تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۲
ساعت ۹ صبح منو بردن اتاق عمل و یک ماما از زایشگاه همراهم اومد. تو اتاق عمل دکتر بیهوشی خیلی خوش اخلاق بود و در کل همه پرسنل اتاق عمل خیلی خوب بودن. دکترم اومد و خیلی زود عمل رو شروع کرد و واقعا اگر بگم سه سوت عمل تموم شد دروغ نگفتم. لحظه ای که صورت پسرم رو به صورتم چسپوندن قشنگ ترین حس دنیا بود. توی اتاق ریکاوری خیلی شدید احساس خارش داشتم که بهم آمپول زدن تو سرمم. پسرم رو مامایی که همراهم بود آورد و بهش شیر دادم. تا ساعت ۱۱ تو ریکاوری بودم. ولی تو این مدت به خانواده ام نگفتن که عمل تموم شده گفتن ما به هیچ همراهی نمیگیم . ساعت ۱۱ منو بردن بخش که اتاق خصوصی گرفته بودیم. و واقعا اتاقش خوب بود. اتاقش ۲ تا تخت بیمار داشت و یک صندلی تخت شو برای همراهی. که مادرم راحت از تخت بیمار استفاده میکرد. تا عصر طول کشید که اثر بیحسی از پاهام بره تا ساعت ۶ اجازه نداشتم چیزی بخورم. بعد اون گفتن مایعات بخورم. گفتن تا وقتی شکمم کار نکرده نمیتونم غذا بخورم. شبش کلی شربت ملین خوردم. و صبحش هم همینطور...

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۳ ماهگی
سلام دوستان
منم میخوام بعد تقریبا ۵۰ روز تجربه خودم از سزارین رو بگم براتون
۱۲ اردیبهشت روز زایمانم بود ، ساعت ۷ و نیم رسیدیم بیمارستان ،تا کارهای پذیرش و آزمایشات اولیه از من گرفته بشه ساعت حدودا ۹ شد که به من گفتن روی تخت دراز بکش برای وصل کردن سوند
،بر عکس چیزهایی که شنیده بودم از سوند ،اصلا درد نداشت برای من و خیلی راحت بود ،بعد دکترم اومد بالای سرم و کلی بهم دلگرمی داد که عمل راحتیه و دردناک ترین چیزی که حس کردی همین آنژیوکتی که به دستت زدن ،دکتر من خانم میترا بحرینی بود و واقعا عالی بود ،من از روز اول تحت نظرشون بودم و از همه چیز راضی ترینم،بعد سوند من چون فیلم اتاق عمل هم میخواستم ،فیلمبردارم اومد و ازم خواست از حس و حالم بگم برای نی نی ،بعد اون دیگه اومدن دنبالم و منو با همون تخت دو تا آقا بردن تو اتاق عمل ،دکتر بی حسی اومد و امپول رو به کمرم زد ،اونم درد نداشت واقعا ،ولی من پر از حس استرس و اشتیاق و ذوق دیدن پسرم بودم ،یه حس عجیبی داشتم اون لحظه که قابل توصیف نیست فقط باید تجربه کرد،قلبم تند میزد و همه وجودم قلب بود که بالاخره روز دیدار رسید و قراره بعد ۹ ماه انتظار ببینمش🥰😍 بعد که امپول رو بهم زدن پاهام داغ شد و احساس کردم خیلی سنگینه،بعد عمل شروع شد و چند دقیقه نگذشته بود که صدای گریه پسرم رو شنیدم ،فقط اشک میریختم ،از شوق از شادی ،اولین چیزی که پرسیدم این بود که سالمه؟ گفتن هم سالمه هم زیبا😍☺️ ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه بود پسرم به دنیا اومد و آوردن گذاشتنش رو صورتم و من فقط میگفتم خوش اومدی پسرم ،خوش اومدی ...
دکترم اون لحظه که داشتن از شکمم درش میاوردن اذان میگفت و حس خیلی خوبی میداد
ادامه پارت بعد...🤗
مامان دخمل گلی مامان دخمل گلی ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۲
چند نفر ماما اومدن یکی برام سرم وصل میکرد یکی برام سوند میذاشت که خیلی دردناک بود واسم میتونم بگم دردناکترین قسمتش همین بود!!! بهم گفتن برو رو اون یکی تخت بخواب واسه انتقال!!! ( به همسرم پیام دادم گفتم سریع به همه خبر بده که دارن منو میبرن اتاق عمل 😄)
خلاصه منو بردن اتاق عمل، اونجا خیلی جو خوبی بود کلی باهام حرف زدن شوخی میکردن که من استرسم کم بشه، واسم اسپاینال زدن توی کمرم که سوزشش خیلی کم بود بهم گفتن دراز بکش، دراز کشیدم حس میکردم از بالا به پایین داره گرم میشه بعد یه مدت دیگه پامو حس نمیکردم نمیتونستم تکون بدم
بعد دکتر کشیک که دکتر خودم هم بود اومد و پارچه رو کشیدن جلوم، بهم گفت ما داریم وسایل رو آماده میکنیم تا اعلام آمادگی نکنی کارمون رو شروع نمیکنیم گفتم باشه بعد یه دختره تکنسین اتاق عمل بود اومد دستم رو گرفت باهام حرف میزد شوخی میکرد
دکترم گفت آماده ای؟! گفتم آره! بعد چند ثانیه دیدم صدا دختر نازم که گریه میکرد میاد منم بغضی شده بودم اشک تو چشام جمع شده بود 🙃👼🏻
داشتن در مورد موی بلند دخترم حرف میزدن منم قند تو دلم آب میشد
بعد اومدن گذاشتن رو صورتم کلی قربون صدقه اش رفتم
دیگه بردن لباس بپوشونن
شکم منو هم سریع بخیه زد و تا چیزا رو جمع میکردن دکترم رفته بود
منو انتقال دادن به تخت ریکاوری، خدایی چقدر رفتارشون خوب بود و این باعث آرامشم شده بود
مامان سدنا مامان سدنا ۶ ماهگی
سزارین چهارم پارت ۲
دیگه اینکه رفتم بالا و ماما کارامو انجام دادو کلی غر زد چرا سونوهاتو و ضربان قلب بچه رو قبل پرونده تشکیل دادن انجام ندادی ومنم گفتم ماما منو راست فرستاد پایین و تقصیر ماما قبلی بود ساعت ۹ونیم منو بردن رو تخت و سوند که بی نهایت ازش بدم میاد وصل کردن و ان اس تی و اینا دیگه ساعت ها گذشت کسی منو نبرد اتاق عمل خسته شده بودم حالم بد بود میخواستم گریه کنم دوتا زایمان طبیعی پیشم درد میخوردن گفتم خدایا اینا الان میزان من سزارینم چقدر طول کشید همش به پرستار میگفت چیشد و پرستارمیگفت دکتر تو درمانگاه تا بیاد خلاصه ۱۲اومد و گفت شانس تو شیفت عوض شده باید صبر کنی و منی که در حال منفجر شدن بودم شد ساعت ۱ونیم اومدن منو تو ویلچر کردن خوشحال شدم تا دم اتاق عمل رفتم دوباره برگشت گفتن هنوز اماده نیست ببرید دوباره برو تخت و با وجود سوند واقعا اذیت بودم خلاصه ساعت ۲یک پرستار دید حالم بده زنگ زد اتاق عمل گفت حالش بده و بزور فرستادنم رفتم تو اتاق دیدم دکترم تو‌گوشی یه نیم ساعت رو ویلچر منتظر باز حرص خوردم تا اومدن همه من رفتم رو تخت و شروع کردن امپول رو که زدن من فکرمیکردم حس دارم چون زایمانا قبلی چیزیحس نمیکردم جز تکون ها رو ولی این حالم بد بود نمیدونم چرا شکمم درد داشت معده م درد داشت نصبت به زایمان های قبلی طولانی تر بود و طول کشید بردنم ریکاوری و بازم درد داشتم و رسید وقت ماساژ رحم که داد میزدم خیلی درد داشتم و کل شکمم درد میکرد دوبار انجام داد و رفت تا میخپاستن ببرنم بخش دم در دوباره ماساژ و گفتن خونریزی داره برگرده ریکاوری و من فقط گریه میکردم...
مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 ۶ ماهگی
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان من پارت اخر
و بله یهو گفتن رحم شل شد و خونریزی سه تا امپول پشت سرهم از شونم زدن و سه تا قرص زیر زبانی که با اون تهوع بهم دادن پسرم رو سینم بود گفتم بردارید برداشتن
کلی شکمم قفسه سینمو فشار میدادن و من جیغ میزدم تا جایی که میدونم عمل نیم ساعت نمیشه عمل من دو ساعت شد و دکترم رفت من از رو دیوار میدیدم یه اقا داره ادامه میده عملو و اینکه خیلی بد عذاب میکشیدم حالم خوب نبود دکترم که میخاست بره گفت پمپ درد براش یادتون نره الان وصل کنید و همونجا اتاق عمل پمپ درد رو برام زدن عمل تموم شد و منو جا به جا کردن و بردن ریکاوری من از شروع عمل خیلی شدید حس سرما داشتم بعد عملم در حد یخ زدن بودم و جیغ میزدم پتو میخام تا رسیدم ریکاوری دوتا پتو کشیدن و دوتا بخاری روم که گرم بشم و یه امپول زدن برام حس کردم خیلی خوابم میاد یه خانم کنارم بود گفت درد داری گفتم خیلی و چون عملم طول کشیده بود من تو ریکاوری بی حسیم رفته بود و دردام شرو شده بود اون گفت من هیچ حسی ندارم نه درد نه چیز دیگ بچشم رو سینش شیر میداد به من گفتن توام میخای بیاریم گفتم نه من خوب نیستم خودشون همونجا نگه داشتن جیگرمنو و من خابیدم و یه ساعت بعد دادن بخش و دردام کم شده بود و حالم خوب بود با پمپ و مسکن و شیافی که پشت سر هم میزاشتن خیلی اوکی بودم عصر اومدن گفتن میتونم مایعات رو شرو کنم که تلف میشدم از تشنگی پشت سرم هم نسکافه و اب خوردم پاشدم راه رفتم راه رفتنم خیلی راحت بود با کمک همسر راحت پاشدم اصلا درد زیادی نکشیدم کلا درد سزارین در حد یه پریودی گذشت برام خداروشکر از انتخابم راضیم و صدبار برگردم عقب سزارین میشم🤌🏻🙂
مامان آیهان ویهان🧸 مامان آیهان ویهان🧸 ۳ ماهگی
مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت آخر:
من هم درد طبیعی رو کشیدم هم سزارین با درد راهی اتاق عمل شده بودم و دیگه داشت غیر قابل تحمل میشد دردام آروم ناله میکردم و گفتن بشین رو تخت تا دکتر بیهوشی بیاد آمپول بی‌حسی رو بزنه تو کمرت خدایی کادر اتاق عمل بینظیر بودن از اخلاق و روحیه ای که بهم میدادن خیلی خوب بودن خیلی🥲
گفتن چیزی نیس فقط خودت رو شل کن سرت رو بده پایین که اصلا متوجه نشدم و آمپول رو که زدن بدنم داغ شد و دیگه دردام رفت پاهام سنگین شده بود دکتر رسید و سریع آماده شد و تیغ کشید دردش حس نکردم ولی کشیدنش روی پوستم متوجه شدم ناخودآگاه گفتم آخ که ترسیدن گفتن مگه درد متوجه میشی گفتم ن فقط حس کردم که یه حالت گیجی داشتم فک کردم هنوز دارن شکمم پاره میکنن که میبینم زایمانم تموم شد و بچمو برده بودن زایشگاه و تحویل خانواده ام دادن و من اصلا متوجه نشدم 😐
بعد از عمل و هم تو ریکاوری ماساژ رحمی دادن که ۲مرتبه اش حس نکردم چون بی حس بودم هنوز
و اینکه ۸ ساعت گذشته بود من هیچ دردی نداشتم هنوز و منتظر دردای غیر قابل تحمل بودم که خداروشکر درد زیادی نداشتم راحت بودم ولی برا احتیاط ۲تا شیاف زدم که بی تاثیر نبودن با شیاف ها دیگه خیلی راحت پا میشدم به بچم شیر میدادم وقتی ۱۲ ساعت شده بود
برا راه رفتن هم خیلی راحت پا شدم قدم زدم
همه چی برام خوب و راحت گذشت و خیلی خوشحال بودم که سزارین شدم فقط اینکه سرمو تکون داده بودم و همین شد بلای جونم تا یه هفته درگیرش بودم و مایعات خیلی مصرف میکردم و کاپو می‌خوردم بعد یه هفته خوب شدم خداروشکر
در کل برا من میدونم آدم زایمان طبیعی نبودم که خداروشکر میکنم سزارین شدم ایشالا زایمان های بعدیم هم همینطور راحت و آسون باشه برام...🙏🏻🌱
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۶ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۳.وقتی رسیدم به اتاق عمل اونجا هم چندتا سوال ازم پرسیدن و با پرستار اتاق عمل به یکی از اتاقها رفتم.اونجا زود روی تخت نشستم و دکتر بیهوشی هم کارشو انجام داد وقتی سوزن رو میزد به استخونم درد بدی میگرفت و دوبار انجام داد که حس کردم پاهام گرم شد زود گفتش بخواب و خودتو بالاتر بکش منم به زور اونکاری رو که گفته بود انجام دادم.دیدم دکترم اومد و زود گفتش پرده رو بکشین و یکی هم داشت به شکمم بتادین میزد.وقتی دراز کشیدم کلا چیزی حس نکردم فشارم کم شده بود و حالت تهوع بهم دست داده بود و حالم توی خودم نبود ولی زود زود حالمو میپرسیدن بهم آمپول زدم و بالا آوردم تا بهتر شدم.میشنیدم که دکتر توی مرحله ای هستش که داره بچه هارو بیرون میاره و همین که سرمو برگردوندم دیدم پرستار گذاشته توی تخت و داره کاراشونو انجام میده وقتی صداشون اومد از چشمام اشکام سرازیر شد سعی کردم گریه نکنم که حالم بد نشه اونجا که تنگی نفس هم گرفته بودم که اکسیژن هم گرفتم چشام هم بسته میشد دیدم که به یکیشون اکسیژن گذاشتن و بردنشون.دکتر که کارش تموم شد گفت حال بچه هات خوبه بردنشون به بخش نوزادان به شوهرت بگو بره ببینه من حتی صدامم در نمی اومد که دیگه به کل بدنم لرز داشت می اومد که عمل تموم شد و منو گذاشتن به تخت دیگه ای و به ریکاوری بردن.
مامان فندق مامان فندق ۴ ماهگی
روز قبل از زایمان موهامو رنگ کردم و ناخنامو لاک زدم، چون می‌خواستم از اتاق عمل با حال خوب و مرتب بیرون بیام 😊 ولی اونجا سرپرستار مجبورم کرد سه تا ناخنمو پاک کنم.

صبح روز عمل آرایش کرده رفتم بیمارستان، اولین نفری بودم که وارد زایشگاه شدم. انجام آزمایش‌های قبل عمل حدوداً چهار ساعت طول کشید و در نهایت من آخرین نفر بودم که وارد اتاق عمل شدم.

با اینکه زایمان دومم بود، استرس زیادی داشتم. موقع وصل کردن سوند درد خاصی نداشت، فقط یه سوزش خفیف حس کردم.

در اتاق عمل دکتر بیهوشی گفت از کمر بی‌حس می‌شی، ولی من بیهوشی کامل می‌خواستم. همون‌طور که باهام صحبت می‌کرد، یه لحظه چشام سنگین شد و دیگه چیزی یادم نیست تا وقتی از ریکاوری بیرون اومدم و شنیدم نغمه‌خانومم ساعت ۱۳:۲۵ بدنیا اومده 💕.

چون آخرین نفر بودم، زمان بیشتری برای تماس پوستی با نغمه دادن؛ حدود یک ساعت و نیم کنارم بود. وقتی آوردنش به بخش، هم ادرار و مدفوع کرده بود، هم شیر خورده بود. اولین سوالی که از همسرم پرسیدم این بود:

«بچمون شبیه کیه؟»
خندید و گفت «شبیه خودته.»
مامان رامان 🫐🧸🍭 مامان رامان 🫐🧸🍭 ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت اول
اول از شب قبلش بگم که انقدر پر از استرس و نگرانی بودم که فقط نیم ساعت تونستم بخوابم
بقیش و داشتم به ذوق نینی و نگرانی‌هام فکر میکردم،یه حس عجیب متناقض که هم نگرانی هم ذوق زده
اصن یه روز اخر خیلی خیلی طولانی گذشت برام انگار تموم نمیشد
شبش هم انقدر فکر میکردم به ناشتایی اخرم ساعت ۱۱ شام چلو گوشت خوردم اما برنج خیلی کم از ساعت ۱۲ هم دیگه آب هم نخوردم

صبح قرار بود که ساعت ۵ صبح بیمارستان باشم و ساعت ۷ دکترم بیاد برای عمل
با بابای نینی و مامان و مادر شوهرم سه‌تایی رفتیم به سمت بیمارستان
تا رسیدیم باهاشون خداحافظی کردم و رفتم که برای عمل کارای اولیه‌ش انجام بشه،یسری اطلاعات و مدارک و آزمایشامو گرفتن،لباس اتاق عمل و بهم دادن که بپوشم
بعدم همونجا ازم فشار و نوار قلب و nst گرفتن
بعد اومدن که بهم سوند وصل کنن که به نظرم بدترین قسمت زایمانم همین بود 😄هم درد داشت هم حس بد
بعد هم مصاحبه‌ی قبل اتاق عمل و خانوم فیلمبردار ازم گرفت (عکاسی اتاق عمل داشتم چون ) که مثلا باهاش صحبت کنم که آینده فیلمو میبینه 😍ولی انقدر استرسم زیاد بود که نفهمیدم چی گفتم😄
دیگه کم کم داشتم به اون لحظه‌ی طلایی نزدیک میشدم
با همون تخت منو بردن تو اتاق عمل