پارت هشتم سزارین من .
رفتم اتاق عمل فضا رو که دیدم خیلی ترسیدم فشارمم کلا همیشه پایینه
افت قند هم داشتم.
ضربان قلبمم اومد پایین
اکسیژن خون رو بهم وصل کردن
و گفتم بشین رو تخت سرتو ببر پایین شونه هات به سمت پایین خم تا ما بزنیم آمپول بی حسی رو
بعد منم گفتم بخدا من بی حس نمیشم من عمل بلفارو داشتم بی حس نشدم از اول تا آخرش اذیت شدم
سر عمل مینی بای پس هم بی هوش نشدم
چشام بسته شده بود ولی چون خیلی میترسیدم مغزم هوشیار بود تمام صداها رو می‌شنیدم
دیگه فایده نداشت همینطور که باهاشون حرف میزدم گفت من آمپول رو دارم میزنم تو الان فهمیدی ؟ پاهات داغ نشد پاهات مور مور نمیکنه ؟
پاهاتو تکون بده ببین چقدر سنگین دارن میشن
گفتم آره پاهام سنگین شده
گفتم آره مور مور هم می‌کنه
گفتم آره داغ هم شده ولی من هنوز حسش میکنم بخدا دیگه هرچی گفتم نه فایده نداشت که نداشت حرف حرف خودش بود دیگه آمادم که کردن گفتن دکترم اومد
دکترم که اومد گفتم من بی حس نشدم
گفت پاهات بی حسه الان تو دستای منو رو پاهات حس می‌کنی گفتم نه
گفت الان حس می‌کنی که سوند رو دارم دست میزنم گفتم نه.
گفت خب بی حس شدی نترس و نگران نباش
گفتم خداروشکر پس بی حس شدم
هنوز داشتم حرف میزدم که تیغ رو زد
یعنی یه دردی پیچید تو کل وجودم یه دادی زدم یه حس سوزش داغونی کردم که خودشون فهمیدن من شکمم بی حس نشده فقط پایین تنه من بی حس شده
دیگه اومدن و بیهوشی رو زدن و خوابیدم ولی دز خیلی کم
دیگه اذان ظهر رو که دادن دکتر بیهوشی زد به صورتم گفت پاشو نگاهش کن موقع اذون شروع کرد به گریه کردن دعا کن برا هممون دعاکن
دیگه چسبوندنش به صورتم بوسش کردم نازش کردم
ولی خیلی خیلی گیج بودم چشام به سختی باز نگه داشته میشد

۵ پاسخ

من اصلا از اتاق عمل نترسیدم کلا از عمل نمیترسیدم میترسیدم طبیعی زایمان کنم

عه عزیزم منم الان تاپیک زدم در همین مورد من امپول اسپاینال رو حس کردم رفت تو کمرم ولی اصلا نه پاهام داغ شد نه گزگز کرد هیچی هیچی.ولی دکتر حتی نذاشت ۱دقیقه از تزریق بگذره سریع بیهوشی کامل کرد الان همش فکرمیکنم فریبم دادن و اصلا هیچ ماده ای به کمرم تزریق نکردن

وای خدا من بدنم به بیحسی مقاومه اولی رو طبیعی آوردم بچه گیر کرد این یکی رو میخواستم سزارین کنم اینو خوندم تنم لرزید.خدایا چیکار کنم😔

وای چه بد

دقیقا عمل منم همین بود
خانما بی حسی نزنید خیلی افتضاحه مثل فشار قبر بود برا من
شکمم بی حس نشده بود و تیغ کشید داخل قفسه سینم و قلبم سوخت از شدت درد

سوال های مرتبط

مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت ۲
خانم دکتر شهریور هم اومدن تو اتاق و باهام صحبت کردن و چقدر ارامش داشتن
پرستار واسم انژیوکت وصل کرد و بعد از حدود یک ربع دکتر بیهوشی اومد و ازم پرسید میخوای بیهوش بشی یا بی حس منم گفتم بی حس و پمپ درد هم قبلا گفته بودم میخوام ولی پشیمون شدم و اونجا گفتم نمیخوام
دکتر شهریور و یکی از پرستارها کمک کردن بشینم و دوتا دستامو از یک طرف دکتر شهریور و طرف دیگه یکی از پرستارها گرفت و دکتر بیهوشی گفت پاهات صاف باشه و شونه هات شل بگیر و سرت پایین باشه و هر کاری که انجام میداد توضیح میداد که من نترسم میگفت دارم کمرت میشورم بعد بتادین میزنم بعدش هم گفت الان میخوام امپول بزنم خودت نکشی خداروشکر اصلا درد نداشت در حد یه امپول کوچک بود که حس کردم بعدش هم سریع خوابوندنم و پرده هم جلوم کشیدن و اول سوند وصل کردن که هیچی حس نکردم و بی حس بودم
دکتر بیهوشی تا وقتی کامل بی حس نشدم نرفت و میپرسید دائم که حسم چطوره و اول مور مور شد پاهام و گرم شد حتی تا زمانی که شکمم دکتر داشت بتادین میزد و یخ میشد یه چیزایی حس میکردم که دکتر گفت طبیعیه و بعدش که کامل بی حس شد پاهام دکتر بیهوشی رفت
بعد که کامل بی حس شدم حالت تهوع و نفس تنگی گرفتم حتی با ماسک اکسیژن هم حس میکردم الان نفسم میگیره که ماسک برداشت پرستاره و گفت سرت کج بگیر استفراغ کن اشکال نداره بعد سریع یکی دوتا امپول زد تو انژیوکته بعد چند دقیقه خوب شدم ولی واقعا حس بدی بود داشتم خفه میشدم و گرمم شده بود حال غش داشتم
پرستار کنارم ایستاد دستم گرفت گفت من اینجام هیچی نمیشه و الان بهتر میشی دیگه حالم اوکی شد
موقع عمل هم حس میکردم رو شکمم دارن یه کارایی میکنن ولی درد حس نمیکردم
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۸ ماهگی
*پارت چهارم*


من درحالی که دنبال دکترم میگشتم یه دکتر مرد که دکتر بیهوشی بود اومد به پشتم بتادین بزنه که آمپول بی حسی بهم بزنه اونجا بیشتر از خود عملم استرس و ترس داشتم نمیدونستم چجوریه فقط میدونستم یه آمپول نازک بلنده 🥺

بعد دوتا دکتر زن کنارم بودن گفتم میشه دستتونو بگیرم اونا هم دادن و بعد گفتن شونه هاتو به جلو خم کن و خودتو شل کن..
منم همینکار کردم بعد یهو یه سوزش ریز تو کمرم حس کردم که سریع هم تموم شد...

بعد اون دوتا خانوم آروم منو به عقب خوابوندن و جلوم یه پرده نازک کشیدن منم منتظر بودم که بی حس بشم ولی هنوز حس داشتم..
میگفتم من بی حس نشدما...
و همچنان دنبال دکترم میگشتم..
آخر گفتم بگید دکترم بیاد، پس چرا دکترم نمیاد..!! 😆😒

گفتن پاهات آروم آروم داغ میشه، ولی فقط کف پام یکم حس میکردم داغیو..

یکم گذشت گفتم من هنوز بی حس نشدمااا زانو به بالام هنوز حس داره..
گفتن یه ربع ممکنه طول بکشه!!
بعد پاهامو باز کردن و سوند برام گذاشتن که هیچی نفهمیدم ولی جلو کلی مرد پاهام لخت باز بود!!🤣🤣🥴
یعنی مردممم از خجالت...

بعد یهو دکترمو بالا سرم دیدم اومد با ارامش و مهربونی، سلام احوال پرسی کرد..
منم بالاخره خیالم راحت شد که اومد..
ولی من همچنان یکم تو شکمم حس داشتم..
گفتم دکتر شکمم هنوز حس داره شروع نکنیااااا🤣
گفتن صبر کن دیگه شش ماهه بدنیا اومدی..
منم این حین هی سعی می‌کردم پاهامو بلند کنم ببینم واقعا بی حسم یا نه...

که دیگه دکتر شروع کرد به شکم و پاهام بتادین زدن و اونجا دیگه کامل یهو داغ و بی حس شدم...
مامان آیه مامان آیه ۳ ماهگی
پارت سوم

بالاخره صبح شد و پرستار اومد اتاقم گفت باید آماده بشی برا عمل سریع زنگ زدم شوهرم اومد و ساک بچرو آورد
به پرستار گفتم میشه قبلش یه دوش سرپایی بگیرم گفت اره میشه تا مامانم رفت از پایین برام شامپو بخره
یهو آنژیوکت آوردن سوند آوردن گفتم میخوام برم دوش بگیرم
گفتن دیگه دیر میشه
از سوند خیلی میترسیدم چون راجبش بد شنیده بودم🥴واقعا هم بد بود هم حس خجالت داشتم از پرستار هم اینکه وقتی وصل کرد همش احساس میکردم دستشووی دارم😂😂
خلاصه حموم هم نزاشتن برم و ویلچر آوردن گفتن بشین تا بریم اتاق عمل
رفتم داخل اتاق عمل چنتا عکس با همسرم گرفتیم و من و بردن داخل پرستاره گفت چرا یه دستت رگ باز داره باید دوتا دست داشته باشه دوباره از من رگ گرفتن😫
نشوندن رو تخت اتاق عمل انقدر استرس داشتم که دست و پاهام یخ کرده بودن
دکتر بیهوشی اومد میخواست بی حس کنه واااقعا هیچ دردی نداشت امپول بی حسیه خیلی خوب بود آمپولو زدن رو تخت دراز کشیدم از انگشتای پام داغ شد تا اومد کمرم
تو اتاق عمل فشارم۱۶ونیم بود😐
جلوم پارچه کشیدن انقدر اسنرس داشتم به دکترم گفتم ترو خدا بزار قشنگ بی حس بشم گفت نترس تا کامل بی حس نشدی بهت دست نمیزنم
ولی برش اول رو که زد کاملا متوجه شدم درد نداشتم ولی متوجه شدم
ولی بقیه برش هارو نفهمیدم تا اینکه یهو صدای دخترم و شنیدم😍
خیلللللی حس قشنگی بود الهی که هر کی آرزوشو داره بهش برسه
مامان فاطمه مامان فاطمه ۶ ماهگی
سلام مامانای گل
منم بالاخره زاییدم ولی با کلی درد
یعنی مرگ رو ب چشمم دیدم
نمیخاستم بیام تجربه مو بگم اخه شاید خیلی هاتون استرس بگیرین ولی خیلی باخودم کلنجار رفتم و اخر گفتم بیام بگم
هر کی دوست داشت بخونه
من ۱۴مرداد رفتم بیمارستان میلاد بستری شدم و دوتا ازمایش خون و نوار قلب ازم گرفتن و بهم گفتن از ۱۲ شب ب بعد چیزی نخور ک صبح ساعت شش صبح عمل داری
ساعت پنج و نیم صبح اومد لباس اتاق عمل داد و گفت بپوش میام دنبالت
بهش گفتم عملم بی حسی هست دیگ؟
گفت اره
ساعت شش شد و اومد منو برد اتاق عمل
خیلیییییی استرس داشتم و پرستاری ک داخل اتاق عمل بود منو دید کلی باهام حرف زد ک حواسمو پرت کنه و از استرس هام کم کنه
از امپول بی حسی اگ بگم اصلا درد نداشت هیچی نفهمیدم
سوند رو هم وقتی بی حس شدم بهم زدن ک بازم نفهمیدم
وقتی کمرمو بی حس کردن و خوابیدم دوتا دکتر بالاسرم بودن و دکتر خودم و دوتا پرستار دیگ بالای شکمم بودن
ب دکترم گفتم من بی حس نشدم چون دارم پاهامو تکون میدم
گفت میدونم کم کم بی حس میشی
یه دو دقیقه گذشت دیدم دارم جای بخیه قبلی مو تمیز میکنن ک بخان تیغ بزنه
وقتی تیغ رو کشید دردشو حس کردم و جیغ زدم و کلا تکون خوردم ک دکتر بی هوشیم ب دکترم گفت بی حس نشده که داره پاشو تکون میده
دکترم ب دکتر بی هوشی گفت تو باید بگی ک چرا ب حس نشده
منم اینقدر درد داشتم هی جیغ میزدم ک میخام برم ولم کنین
خیلی درد داشتم و فقط داشتم الماسشون میکردم ک ولم کنن
دکتر بی هوشی گفت عزیزم چرا ترسیدی چیزی نیست الان بی حس میشی گفتم درد دارم رو شکمم گفت چیزی نیست الان خوب میشی
یه دفعه دیدم صورتم و سرم هی داره بزرگ و بزرگتر میشه و میخاد منفجر بشه حالم بد شد و دست و پاهام کرخت
مامان نیلای و نلین مامان نیلای و نلین ۴ ماهگی
پارت سوم
من گفتم که نمیتونم تکون بدم باشه ای گفت دو تا کیسه سنگین رو پاهام گذاشت و پارچه رو جلوم بست جوری که خودم و نبینم دست هام رو به تخت بست تا عمل رو سخت نکنم چون اکسیژنم افت کرده بود از استرس اکسیژن رو روی دماغم قرار داد و فشارم رو چک کردم یک سرم دیگه وصل کرد و شکمم رو کامل با بتادین تمیز کرد و محل برش رو ضد عفونی کرد شکمم رو به حالت مور مور حس میکردم و در این حین هیلی خفیف حالت تهوع و تنگی نفس داشتم به پرستار گفتم و گفت نگران نباش هر وقت حالت بهم خورد بالا بیار حساسیت نشون داد بدنم به بی حسی و شروع کرد به خارش صورت به شدت یخارید ولی چون دستام بسته بود کاری نمیتونستم بکنم دکتر اومد بعد کلی شوخی کارشو شروع کرد حس مور مور شکمم از بین رفت و هیچی حس نمکردم انگار که کلا با من کاری ندارن فقط تکون میخوردم بعد حس حالت تهوع کامل از بین رفت و من به شدت خوابم گرفت فشارم رو چک کردن روی ۱۹ بود من هیچی نمیخواستم فقط یه خواب انقدد می‌میچسبید عجیب خوابم می اومد
ادامه پارت بعدی
مامان آریا ایلیا محیا مامان آریا ایلیا محیا ۲ ماهگی
زایمان سه قلو ها پارت ۲

صبح که شد ساعت ۷ و نیم صبح اومدن ما چند نفری که زایمان داشتیم و آماده کردن بردن اتاق عمل و من اولین نفر برای زایمان بودم همون جا هم بهم توضیح دادن که با توجه به شرایطم زایمان با بی حسی برام بهتره
اون لحظه ای که بردنم هم خیلی ذوق داشتم هم استرس چون همه چی برام اولین بار بود هیچ ذهنیتی از چیزی نداشتم وقتی رو تخت نشستم یک نفر اومد ازم پرسید اگه مشکلی نداری الان برات سوند بزاریم اگرم اذیت میشی بعد بی حسی بزنیم منم گفتم خب قطعا بعدش بهتره و خلاصه استرس سوند زدن که خیلیا ازش بد میگفتن اینطوری بخیر گذشت
بعد نوبت زدن آمپول اسپاینال شد گفتن شونه هاتو بده پایین و سرتو تو سینت خم کن یک نفرم منو همونطوری نگه داشت که تکون نخورم و آمپول و زدن برخلاف تصورم مثل آمپول عادی اولش فقط یکم سوزش حس کردم و دردی نداشت
بعد درازم کردن و گفتن کم کم پاهات داغ میشه و دیگه چیزی نمیفهمی حالا من استرس گرفته بودم که نکنه بی حس نشم اینا شروع کنن! همش میگفتم ولی من تغییری حس نمیکنم به پاهام دست میزنین میفهمم! میگفتن خب فلج که نشدی حس میکنی حرکاتو ولی دردی نمیفهمی 😁
باز من استرسم بیشتر شد که اگه همه چیو حس کنم که خیلی ترسناکه اگه دردشم حس کنم چی؟ 😬