روز سوم دلوین که تو بخش بود گفتن برم بهش شیر بدم و پیش بچه ۲۴ ساعت بمونم که یا اون بخیه خیلییی سخت بود و دردناک و من اصلا نمیدونسم هییچ باخودم نبرده بودم ن خوراکی و چیزی اصن نمیدونسم باید بمونم وقتی رفتم شیر بدم دیگه نزاشتن برم گفتم باید بمونی خیلیی شب سختی بود خیلی از درد و تنهایی گریه کردم همه مادرا با مادراشون بودن و من تنها... صبح از شدت سردرد تهوع وحشتناک گرفنم و حس مرگگ بهم دست داد ک دو ساعت با خالم جا ب جا کردم رفتم سرم و اینا زدم ک خالم زنگ زد ک دلوین و مرخص کردن و پس فرداش بردمش پیش دکتر اطفالش ک گفت زردی داره و سه روز باید دستگاه باشه فردای روزی ک دلوین از دستگاه زردی خونگی بیرون اوردیم خبر دادن که ماهلین و میخوان ببرن بخش وای درد زایمان درد دلتنگی و نگرانی برای بچه ایی که تو خونس خلاصه یه ۲۴ ساعتم برای ماهلین تو بیمارستان موندم و ماهلین فرداش مرخص شد خداروشکر ولی ماهلینم زردی داشت و خونه ۳ روز تو دستگاه رفت. اینم تجربه های من...

۵ پاسخ

خدارو شکر الان خوبین

خداروشکر بچه ها سالم و سلامت مرخص شدن و اون روزای سخت گذشت🩷🩷🩷🩷🩷

چندکیلو چن هفته بدنیا اومدن

😭😭😭😭اسم دستگاه و بیمارستان و بستری میاد میخوام دق کنم سکتع کنم بمیرمممکمممم

خداروشکر اللن هرسه سالمید
چرا مادرتون نبود کمکتون؟
خیلی سخته با بخیه و دلواپس برای بچه خداروشکر که گذشت

سوال های مرتبط

مامان سوین مامان سوین ۱۴ ماهگی
مامان هامین مامان هامین ۱ ماهگی
پارت 6
قبل ازاینک پارت شش رو شروع کنم هرکی ک گفت زایمان خیلی راحته ی زور زدنه و اینا بیاین تو گهواره تجربه هارو بزار براش بخونه تا بفهمه واقعا زایمان چ سزارین باشه چ طبیعی هردو خیلی سخته
خب راه رفتیم و اینا همسرم رفت خونه منم خابیدم اما چ خابیدنی تو بیمارستان مگ میشه خابید خلاصه شبو صبح کردیم و پرستار صبح اومد ی شربت بهم داد گفت اینو بخور خوردم و صبحانه اوردن و خوردیم و خلاصه دکتر اومد و گفت همه چی اوکی بود مرخصم کردن اما بچم توی دستگاه بود و رفتم خونه روز اول دوم سوم سزارین خیلی سخته درد داری و خلاصه وقت حموم رفتن شد رفتم حموم ک پانسمان رو جداکنم اونجا هم هی ازحال میرفتم بهم اب قند میدادن و شکلات میدادن واقعا باهزارمکافات تونستم سرپا بمونم و پانسمان رو جدا کنم و خلاصه پنج روز گذشت و من تو این پنج روز هی میرفتم ملاقات بچم ک تو دستگاه بود و بهش سرم غذایی وصل بود تو ی اون دست کوچیکش سوزن زده بودن و من هر دفعه ک میرفتم گربم میگرفت خلاصه پنج روز گذشت گفتن باید ی شب بیای بیمارستان و پیش بچت بمونی تا ببینیم بچت سینتو میگیره یان منم گفتم من شیرمو میدوشم بدم ب شما ولی من نیام چون من بخیه دارم نمیتونم اما قبول نکردن خلاصه ی شب رفتم پیشش موندم من بودمو و ی پرستار
پرستار شیفت عصر خیلی خوب بود اما پرستار شیفت شب اصلا کمکم نکرد و میگفت باید شیر بدی ب بچه منم دستگاه وصل بود بخیه داشتم خیلی سخت بود شیردادن و اینا بخیه هام میسوخت صندلی هاشون استاندارد نبود بهش گفتم میشه کمکم کنی اروغشو بگیرم اونم اومد بچرو از دست من گرفت گفت اروغ بچتو باید من بگیرم😐😐😐😐😐 منم بهش چشم غره رفتم کم مونده بود گریم بگیرهذ
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی
مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ ۲ ماهگی
قرار شد ساعت یکو‌نیم شب چای نبات بخورم و راه برم همش منتظر بودم ک شب بشه و ساعت یکو‌نیم برسه راه برم زودتر ک بتونم برم پیش هامین
ساعتای نه شب کم‌کم بیحسیم رفت یچیزی تو شکمم تکون میخورد همش می‌رفت زیر بخیه هام وای نگم اینقدر درد داشت همونجا زنا میگفتن رحمه داره دنبال بچه میگرده ک اینجوریه یکساعت به تمام درد داشتم خیلی بد بود
ساعت یکو نیم شد بلند شدم نشستم به کمک ماماننم
وقتی پاشدم راه برم هرچی سنگینی بود روی شکمم بود خیلی درد داشت واقعا ولی هرچی راه بری زود تر خوب میشی
هی بلند شدم بزور راه رفتم تا بار دوم و سوم خیلی سخت بود بعدش دیگه هی بهتر شدم و طوری شد ک خودم تنها راه میرفتم
فرداش ک میخواستم مرخش شم‌رفتم پیش هامین
یه پسر کوچولوی دوست داشتنی با وزن 2700قد 49و دور سر 34
ک توی دستگاه با سروم توی دست
دوست نداشتم از پیشش تکون بخورم
یکساعت نشستم مجبور بودم برم خونه حموم کنم برگردم پیشش
هفت روز بستری بود
ناله هاش همون شب درست شده بود
دو شب ان ای سیو بستری بود پنج روز بخش بخاطر عفونت
آنقدر بچه میومد همشونم بخاطر ناله و بعدش عفونت و زردی
همه مثل هم
اینم بگم همه سزارینی
و از 37هفته به بالا تو دستگاه حتی 39هفته هم بود
نگران این نباشین ک بچه تو دستگاه می‌ره دستگاه شکم دوم هست اونقدرام بد نیست ک توی گهواره ازش غول ساختن
روز چهارم جواب عفونت منفی شد بخاطر زدری تا هفت روز موندیم
و بعدش با گل پسری برگشتیم خونه
انشالا ک همه مامانای عزیز همه استراحت مطلقی ها بسلامتی و به موقع نینی هاشون بغل کنن و اونایی ک چشم انتظارن بزودی خدا دامنشونو سبز کنه .
🥰🥰🥰🥰🥰💐💐💐💐💐💐🤩🤩🤩🤩🤩
مامان دخترم ماهلین مامان دخترم ماهلین ۱ ماهگی
پارت آخر از تجربه زایمان من

خلاصه آخرش تو ۳۴ هفته و ۳ روز به خاطر مسمومیت بارداری سزارین شدم. از عملم راضی بودم دردم با شیاف کنترل نی شد قسمت سختش فقط اونجاست که بار اول می‌خوای بلند شی راه بری. بعدش با شکم بند اوکی میشه. تنها درد من این بود که بچم دستگاه بود و من ندیدمش... اونم سه روز طول کشید. من خودم بستری بودم و بازم کلی سرم بهم می زدن. خلاصه بعد از سه روز که بهتر شدم. تایم ملاقات که شلوغ بود سوار ویلچر شدم و با خواهرم رفتیم بخش nicu اینم بگم که رفتن و رسیدن به بچم خودش یه فیلم سینمایی بود. چون هم شلوغ بود هم آسانسور ها پر و طبقه رو اشتباه رفتیم و... یادمه محرم هم بود تاسوعا عاشورا... یه حال عجیبی بود. خلاصه رفتم nicu بچم تو دستگاه بود و دیدمش... یه دختر کوچولو و ریزه میز ولیییی سفید و صورتی و خوشگل که آروم خوابیده بود.🥺
وقتی با گریه صداش زدم: ماهلین دخترم!
بخدا یهو تکون خورد و لبخند زد. اونجا فهمیدم اونم منتظر مامانش بوده.
بقیه ماجرا زیادی طولانیه. از مرخص شدنم و تنها برگشتنم به خونه و حال خرابم. از این که شیر نداشتم و وقتی بیمارستان زنگ زد گفت بچه‌ات شیر می‌خواد و یهو شیر افتادم... از این که ۱۳ روز تو دستگاه بود و خودمم رفتم کنارش... از روزایی که اونجا با هم داشتیم و... خلاصه خدارو هزار بار شکر که به خیر گذشت. من همه اینا رو اول مدیون خدام بعد از بهداشت و مامای بهداشت که حتی وقتی بستری شدم هم زنگ می‌زد و حالم رو می‌پرسید.

بارداری زایمان نوزاد بیمارستان
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۵ ماهگی
#پارت پنچم سزارین چهارم
وقتی گفتن بچم رفته دستگاه دیگه دنیا رو سرم ریخت خیلی ناراحت شدم
تو ریکاوری کلی لرزیدم که بعد از عمل طعبیعیه
بعد همراهم رو صدا کردن همسرم و مادرم آمدن منو بردن بخش من دوروز بستری بودم
سخت‌ترین بخش عمل ۱۲ بعدش که نباید تکون بخوری و چیزی بخوری هر دو ساعت شیاف میزاشتم دردا قابل کنترل بود بعد که آمدن بعد از دوازده ساعت سوند رو‌کشیدن و گفتن شروع کن مایعات بخور کلی چای و نسکافه خوردم بعد کم کم پاشدم راه رفتم و دسشویی رفتم یبوست شده بودم و روز اول دفع نداشتم تا روز دوم با شیاف و کلی کمپوت گلابی مدفوع کردم
روز دوم بلاخره منو بردن پیش پسرم که ببینمش
حالش خدارو شکر بهتر بود و من یکم آروم شدم گفته بودن باید یه هفته ده روز بستری باشه
روز دوم زایمان خودم مرخص شدم رفتم پسرم رو ببینم گفتن از فردا بیا بمون پیشش شیرش بده دیگه خیلی خوشحال شدم آمدم خونه پیش بچه هام پسر هام وقتی منو دیدن کلی گریه کردن و منم باهاشون گریه کردم مخصوصن پسر بزرگم که ۳ سالشه
فردا رفتم یه روز پیش پسرم موندم و خدارو شکر فرداش مرخص شدیم و تمام