزدم سزارین برام خیلی راحت میگذره طبق صحبتای بقیه ک میگقن خوبه راحته از شدت درد سوند از همون اول پنیک شدن و تا ۸ روز جاش ب قدری درد میکرد ک میتونستم ادرار کنم
تو اتاق عملم منم دقیقا عین شما تنگی نفس شدید و حالت تهوع گرفتم میگفتم الان میمیرم اما پرسنل توجهی نکردن گفتن عادیه🤣
انقدم سرپا بودم چون فک میکردم عملم عالی بوده هی راه میرفتم کارای بچرو خودم میکردم تاینک سومین روز بدنم کم اورد افتادم از شدت ورم پا گریه میکردم پام شده بود پای چهارنفر میومدم تو گهواره میپرسیدم بمن استرس میدادن امبولی کردی برو بیمارستان ببین قط میشستم زار میزدم من میخام بمیرم بچم بی مادر میمونه وای خیلی حس بدی بود خیلی زیاددددد

به بههه💘 مبارکههه قدم نورسیده 🌱🌱🌱
خیلی خوشحال شدم که تجربه ی خوبی داشتی چون شنیدم سزارین فقط اولیش آسونه و بعدیاش سخت تر و سخت تر میشه نگرانت بودم 🥹 خداروشکر که بخیر گذشت..
اسم نی نی کوچولو رو انتخاب نکردین هنوز؟

بسلامتی عزیزم🌸🌿

خدا رو شکر راحت گذشته🩷 قدم نورسیده مبارک😍

خالان بقیشو خوندم ،خیلی خوشحالم ک تجربه ی مزخرف منو نداشتی طوری ک اسم سزارین میاد میخام هیچی یادم نیاد

بسلامتی خداروشکر ک برات خوب بوده،الان درد نداری؟شکمتو ماساژ ندادن؟من انقدر درد داشتم نتونستم کوشی دست بگیرم حتی

چ قشنگ توصیف کردی🥲🥺

سوال های مرتبط

مامان آلوچه ها مامان آلوچه ها ۸ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۳
بلافاصله بعد وصل کردن سوند ویلچر اوردن گفتن پاشو بریم ساعت ۷ بود
میرفتیم سوار اسانسور شیم که همسرمم دیدم و نمیدونم چرا باهام نیومد بالا🥲
رفتیم بالا وارد اتاق عمل شدیم دیدم دکترم منتظرمن نشسته سلام و احوالپرسی گفت دختر چیشد یهو به تو😐 و من هنوز نمیدونستم چیشده
اون تایم ک منو اماده میکردن برم اتاق عمل همسرمم هماهنگ شده بود با استدیو رز که بیان برا کارای کلیپ و یه خانومی بود گفت که همسرت نیومد بالا گفتم نه گفت باشه بهش زنگ میزنم بیاد بالا و چندتیکه ازم فیلم گرفتن
رفتم رو تخت دراز کشیدم این وسطم همش نق میزدم چرا عرض تخت اینهمه کمه
دکتر بیهوشی اومدن و بقیه کادر اتاق عملم اومدن
آمپول بی حسی اصلا درد نداشت و بار اول که زدن و گفتن دراز بکش بی حس نشده بودم ۵ دقیقه صبر کردن دیدن پاهامو کامل میبرم بالا دوباره گفتن بشین و بی حسی زدن و دراز کشیدم حس سوزن سوزن و گرما میومد تو پاهام
سریع یه پرده کشیدن جلوم منم همش میگفتم این پرده میخوره به رژم پاک میشه😂کلا عین خیالم نبود که اتاق عملم
یهو دیدم شلوارمو درمیارن برگشتم گفتم چیکارمیکنین😂گفتن هیچی
دستگاه فشارسنج و ضربان قلب و اکسیژن هم بهم وصل بود و از مانیتورش نگا میکردم ببینم چیکار میکنن که اون خانومه که بالا سرم بود اومد مانیتورو چرخوند
من این وسط اصلا درد نداشتم حالم خوب بود حتی به دکترمم گفتم پس شروع نمیکنین گفتن که نه منتظریم هرموقع تو گفتی شروع کنیم
مامان پسته شور🤰🩵 مامان پسته شور🤰🩵 ۲ ماهگی
پارت چهارم سزارین دوم.رفتیم اتاق عمل وای که وحشتناک بود شلوغ و درهم برهم همه چی قاطی پاتی یه پرستار اومد سوال پرسیدتودماغی حرف می‌زد واقعا نچسب بود اصلا حرفاشو نمیفهمیدم چس کلاس میزاشت همه میخوردن به هم دیگه،خلاصه دکترم دیدم دلم روشن شد بعد گفتن بیهوشی یا اسپاینال گفتم مگه انتخابیه؟چون طبق تجربه قبلم فکر میکردم بیهوشی به راحتی قبول نکنن،منم چون از بی‌حسی قبلیم خیلی راضی بودم گفتم اسپاینال که کاش زبونم بند میومد اون لحظه گفتن پس باید یه سرم بگیری طول میکشه،سرم زدن دکترم گفت کدومش میخوای،گفتم خانم دکتر کدوم بهتره؟گفت اسپاینال کم عوارض تر.گفتم باشه،خلاصه پرستارای اتاق عمل خوب بودن باهام حرف زدن خندوندن،سوال پرسیدن  دکتر بیهوشی اومد ویکم توضیحات داد و گفت من یه سرم میزنم که بعد بی حسی درد نیاد سراغت اما خارش میگیری سه روز.خارش بهتر از درد.گفتم باشه دیگه.اومد آمپول بزنه سه بار سوزن زد درآورد اره سوزنش نازکه اره فلانه ای خدا لعنتت کنه مگه من ادم نیستم خب،چرا بی حسی قبلیم حتی قد درد نیشگون هم من درد سوزن حس نکردم،😪خیلی بد بود نه اینکه
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان 🎀  لیانا  🎀 مامان 🎀 لیانا 🎀 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۷
برگشتم زایشگاه و دیدم دوستام هنوز هستن و باز زایمان طبیعیا رو نگاه میکردن یکی از زائوها ۲۰سالش بود و با چشمم دیدم چطور بخیه میزدن🤕باز همونجا خداروشکر کردم که سزارینی ام😂
یکم تو زایشگاه چرخیدم تا اینکه نوبت عمل من شد و دوباره همون خانم چادر سرم کردو منو برد اتاق عمل وقتی دکترمو دیدم سلام کردم و باهاش کمی صحبت کردم و ازش درخواست پمپ درد کردم و گفت تو اتاق عمل به دکتر بیهوشی که اومد بگو
وارد اتاق عمل که شدم از عمل قبلی خون و اینا بود که داشتن تمیز میکردن یکم اتاق عمل ترسناک بود اما ظاهرمو حفظ کردم و روی تخت جراحی دراز کشیدم و بعد از کمی دکتر بیهوشی اومد که یه پسر خیلی خیلی جوون و خوشتیپی بود و من یهو ترس تجربه نداشتن به جونم افتاد😂😂😂😂😂 بهم گفتن بشین و سرتو بیار تو سینت و گردنتو خم کن و من منتظر یه درد شدید بودم کمرمو بتادین زدن و بعدش سوزن بی حسی رو زد که میتونم بگم از درد امپول معمولی دردش کمتر بود و اصصصصلا اونجور که فکر میکردم غول نبود و خیلی ساده بود
بعدش دراز کشیدم و بلافاصله حس کردم پاهام شروع به گرم شدن کرد
همین که بی حسی رو گرفتم سریع پرده گذاشتن جلو صورتم و دستامم به بغل های بدنم تو یک پایه مانند فیکس کردن
ادامه پارت بعد
مامان محمدعلی⁦💙 مامان محمدعلی⁦💙 ۹ ماهگی
قسمت دوم
وارد اتاق عمل شدم هم دکترم و هم کادر اتاق عمل کاملا آماده بودن.
متخصص بیهوشی اومد و گفت بیهوشی میخوای یا بی حسی؟
من گفتم هرچی دکترم بگن
دکترم گفتن بی حسی بهتره منم قبول کردم.
اولش یک آمپول زد به کمر و گفت اصلا سر وشونه و بدنت رو تکون نده
آمپولش اصلا دردنداشت بعدش گفت دراز بکشم و جلوم پرده کشیدن.
کم کم پاهام بی حس شد و احساس بی وزنی میکردم فک میکردم پایین تنه‌م رو ابراست🤦😁
حسش بد بود برای من دوست نداشتم
بعد صدای پسرم که یک کوچولو فقط نق زد اومد اصلا گریه نکرد
آوردنش کنارم بوسش کردم و بردنش
ساعت ۸:۳۰ عمل شدم راس ۹ بردنم ریکاوری
ولی تجربه ریکاوری خیییییلی بد بود
دوساعت ریکاوری بودم داشتم جون میدادم
حالم اصلا خوب نبود درد نداشتم ها ولی تمام بدنم میلرزید گفتم برام هیتر آوردن گرم بشم
به حدی شلوغ بود که همه ی کادر عصبانی بودن چرا بیمارستان این همه سزارین قبول کرده
برای همین رها شده بودم رو تخت و دوساعت کسی دورم نیومد
فقط تو این دوساعت ۵تا سرم زدن بهم
ساعت۱۱ اومدن بردنم بخش
مامان آروین جون💙👼 مامان آروین جون💙👼 روزهای ابتدایی تولد
خلاصه رفتیم بیمارستان طبق گفته دکترم گفتم بچم‌کاهش حرکت داشته و دردای خورد خورد دارم نامه دکترو دادم گفتش بخواب ان اس تی بگیرم ازت خوابیدم گرفت ولی معلوم بود هماهنگ ‌کردن از قبل گف سونوهاتو بده بهم برد پروندمو اماده کرد اومد دستگاهو قط کرد گفتش این برگه رو بده همسرت ببره قسمت پذیرش و ساک بیمارستانو بگیره همچنان حالم بد بود تهوع داشتم رفتیم ساک گرفتیم اومدیم گفتن لباساتو عوض کن اینارو بپوش پوشیدم گفتن بخواب رو تخت دوباره ان اس تی بگیرن تا دکترم بیاد یکی اومد سوند وصل کرد برام راستش نمیترسیدم از سوند یه سوزش لحظه ای داشت و حس چندشی همین یکیم آنژیوکت زد برام دستگاهو وصل کرد یهو گف بچه ها ضربان خیلی پایینه چندنفر اومدن بالاسرم هی گفتن ضربان بچه افت کرده زنگ بزنید دکتر بگید زود بیاد زنگ زدن دکترم منم استرس گرفته بودم اوردن دستگاه اکسیژن گذاشتن برام که نفس خودم کم نشه نشوندن رو ویلچر بردن سمت اتاق عمل دیگه استرس کل وجودمو گرفته بود فقط به پسرم فک میکردم در اتاق عمل که باز شد یه سرمای قشنگی اومد که حالمو خوب کرد همه کادر اتاق عمل زن بودن همه مهربون سعی می‌کردن آرومم کنن تا دکتر بیاد یکیشون اومد گف چه موهای قشنگی داری بزا ببافم برات تا دکترت بیاد خلاصه رو تخت عمل نشسته بودمو اون موهامو بافت دکترم اومد گف اصلا استرس نداشته باش چیزی نیس دکتر بیهوشی اومد اسپاینال زد که ذره ای درد نداشت اصلا نفهمیدم فقط حس گرمی تو پاهام حس کردم که گف دراز بکش وقتی دراز کشیدم گفتم من میتونم انگشتای پامو تکون بودم دکتر بیهوشی گف نه شاید احساس کنی ما چیکار میکنیم حرکتو احساس کنی اینکه یچیزی کشیده میشه رو شکمت ولی دردو حس نمیکنی
مامان آرِن مامان آرِن ۷ ماهگی
سوند رو که وصل کردن در همین حین ان اس تی ام ازم گرفتن و بعد گفت از تخت بیا پایین چون سوند تازه بهم وصل کرده بودن یکم سختم بود و سوزش داشتم ولی نشستم رو ویلچر و از زایشگاه بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل گفتم من بیهوشی کامل میخوام گفتن نمیشه و فقط با بیحسی هرچی اصرار کردم گفتن نترس و من اینقد میترسیدم از بی حسی نشوندنم رو تخت و سرمو گرفتن پایین و از کمر شروع کردن بی حس کردن شاید وحشتناک نبود برای من چمن من از سوزن نمیترسم ولی حدود نیم ساعت و ۲۰ تا سوزن بی حسی تو کمرم زدن و من بی حس نمیشدم هربار سوزن میزد تو کمرم برق از پاهام میپرید و میفهمیدم یه مایعی داره تزریق میشه تو پام و کمرم ولی میگفت اینقدر ورم داری بی حسی به نخاع نمی رسه اخرش دکترم اومد گفت چرا اذیتش میکنید گفت دراز بکش و شروع کردن پارچه ها رو انداختن روم هی میگفتن پات بی حسه میگفتم نه بخدا حس دارم تو روحدا بیهوشم کنید اینقدر ترسیده بودم هی میگفتم توروخدا بیهوشم کنید ولی کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بودن هی میگفتن باشه نگران نباش الان بیهوشت میکنیم دکتر تیغو گذاشت رو پوستم گفتم خانم دکتر بخدا بی حس نیستم میفهمم گفت باشه عزیزم دست نمیزنم تا بیهوش بشی