پارت چهارم سزارین دوم.رفتیم اتاق عمل وای که وحشتناک بود شلوغ و درهم برهم همه چی قاطی پاتی یه پرستار اومد سوال پرسیدتودماغی حرف می‌زد واقعا نچسب بود اصلا حرفاشو نمیفهمیدم چس کلاس میزاشت همه میخوردن به هم دیگه،خلاصه دکترم دیدم دلم روشن شد بعد گفتن بیهوشی یا اسپاینال گفتم مگه انتخابیه؟چون طبق تجربه قبلم فکر میکردم بیهوشی به راحتی قبول نکنن،منم چون از بی‌حسی قبلیم خیلی راضی بودم گفتم اسپاینال که کاش زبونم بند میومد اون لحظه گفتن پس باید یه سرم بگیری طول میکشه،سرم زدن دکترم گفت کدومش میخوای،گفتم خانم دکتر کدوم بهتره؟گفت اسپاینال کم عوارض تر.گفتم باشه،خلاصه پرستارای اتاق عمل خوب بودن باهام حرف زدن خندوندن،سوال پرسیدن  دکتر بیهوشی اومد ویکم توضیحات داد و گفت من یه سرم میزنم که بعد بی حسی درد نیاد سراغت اما خارش میگیری سه روز.خارش بهتر از درد.گفتم باشه دیگه.اومد آمپول بزنه سه بار سوزن زد درآورد اره سوزنش نازکه اره فلانه ای خدا لعنتت کنه مگه من ادم نیستم خب،چرا بی حسی قبلیم حتی قد درد نیشگون هم من درد سوزن حس نکردم،😪خیلی بد بود نه اینکه

۳ پاسخ

اومدی هرچی حس بد داری و داشتی بنویسی نه؟ متاسفم واست .جز عقده ی اینکه حال یه عده خانم باردار رو بد کنی چیزی دیگه نداری. اگه واقعا اینا که گفتی راست بوده لیاقتت همین بوده خدا مثل دلت باهات کرده

😐😐😐😔😔

به نظر من دمش گرم که داره میگه که کسی سراغ این بیمارستان نره

سوال های مرتبط

مامان محمدعلی⁦💙 مامان محمدعلی⁦💙 ۷ ماهگی
قسمت دوم
وارد اتاق عمل شدم هم دکترم و هم کادر اتاق عمل کاملا آماده بودن.
متخصص بیهوشی اومد و گفت بیهوشی میخوای یا بی حسی؟
من گفتم هرچی دکترم بگن
دکترم گفتن بی حسی بهتره منم قبول کردم.
اولش یک آمپول زد به کمر و گفت اصلا سر وشونه و بدنت رو تکون نده
آمپولش اصلا دردنداشت بعدش گفت دراز بکشم و جلوم پرده کشیدن.
کم کم پاهام بی حس شد و احساس بی وزنی میکردم فک میکردم پایین تنه‌م رو ابراست🤦😁
حسش بد بود برای من دوست نداشتم
بعد صدای پسرم که یک کوچولو فقط نق زد اومد اصلا گریه نکرد
آوردنش کنارم بوسش کردم و بردنش
ساعت ۸:۳۰ عمل شدم راس ۹ بردنم ریکاوری
ولی تجربه ریکاوری خیییییلی بد بود
دوساعت ریکاوری بودم داشتم جون میدادم
حالم اصلا خوب نبود درد نداشتم ها ولی تمام بدنم میلرزید گفتم برام هیتر آوردن گرم بشم
به حدی شلوغ بود که همه ی کادر عصبانی بودن چرا بیمارستان این همه سزارین قبول کرده
برای همین رها شده بودم رو تخت و دوساعت کسی دورم نیومد
فقط تو این دوساعت ۵تا سرم زدن بهم
ساعت۱۱ اومدن بردنم بخش
مامان دخترک مامان دخترک ۱۴ ماهگی
بعد بردنم داخل و گفتم من بیهوشی نمیخوام ، اسپاینال کنید ، دیگه سوزن که زدن توی کمرم یه مقدار درد داشت اما قابل تحمل بود و بهم گفتن سریع دراز بکش ، بعدش دکتر خودم اومد و کلی باهام گفت و خندید و سر به سرم گذاشت که استرس نداشته باشم ، ماماهای اتاق عمل هم خیلی خوب بودن و مدام باهام شوخی میکردن که جو واسم سبک باشه ، لحظه ای که تیغ رو کشید روی شکمم اصلا چیزی نفهمیدم فقط میترسیدم به دکترم گفتم اگر حس کردم چی گفت حس نمیکنی نگران نباش ، چند دقیقه گذشت و یه دفعه دیدم دکترم داره میگه وای قربونت برم چه دختر پر مویی چتری زده واسمون ، و چند لحظه بعد صدای گریه دخترم اومد ، انقدر گریه کردم و دعا کردم در اون لحظه که خدا میدونه ، آوردنش گذاشتنش روی صورتم باهاش حرف زدم اروم اروم شد ، بعدم نیم ساعت بخیه زدن زمان برد و ساعت ۱ بردنم ریکاوری ، اونجا یه ماما اومد بالای سرم و یک ساعت سینه من رو با دست گرفته بود که بچه بتونه شیر بخوره ، باهام حرف میزد که دخترت خیلی خوشگله و کل اتاق عمل میان میبینمش حالا
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۵ ماهگی
پارت ۴
زایمان سزارین
.
بردنم تو اتاق عمل و خانوم دکتر و بقیه بچه ها کم کم اومدن و بگو بخند میکردن که استرس من کم بشه . راستی دکترم خانوم دکتر ایلخانی بودن بیمارستان فرمانیه
یکم بعد دکتر بیهوشی اومد یه اقای تقریبا سن بالا ک خیلی مهربون بودن .
اومدن بهم گفتن بیهوشی میخای یا بی حسی که گفتم فک میکنم بی حسی بهتر باشه . گفت اره بهتره پس بی حس میشی فقط باید باهام همکاری کنی که اذیت نشیم جفتمون . یه اقای ذیگ هم اومد بهم گفتن که نفس عمیق بکش تو لش ترین حالت ممکن بشین و شونه هات و بنداز و سرتو بیار پایین .
این کار و انجام دادم و اقاعه شونه هامو گرفت و گفت نفس عمیق بکش . و بی حسی و زدن برام . باید بگم اندازه سر سوزنم درد نداشت . و استرس این موضوع و نداشته باشید فقط تکون نخورید که سردرد نگیرید . بعد این ک بی حسی و زدن گفتن پاهات اگ گرم شد دراز بکش . پاهام که گرم شد دراز کشیدم سریع و دستامو بستن و پرده کشیدن . پرده که کشیدن من انگار حالم از ترس بد شد . و هی میترسیدم بیحس نشده باشم . گفتم خانوم دکتر من بی حس نشدم گفت شدی بعد گفتم ب خدا نشدم گفت الان سوند و وصل کردم فهمیدی مگ ؟ گفتم نه 😁🤣بعد حالت تهوع گرفتم فک کنم اثر بیحسیه بود گفتم دارم بالا میارم دکتر بیهوشی گف سرتو بگیر سمت من بالا بیار ولی الان نمیاری بالا . همون لحظه امپول زد تو سرمم فک کنم برای تهوع بود همون لحظه خوب شدم . دیگ ساکت منتظر بودم . دکتر بیهوشی قربون صدقم میرفت از بچم میپرسید دستشو میزاشت رو سرم هی میگف الان تموم میشه صداشو میشنوی . که یهو صدای گریه اومد 🥲🥺دکترم گفت ایناز اصلااااا شبیت نیسسسس🤣🤣🤣🤣