پارت 6
قبل ازاینک پارت شش رو شروع کنم هرکی ک گفت زایمان خیلی راحته ی زور زدنه و اینا بیاین تو گهواره تجربه هارو بزار براش بخونه تا بفهمه واقعا زایمان چ سزارین باشه چ طبیعی هردو خیلی سخته
خب راه رفتیم و اینا همسرم رفت خونه منم خابیدم اما چ خابیدنی تو بیمارستان مگ میشه خابید خلاصه شبو صبح کردیم و پرستار صبح اومد ی شربت بهم داد گفت اینو بخور خوردم و صبحانه اوردن و خوردیم و خلاصه دکتر اومد و گفت همه چی اوکی بود مرخصم کردن اما بچم توی دستگاه بود و رفتم خونه روز اول دوم سوم سزارین خیلی سخته درد داری و خلاصه وقت حموم رفتن شد رفتم حموم ک پانسمان رو جداکنم اونجا هم هی ازحال میرفتم بهم اب قند میدادن و شکلات میدادن واقعا باهزارمکافات تونستم سرپا بمونم و پانسمان رو جدا کنم و خلاصه پنج روز گذشت و من تو این پنج روز هی میرفتم ملاقات بچم ک تو دستگاه بود و بهش سرم غذایی وصل بود تو ی اون دست کوچیکش سوزن زده بودن و من هر دفعه ک میرفتم گربم میگرفت خلاصه پنج روز گذشت گفتن باید ی شب بیای بیمارستان و پیش بچت بمونی تا ببینیم بچت سینتو میگیره یان منم گفتم من شیرمو میدوشم بدم ب شما ولی من نیام چون من بخیه دارم نمیتونم اما قبول نکردن خلاصه ی شب رفتم پیشش موندم من بودمو و ی پرستار
پرستار شیفت عصر خیلی خوب بود اما پرستار شیفت شب اصلا کمکم نکرد و میگفت باید شیر بدی ب بچه منم دستگاه وصل بود بخیه داشتم خیلی سخت بود شیردادن و اینا بخیه هام میسوخت صندلی هاشون استاندارد نبود بهش گفتم میشه کمکم کنی اروغشو بگیرم اونم اومد بچرو از دست من گرفت گفت اروغ بچتو باید من بگیرم😐😐😐😐😐 منم بهش چشم غره رفتم کم مونده بود گریم بگیرهذ

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۳ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان گل پسر مامان گل پسر ۶ ماهگی
تجربه زایمان 😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫
خب از هفته ۳۶ شروع کردن ب ورزش پیاده روی و هر کاری دکتر گفت‌و کردم هر هفته میرفتم معاینه میگفت اصلن باز نشدی🤕
خلاصه شد هفته ۴۰ دکتر معاینه کرد گفت یک سانتی اصلن پیشرفت نکردی
منم تو دوراهی موندم ایا سزارین بشم یا طبیعی زایمان کنم خب خلاصه بعضیا گفتن سزارین سخته فلان منم انتخابم طبیعی شد
خب ۴۰ هفته دو روز شد از درد خبری نبود دکتر گفت باید با بستری بشی تا بچه مدفوع نکنه خطرناکه
منم صبح ۵ شنبه رفتم بیمارستان تا ساعت ۱۰ بستری شدم برام ی قرص زیر زبونی گذاشت ساعت ۱۲ نیم کیسه آبم پاره شد دردا شروع شد تا ساعت ۴ بعد ازظهر اصلن باز نمیشد دهانه رحمم هی میومدن دست مینداختن وای نگم چقد درد داشت اون انگولک هاشون 🤯 خلاصه ک دکترم ساعت ۵ اومد گفتم ک دگ نزار بقیه معاینه ام کنن خیلی بد معاینه میکردن
برام دوتا امپول زدن بلاخره ۷ سانت شد خیلی دردی بدی داشتمممم التماس میکردم منو سزارین کنن اما میگفت ن خیلی خوب پیش میری😑 خب ساعت ۱۰ شد ۹ سانت برد منو تخت زایمان ب دکتر گفتم منو برش نزنیهااااا گفت باشه
هم زور میزدم هم چیغ همه بیمارستان رو گرفته صداممم 🤣
ساعت ۱۰ نیم دنیا اومد جگر مامانش🤗😘
ماساژ رحمی ک میدادن از درد زایمان بدتر بود🥲
بعد تموم شدم رفتم بخش نگا کردم منو تا آخر جرررر داده ی عالمه بخیه خوردم خلاصه تا الان ک نزدیک دوماه میشه درگیر بخیه هستم اینم از زایمان سختتتتتتت ام دگ غلت کنم زایمان کنممم😣
مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۳ ماهگی
روز سوم دلوین که تو بخش بود گفتن برم بهش شیر بدم و پیش بچه ۲۴ ساعت بمونم که یا اون بخیه خیلییی سخت بود و دردناک و من اصلا نمیدونسم هییچ باخودم نبرده بودم ن خوراکی و چیزی اصن نمیدونسم باید بمونم وقتی رفتم شیر بدم دیگه نزاشتن برم گفتم باید بمونی خیلیی شب سختی بود خیلی از درد و تنهایی گریه کردم همه مادرا با مادراشون بودن و من تنها... صبح از شدت سردرد تهوع وحشتناک گرفنم و حس مرگگ بهم دست داد ک دو ساعت با خالم جا ب جا کردم رفتم سرم و اینا زدم ک خالم زنگ زد ک دلوین و مرخص کردن و پس فرداش بردمش پیش دکتر اطفالش ک گفت زردی داره و سه روز باید دستگاه باشه فردای روزی ک دلوین از دستگاه زردی خونگی بیرون اوردیم خبر دادن که ماهلین و میخوان ببرن بخش وای درد زایمان درد دلتنگی و نگرانی برای بچه ایی که تو خونس خلاصه یه ۲۴ ساعتم برای ماهلین تو بیمارستان موندم و ماهلین فرداش مرخص شد خداروشکر ولی ماهلینم زردی داشت و خونه ۳ روز تو دستگاه رفت. اینم تجربه های من...
مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 ۶ ماهگی
پارت دوم زایمانم
دخترم رو آوردن کنارم وپرستار اومد باز کمک کرد یکم شیر دادم و یک پرستاردیگه اومد آمپول اینا زد رفت بعد ۳ ساعت که بی حسیم رفت شکمم درد نمی کرد داخل شکمم یکم درد داشت شبیه درد پریودی که پرستار پمپ درد آورد گفتم زیاد درد ندارم گفت باشه وصل میکنم دردت زیاد نشه و هر سه ساعت یک بار میومدن شیاف میزاشتن و ۲ ساعت یک با آمپول بی حسی میزدن و بعد ۵ ساعت من شرو ع کردم چای و کمپوت انجیر خوردم و بعد ۸ ساعت پرستار اومد کمکم کرد برای راه رفتن اون یکم سخت بود راه رفتن و گفت خودت راه برو بعد دیگه خودم میرفتم دکترم گفته بود زیاد راه برو یکم استراحت کن دردت کم میشه این توری ام بود راه رفتن خیلی کمک کرد برای دردم و شب یکم سوپ آوردن واون شد شام من و یک پرستار دیگه اومد همه چیز توضیح داد تبم گرفت رفت برای صبحانه ام کاچی دادن و باز دکتر بچم اومد دید و پرستار اومد چون بخیه من لیزری بود اومد دید و دکترم اومد دید و یکم گفت رفتم خونه چه کار کنم من روز بعد عملم خیلی خوب شدم جوری که پرستار گفت با این که دیروز عمل کردی خیلی خوبی و پرستار اومد سرم اینا زد من بعد از ظهر مرخص شدم از بیمارستانم خیلی راضی بودم از کادر درمان که با خوصله به خرفام جواب میدادن و هی میومدن بهم سر میزدن دانشجو نبودن پرستار های کار بلد بودن بازم بخوام زایمان کنم بی شک میرم اونجا
و از دکترمم راضی بودم که یه جوری عمل کرد روز ۳م خوب بودم به بچم خودم می‌رسیدم و جای عمل ام خیلی خوب بود
مامان دلوین مامان دلوین ۱۲ ماهگی
مامان ILMAH مامان ILMAH ۹ ماهگی
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۹ ماهگی
پارت دوم 😅
دیگه یکم نشستم اونجا با مامانم و شوهرم حرف زدم گفتم من اینطور ک معلومه من نمیزام بریم خونه ، گفتن کجا بریم دیگه نمیشه
نمیزارن بریم بیرون ، هی میگفتم یا بگید من و بفرستن سزارین یا من دیگه اینجا نمیمونم .
بعد مسئول بخش اومد گفت اینجا چیکار میکنی بیا برو تو اتاقت ، گفتم نمیام
گفت بیا برو الان یهو دردت بگیره ما چیکار کنیم تو الان باید رو تخت باشی ن ک اینجا ، الا و بلا گفتم نمیام تو 🤣🤣🤣
همه جمع شده بودن اونجا ، بعد یکی از همون پرستارا اومد گفتش بیا برو تو قول میدم اگه فردا دردت نگرفت بفرستمت سزارین گفتم ن دروغ میگید من از دیروز صبحه اینجام هیچکدومتون توجه نمی‌کنید ب حرفم .
خلاصه باهام حرف زد من و راضی کرد و برگشتم داخل ، و من و بردن تو ی اتاق دیگه اون شب هم گذشت و فرداش (ینی ۳۰ آبان )
دوباره صبح اومدن سرم و وصل کردن ، ب همون ک قول داده بود ک تکلیفمو روشن کنه گفتم اینم از امروز دوباره ک سرم وصل کردن من دیگه سرم نمیخوام خسته شدم ، توروخدا شما ی کاری کنید برام ، داشت شیفت و تحویل میداد ک بره .
گفت من ب مسئول این شیفت جدید می‌سپارم ک هوات و داشته باشه ، گفت اگه تا شب دردت نگرفت کیسه آب تو میزنن ک پیشرفت کنی .
منم ب شدت خوشحال شدم ک این حرف و شنیدم😂😂😂
دیگه غروب بود اومدن معاینه کردن گفتن تقریبا ۴ سانتی ، تخت بغلیم بچه سومش بود ، اون ۵ ساعت بود ک غروب کیسه آبشو زدن و بردنش اتاق زایمان بنده خدا باز نشد ، بچه داشت خفه میشد بردنش اتاق عمل دیگه .
ب منم گفته بودن شب تا ساعت ۹ کیسه آب منم میزنن ، دیگه ساعت ۹ شد دوباره اومدن معاینه کردن گفتن هنوز ۴ سانتی نمیشه کیسه اب تو بزنیم ،ی موقع توام مثل اون خانومه پیشرفت نکنی ب بچت ضرر داره صبر کن تا فردا ببینیم چی میشه
مامان سلن و دوقلوها🤱 مامان سلن و دوقلوها🤱 هفته سی‌وپنجم بارداری
پارت دو
رفتم زایشگاه برای معاینه بچه چون بریچ بود باید می‌دین چرخیده یا ن ی پرستار اومد دستش خیلی کوچیک بود نصف جونم گرفته شد دید دیگه نمیتونم یکی دیگه رو صدا زد اون اومد بازم اونم فشار داد آخر سر گفت حس میکنم دستم خورد ب سر بچه گفت دو سانت دهانه رحمت باز شد
زنگ زد به دکترم گفت دکترم گفت بفرستین اورژانسی سونوگرافی اگه بچه نچرخید بیاد که سری سزارین بشه
من رفتم سونو روز جمعه ساعت سه ظهر بود انقدرم شلوغ بود که حد نداشت منم از شدت درد معاینه نمی‌تونستم بشینم خلاصه رفتم و نوبتم شد سونو انجام داد گفت بچه به سر هست دهانه رحمت هم دوسانت هست خلاصه رفتم دوباره بیمارستان و سونورو نشون دادم واسع دکترم فرستادن گفت باید وابسته تا دردش بگیره بفرست خونه ورزش کنه تا یکی دو روز دیگه زایمان می‌کنه منم ک دیگه گفتم دکتر گفته زایمان میکنم نزدیکه سری وسایل بچه رو جمع کردم بری خودمم جمع کردم آماده رفتم ورزش و دوش آب گرم این داستانا دکترم گفت دوباره فردا بیا معاینه بشی ببینم چند سانتی
مامان سام🩵 مامان سام🩵 ۱۱ ماهگی
ک من داد و بیداد کردم ک اره میخواین پسر منو بکشین البته دادو بیداد هام بی تاثیر بود ماماعه برگشت گفت اگه چیزی بشه ما مقصریم و فلان گفتم نمیخوام وقتی چیزی بشه مقصر بودن شما ب چ درد من میخوره
بعد دکتر دوباره اومد گفت مگه نگفتم امادش کنبن برا اتاق عمل
وضعیتم انقد بد بود ک ی کریض برده بودن اتاق عمل دکتر اون برگشت داد اتاق و منو برد با سرعت هرچه تموم بچه رو در آوردن و پسر من ساعت۵:۳۰ب دنیا اومد توی ۳۶هفته و۳روز
و اکسیژن نیاز داشت ک همین ک ب دنیا اومد بردنش ان ای سیو و نذاشتن حتی ببینمش چقدر حس بدی بود برام
فردا صب ک گفتن پاشو راه برو اولین کار رفتم پسرمو بیینم
۱۷روز بستری بود اول برای اینکه ریه هاش کامل نبود بعد هم برای عفونتی ک من توی بارداری داشتم دکترم اهمیت نداده بود و ب بچه انتقال پیدا کرده بود .
چند روز اول نزاشتن شیر بدم میدوشیدم خودشون میدادن اما بعدش بهش شیر دادم خودم .
زایمان سزارین برای من همیشه خیلی ترسناک بود میگفتم برم اتاق عمل زنده نمیام بیرون امااا طبیعی رو ی جور دیگ فکر میکردم ک خب کلا فکرام برعکس شد
زایمان سزارین هم درد داره اماااا اصلا این درد کجا و اون درد کجاااا
برگردم عقب صد در صد سزارین رو انتخاب میکنم
خلاصه من ن بارداری خوبی داشتم ن زایمان خوبی و ن بعد از زایمان خوبی
ولی الان ک با پسرم اومدیم خونه چند روزه احساس ارامش میکنم و خوشحالم اما دیگ اصلا دلم نمیخواد ن حامله شم ن بزام🤣🤣تازه ی جا یکی میگه طبیعی خیلی ایمن و فلان برای مادر و جنین خندم میگیره چون من بچم سرش ورم کرده بود و هم اکسیزنش اومدع بود پایین بهش فشار اومده بوده خلاصه خوب و بد تموم شد و رفت و شد ی خاطره تلخ و شیرین
اینم تجربه من از زایمان طبیعی و سزارین.
مامان کوچولو مامان کوچولو ۳ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی 🫠
30اردیبهشت طبق ان تی چهل هفته شدم صبحش با شوهرم رفتیم بیمارستان هیچکسم نبردیم همراه اینا گفتیم اگه بستری کرد خاهرمو بیاره دیگه رفتم بستریم کردن لباس پوشیدم انژیوکت وصل کردن ک انژیوکتش خیلی بزرگ بود خیلی درد داشت اصلا دستمو نمیتونستم تکون بدم بعدش معاینه که کرد دهانه رحمم کاملا بسته بود 🥲🥲بردنم روی تخت خابوندنم پرستار اومد بهم ی دوز قرص میزو داد زیر زبون گذاشت رفت بعد یکم دردام شروع شد اومد پرستار اومد پرسید دردات شروع شد گفتم اره دیگه رفت بعد دو ساعت اومد معاینه گفت بزور یک انگشت باز شدی 🥲باز ی دوز دیگه بهم قرص داد ساعت نه ک بستری شدم تا عصرش من فقط یک سانت بودم با دثز دوم قرص تازه یک سانت شده بودم پیشرفتم خیلی کند بود ازون طرف دخترداییم هم چهل هفتش کامل شده بود خاهرم بهش زنگ زده بود بیا بستری بشو اون ساعت دوازده اومد تا ساعت شش زایمان کرد خلاصه دیگه اومدن برام سرم فشار وصل کردن این موقع دردام هر دو دقیقه شده بود دکتر همون اول که اومد شکممو نگاه کرد با تردید گفت اره میتثنه طبیعی بیاره من قبلش بهم گفته بودن یکم لگنت تنگه ولی بازم. رفتم طبیعی خلاصه سذم فشار تموم شد من باز هم همون دو سانت بودم 🥲🥲🥲