پارت دو
یه نیم ساعت بعد دکتر اومد به پرستاره گفت من سزارینی هستم آماده ام کنن برای عمل اون روز من نفر سومی بودم که میخواست عمل کنه لباس مخصوص پوشیدمو نوار قلب بچه رو گرفتن سوند آوردن که وصل کنن دکترمم پیشم بودم دو بار زد تا درست شد درد زیادی نداشت حسش خیلی بد بود 🙄 من و دکتر رفتیم تو بخشی که عمل انجام می‌شد نشستم تا اتاق عمل و تمیز کنن داشتم از استرس میمردم تو اتاق ریکاوری هم به مرده داشت داد میزد من بیشتر می ترسیدم ، بزنم اتاق عمل نشستم رو تخت سرم هارو وصل کردن اونا وسایلو آماده میکردن منم با استرس نگاشون میکردم دکتر بیهوشی اومد گفت پاهاتو دراز کن بچسبون به هم چون تو هم بچسبون به گردنت کمرت هم اصلا تکون نده دو تا پرستار هم شونه هامو گرفته بودن من فقط چشمامو محکم بسته بودم صدامم در نمیشد دو بار سوزنو زد بعد هم موادو وارد کرد اونم درد خاصی نداشت حس اینکه یه چیزی داره میره تو کمر اذیت میکرد بعد فورا خوابوندنم دستامم کنارم بود گفتن اصلا تکون نده پرده کشیدن جلوم ولی من هنوز می‌تونستم پاهامو تکون بدم گفتم وای من هنوز بی‌حس نیستم ببینین پاهامو تکون میدم دکتر بیهوشی گفت سوند رو حس می‌کنی گفتم نه گفت پاهات داغ شدن گفتم آره دیدم دکتر انگار داره شکممو نیشگون میگیره گفتم من حس میکنم تا اینو بگم تیغو کشید شکمو داره کرد دکتر بیهوشی گفت اصلا نترس فقط درد نداری وگرنه حس می‌کنی راست هم می‌گفت تمام مدت عمدا من همه چی رو حس میکردم وقتی دست میکرد تو شکمم نفسم می‌گرفت با اینکه از شب قبل هیچی نخورده بودم از صبح هم آب نخورده بودم ولی حین عمل چهار بار بالا آوردم دو بار هم تو ریکاوری

۲ پاسخ

وای حالت تهوع اونجا هم دست بر نمیداره😢من خیلی میترسم

پارت یک نیست

سوال های مرتبط

مامان رئیس‌کوچولو👶🏻 مامان رئیس‌کوچولو👶🏻 ۶ ماهگی
پارت ۳
رسیدیم بیمارستان ان اس تی گرفتن حرکت هاش خوب بود ضربان قلب عالی خداروشکر ولی باز خونریزی داشتم نگاه کردن گفتن باید دکترت بگیم بیاد زنگ زدن به دکترم سریع ی دستوراتی داد تا خودش میرسه من با سرم و دارو خونریزی هام کم شد رو به قطع شدن رفت دکتر اومد نگاه کرد و ی کارایی کرد بعدش رفت سر عمل هایی ک داشت من دیگ داشتم سرم میگرفتم
تا ساعت ۱ نصف شب دکتر اومد از اتاق عمل بالا سرم گفت در چ حالی گفتم خونریزی باز شروع شده و درد هامم داره میاد درد پریودی داشت شروع می‌شد گفت باید معاینه کنیم من ترسیدم و خجالت کشیدم چون خونی بودم دیگ معاینه کرد اصلا هم درد نداشت
گفت ۳ سانت بازی من ریسک نمیکنم حتی تا فردا بمونی اینجوری هی دردات بیشتر میشه خونریزی هم داری خطر داره رفت اتاق عمل آماده کرد و گفت امپول ریه بزنین سوند وصل کردن ک اونم اصلا نفهمیدم
بعدش رفتیم اتاق عمل اونجا فقط هی بی حس نمیشدم ساعت ۲ ۱۰ دقیقه شب اتاق عمل رفتم ۲۰ دقیقه طول کشید تا بی حس بشم
پارت ۴ بعد
مامان دیان مامان دیان روزهای ابتدایی تولد
دیگه امدن تو اتاق سوند و وصل کنن بهشون گفتم تو اتاق عمل برام بزارین گفتن نمیشه اون موقع گذاشتن زیاد اذیت نشدم اما حس خیلی بدی داشتم موقع وصل کردنش دیگه سرم بهم وصل کردن و رفتیم تو اتاق عمل تیم اتاق عمل خیلی پر انرژی بودن و خوش برخورد بخاطر امپول فشار ها درد میگرفت و قطع میشد بهشون گفتم من درد دارم دکتر بیهوشی گفت امپول بی حسی و بزنم دردات قطع میشه همینجور هم شد امپول بی حسی از کمر زدن و زیاد اذیت نشدم بعد دکتر شکم و باز کرد بهشون گفتم من دارم حس میکنم چون پاهامو هنوز میتونستم حرکت بدم دیگه تا بچه بدنیا امد اول جیش کرد بعد شروع کرد به گریه دکتر هم شروع کرد به بخیه اینم بگم بخاطر امپول فشار رحمم خیلی شل شده بود بخیه که کرد شکمم مثل توپ شد از داخل خون ریزی کردم دکتر زد رو شکمم مثل توپ صدا میاد به دستیارش گفت سریع بازش کن منم که مت جه حرفشون شدم فشارم همینجوری داشت میرفت بالا تمام بدنم میلرزید وقتی دیدن فشارم رفت بالا از سر هم بیهوش شدم بعد منو بردن ریکاوری عملی که نیم ساعت طول میکشید ۳ ساعت و نیم طول کشید دکتر امد گفت که خیلی اذیت شدم چه بافت بدنت بد بود همراه بخیه کرون گوشت بدنت له میشده و میرخته بدن من فوق العاده حساسه از بخیه زد حساسیت استفاده کردن بعد دکتر میگفت خدا کنه واکنش نشون نده به بخیه های داخل شکمت منو سه روز بعد از زایمانم بستری کردن که خون ریزی مو چک کنن چون تو اتاق عمل افتاده بودم به خون ریزی اونجا که شکمم مثل توپ شده بود خون ریزی کرده بودم
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۹ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان یزدان‌وآیهان مامان یزدان‌وآیهان روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان دوم من بیمارستان ۱۷ شهریور با خانم دکتر موهبتی


سلام مامانا من برای ۳۱ نامه داد دکتر بستری شدم ۱ عمل شدم
ساعت ۷ نیم شب روز ۳۱ بستری شدم
فقط یک جفت دمپایی خریدم
ساعت ۵ صبح روز بعد سوند وصل کردن آنجوکت زدن
سوند فقط یکم‌سوزش داشت بعدش عادی شد ساعت ۷ نیم منو بردن
ساعت ۸ عمل شدم تا ۹ تو ریکاوری بودم
خانم دکتر بسیار با دقت با حوصله بود دکتر بیهوشی بسیار مهربون بود پرستارا هم خیلی مهربون بودن امپول بی حسی هم اصلا درد نداشت خداشکر
وقتی دکتر شکم رو فشار میداد بچه بیاد بیرون قشنگ می فهمیدم بعد بکه رو به صورتم مالیدن خیلی حس خوبی بود
من حین عمل حال تهوع گرفتم امپول زدن خوب شدم
تا ساعت ۹ تو ریکاوری بودم بعد بردنم بخش شکمم رو هم دو بار توی ریکاوری بی حس بودم فشار دادن
منو بردن بخش بچه رو هم آوردن بعد من
تخت های اتاق من ۵ نفره بود
یکبار دیگم هنوز یکم بی حسی تو بدنم بود شکمم‌رو فشار دادن درد داشت ولی میشد تحمل کرد ۸ عمل شدم سوند رو هم. ساعت ۳ کشیدن
همه چیز عالی بود راضی بودم
با بیمه تأمین اجتماعی رایگان شد
عمل دومم خیلی از عمل اولم بهتر اسون تر بود
بهمراه غذا نمیدادن ولی از شب اول همراه راه دادن ملاقاتی هم اصلا نداشت فقط میزارن بابای یچه بیاد از دم در بخش بیاد ببینش
انشالل قسمت همه چشم انتظارا 🥰🫀😍
خدایا شکرت من فقط خیلی استرس داشتم فشارم توی اتاق عمل رفت بالا ک بعدش خوب شد خداشکر
۳۸ هفته ۲ روز بودم
وزن بچه هم ۳۳۰۰
مامان توت فرنگی🩵 مامان توت فرنگی🩵 ۱ ماهگی
بعد با خونسردی مدارک‌منو گرفت گفت برو بگو همراهت پرونده تشکیل بده رفتم به خواهرم و همسرم گفتم پرونده تشکیل دادیم و مدارک کلا کپی هارو دادیم بهشون و منو بردن لیبل لباسام عوض کردم رگ گرفتن سرم و دارو قبل عمل زدن ولی چون قرار بود بعد بیهوشی سوند بزنن اون موند دکتر اومد و عروس خاله خودمم سوپر همون بیمارستان بود از شانس من شیفت بود اونم اومد دیگه آماده اتاق عمل شدم اشکام داشت میومد همسرم اومدم بوسم کرد گفت نترس خدافظی کردیم و رفتیم سمت اتاق عمل اونجا همه منو همسرم رو میشناختن و عروس خاله ام هم که پارتی بود من اشکام بند نمیومد دیگه عروس خاله ام هم گفت من میام داخل اتاق عمل اونا هم قبول کردند ولی همسرم رو قبول نکردن گفتن حالت بد میشه رفتم داخل دکتر گفت دخترم میدونم اذیت میشی ولی بزار قبل بیهوشی سوند بزنیم چون دارو بیهوشی برای بچه ضرر داره گغتم‌میترسم گفت خودم پیشتم با یه دستش یکی از دستامو نوازش کرد اون یکی هم گفت بگیر درد داشت فشار بده بعد به پرستار گفت سوند کوچیک‌بیارو بتادین بزن سوند رو بزن سوند رو وصل کردن و از زیر سینه تا رون‌پام‌با بتادین ضدعفونی کردند و پرده کشیدن من دیگه پایین رو نبینم از خجالت که همه دیده بودم منو مخصوصا عروس خاله ام داشتم آب میشدم
مامان هانا مامان هانا ۱۱ ماهگی
پارت هشتم سزارین من .
رفتم اتاق عمل فضا رو که دیدم خیلی ترسیدم فشارمم کلا همیشه پایینه
افت قند هم داشتم.
ضربان قلبمم اومد پایین
اکسیژن خون رو بهم وصل کردن
و گفتم بشین رو تخت سرتو ببر پایین شونه هات به سمت پایین خم تا ما بزنیم آمپول بی حسی رو
بعد منم گفتم بخدا من بی حس نمیشم من عمل بلفارو داشتم بی حس نشدم از اول تا آخرش اذیت شدم
سر عمل مینی بای پس هم بی هوش نشدم
چشام بسته شده بود ولی چون خیلی میترسیدم مغزم هوشیار بود تمام صداها رو می‌شنیدم
دیگه فایده نداشت همینطور که باهاشون حرف میزدم گفت من آمپول رو دارم میزنم تو الان فهمیدی ؟ پاهات داغ نشد پاهات مور مور نمیکنه ؟
پاهاتو تکون بده ببین چقدر سنگین دارن میشن
گفتم آره پاهام سنگین شده
گفتم آره مور مور هم می‌کنه
گفتم آره داغ هم شده ولی من هنوز حسش میکنم بخدا دیگه هرچی گفتم نه فایده نداشت که نداشت حرف حرف خودش بود دیگه آمادم که کردن گفتن دکترم اومد
دکترم که اومد گفتم من بی حس نشدم
گفت پاهات بی حسه الان تو دستای منو رو پاهات حس می‌کنی گفتم نه
گفت الان حس می‌کنی که سوند رو دارم دست میزنم گفتم نه.
گفت خب بی حس شدی نترس و نگران نباش
گفتم خداروشکر پس بی حس شدم
هنوز داشتم حرف میزدم که تیغ رو زد
یعنی یه دردی پیچید تو کل وجودم یه دادی زدم یه حس سوزش داغونی کردم که خودشون فهمیدن من شکمم بی حس نشده فقط پایین تنه من بی حس شده
دیگه اومدن و بیهوشی رو زدن و خوابیدم ولی دز خیلی کم
دیگه اذان ظهر رو که دادن دکتر بیهوشی زد به صورتم گفت پاشو نگاهش کن موقع اذون شروع کرد به گریه کردن دعا کن برا هممون دعاکن
دیگه چسبوندنش به صورتم بوسش کردم نازش کردم
ولی خیلی خیلی گیج بودم چشام به سختی باز نگه داشته میشد
مامان دو جوجه🥺 مامان دو جوجه🥺 ۱۵ ماهگی
یکم استرس گرفتم و ته دلم لرزید فکر نمیکردم اولین نفر برای عمل من باشم داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون که دکترمو ایستگاه پرستاری دیدم پرونده ها رو نگا میکرد
منو دید یه لبخند مهربونی زد گفت آماده ای بلاخره موعدش رسید گفتم استرس دارم گفت نترس بابا مگه میخوایم چیکارت کنیم برو که زودی میام یکم دیگه دوقلوهاتو بغل میگیری بهش ک فکر کردم یکم انرژی گرفتم و از استرسم کم شد😍😂
با همسرم و خانواده خدافظی کردم و دنبال ماما رفتم اتاق عمل
رفتم داخل کلا استرسم ریخت
چن تا از پرستارای اتاق عمل اومدن باهام حرف میزدن و سوال میپرسیدن واقعا خیلی خونگرم و با اخلاق بودن خداییش حال میکردم 🤭😅
یکم منتظر نشستم تا دکتر بیهوشی و دکتر خودم بیاد
ساعت اصلا نمی‌گذشت فقط میگفتم تا اینجاشو که اومدم بقیه شو هم خدا کمک میکنه
منو بردن رو تخت اتاق عمل و همه چی رو آماده کردن سوند رو تو بیحسی زدن
دکتر خودم و دکتر بیهوشی اومدن بالا سرم
ترس اینو داشتم اگه آمپول بی‌حسی بزنن بیحس نشم بعد شکممو پاره کنن چی😣😄
گفتن خم شو و آمپول رو زدن آمپولش اصلا درد نداره ولی وقتی تزریق می‌کنه انگاری برق بهت وصل میشه و پات یکم تکون میخوره
کم‌کم پام گرم شد و گر گرفتم دکتر بیهوشی گفت هر دوتا پاهاتو ببر بالا سعی کردم پاهامو ببرم بالا ولی اصلا تکون نمی‌خورد خیالم راحت شد
سریع پرده رو جلوم کشیدن و شروع کردن
تا حالا اتاق عمل نرفته بودم همه چی شیک و پیک بود 😂
تصورم از اتاق عمل یه چیز دیگه ای بود فکر میکردم منو اتاق دیگه ای میبرن😆
مامان محمدعلی⁦💙 مامان محمدعلی⁦💙 ۷ ماهگی
قسمت دوم
وارد اتاق عمل شدم هم دکترم و هم کادر اتاق عمل کاملا آماده بودن.
متخصص بیهوشی اومد و گفت بیهوشی میخوای یا بی حسی؟
من گفتم هرچی دکترم بگن
دکترم گفتن بی حسی بهتره منم قبول کردم.
اولش یک آمپول زد به کمر و گفت اصلا سر وشونه و بدنت رو تکون نده
آمپولش اصلا دردنداشت بعدش گفت دراز بکشم و جلوم پرده کشیدن.
کم کم پاهام بی حس شد و احساس بی وزنی میکردم فک میکردم پایین تنه‌م رو ابراست🤦😁
حسش بد بود برای من دوست نداشتم
بعد صدای پسرم که یک کوچولو فقط نق زد اومد اصلا گریه نکرد
آوردنش کنارم بوسش کردم و بردنش
ساعت ۸:۳۰ عمل شدم راس ۹ بردنم ریکاوری
ولی تجربه ریکاوری خیییییلی بد بود
دوساعت ریکاوری بودم داشتم جون میدادم
حالم اصلا خوب نبود درد نداشتم ها ولی تمام بدنم میلرزید گفتم برام هیتر آوردن گرم بشم
به حدی شلوغ بود که همه ی کادر عصبانی بودن چرا بیمارستان این همه سزارین قبول کرده
برای همین رها شده بودم رو تخت و دوساعت کسی دورم نیومد
فقط تو این دوساعت ۵تا سرم زدن بهم
ساعت۱۱ اومدن بردنم بخش
مامان پلین 🩷🐣 مامان پلین 🩷🐣 ۸ ماهگی
تاپیک دوم خاطره زایمان
بعد اومدن واسم سوند مثانه وصل کردن درد نداشت اصلا یکم فقط حس،سوزش کردم خودم و شل گرفتم دردی حس نکردم
معاینه یکم درد داشت اونم که من چون کیسه آبم‌ پاره شده بود انجام دادن ولا انجام نمیدن
بعد شد ساعت ۷.۳۰ من و بردن اتاق عمل اولین مریض من بودم اتاق ۵ بردنم اونجا همکار بابام شیفت بود از پشت دیدمش به اقایی صندلی و هدایت میکرد گفتم صداش میکنید آقای ...صداش کرد اونم برگشت گفتم من دختر فلانی هستم اومد دستم و گرفت گفت استرس نداشته باش هیچی نیست هیچی نمیفهمی میری کوچولوتو بغل کنی 🥹
بردنم اتاق عمل کیسه ابم هم همچنان اب میداد کادر بسیار مهربان با دکتر مهربانم
دوست بابام کنارم وایستاد باهم حرف زد بع دکتر بیهوشی که اوند گفت این دختر همکارمه خوب بهش برسید بعد دیگه رفت
دکتر بیهوشی اومد آمپول و تزریق کرد اصلاااا درد نداشت ولی یهو انگار برق گرفتم تمام وجودمو گفت تکون نخوری ها دخترم والا باید دوباره بزنم منم که یه لحظه ناخود آگاه تکون خوردم گفتم وایی خانم دکتر خودم اومد کنارم بعلم کرد گفت مهساااا از تو بعید
گفتم خانم دکتر برق گرفت ترسیدم بعد گفتن دراز بکش خانم دکترم بتادین و میزد همه جای شکمم باهم حرفای قشنگ میزد میخندوند گعتم خانم دکتر من بیحش نشدم ها توروخدا نبر
گفت شدی نمیدونی پاهاتت تکون بده با زور یه زره تکون دادم
پاهام یخ یخ شده بود
بعد پرده رو کشیدن دستگاهارو بهم وصل کزدن برای کنترل
گفتم خانم دکتر تورو خدا نبر ها من‌میفهمم هنوز
دکتر بیهوشی هم کنارم بود گفت خانم دکتر بریده مهسا ولی تو نمیدونی الان صدای بچت میاد خانم دکترم گفت مهسا دخترت سیندرلاست با یه پاش میاد بیرون منم فقط حس تکون خوردن و میفهمم هیچی نمیفهمیدم 😭😭
یهو صدای زندگیمو شنیدم 🥹🥹
مامان جوجه کوچولو🩵🐣 مامان جوجه کوچولو🩵🐣 ۳ ماهگی
پارت دو
تا شد ساعت ۱۲دکتر شیفت اومد معاینه کرد گفت داری پیشرفت می‌کنی الان پنج شش سانتی دردات خیلی خوبه ولی سر بچه پایین نیومده کامل ...

گفتم تا کی قرارع این وضع باشه تو nstرو نگاه کردی بچه ضربانش ضعیفه هیچکی به من توجه نمیکنه وزن بچه هفته پیش ۳۸۰۰و خورده ای بوده تو سونو، الان بیشتر شده نمی‌خوای منو بفرستی سونو تکمیلی تا اینارو گفتم جا خورد سریع پرونده رو گفت بیارین نگاه کرد فوری زنگ زد پایین گفت یک سونو اورژانسی میارم کارشو انجام بده
رفتم وزن بچه رو ۴۱۰۰زد تکون آنچنانی هم نمی‌خورد
اومدم بالا دیدم دکتر نیست ماما ها ریختن به هم منو بردن تو یک اتاق دیگه یه عالمه پرستار دورم
اصلا وحشت کردم دیدم یکی رگ میگیره یکی سوند می‌زاره گفتم چیشده گفت دکتر گفته میری سز میشی خودش رفته اتاق عمل منتظر توئه
منم شوهرم و مامانم نبودن از استرس میلرزیدم تا کار هامو کردن رفتیم بیرون اونا هم جا خوردن پرستار فقط گفت داریم میبریمش اتاق عمل سزارین همین دیگه رفتیم سریع دکتر بیهوشی اومد فقط چند تا سوال کرد گفت تکون نخور تا آمپول و زدن و خیلی هم درد داشت شاید ده بار امتحان کرد تا تونست آمپول و بزنه منم جیغ میزدم از درد وحشتناکش کل بدنم می‌لرزید دو نفر اومدن باهام صحبت می‌کردند محکم نگهم داشته بودن کارش تموم شد خوابوندنم و باهام صحبت می‌کرد شوخی می‌کرد منم میگفتم خوب نزدی بی حس نشدم من پاهامو حس میکنم می‌گفت تو نمی‌فهمی بخواب دیگه دکتر اومد و منم کم کم بی‌حس شدم کارشو شروع کرد هیچ صدایی نمیومد دکتر بیهوشی چون ناشتا نبودم خودش اول تا آخر عمل پیشم موند دستمو گرفته بود باهام صحبت می‌کرد نمیزاشت صداها و بشنوم تمرکز کنم تا گفت نگاه کن عجب بچه خوشگلی گفتم چه بچه ای هنوز که نیومده،
مامان مامان فندق مامان مامان فندق روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت3
دکتر گفت اگه درد نداشت هر 20دقیقه درجشو دوبرابرکن
منم که اصلا درد نداشتم هی زیاد کردن وشد 19درجه که یهو شکمم سفت شد واصلا ول نکرد یهو ضربان قلب من اومد پایین ومال جنین رفت بالا همه دکترا دویدن سمتم دیدن اکسیژنم هی داره افت میکنه ودکتر گفت زود اتاق عمل رو اماده کنید اورژانسی باید عمل بشه
وای یه حال عجیبی داشتم نفسم هی سنگین میشد وفقط میدیدم هرکی به یه جایی میدوه
یکی لباسمو عوض میکرد یکی ماکس اوکسیژن اورد یکی سوند وصل میکرد که واقعا هم درد داشت وهم چندش بود برای من
خلاصه منو زود روی تخت گذاشتن و فقط تونستم به همسرم بگم منو بردن اتاق عمل. منو با عجله بردن اتاق عمل ودکتر دید ترسیدم گفت به شکمت نگاه کن ببین دخترت تکون میخوره وقتی خم شدم امپول بی حسی رو زد که درد نکرد زیاد برای من
زود منو خوابوندن ویه پرده کشیدن جلوم
حس میکردم پاهام داره بی حس میشه ولی میترسیدم که چاقو میزنن بفهمم گفتم خانوم دکتر لطفا بزار کامل بی حس بشم گفت نترس
حس کردن چیزی به شکمم میزنن بهشون گفتم گفت نه بابا نترس بهت میگم وقتی برش بزنم یهو دیدم صدای گریه دخترم اومد وای بهترین حس دنیا بود اصلا قابل توصیف نیست
همون لحظه برای همه اونایی که دلشون نی نی میخواد از تح دلم دعا کردم
عملم تموم شد منو بردن ریکاوری دوبار شکممو ماساژ دادن چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم ولی یهو بدنم شروع کرد به لرزش اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم فکر کنم یه ساعت اونجا بودم که کم کم داشت بی حسی شکمم میرفت ودردم داشت شروع میشد همسرم هم نگرون هی پس در ریکاوری منتظر بودن وزنگ میزدن
منو بردن بخش که همسرم از درد اتاق عمل دستمو گرفته بود وبردن بخش وای درد شروع شد چند بار باز شکممو فشاردادن که بدترین درد عمرم بود