تجربه زایمان
(پارت۵)
دراز کشیدم رو تخت دکتر بیهوشی اومد گفت دوست داری بیهوشی بگیری یا بیحسی(حق انتخاب دادن بهم)منم که از قبل انتخابمو کرده بودم گفتم بیحسی ولی باز هرطور شما صلاح میدونید که همون بیحسی رو برام انجام دادن.
سوزن بیحسی که دردش شبیه به همون آمپول زدن و دردش قابل تحمل فقط من موقعی که سوزن رو فرو کرد تو کمرم ناخودآگاه یکم تکون خوردم که محکم نگهم داشتن گفتن تکون نخور وگرنه باید دوباره سوزن رو وارد کمرت کنیم و بعد سریع کمک کردن تا دراز کشیدم خیلی طول نکشید پاهام گرم شد و بیحس شدم ولی هنوز میتونستم انگشتای پامو تکون بدم که به پرستار گفتم
گفت پاهاتو بلند کن دیدم نمیتونم😆
دهنم تلخ شده بود که وقتی به پرستار گفتم گفت بخاطر رفلاکس.
دکترم اومد همو دیدیم خیلی خوش انرژی
و یه آهنگ گذاشت
(قلب تو قلب پرندست...پوست اما پوست شیر ...
خیلی حس خوبی داشت برام فضای اتاق عمل)
که کارو شرو کنه پرده رو کشیدن جلو صورتم دستامو هم به صورت باز کنار
بدنم ولی نبستن.

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان Ava-Nava مامان Ava-Nava ۸ ماهگی
زایمان(سزارین)پارت۲

سوالاشونو پرسیدن و راهی اتاق عمل شدیم
با کمک یکی از پرستارا رفتم رو تخت(خیلی کوچیکه)قد و وزنمو پرسیدن و اینکه سابقه بیحسی داشتم و...
یه آقایی اومد(متخصص بیهوشی بود)و سوالای مخصوص خودش رو پرسید ،ازم خواست تا دستامو رو زانوهام بزارم و کمرمو رو به جلو خم کنم
با بتادین پشتمو شست و سوزن رو وارد نخاع کرد ماده بیحسی رو تزریق کرد و با کمک دوتا پرستار دراز کشیدم
چون تو زایمان قبلیم با یکبار بیحس نشدم اینبارم قسمشون دادم که توروخدا تا بیحس نشدم شروع نکنید...
که یه خانومی(اونم متخصص بیهوشی بود خیرسرش) با یه سوزن اومد تست کنه بی‌حسیم رو،چون پاهام هنوز گرم نشده بود
یکی زد به شونم و یکی دیگه به پهلوم
بهم میگفت سوزششون یکیه و تیزی جفتشون به یک اندازه‌س؟ که خب یکی بود و حرفش رو تایید کردم
پرده رو کشیدن و من به خیال اینک الان قراره شروع کنن به هول و ولا افتادم و دستامو تکون میدادم(جفت دستامو بستن)
حالت تهوع داشتم ضربان قلبم رفت بالا خیلی حال بدی داشتم
اینا متوجه نشدن که بدنم به بیحسی مقاومه و شروع کردن
تیغو رو شکمم گذاشتن و من جییییغ🥲
دیگه یک آن گفتم من قلبم وایستاد سریع ماسک بیهوشی گذاشتن رو صورتم و بعد بیست سی ثانیه که سوالای چرت و پرت میپرسیدن ازم بیهوش شدم
نمیدونم چقدر گذشته بود که حس کردم یه صداهایی میشنوم ،نمیتونستم چشمامو باز کنم ،انگار که خسته باشم باز خوابم برد...
مامان لیانا مامان لیانا ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۷
برگشتم زایشگاه و دیدم دوستام هنوز هستن و باز زایمان طبیعیا رو نگاه میکردن یکی از زائوها ۲۰سالش بود و با چشمم دیدم چطور بخیه میزدن🤕باز همونجا خداروشکر کردم که سزارینی ام😂
یکم تو زایشگاه چرخیدم تا اینکه نوبت عمل من شد و دوباره همون خانم چادر سرم کردو منو برد اتاق عمل وقتی دکترمو دیدم سلام کردم و باهاش کمی صحبت کردم و ازش درخواست پمپ درد کردم و گفت تو اتاق عمل به دکتر بیهوشی که اومد بگو
وارد اتاق عمل که شدم از عمل قبلی خون و اینا بود که داشتن تمیز میکردن یکم اتاق عمل ترسناک بود اما ظاهرمو حفظ کردم و روی تخت جراحی دراز کشیدم و بعد از کمی دکتر بیهوشی اومد که یه پسر خیلی خیلی جوون و خوشتیپی بود و من یهو ترس تجربه نداشتن به جونم افتاد😂😂😂😂😂 بهم گفتن بشین و سرتو بیار تو سینت و گردنتو خم کن و من منتظر یه درد شدید بودم کمرمو بتادین زدن و بعدش سوزن بی حسی رو زد که میتونم بگم از درد امپول معمولی دردش کمتر بود و اصصصصلا اونجور که فکر میکردم غول نبود و خیلی ساده بود
بعدش دراز کشیدم و بلافاصله حس کردم پاهام شروع به گرم شدن کرد
همین که بی حسی رو گرفتم سریع پرده گذاشتن جلو صورتم و دستامم به بغل های بدنم تو یک پایه مانند فیکس کردن
ادامه پارت بعد
مامان آوین🩷🎀 مامان آوین🩷🎀 ۱ ماهگی
تجربه_زایمان
پارت_3
پرستار اومد برام سوند رو وصل کنه بهش گفتم بزار وقتی رفتم اتاق عمل اونجا تو بی‌حسی برام وصل کنید قبول نکرد یخورده سوزش و درد داشت که قابل تحمله
آماده شدم نشستم رو ویلچر منو بردن سمت اتاق عمل با خانوادم خداحافظی کردم با چشمای پر از اشک رفتم داخل!
کمکم کردن نشستم رو تخت یه خانم اومد شونه هامو گرفت گفت تکون نخورد میخاییم آمپول بی‌حسی رو تزریق کنیم منم خودمو شل گرفتم آمپول رو زدن
اصلا اونجوری که شنیده بودم نبود درد زیادی نداشت دردش کمتر از سرم هست
سریع گفتن دراز بکش پاهام کم کم گرم شد و نتونستم تکون بدم
یه پرده گذاشتن جلوم از همون اول هی سوال میکردم حرف میزدم و سرمو تکون میدادم خیلی بهم گفتن بعدا سردرد میشی ولی توجه ای نکردم
عمل رو شروع کردن اصلا هیچی متوجه نشدم بعد از چند دقیقه بهم گفتن میخاییم یکم شکمتو فشار بدیم بچه رو برداریم وقتی فشار دادن یخورده نفس تنگی گرفتم
برام اکسیژن وصل کردن اوکی شدم
بعد از چند دقیقه صدای دخترمو شنیدم از شدت خوشحالی خیلی گریه کردم🥺 .
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان گوگولی مامان گوگولی ۳ ماهگی
تجربه زایمان#سزارین _دوم#پارت _سوم
دختر خالم قبلش به پرستاره گف میخوایم برامون لحظه به دنیا اومدن بچه فیلم بگیرین اونا هم اجازه دادن موبایلم ببرم داخل ...پرستار بهم گف اینجا باید یکم منتظر باشب تا دکترت بیاد دبگه نشستم یکم نفس عمیق کشیدم چندتا عکس از خودم گرفتم تا درد کمرم کم شد واقعا با اون درد همش میگفتم چجوری میخوان به کمرم آمپول بزنن بعد نشستن چند دقیقه گفتن دکتر اومده بیابریم خانم دکتر دیدم بهش سلام گردم رفتم داخل اتاقی که قرار بود عملم کنن روی تخت نشستم قسمت سخت ماجرا آمپول بیحسی خیلی حس بدی بود متاسفانه ایندفعه هم برعکس بقیه که میگفتن با اولین سوزن بیحس شدن دکتر چند بار سوزن داخل کمرم یهو یکی از پاهام فقط بیحس شد که دکتر گف سوزن تکون خورد باز دوباره که بلاخره هردوتا پاهام بیحس شد ایندفعه حسش انگار اینجوری بودکه پاهام خواب بره
کمکم کردن دراز کشیدم و عمل شروع شد ایندفعه اون سنگینی و فشار رو احساس نمیکردم فقط انگار داشتم خفه میشدم نفسم نمی اومد فقط میگفتم خدایا زودتر تموم شه که دکترم گف اولیتم بور بود گفتم اره گف اینم بوره بعدش بهم نشون دادبچه رو فقط گفتم خدایا شکر که سالمه🥺♥️👶🏻
مامان پسرم مامان پسرم ۲ ماهگی
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۶ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی
مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۶ ماهگی
پارت دو
یه نیم ساعت بعد دکتر اومد به پرستاره گفت من سزارینی هستم آماده ام کنن برای عمل اون روز من نفر سومی بودم که میخواست عمل کنه لباس مخصوص پوشیدمو نوار قلب بچه رو گرفتن سوند آوردن که وصل کنن دکترمم پیشم بودم دو بار زد تا درست شد درد زیادی نداشت حسش خیلی بد بود 🙄 من و دکتر رفتیم تو بخشی که عمل انجام می‌شد نشستم تا اتاق عمل و تمیز کنن داشتم از استرس میمردم تو اتاق ریکاوری هم به مرده داشت داد میزد من بیشتر می ترسیدم ، بزنم اتاق عمل نشستم رو تخت سرم هارو وصل کردن اونا وسایلو آماده میکردن منم با استرس نگاشون میکردم دکتر بیهوشی اومد گفت پاهاتو دراز کن بچسبون به هم چون تو هم بچسبون به گردنت کمرت هم اصلا تکون نده دو تا پرستار هم شونه هامو گرفته بودن من فقط چشمامو محکم بسته بودم صدامم در نمیشد دو بار سوزنو زد بعد هم موادو وارد کرد اونم درد خاصی نداشت حس اینکه یه چیزی داره میره تو کمر اذیت میکرد بعد فورا خوابوندنم دستامم کنارم بود گفتن اصلا تکون نده پرده کشیدن جلوم ولی من هنوز می‌تونستم پاهامو تکون بدم گفتم وای من هنوز بی‌حس نیستم ببینین پاهامو تکون میدم دکتر بیهوشی گفت سوند رو حس می‌کنی گفتم نه گفت پاهات داغ شدن گفتم آره دیدم دکتر انگار داره شکممو نیشگون میگیره گفتم من حس میکنم تا اینو بگم تیغو کشید شکمو داره کرد دکتر بیهوشی گفت اصلا نترس فقط درد نداری وگرنه حس می‌کنی راست هم می‌گفت تمام مدت عمدا من همه چی رو حس میکردم وقتی دست میکرد تو شکمم نفسم می‌گرفت با اینکه از شب قبل هیچی نخورده بودم از صبح هم آب نخورده بودم ولی حین عمل چهار بار بالا آوردم دو بار هم تو ریکاوری
مامان yazdan👶🏻💙 مامان yazdan👶🏻💙 ۲ ماهگی
سلام عزیزان خوبید
پارت ۱
مادرای مهربون بعداز۱۶روز بالاخره وقت کردم بیام تجربه زایمان سزارین دومم رو تو بیمارستان هدایت بگم
من از هفته ۳۰بارداری رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادم اوایل هردوهفته یکبار برای چکاپ میرفتم از هفته ۳۵به بعد هرهفته میرفتم برای چکاپ دکتر برای ۶تیر بهم نوبت عمل زد برای ۳۸هفته و۴روز شنبه ۶تیر ساعت ۹صبح رفتم بیمارستان کارهای پذیرش وبستری رو انجام دادم ساعت ۱۲ازم آن اس تی گرفتن که خداروشکر خوب بودبعدش انژیوکت رو وصل کردن لباس عمل دادن که بپوشم وآماده باشم اتاقم روهم بهم دادن که بعداز عمل همونجا قرار بود بستری بشم ساعت ۳بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل بهم سوند وصل کردن سرم رو وصل کردن دکتر اومد باهم سلام واحوال پرسی کردیم دکتر بیهوشی اومد اونم خیلی دکتر خوبی بود اول با لیدوکائیین کمرم رو یکم سر کرد که درد سوزن رو متوجه نشم خداییش هم اصلا نفهمیدم کی سوزن زدن ودر آوردن فقط گفتن دراز بکش بعداز چند دقیقه از کمر به پایین حس گرما گرفتم ولی بازم میتونستم پامو تکون بدم به پرستار گفتم گفت میتونی پاتو بلند کنی گفتم نه گفت پس بی حس شدی دکترم ودستیارش اومدن جلوی صورت من پرده کشیدن
مامان هانا🩷و ماهان💙 مامان هانا🩷و ماهان💙 ۸ ماهگی
پارت ۲ تجربه زایمان
بیمارستان که رفتم چون از وقتمم گذشته بود سریع بستریم کردن. معاینه شدم ۲ و نیم سانت بودم. ماما معاینه تحریکی انجام داد که زودتر پیشرفت کنم. دردام یکم بیشتر شد. ان اس تی گرفتن و فرستادنم اتاق زایمان و زنگ زدم به ماما همراهم اونم گفت سریع میام. با اینکه فکر میکردم ۴ سانت میاد ولی همون موقع اومد‌.
ماما همراهم اومد برام کیسه اب گرم اورد میذاشت رو شکم و کمرم
خرما میداد بهم. ورزش بهم میگف انجام بدم. نقاط فشاری رو برام انجام میداد و ...
اومدن معاینه کردن و گفتن ۳ سانتم کیسه ابمو پاره کردن و شدم ۴ سانت. دردام خیلی زیاد شد اسکات میزدم ولی به سختی. بعد حالت سجده میرفتم خیلی زیر شکمم درد میکرد. دکتر اومد گفت اگه بی حسی میخای الان میزنیم اول گفتم نه بعد دیدم دردا زیادن گفتم بی حسی اسپاینال میخوام. چون ماما همراهم گفت اسپاینال بهتره.
دکتر بیهوشی اومد سریع. من همش میترسیدم دردش زیاد باشه یا موقع زدنش تکون بخورم ولی اصلا هیچی نفهمیدم. بعد اینکه بی حسی زد پرستار گفت سریع به کمر بخواب اثر کنه. منم دراز کشیدم و حس گرما داشتم پاهام سوزن سوزن میشد
مامان آوین🩷🎀 مامان آوین🩷🎀 ۱ ماهگی
تجربه_زایمان
پارت_4
حدود یک ساعتی تو ریکاوری بودم همونجا وقتی بی‌حس بودم شکمم رو ماساژ دادن چیزی متوجه نشدم وقتی تونستم پاهامو تکون بدم بردنم تو بخش اونجا هم یبار شکمم رو ماساژ دادن که یکم دردم گرفت
وقتی کم کم بی‌حسی رفت دردهام شروع شد دوتا شیاف گذاشتم بهتر شدم و رسید
به اولین راه رفتن برا من فقط بلند شد از تخت خیلی سخت بود همین که بلند شدم خودم تنها رفتم سرویس راه رفتن اصلا برام سخت نبود فقط یکم سرگیجه داشتم
بعد از دو سه ساعت سردرد های وحشتناکی گرفتم که بخاطر حرف زدن و تکون دادن سرم تو اتاق عمل بود حین عمل به هیج وجه حرف نزنید و سرتون رو تکون ندید.
پرستار اومد بهم گفت تندتند نسکافه و آبمیو بخور تا داروهای بیهوشی از بدنت خارج بشه و حالت بهترشه مسکن هم برام وصل کرد که سردردم کمتر شد
در کل برا منی که هم تجربه زایمان طبیعی داشتم هم سزارین اگه بازم برگردم به عقب قطعا سز رو انتخاب می‌کنم.
و بعد از گذشت پنج روز بستری بودن دخترم تو ان آی سیو برگشتیم خونه!
مامان دایار🫧👶🏻 مامان دایار🫧👶🏻 ۴ ماهگی