شرح زایمان ۶
یه لحظه یادمه یه اقایی اومد کمکم کرد برم رو تخت زایمان موقع کمک بهم‌ میگفت دتر (یه زبون محلی یعنی دخترم )ماما هم حواسش بود لباسم بالا نره مراقب بود
نشستم روی تخت سریع فکر کنم‌دوتا دکتر بی حسی اومدن برای تزریق اپیدورال بهم‌گفتن اروم باشم تکون نخورم
مایع سردی به کمرم‌زدن این لحظه دردی نداشتم
موقعی که میخاست امپول اپیدورال به کمرم بزنه دردم شروع شد
دکتر اقا بود گفت اصلا تکون نخورم گفتم درد دارم‌نمیتونم به سختی اون درد و رد کرذم امپول و زد و رفت
بهم گفتن دراز بکشم پاهام دادن هوا روی پایه مخصوص و با بند چسبی بستن
دستگاه ان اس تی هم به شکمم وصل کردن که هم شدت انقباض و‌میدیدم و هم ضربان قلب دخترم توش نشون میداد
دردام که شروع میشد عدد انقباض دستگاه تا ۱۰۰ میرفت اون موقع بود که هیچ‌جوره نمیشد تحمل کرد
حس میکردم مدفوع دارم دفع میکنم شنیدم ماما‌میگفت ادرار داره سریع بهم سوند وصل کردن
اصلا متوجه وصل کردن سوند نشدم
اینقدری که دردام زیاد بود
بهشون گفتم زورم شروع شد ...

۲ پاسخ

بقیش🥺🥺🥺

خب🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من
خب از اونجا که از ۴۰ هفته ۴ روز گذشته بود با نامه دکتر ۲۲ فروردین رفتم بیمارستان برای بستری بدون هیچ دردی شوهرم گفت نگهت نمیدارم به دلم افتاده برمیگردیم میگن چند روز دیگه بیا رفتیم پذیرش گفتن برو زایشگاه شرایط زایمان داشته باشی بستریت میکنن رفتم معاینه کرد گفت سه سانتی درد نداری؟ گفتم نه تعجب کردن و گفتن لگنت هم خوبه بستریت میکنیم از اونجا که خیلیا نگران معاینه ان درد غیر قابل تحملی نیست البته ماما خوب هم شرطه ، لباس دادن و عوض کردم گفتن اپیدورال میخوای گفتم تا بشه تحمل میکنم اگر واقعا نتونستم میگم بزنین گفتن پس به شوهرت بگو رضایت بده منم گفتم و پروندمو دادم و رفتم رو تخت بستری ، یه سرم غذایی وصل کردن و یه امپول زدن بهم و دستگاه برای قلب بچه وصل کردن به شکمم دردا کم کم شروع شد ولی قابل تحمل بود برام ماما هی رفت و برگشت گفت اپیدورال بیارم گفتم نه میترسم از سوزن تو کمرم بخوره نمیخوام تا دردام کم کم زیاد شد و رسیدم به ۶ سانت
#پارت ۱
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت چهارم)
تقریبا داشت گریه‌م می‌گرفت ولی میدونستم چاره دیگه ای ندارم چون عمل‌م اورژانسی بود و فرصت هیچ کاری نبود. بازم خدا رو شکر چون موبایل همراهم بود تونسته بودم قبل از عمل همسرم رو با خبر کنم.
روی تخت دراز کشیدم و دستگاه های ثبت علائم حیاتی رو بهم وصل کردن.. بعدشم دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت بشینم تا کمرم رو با بتادین شستشو بدن و بعد آمپول رو بزنن. آمپول رو که فرو کرد داخل خیلیییی دردم اومد😫 و یه لحظه تکون خوردم. دکتر گفت کمرم رو صاف کنم و اصلا تکون نخورم وگرنه کار خراب میشه. استرس زیادی داشتم و خیلی لحظات سختی بود، چندین بار آمپول رو داخل کمرم فرو کرد و تکون داد تا بالاخره جای درستش رو پیدا کرد و آمپول رو تزریق کرد. بعد هم بلافاصله با یه حرکت سریع من رو خوابوندن. پاهام داشت داغ میشد و حس عجیبی داشت. برام توضیح دادن که اول داغ میشه بعد کم کم بی‌حس میشه
چند لحظه که گذشت گفتن پات رو بیار بالا... ولی من هر کاری کردم نتونستم. گفتم نمیتونم. پاهام کامل بی‌حس شده بود. بعدش هم شکمم رو با بتادین کامل خیس کردن و کم کم شکمم هم تا قفسه سینه بی‌حس شد.
بدنم شروع به لرزیدن کرد ولی سردم نبود
حالت تهوع و درد معده‌ی خیلی بدی اومد سراغم
ادامه دارد...
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 1
پزشکم خانم دکتر مینا قدیری بودن
بیمارستان خانواده اصفهان زایمان کردم
چهارشنبه 27 فروردین معاینه تحریکی شدم یک سانت بودم و دهانه رحمم خوب بود طبق ان تی هفته 39 بارداری بودم ... تقریبا هفته آخربارداری ام روزی یک ساعت پیاده روی میکردم و در طول روز هم از آسانسور استفاده نمیکردم پله میرفتم. من درد خاصی نداشتم فقط این چند روز واژنم تیر می‌کشید و زیر دلم و کمرم می‌گرفت ولی شدید نبود ، ترشح هم داشتم . شب زایمانم دکترم گفت بدون جلوگیری رابطه داشته باشید کمک میکنه دهانه رحمت نرم بشه
برام نامه نوشت 6صبح بیمارستان بودم تا بهم سرم وصل کردن و معاینه ام کنن مامای زایشگاه ساعت 8 شد که سرم فشار هم بهم وصل کردن ، تقریبا حدودای 9 صبح بود اولین انقباضی که اشکمو درآورد رو حس کردم که ماما اومد و معاینه ام کرد و دستگاه ان اس تی رو بهم وصل کردن ، به کمر که خوابیده بودم خیلی کمرم درد می‌گرفت اولش بیشتر دردام مثل کمردرد و گرفتگی پریود بود به پهلو که میخوابیدم آرومتر میشد دردام ولی چون میخواستن انقباض هارو ثبت کنن ماما نمیذاشت
بعدش که منظم شد دردام گفتن از تخت بیام پایین و بردنم اتاق جدا بهم دو مدل راه رفتن یاد داد و موقع انقباض هم گفت که اسکات بزنم
هنوز دردام شدید نبود و قابل تحمل بود و فاصله هاش زیاد بود ....
درخواست ماما همراه دادم زنگ زدن برام هماهنگ کنن و دکترم حتما خواسته بود که بی حسی اپیدورال بشم
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۴)
❌❌❌❌❌
با کمک ماما بلند شدم رفت سمت اتاق زایمان تا بحال اتاق زایمان رو از نزدیک ندیده بود و وقتی رفتم داخلش خیلی ترسناک بود برام ،من تا الان دوبار اتاق عمل رفتم اینقدر برام ترسناک نبود که اتاق زایمان رفتم
سریع روی تخت دراز کشیدم و دستگاه اکسیژن و فشار خون و ان اس تی وصل کردن برام ،خیلی درد داشتم و اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم که دوباره یه دوز دیگه برام تزریق کردن،دکترم میگفت زور بزن و نمیدونم توان زور زدن رو نداشتم یا زور میزدم بچه بدنیا نمیومد،همون لحظه ضربان قلب بچه کم شد و میخاست ببرن منو سزارین کنن ولی دکترم سریع اومد بتادین ریخت روم و لحظه برش زدن واژن رو هم حس کردم و دونفر کنارم رفتن روی پایه محکم شکممو فشار دادن ،اون لحظه از درد و ترس کلی جیغ زدم و تا مرز سکته کردن رفتم ولی وقتی دخترم بدنیا اومدن اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه بچه رو گذاشتم بغلم همه چیز فراموش شد و باورم نمیشد،دکترم گفت حالا زور بزن که جفتت بیاد بیرون که از درد و ترس رو به بهوش شدن بودم که دکترم گفت برات بیهوشی میزنم راحت بخوابی که جفتت رو بکشم بیرون هم برات بخیه بزنم
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 ۱ ماهگی
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا ۱ ماهگی
ساعت ۳ بود که وارد اتاق لیبر شدم یه ماما دیگه اومد پیشم شرح حال و پرونده رو از اون یکی ماما گرفت منو خوابوند رو تخت آنژیوکت وصل کرد دستبند اسمو وصل کرد و گفت کاری داشتی صدام کن و رفت من نگاه کردم دیدم دوتا تخت بغلی هر کدوم یه ماما کنارشونه و باهاشون صحبت مبکنه و اینا بعد فهمیدم که ماما همراه گرفتن اونجا یه حس تنهایی اومد سراغم ولی گفتم بیخیال درد همون درده دیگه نگاه کردم دیدم تخت سمت راست خیلی ریلکس نشسته گفتم درد نداری چند سانتی گفتم ۶ سانتم اپیدورال گرفتم توهم بگو بهت بزنن ماما رو صدا زدم گفتم من دردام شدیده اپیدورال میخوام گفت بزار دکتر بیاد معاینت کنه برات میزنبم اومدن دکتر تا ساعت ۴ طول کشید دیگه با دردی ناله ی من میرفت هوا بدتر از همه تحمل اون دستگاه کنترل قلب جنین بود که باید رو شکمم تحملش میکردم دیگه دکتر اومد معاینه کرد گفت ۵ سانتی ولی سره بچه بالاست اگه اپیدورال بزنیم سره بچه پایین نمیاد صبر کن سرش بیاد پایبن بعد میزنیم برات گفت مثانت چقدر پره بزار خالیش کنیم شاید سرش بیاد پایین گفتم خودم میرم دستشویی گفت نه فعلا نمیشه دیگه دو نفر اومدن شستشو دادن و با سوند مثانه رو خالی کردن من تجربه ی سوند نداشتم خیلیی سوزش داشت و حس بدی بود ساعت ۵ شد و من دیگه با هر انقباض تخت و چنگ میزدم از درد
مامان 🧿آوینا جون🩷 مامان 🧿آوینا جون🩷 ۱۱ ماهگی
من چون کلستاز داشتم مجبور شدم تو38هفته بدون درد برم زایشگاه... به طور خلاصه بخوام بگم زایمان طبیعی اصلا خوب نیست البته این نظر منه واینم بگم که خیلی اذیت شدم. حدودا ساعت10شب بستری شدم تو یه اتاق تک وتنها ماما هر چند ساعت میومد ضربان قلب بچه رو چک میکرد و یه قرص زیر زبونی میداد بهم اوایل درد نداشتم ساعتای 2صبح کم کم دردام شروع شد به نظرم 10باری معاینم کردن تا زایمان کردم 🫠 دهانه رحمم رو دو سانت مونده بود پیشرفت نمیکرد همش التماس میکردم منو ببرین سزارین اما میگفتن نمیشه و باید این روند طی بشه، اصلا نتونستم بخوابم از شدت درد ناله میکردم هرچند دقیقه دردام ول میکرد دوباره شروع میشد دلم میخواست از بیمارستان فرار کنم 😂😂 ساعت 12ظهر دکتر اومد معاینم کرد 3سانت شده بودم ولی دردام زیاد بود همش گریه میکردم و خدا رو صدا میزدم آخرش برام سوند وصل کردن تا دهانه رحمم باز بشه وقتی سوند وصل کردن یهو کیسه آبم پاره شد کل تخت و کف زمین خیس شده بود همون لحظه شکمم کوچیکتر شد اصلا سبک شده بودم همینطور به سختی وگریه تا ساعت 2عصر تحمل کردم که یهو سر بچم حس کردم تو واژنم دست خودمم نبود بهم زور وارد میشد جیغ زدم دکتر وماما اومدن تا معاینم کرد سریع روپوش تنش کرد و همش میگفت زور بزن خیلی روم فشار بود از شدت زور زدن مدفوع کردم😐😐 ولی خب اونا بهم دلداری میدادن که ایراد نداره و برا همه پیش میاد😁