سلام مامانای گل
منم بالاخره زاییدم ولی با کلی درد
یعنی مرگ رو ب چشمم دیدم
نمیخاستم بیام تجربه مو بگم اخه شاید خیلی هاتون استرس بگیرین ولی خیلی باخودم کلنجار رفتم و اخر گفتم بیام بگم
هر کی دوست داشت بخونه
من ۱۴مرداد رفتم بیمارستان میلاد بستری شدم و دوتا ازمایش خون و نوار قلب ازم گرفتن و بهم گفتن از ۱۲ شب ب بعد چیزی نخور ک صبح ساعت شش صبح عمل داری
ساعت پنج و نیم صبح اومد لباس اتاق عمل داد و گفت بپوش میام دنبالت
بهش گفتم عملم بی حسی هست دیگ؟
گفت اره
ساعت شش شد و اومد منو برد اتاق عمل
خیلیییییی استرس داشتم و پرستاری ک داخل اتاق عمل بود منو دید کلی باهام حرف زد ک حواسمو پرت کنه و از استرس هام کم کنه
از امپول بی حسی اگ بگم اصلا درد نداشت هیچی نفهمیدم
سوند رو هم وقتی بی حس شدم بهم زدن ک بازم نفهمیدم
وقتی کمرمو بی حس کردن و خوابیدم دوتا دکتر بالاسرم بودن و دکتر خودم و دوتا پرستار دیگ بالای شکمم بودن
ب دکترم گفتم من بی حس نشدم چون دارم پاهامو تکون میدم
گفت میدونم کم کم بی حس میشی
یه دو دقیقه گذشت دیدم دارم جای بخیه قبلی مو تمیز میکنن ک بخان تیغ بزنه
وقتی تیغ رو کشید دردشو حس کردم و جیغ زدم و کلا تکون خوردم ک دکتر بی هوشیم ب دکترم گفت بی حس نشده که داره پاشو تکون میده
دکترم ب دکتر بی هوشی گفت تو باید بگی ک چرا ب حس نشده
منم اینقدر درد داشتم هی جیغ میزدم ک میخام برم ولم کنین
خیلی درد داشتم و فقط داشتم الماسشون میکردم ک ولم کنن
دکتر بی هوشی گفت عزیزم چرا ترسیدی چیزی نیست الان بی حس میشی گفتم درد دارم رو شکمم گفت چیزی نیست الان خوب میشی
یه دفعه دیدم صورتم و سرم هی داره بزرگ و بزرگتر میشه و میخاد منفجر بشه حالم بد شد و دست و پاهام کرخت

تصویر
۲۱ پاسخ

بعدش چیشد سر شدی

من اینها رو خوندم‌ یاد زایمان خودم افتادم من سر دوقلوها سزارین دومم اذیت شدم موقع سزارینم‌ چون از استرس تکان می‌خوردم دکتر بی هوشی چند بار بی حسی رو تزریق کرد و وقتی که خوب سر و بی حس نشده بود و درد داشتم شکمم رو برش دادن و همه چی حالیم میشد و احساس میکردم همه چی رو و بعدشم نفس تنگه گرفتم و حالم بد شد که اکسیژن زدن برام وای خیلی بد بودحالم ولی برای سزارین اولم اینطوری نبودم حتی متوجه نشده بود کی بچه رواز شکمم آوردن بیرون

مبارک عزیزم زیر سایه پدرو مادر بزرگ بشه ♥️

اخییییی ننه ننه ماشاءالله خدا حفظش کنه 😍

ای جونم چ نازه خدا حفظش کنه

چرا با تایپت اشک ریختم 😢 من بچه اولم سزارین شدم اصلا نفهمیدم... ولی سر بچه دومم تو اتاق عمل دعوای بزرگی کردن دکتر بی‌حسی زیاد تزریق کرد فشارم اومد رو 4 رفتم اون دنیا و برگشتم. به زور فشارم رو نرمال کردن. بعد از ریکاوری بدترین درد دنیا اومد سراغم 6 ساعت بیشتر درد میکشیدم کلی مسکن و شیاف میزدن جوابگو نبود رگم کار نمی‌کرد. جوری جیغ میزدم کل مردم جمع کرده بودم. مخدرم برام زدن و رگم کار نمی‌کرد آخرش مستقیم زدن تو پام یه کم آروم گرفتم. الان ده روزه. همش یاد آوری میکنم و گریه میکنم. نمیدونم شانس من بود یا بی خیالی دکترم یا کادر اتاق عمل😢😔

ای جانم 🥺😍 خدا این هدیه قشنگ رو برا خودت و باباش حفظش کنه

اگه بتونی طبیعی باشی خیلی بهتره واقعا

وایییی عزیزززممم قدمش پر خیر و برکت باشه براتون❤️❤️❤️💋💋💋🩷🩷🩷
خدا برات حفظش کنه ان شاءالله💙🩵💙🩵

به سلامتی عزیزم قدمش پر خیر و برکت باشه زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه نامدار باشه ماشالله بهش😍😘

مبارکه باسلامتی
وای چقدر وحشتناک بود من شکم اولمه چکار کنم اگه اینطوری باشه و بی حس نشم وای اونجا که نوشتین میخواستن تیغ بزنن یهو یاد این می‌افتی که با چاقو دستتو بریدی خدا جونم همه این ۹ماه یطرف زایمان هزار طرف خودت کمکمون کن خیلی درد داره مثل این میمونه آدم زنده رو زنده زنده پوست بکنن 😭😭

ای وای عزیزم الهی چقدر دکترا گاهی نفهم میشن خوبه گفتی بی حس نشدی ..هزارتا شاالله به نی نی کوچولو مبارک قشنگم

وای ننه ماشالله ماشالله

من چند هفته بایدبرم

بعدش چیشد بی حس شدی؟؟

سلام خانما گل شماچندهفته رفتین معاینه لگن

😱😱😱😱

عزیزم نی نیت مبارک باشه
وای یعنی انقد بی رحم بودن

آخه عزیزم واقعا بعضی از دکترا سرشون نمیشه

واااای عزیزم🥺🥺🥺🥺

😲😲😲

سوال های مرتبط

مامان سوگند و دوقلوها مامان سوگند و دوقلوها هفته سی‌ونهم بارداری
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۱ ماهگی
مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 ۵ ماهگی
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۷ ماهگی
۳ تجربه زایمان
نفر چهارم برا سزارین من بودم
دکتر ساعت ۱۰ و نیم اومد
من اصلا درد نداشتم ولی همین که رفتم زایشگاه دل دردم شروع شد
ساعت ۱ شب اومدن بهم سوند وصل کردن
اصلا درد نداشت ولی احساس ی چیز اضافه رو بدنت داری وگرنه درد ندارع
ساعت ۱ و نیم اومدن گفتن بریم برا عمل
خیلی ترس داشتم ولی دکتر بی هوشی بهم قول داده بود ک کوچکترین چیزی رو حس نمیکنم چون سر زایمان دخترم تو اتاق عمل کامل بی حس نشده بودم برا همین ترس داشتم
وقتی رفتم ساعت ۱ و ۴۰ دقیقه بود
همین ک رفتم دکتر اومد تو راه رو ی سلام گرمی کرد و گفت برو ک ساعت ۲ شد تا تو آماده بشی منم اومدم
رفتم و دکتر بی حسی اومد و خیلی شوخی میکردن و میخنندیدن
من یکم خیالم راحت شد و ترسم ریخت
گفتم عزیزم توروخدا خوابم کن من میترسم
گفت باشه دیگه چیزی نگو گفتم ببین قبل از عمل خوابم کن گفت اگ ی بار دیگه بگی خوابت نمیکنم
از ترس چیزی نگفتم رفتم رو تخت نشستم گفتن نفس عمیق بکش و سرت و ببر پایین
ی مرد اومد شونه هامو گرفت سرمو پایین نگه داشت
دکتر بی هوشی گفت ی چیز یخی می‌خوام بزیزم رو کمرت
ریخت و اینقدر یخ بود و شروع کرد با پنبه ب مالیدن کمرم
سه بار این کار تکرار کرد
بعد. گفت خودتو شل کن میخام سوزن بزنم ولی من اصلا سوزن و حس نکردم اصلا و ب هیچ عنوان
سوزن بی حسی اصلا درد نداشت فقط یکم حس کردم انکار ی بخار گرم تو بدنم خالی کردن ک برا من سوزن بی حسی مثله اب خوردن بود بخدا
مامان آیدا مامان آیدا ۴ ماهگی
لباسو ک پوشیدم ماما اومد بهم سوند وصل کنه انقدر درد داشتم ک سوند رو نفهمیدم اصلا سوار ویلچر شدم رفتم اتاق عمل دکترم باز اونجا اومد معاینه کنه ک ی جیغ بلندی زدم از صبح تا ساعت چهار هر ماما یا کاراموز میومد دست میکرد توم وحشت داشتم از معاینه..دکتر بیهوشی اومد انقدر خوش اخلاق بود بهم گفت دخترم بشین تکونم نخور خلاصه امپول بی حسی رو ک زد اصلا متوجه نشدم کم کم پاهام داغ شد و بی حس شدم صداشونو می‌فهمیدم ک حرف میزدن حرکت تیغ و قیچی رو هم همینجور ولی اصلا درد نداشتم..دو دقیقه بعد صدای گریه اومد دکتر بیهوشی گفت مبارکه بچمو در حد دو ثانیه گذاشتن رو صورتم و بردنش.. تو حالت بی حسی ک بودم ماماها داشتن میگفتن چقدر این دختر هیز درده دکتر بیهوشی هم گفت واقعا درد کشیده این دختر هرکس دگه بود مرده بود..خلاصه خواب رفتم ک یهو یکی ماماها بهم گفت مائده پاشو خسته نشدی از بس خوابیدی چشامو که وا کردم ساعت پنج و نیم بود..گفتم بچم کو گفت بردنش پیش همراهیت الان میارنش شیر بخوره بچمو ک اوردن یه لحظه گذاشتنش رو سینه..بهم گفتن الان میان میبرنت بخش..تو بخش ک رفتم بچه دست شوهرم بود مامانم مادر شوهرم خواهرشوهرم در اتاق عمل بودن‌‌..دخترمو ک دیدم دستش تو دهنش بود ماما گفت گرسنشه بهش شیر بده به یه سختی شیر دادم بهش..یه بار تو بخش اومدن شکممو فشار دادن کم کم بی حسیم داشت از بین می‌رفت و درد بخیه هام داشت شروع میشد که اومدن شیاف گذاشتن و بهتر شدم..اینم تجربه من از سزارین
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۷ ماهگی
بعد گفتن دراز بکش
خودشون هم کمک کردن و دراز کشیدم شلوارمو در آوردن و شروع کردن رو بدنم با اسپری ی چیزی می پاشیدن بنظرم ضدعفونی میکردن
بعد در همین حال من باز ب دکتر بی هوشی التماس میکردم ک خوابم کنه و اونم می‌گفت دیگه چیزی نگو وگرنه خوابت نمیکنم
بهم گفت ضعف و تهوع داشتی سریع بگو
نمی‌دونم یکدفعه ک بدنم بی حس شد نفسم انکار می‌گرفت سرم گیج می‌رفت تهوع گرفتم حتی همون ی لیوان آب و ک خورده بودم هم بالا آوردم گفتم خوب نیستم شروع کردم ب گریه کردن سریع دوتا سوزن ضد تهوع بهم زدن حالا خوب شد
اینقدر خوب شدم ک همراه دکتر و پرستارا داشتم می‌خندیدم
دیگه دوست نداشتم خواب برم
پارچه رو کشیدن جلو چشام و دکتر اومد عمل و شروع کرد ولی من اصلا احساس نکردم خیلی خوشحال بودم چیزی حس نمی‌کردم
فقط موقعی که می‌خواستند بچه رو بردارند نمی‌دونم چرا تکونم میدادن منم همراش تکون می‌خوردم
دکتر بی هوشی اومد گفت دیدی بهت گفتم داروی من فرق می‌کنه
و حالا میخام ب قولم عمل کنم و سوزن خواب آور و زد و گفت راحت بخواب
در همین حال من داشتم دعا میکردم ک خواب رفتم ساعت هم ۲ بیست کم بود
وقتی ب هوش اومدم دیدم دارن ماساژ شکمی میدن ک یکمی درد داشت ک من گریه کردم گفتم درد دارم و دیگ دست نزدن
ساعت هم ۳ و ۵۵ دقیقه بود ک بیدار شدم
ساعت ۱ و ۵۵ دقیقه هم پسرم ب دنیا اومد
مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۱۰ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت
مامان نینی مامان نینی ۴ ماهگی
سزارین
#پارت_۳
اول بهم یه سرم زدن یه نیم ساعت تو یه اتاق بودم بعد منو بردن اتاق عمل دکتر بی هوشی اونجا بود و چند نفر دیگه کلی باهام شوخی کردن و حرف زدن ک من نگران نباشم بعد برام بی حسی زدن اصلن درد نداشت من چیزی حس نکردم یهو پاهام داغ شد سریع منو خوابوندن یه پرده کشیدن گفت پاهاتو بلند کن نتونستم ولی میتونستم تکونشون بدم یه حس بدی اولاش داشت یه دردی تو پاهام و دلم حس میکردم اومد بتادین زد ب شکمم من حسش میکردم خیلی ترسیدم اونجا فک میکردم کل عملو اینجوری احساس میکنم گفتم دکتر من حس میکنم دارین شکممو بتادین میزنین شروع نکنیاااا🥲گفت ن الان دیگه هیچی نمیفهمی یکم بعد شرو کرد ب عمل و من واقعن چیزی حس نمیکردم ولی نگران بودم دکتر بی هوشی دستمو گرفت ارومم کرد تو تایم عملم کلی باهام حرف میزدن و میخندیدن منم همراهیشون میکردم میگفتن خیلی مامان پرانرژی هستی 😌
وسط عمل دکترم گفت بدنسازی کار میکردی گفتم بله باشگاه میرفتم تا قبل بارداری چطور گفت بدنت خیلی سفته بچه بدنیا نمیاد اخرش دوتا مرد از بالا فشار میدادن و خود دکتر و پرستار از پایین تا تونستن دخترمو بدنیا بیارن ولی یه جوری فشار میدادن ک تخت تکون میخورد 🤧