زایمان سه قلو ها پارت ۲

صبح که شد ساعت ۷ و نیم صبح اومدن ما چند نفری که زایمان داشتیم و آماده کردن بردن اتاق عمل و من اولین نفر برای زایمان بودم همون جا هم بهم توضیح دادن که با توجه به شرایطم زایمان با بی حسی برام بهتره
اون لحظه ای که بردنم هم خیلی ذوق داشتم هم استرس چون همه چی برام اولین بار بود هیچ ذهنیتی از چیزی نداشتم وقتی رو تخت نشستم یک نفر اومد ازم پرسید اگه مشکلی نداری الان برات سوند بزاریم اگرم اذیت میشی بعد بی حسی بزنیم منم گفتم خب قطعا بعدش بهتره و خلاصه استرس سوند زدن که خیلیا ازش بد میگفتن اینطوری بخیر گذشت
بعد نوبت زدن آمپول اسپاینال شد گفتن شونه هاتو بده پایین و سرتو تو سینت خم کن یک نفرم منو همونطوری نگه داشت که تکون نخورم و آمپول و زدن برخلاف تصورم مثل آمپول عادی اولش فقط یکم سوزش حس کردم و دردی نداشت
بعد درازم کردن و گفتن کم کم پاهات داغ میشه و دیگه چیزی نمیفهمی حالا من استرس گرفته بودم که نکنه بی حس نشم اینا شروع کنن! همش میگفتم ولی من تغییری حس نمیکنم به پاهام دست میزنین میفهمم! میگفتن خب فلج که نشدی حس میکنی حرکاتو ولی دردی نمیفهمی 😁
باز من استرسم بیشتر شد که اگه همه چیو حس کنم که خیلی ترسناکه اگه دردشم حس کنم چی؟ 😬

۴ پاسخ

منم همینطوری بودم 😂😮‍💨

کدوم بیمارستان عزیزم؟

وای آره موی تنم سیخ شد😱😱

وای منم از همین فهمیدن حس سزارین میترسم 🥴😂

سوال های مرتبط

مامان آرنیک مامان آرنیک ۷ ماهگی
مامان هانا مامان هانا ۱۰ ماهگی
پارت هشتم سزارین من .
رفتم اتاق عمل فضا رو که دیدم خیلی ترسیدم فشارمم کلا همیشه پایینه
افت قند هم داشتم.
ضربان قلبمم اومد پایین
اکسیژن خون رو بهم وصل کردن
و گفتم بشین رو تخت سرتو ببر پایین شونه هات به سمت پایین خم تا ما بزنیم آمپول بی حسی رو
بعد منم گفتم بخدا من بی حس نمیشم من عمل بلفارو داشتم بی حس نشدم از اول تا آخرش اذیت شدم
سر عمل مینی بای پس هم بی هوش نشدم
چشام بسته شده بود ولی چون خیلی میترسیدم مغزم هوشیار بود تمام صداها رو می‌شنیدم
دیگه فایده نداشت همینطور که باهاشون حرف میزدم گفت من آمپول رو دارم میزنم تو الان فهمیدی ؟ پاهات داغ نشد پاهات مور مور نمیکنه ؟
پاهاتو تکون بده ببین چقدر سنگین دارن میشن
گفتم آره پاهام سنگین شده
گفتم آره مور مور هم می‌کنه
گفتم آره داغ هم شده ولی من هنوز حسش میکنم بخدا دیگه هرچی گفتم نه فایده نداشت که نداشت حرف حرف خودش بود دیگه آمادم که کردن گفتن دکترم اومد
دکترم که اومد گفتم من بی حس نشدم
گفت پاهات بی حسه الان تو دستای منو رو پاهات حس می‌کنی گفتم نه
گفت الان حس می‌کنی که سوند رو دارم دست میزنم گفتم نه.
گفت خب بی حس شدی نترس و نگران نباش
گفتم خداروشکر پس بی حس شدم
هنوز داشتم حرف میزدم که تیغ رو زد
یعنی یه دردی پیچید تو کل وجودم یه دادی زدم یه حس سوزش داغونی کردم که خودشون فهمیدن من شکمم بی حس نشده فقط پایین تنه من بی حس شده
دیگه اومدن و بیهوشی رو زدن و خوابیدم ولی دز خیلی کم
دیگه اذان ظهر رو که دادن دکتر بیهوشی زد به صورتم گفت پاشو نگاهش کن موقع اذون شروع کرد به گریه کردن دعا کن برا هممون دعاکن
دیگه چسبوندنش به صورتم بوسش کردم نازش کردم
ولی خیلی خیلی گیج بودم چشام به سختی باز نگه داشته میشد
مامان ملوری🦢 مامان ملوری🦢 ۱۰ ماهگی
#تجربه سزارین

زایمان من اختیاری بود با اینکه زایمان دوم بود ولی زیر میزی دادم
روز زایمان خیلی استرس داشتم با همسرم و خواهرم رفتیم بیمارستان چون مادرم بچه هامون و نگه داشته بود اول همسرم کارای بستری رو انجام داد بعد من رفتم بلوک زایمان لباسامو عوض کردم بهم سرم زدن خیلی از سوند میترسیدم ولی درد نداشت فقط حس بدی بهم میداد مثل کلافگی رفتم طبقه بالا اتاق عمل خیلی ترسیده بودم سردمم بود بعد از پرسیدن چندتا سوال مثل گروه خونی و نداشتن بیماری بردنم اتاق شماره ۲ البته من فیلمبردارن داشتم و مدام از همه جام داشت فیلم و عکس میگرفت🤣نشستم روی تخت اتاق عمل اومدن برام امپول بی حسی بزنن یه لحظه حس کردم برق از توی پام رد شد به ثانیه نکشید بی حس شدم اون حس بد سوندم از بین رفت واقعا اونقدر درد و ترسی که میگفتن نداشت سریع خوابوندنم روی تخت یه پرده کشیدن جلوم از ترس شروع کردم به گریه کردن ولی همه دلداریم میدادن که نترس چیزی حس نمیکنی واقعا هم چیزی حس نکردم فقط انگار یکی داشت شکممو ناز میکرد حس خوبی داشتم یه دفعه صدای گریه دخترم اومد وای بهترین لحظه عمرمو برای بار دوم تجربه کردم اوردنش پیشم کلی بوسش کردم بعد از بخیه شکممو دوبار فشار دادن که بازم دردی حس نکردم بعد بردنم ریکاوری بعد از ۱۰ دقیقه بردنم توی اتاقم تا ۸ ساعت باز ناشتا بودم فقط سرم بهم میزدن بعد از ۸ ساعت گفتن مایعات فقط بخور بعدم اومدن سوندمو کشیدن من بلند شدم راه رفتم اولین بلند شدن واقعا یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود
مامان آقا یونا مامان آقا یونا ۴ ماهگی
سریع حاضرم کردن برای سزارین سوند زدن درد و سوزش نداشت فقط من یکم حس ادرار داشتم که اولش طبیعی هست با برانکارد بردن اتاق عمل اونجا اولش یکم باهام حرف زدن بعد دکتر بیهوشی اومد ازم یکسری سوال پرسیدو گفت مریض کدوم دکتری و گفتم بعد بهم پوزیشن بی حسی موضعی زدن از سوزن بی حسی بگم که یکم درد داشت ولی همون یکی دو شب اول حسش میکردم الان نه
بعد ازم پرسید پاهات تا کجا.بی حس میشه بهم گفت همه چیز حس می‌کنه ولی درد نداری......
بعد بی حسی و زدن پرده سبز دکترا باهام صحبت میکردم به ده دقیقه نکشید آقا یونا بدنیا اومد منو بردن ریکاوری بعدش ای سیو پسرمم بردن بخش و بعداز بخش ان آی سیو.....
بعد از سزارین من بیست و چهار ساعت نباید از جام بلند میشدم بخاطر داروی سولفاتی که میگرفتم ولی بعدش خیلی درد داشتم برای بلند شدن بهم مورفین و کیوتین و سه تا شیاف استامینوفن زدن که میدونستم اینا زدن برای مسکن ولی چون کسی و اجازه همراه ندادن باهام خودم راه رفتم خیلی اذیت شدم ولی بخیه های خوبی زدن برام ..... درد هنوز دارم .....
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۲ ماهگی
سلام دوستان
منم میخوام بعد تقریبا ۵۰ روز تجربه خودم از سزارین رو بگم براتون
۱۲ اردیبهشت روز زایمانم بود ، ساعت ۷ و نیم رسیدیم بیمارستان ،تا کارهای پذیرش و آزمایشات اولیه از من گرفته بشه ساعت حدودا ۹ شد که به من گفتن روی تخت دراز بکش برای وصل کردن سوند
،بر عکس چیزهایی که شنیده بودم از سوند ،اصلا درد نداشت برای من و خیلی راحت بود ،بعد دکترم اومد بالای سرم و کلی بهم دلگرمی داد که عمل راحتیه و دردناک ترین چیزی که حس کردی همین آنژیوکتی که به دستت زدن ،دکتر من خانم میترا بحرینی بود و واقعا عالی بود ،من از روز اول تحت نظرشون بودم و از همه چیز راضی ترینم،بعد سوند من چون فیلم اتاق عمل هم میخواستم ،فیلمبردارم اومد و ازم خواست از حس و حالم بگم برای نی نی ،بعد اون دیگه اومدن دنبالم و منو با همون تخت دو تا آقا بردن تو اتاق عمل ،دکتر بی حسی اومد و امپول رو به کمرم زد ،اونم درد نداشت واقعا ،ولی من پر از حس استرس و اشتیاق و ذوق دیدن پسرم بودم ،یه حس عجیبی داشتم اون لحظه که قابل توصیف نیست فقط باید تجربه کرد،قلبم تند میزد و همه وجودم قلب بود که بالاخره روز دیدار رسید و قراره بعد ۹ ماه انتظار ببینمش🥰😍 بعد که امپول رو بهم زدن پاهام داغ شد و احساس کردم خیلی سنگینه،بعد عمل شروع شد و چند دقیقه نگذشته بود که صدای گریه پسرم رو شنیدم ،فقط اشک میریختم ،از شوق از شادی ،اولین چیزی که پرسیدم این بود که سالمه؟ گفتن هم سالمه هم زیبا😍☺️ ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه بود پسرم به دنیا اومد و آوردن گذاشتنش رو صورتم و من فقط میگفتم خوش اومدی پسرم ،خوش اومدی ...
دکترم اون لحظه که داشتن از شکمم درش میاوردن اذان میگفت و حس خیلی خوبی میداد
ادامه پارت بعد...🤗
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۸ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان آرن مامان آرن روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳ تجربه سزارین
من به دکترم گفتم میشه سوند رو بعد بی حسی بزارید، قبول کرد ،
فقط یه سرم بهم وصل کردن و رفتیم اتاق عمل، قبلش خیلی استرس داشتم وارد اتاق شدم یخورده استرس گرفتم ولی انقدر که پرسنل اتاق عمل و بی هوشی خوش اخلاق بودن ریلکس شدم یه مقدار، و خیلی هیجان داشتم برای دیدن پسرم،
خلاصه من نشستم تا آمپول بی حسی رو بزنن ،
دردش از آمپول هم کمتر بود ، اصلا باورم نمیشد
ازش غول ساخته بودم، قبلش بهم گفت پاهات شاید یه حالت برق گرفتگی داشته باشه نترسی ،
خلاصه آمپول عالی بود و بدون درد
بعد منو دراز کردن و خیلی سریع پاهام و اینا بی حس شد،
بعد سوند رو وصل کردن که اصلا درد نداشتم طبیعتا 😁
بعد روی شکمم بتادین اینا میزدن قشنگ حس میکردم،
اصلا متوجه بریدن شکمم نشدم، خیلی زود همه چیز اتفاق افتاد
و صدای گریه پسرمو شنیدم🥹که بهترینننننن لحظه کل عمرم شد🥹
بعدش دیگه بدنم سبک شد ،انگار خیالم راحت شد ،

من خیلی استرس داشتم که حین عمل حالم بد بشه
ولی هم ماسک اکسیژن داشتم، هم دائم فشارم با دستگاه چک میشد و صداش رو میشنیدم خیالم راحت بود😁😂

آها راستی اینو بگم ،وقتی که داشتن بچه رو میکشیدن بیرون تخت قشنگ تکون میخورد، اونجا یکم به شونه هام و نفسم فشار اومد

خلاصه بعدش بچه رو بردن و بخیه زدن رو شروع کردن
بخیه زدن طولانی ترین قسمت عمل بود

بعدشم رفتیم ریکاوری ، دو سه بار ماساژ شکمی دادن
که بخاطر بی حسی هیچ دردی نداشت
مامان مانلی 🩷 مامان مانلی 🩷 ۶ ماهگی
پارت 3
صبح ساعت 5 اومدن صدام زدن که برام سونو بذارن ، اصلا سخت نبود فقط خودم شل گرفتم و در حد سی ثانیه سوزش داشت و بعدش برطرف شد ، بهم گفتن دکتر ساعت 9 میاد و نوبتی عمل میشین.. من رو حدود ساعت 11 صدا زدن و با کلی استرس رفتم برای عمل ...تو اتاق عمل اول پرسنل بیهوشی رو دیدم که خیلی خوش اخلاق بودن و منو روی تخت آماده کردن و باهم حرف زدن که ازم پرسید اسم دخترت چیه گفتم مانلی 🩷 گفت واییییی چه خوب دختر منم مانلیه و خیلی خوشگل و نازه مطمئن باش دختر توام همین جوره.. دیگه چند دقیقه بعد گفتن سرتو خم کن جلو و تکون نخور که آمپول بی حسی رو بزنیم اما خب قسمت بد ماجرا این بود که من بی حس نشدم‌با یه امپول و مجبور شدن 5 تا آمپول بزنن برام و اینم بگم که برای من آمپول ها خیلی دردناک بود خیلی.. بعدش دیگه بی حس شدم و دکترم اومد و شروع کرد به خوش و بش کردن و شروع کرد به جراحی ، من هیچی حس نمی‌کردم و فقط استرس داشتم که بچه مو سریع ببینم و حدود یه پنج دقیقه ای طول کشید که بچه رو به دنیا آوردن من اولین سوالم این بود که سالمه ، گفت آره خدا رو شکر سالمه خیلی هم خوشگله اینو که گفتن من از هیجان اینقدر گریه کردم که طپش قلبم بالا رفت و سردرد گرفتم همون جا برام آرم بخش تزریق کردن که آروم بشم بعدش صدای گریه دخترم اومد و من اون لحظه انگار هیچ دردی نداشتم هیچی... آوردنش گذاشتن کنار صورتم و دیدمش قلبم داشت میزد بیرون براش درسته که کوچولو بود اما شبیه فرشته ها بود و صورتش عین برف بود
مامان پسری ✨🧸 مامان پسری ✨🧸 روزهای ابتدایی تولد
خانوما می‌خوام تجربه زایمان سزارین خودم رو براتون تعریف کنم 😊

باید ناشتا باشی ولی من صبح قبل رفتن آبمیوه خوردم . بعد از انجام کار ها و بستری شدن برام سرم وصل کردن فشار و سونو و نوار قلب همه چی گرفتن بعد اومدن برام سوند گذاشتند که من یکم اذیت شدم بعد اومدن بردند اتاق عمل چند تا سوال پرسیدن بعد یک دکتر مرد اومد برام آمپول بی حسی زد . من از بی حسی خوشم نیومد پیشنهاد میکنم بیهوشی انتخاب کنید چون بی حسی روی نخاع تاثیر می‌ذاره من شونه هام از اون موقع درد می‌کنه یعنی درد شونه هام از درد بخیه اینا بیشتر بود دوبار فقط به خاطر شونه هام شیاف گذاشتم . و افرادی که فوبیا جای تنگ و اینا دارن اصلااااا بیحسی نکنید من فوبیا چون داشتم و پاهام که بی حس شد و دست ها هم که می‌بندم به تخت من خیلی اذیت شدم و بهم آرامبخش زدن که یکم خوابیدم . بعد که آوردن توی بخش گفتن تا ۳ ساعت دیگه بی حسی می‌ره و کم کم تکون بخور و گفتن خودتو به پهلو پهلو کن . گفتن هر چقدر تکون نخوری برای خودت سخت تره منم تکون می‌خوردم یکم درد داشت ولی زیاد نه
پیشنهاد میکنم حتما تکون بخورین چون من الان خیلی راحت می‌شینم پا میشم همه کار میکنم
نسکافه هم زیاد بخورین
مامان گــرشــــا🩵🪬 مامان گــرشــــا🩵🪬 روزهای ابتدایی تولد
سلام مامانا بعد از دو روز اومدم از تجربه ی زایمانم بهتون بگم
من به خواسته ی خودم سزارین شدم خیلیا میگفتن راحته چیزی نیست ولی به نظرم خیلی سخته هم دردش هم استرسی که میکشی تا اتاق عمل بخوای بری
من ۷ ام شب بستری شدم آنژیو کت دوتا وصل کردن تا فردا صبح واقعا خیلی بده دوتا دستتم چندین ساعت آنژیو داشته باشه چون هی دستتو تکون میدی ، آنژیو من خراب شد بعد از زایمان از دوباره رگ گیری کردن
هنوز بماند موقع زدن اولین آنژیو زد رگمم ترکوند🙁😒
خلاصه فردا صبح شد رفتم اتاق عمل من از آمپول بی حسی خیلی میترسیدم همه هم‌ میگفتن نه اصلا هیچی نمیفهمی هی میگفتم نکنه بی حس نشم همه میگفتن مگه ممکنه میخندیدن… که دقیقا همینجوری هم شد وقتی بی حسی رو زد ناخودآگاه یکی از پاهام پرید بالا موقع زدن هم خیلی خیلی خیلی درد داشت بلافاصله گفت دراز بکش گفتم من بی حس نشدم گفت امکان نداره شدی متوجه نیستی خواست دکتر شروع کنه گفتم من میفهمم گفت پاهاتو ببر بالا جفت پاهامم رفت بالا تعجب کردن گفتن چرا ایجوری شد اینو به هرکی میزدیم درجا بی حس میشد خلاصه که فکر کنم ناشی بود متخصص بی حسی چون موقع زدن من متوجه شدم درحالی که همه میگفتن هیچی‌ نمیفهمی
از دوباره اومد بی حسی زد اینو متوجه نشدم و بی حس شدم
حین عمل احساس خفگی و حالت تهوع داشتم خیلی حسش بد بود
کمتر از ۵ دقیقه پسرمو دکتر به دنیا آورد و اون لحظه بهترین لحظه عمرم بود از خوشحالی اشکام بند نمیومد🥹
خداروشکر بخیر گذشت و الان پسرم بغلمه😍🪬
از خدا میخوام همه به خیرو خوشی انشاالله زایمان کنید و نینی هاتونو سالم و سلامت بغلتون بگیرین🫶🏻🥹
انشاالله هرکی چشم‌انتظاره این لحظه هارو تجربه کنه🙏🏻
ولی از چیزی نترسین و هی تلقین نکنین من از بس گفتم برام اتفاق افتاد🙁😂
مامان فندوق مامان فندوق ۱۴ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمان سزارین
روز چهارشنبه ساعت ۶ صبح رفتیم بیمارستان اول رفتم زایشگاه ازم nstگرفتن گفتن خیلی انقباض داری درد نداری ک نداشتم بعد بردنم بهم انژیوکت وصل کردن و کلی شرح حال گرفتن و بعد سوند وصل کردن من از سوند خیلی میترسیدم و خودمو سفت میکردم ولی اصلا اونجوری ک‌فکر میکردم نبود ساعت ۸ گفتن آماده ای بریم اتاق عمل رفتم رو‌ولیچر بردنم اتاق عمل یکم محیطش برام ترسناک بود چون اولین بارم بود ولی زیاد استرس نداشتم کلی آدم اونجا بود هرکسی مشغول ی کار بود دکترمم اومد کمک کردن رو تخت نشستم گفتن کمر و گردنت رو خم کن آمپول بی حسی بزنیم من ترسی نداشتم از اون ولی چون دریچه نخاعی من تنگ بود یکم اذیت شدم و چند بار سوزن زد تا تونستن جای درستی پیدا کنه وقتی تزریق تموم شد پام شروع ب داغ کردن کرد درازم کردن و جلوم پرده کشیدن سرم وصل کردن حس میکردم چیزی روی شکمم میکشن گفتم من بی حس نیستم هنوز شکمم رو پاره نکنید گفتن نه نترس هنوز داریم بتادین می‌زنیم بعدش دیگه نفهمیدم کی شکمم رو پاره کردن صدای گریه بچم پیچید و دنیا مال من شد تمیزش کردن آوردن کنار صورتم بوسش کردم بعد بردنش لباس تنش کنن..بعد حس کردم حالت تهوع دارم گفتم بهشون ی آمپول تو سرم زدن اما خوب نشدم و بالا آوردم بعدش باز گفتم سردردم بهم آرامبخش زدن دیگه چیزی نفهمیدم یهو چشامو باز کردم دیدم چنتا مرد می‌خوان بزارنم رو تخت دیگه ببرن ریکاوری تقریبا یک ساعتی تو ریکاوری بودم دوبار اومدم شکمم رو فشار دادن ک چون بی حس بودم زیاد درد نداشت بعدش هم بردن بخش و پسرم رو آوردن برای شیر خوردن ..در کل از انتخابم راضی ام بازم برگردم عقب سزارین انتخابمه الآنم درد ندارم ۸ ساعتی شیاف میزارم تو بیمارستان هم پمپ درد داشتم که اصلا دردی حس نکردم
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۳ ماهگی
*پارت چهارم*


من درحالی که دنبال دکترم میگشتم یه دکتر مرد که دکتر بیهوشی بود اومد به پشتم بتادین بزنه که آمپول بی حسی بهم بزنه اونجا بیشتر از خود عملم استرس و ترس داشتم نمیدونستم چجوریه فقط میدونستم یه آمپول نازک بلنده 🥺

بعد دوتا دکتر زن کنارم بودن گفتم میشه دستتونو بگیرم اونا هم دادن و بعد گفتن شونه هاتو به جلو خم کن و خودتو شل کن..
منم همینکار کردم بعد یهو یه سوزش ریز تو کمرم حس کردم که سریع هم تموم شد...

بعد اون دوتا خانوم آروم منو به عقب خوابوندن و جلوم یه پرده نازک کشیدن منم منتظر بودم که بی حس بشم ولی هنوز حس داشتم..
میگفتم من بی حس نشدما...
و همچنان دنبال دکترم میگشتم..
آخر گفتم بگید دکترم بیاد، پس چرا دکترم نمیاد..!! 😆😒

گفتن پاهات آروم آروم داغ میشه، ولی فقط کف پام یکم حس میکردم داغیو..

یکم گذشت گفتم من هنوز بی حس نشدمااا زانو به بالام هنوز حس داره..
گفتن یه ربع ممکنه طول بکشه!!
بعد پاهامو باز کردن و سوند برام گذاشتن که هیچی نفهمیدم ولی جلو کلی مرد پاهام لخت باز بود!!🤣🤣🥴
یعنی مردممم از خجالت...

بعد یهو دکترمو بالا سرم دیدم اومد با ارامش و مهربونی، سلام احوال پرسی کرد..
منم بالاخره خیالم راحت شد که اومد..
ولی من همچنان یکم تو شکمم حس داشتم..
گفتم دکتر شکمم هنوز حس داره شروع نکنیااااا🤣
گفتن صبر کن دیگه شش ماهه بدنیا اومدی..
منم این حین هی سعی می‌کردم پاهامو بلند کنم ببینم واقعا بی حسم یا نه...

که دیگه دکتر شروع کرد به شکم و پاهام بتادین زدن و اونجا دیگه کامل یهو داغ و بی حس شدم...