۸ پاسخ

آخ قلبمممممم🥺

اخ بمیرم منم درصت عین تو بودم خاهر وقتی رفتم انی ای سیو مهوا رو ببینم قلبم داشت در میومد اما گذشت خدارو شکر الان. حالشون خوبه
ایشالا ب سلامتی بزرگ بشن 🤗🫂

عزیزم چرا بچهارو بستری کردن

چقد سخت.

اره واقعا بستری شدن بچه خیلی دردناک

عزیزم راست میگی خیلی سخته.. خداروشکر اون لحظات سختت گذشت. الان خودتون و گلدسته هاتون خوبین ؟

ای ننه الهی بمیرم خیلی سخته آدم بچه شو اینجوری ببینه
الهی که همیشه سالم و سلامت و شاد باشن

درک میکنم خیلی سخته بچه های من ۴ روز بستری بودن البته به خاطر معده شون خیلی روزای سختی بود

سوال های مرتبط

مامان سوین مامان سوین ۱۴ ماهگی
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۵ ماهگی
#پارت پنچم سزارین چهارم
وقتی گفتن بچم رفته دستگاه دیگه دنیا رو سرم ریخت خیلی ناراحت شدم
تو ریکاوری کلی لرزیدم که بعد از عمل طعبیعیه
بعد همراهم رو صدا کردن همسرم و مادرم آمدن منو بردن بخش من دوروز بستری بودم
سخت‌ترین بخش عمل ۱۲ بعدش که نباید تکون بخوری و چیزی بخوری هر دو ساعت شیاف میزاشتم دردا قابل کنترل بود بعد که آمدن بعد از دوازده ساعت سوند رو‌کشیدن و گفتن شروع کن مایعات بخور کلی چای و نسکافه خوردم بعد کم کم پاشدم راه رفتم و دسشویی رفتم یبوست شده بودم و روز اول دفع نداشتم تا روز دوم با شیاف و کلی کمپوت گلابی مدفوع کردم
روز دوم بلاخره منو بردن پیش پسرم که ببینمش
حالش خدارو شکر بهتر بود و من یکم آروم شدم گفته بودن باید یه هفته ده روز بستری باشه
روز دوم زایمان خودم مرخص شدم رفتم پسرم رو ببینم گفتن از فردا بیا بمون پیشش شیرش بده دیگه خیلی خوشحال شدم آمدم خونه پیش بچه هام پسر هام وقتی منو دیدن کلی گریه کردن و منم باهاشون گریه کردم مخصوصن پسر بزرگم که ۳ سالشه
فردا رفتم یه روز پیش پسرم موندم و خدارو شکر فرداش مرخص شدیم و تمام
مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۳ ماهگی
روز سوم دلوین که تو بخش بود گفتن برم بهش شیر بدم و پیش بچه ۲۴ ساعت بمونم که یا اون بخیه خیلییی سخت بود و دردناک و من اصلا نمیدونسم هییچ باخودم نبرده بودم ن خوراکی و چیزی اصن نمیدونسم باید بمونم وقتی رفتم شیر بدم دیگه نزاشتن برم گفتم باید بمونی خیلیی شب سختی بود خیلی از درد و تنهایی گریه کردم همه مادرا با مادراشون بودن و من تنها... صبح از شدت سردرد تهوع وحشتناک گرفنم و حس مرگگ بهم دست داد ک دو ساعت با خالم جا ب جا کردم رفتم سرم و اینا زدم ک خالم زنگ زد ک دلوین و مرخص کردن و پس فرداش بردمش پیش دکتر اطفالش ک گفت زردی داره و سه روز باید دستگاه باشه فردای روزی ک دلوین از دستگاه زردی خونگی بیرون اوردیم خبر دادن که ماهلین و میخوان ببرن بخش وای درد زایمان درد دلتنگی و نگرانی برای بچه ایی که تو خونس خلاصه یه ۲۴ ساعتم برای ماهلین تو بیمارستان موندم و ماهلین فرداش مرخص شد خداروشکر ولی ماهلینم زردی داشت و خونه ۳ روز تو دستگاه رفت. اینم تجربه های من...
مامان یاسین وراستین مامان یاسین وراستین ۱۲ ماهگی
اتاق زایمان ک فوق العاده سررررددد بود دکتر بیهوشی اومد امپول زد توکمرم بعداز چن ثانیه ازکمر تا پایین کلا بی حس شدم هیچی نفهمیدم ولی متوجه میشدم همه چی رو قل اولمو‌ک دراوردن کاملا فهمیدم وحسش کردم انگار ی تیکه از وجودم کنده شد ی حس خاصی بود ومن اون لحظه فقط ازخدا سلامتیشونو میخاستم ازخدا میخاستم بچه هام احتیاج ب دستگاه نداشته باشن بچه هام ب دنیا اومدن وبعدش شکممو بخیه زدن وبردن بخش ریکاوری ۲ ساعت تو اون بخش بودم دور از بچه هام بیقرار بودم چون بچه هامو ندیدع بودم نمیدونستم در چ‌حالن رفتن دستگاه یان هم ازکمر بی حس بودم ی حس فوق العاده بدی بود تا این ک بعد دوساعت بردنم تو بخش بچه هامو اوردن پیشم خدارو هزار مرتبه شکر ب لطف خدا دستگاه نرفتع بودن بعداز این ک از سری دراومدم ب شدت بخیه هام درد میکردن و داغون بودم اصلا نمیتونستم تکون بخورم حتی نمیتونستم پاشم بچه هامو‌ببینم بغل کنم اولین حرکت بعداز زایمانو نگم ک افتضاح بود ۵ ساعت طول کشید تا ب هزار بدبختی با گریه و دادو بیداد تونستم ازتخت بیام پایین بدترین تجربه زندگیم بود بعدازاون دیگه بهتر شدم اما هر راه رفتن منو تا مرگ میبرد و میاورد اینو نمیگم ک‌بترسونمتون بدن با بدن فرق دارع من خودم گوشت بدنم بده و تحمل دردم خیلی پایینه من خیلی اذیت شدم ولی ارزششو‌داشت 😍😍
مامان Karen 👶🏻🩵 مامان Karen 👶🏻🩵 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۵
تقریبا ساعت ۱ بود که آوردنم بخش و یه چند لحظه بعد هم پسرمو آوردن
(بدی بیمارستانی که رفته بودم این بود که بچه رو به باباش نشون نمیدادن و شوهرم با بقیه ساعت ۳ موقع ملاقات تونست بچه رو ببینه.)
از موقعی که وارد بخش شدیم بی حسیم دیگه داشت میرفت و دردام شروع میشد که اومدن شکممو فشار دادن خیلی درد داشت دوبار هم تو ریکاوری ماساژ دادن اما اونجا درد نداشت بی حس بود کامل
پرستار هر ۶ ساعت میومد یه شیاف میذاشت و دردام زیاد بود همش باخودم میگفتم کاش پمپ درد میگرفتم
خیلی هم نفخ کرده بودم و بیشتر دردی که داشتم بخاطر همین نفخ بود که فشار میاورد به بخیه هام
حسابی ضعف کرده بودم اما میگفتن ساعت ۱۰ شب مایعات رو شروع کنم
ساعت ۱۰ شد و مایعات میخوردم از پرستار هم پرسیدیم فرقی نداره چقد بخوریم گفت نه منم نسکافه و چای و آبمیوه و .. درهم میخوردم که مثلا اثر مواد بی حسی زود بره
اینقد اون نفخ شکمم اذیتم میکرد همش از پرستار میپرسیدم کی باید راه برم میگفت ساعت ۱ میایم کمکت میکنیم راه بری
منم خوشحال بودم و به آبجیم میگفتم راه که برم حالم بهتر میشه
اما به این راحتیا که فکر میکردم نبود البته بدن با بدن فرق داره
اما واسه من اون شب خیلی سخت گذشت..
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۲ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
فردا گفتن راه برو اگه خوب بودی ببریمت پیش دخترت،با هر زوری بود پاشدم راه رفتم ،صورتمو شستم موهامو مرتب کردم گفتم دخترم نگه چه مامان شلخته ای☹️با ویلچر بردنم بالا،اخ بمیرم براش چقد قشنگ بود ولی کلی لوله و سرم و دستگاه بهش وصل بود،لوله از طریق دهنش ولرد ریه ش شده بود که به این حالت میگن اینتوبه،اون لحظه من نمیدونستم اینتوبه چقد بده،خیلی ناراحت بودم ولی چون شدتشو نمیدونستم همش میگفتم ایشالا تا فردا خوب شه ببریمش خونه😭😭😭بچمو بخاطر همون لوله ها دارو زده بودن بخوابه هم برای اینکه کمتر اذیت شه هم تکون نخوره که دربیاد،یه لحظه بیدار شد داشت گریه میکرد ولی بخاطر اون لوله ها هیچ صدایی نمیومد فقط حالت صورتش گریه بود،همونم اومدن دارو زدن دوباره خوابید😭😭😭منو بردن بخش،راستی من درمورد بخیه یادم رفت بگم که بخیه م هنوز نمیدونم جذبی بود سا چسب ولی خیلی تمیز بود،من که اومدم بخش انگار دخترم حالش خوب نبوده دکتر ریه به شوهرم میگه(ما بیمارستان خصوصی بودیم و هزینه nicu شبی ۷۰ میلیون ماهم بیمه تکمیلی نداشتیم)به شوهرم گفته بود بیار فلان بیمارستان دولتی هم تجهیزاتش خوبه تو بخش nicu هم اینکه همیشه دکتر هست ولی اونجا همیشه دکتر نبود
ادامه پارت بعد
مامان گوگولی مامان گوگولی ۳ ماهگی
تجربه زایمان#سزارین_دوم#پارت_چهارم
مثل زایمان قبلیم وقتی بچه رو دیدم بیهوش شدم ولی ایندفعه موقعی که داشتن انتقال میدادن به برانکارد کامل بهوش اومدن با پرستارها صحبت میکردم رفتم ریکاوری اونجا پسرکم اوردن بهش شیر دادم بعدش بردنم بخش اونجا همسرم مامانم و دیدم هی میگفتن ماشاالله چه خوشگله و اینا وقتی رفتیم داخل اتاق جابه جا شدم روی تخت اتاق بعدش ماما اومد آموزش شیر دهی اما هرکار کردیم بچه شیر نخورد دست و پاهاش شروع کرد به کبود شدن ناله هاش شروع شد هرچی به پرستارا میگفتیم میکفتن طبیعیه تا چهار ساعت بعد که به مامانم گفتم دست و پاهاش سرده ناله هاشم قطع نمیشه چیکار کنیم که یک پرستار برای آزمایش خون اوند وقتی بچه رو دید سریع فرستاد بخش اطفال از اونجاهم رفت بیمارستان اطفال nicu بستری شد بعدا فهمیدیم ریه هاش عفونت کرده اما الان خداروشکر حالش خوبه...اما حال خودم واقعا ایندفعه انگار دردم چند برابر بود نمیدونم بخاطر نبود بچه بود یا کلا سزارین دوم سختتره با اینکه پمپ درد داشتم اما کمر درد و دل درد داشتم رحمم هی منقبض میشد وقتی هم که پمپ درد تموم شد اصن نمی تونستم طاقت بیارم اینقدر که درد داشتم فقط میگفتم بیاین زودتر شیاف بزارین
مامان مارشمالو🫶 مامان مارشمالو🫶 ۷ ماهگی
📌📌تجربه زایمان طبیعی ۶

دوباره گذاشتنم روی تخت یکم بودم و بچه رو آووردن بغلم بعد گفتن باید بری بخش . رفتم روی ویلچر و با بچه بردنمون بخش خانوادمو دیدم رفتم دراز کشیدم . اومدن بعد از چند دقیقه داخل همسرم و بابام بعدم رفتن . اتاقه دو تخته هم نبود فقط سه تخته داشتن اون شب که خیلی اذیت کننده بود بچه ی من کنار پنجره بود اون شبو. هی میومدن شکممو فشار میدادن که خونا بیاد بیرونو میرفتن. ساعت ۲ شب به دنیا اومده بود ۵ بعدازظهر با مسئولیت خودمون مرخص کردیم چون بچم پی پی نکرده بود.
اومدیم خونه بعد از دوساعت پی پی کرد خداروشکر.
بعدشم که سوزش بخیه ها وحشتنام بود همش میخواستم گریه کنم فکر میکردم غیر عادیه ولی دکترم گفت دستتم ببره میسوزه خب دیدم راست میگه خب.
ولی از اینا گذشته بعد از زایمان خیلی راحت بودن راه میرفتم و کارامو میکردم
من تجربه نداشتم و بلد نبودم اگه از اول بجای جیغ زور میزدم این همه درد نمیکشیدم ولی برگردم عقب بازم طبیعی انتخاب میکنم چون خیلی بعدش راحته یعنی دردش همون لحظه زایمانه. تا ۱۱ ۱۲ روزم خونریزی داشتم بعدش لک شد و الانم لک هست ولی خیلی کمه روز ۲۰هم بخیه هام شروع به افتادن کردن.

ولی اونجایی که دیگه شروع کردم به زور زدن با خوذم فکر کردم نه ماه نگه داشتیش الان یه اتفاقی میفته دیگه زور زدم😅😅