1405/5/3
پارت5از زایمان زودرس ان آی سیو
💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙

بچه رو بردن 17شهریور

قلبم درد میکرد خون ریزی وحشتناکی داشتم
گریه عمونم رو بریده بود
همش میگفتم چرا بچه من

هم تختیا همه بچه هاشون خوب سالم
شیر میدادم من جز حسرت چیز دیگ ای نمی‌خوردم
.
از بیمارستان ک ترخیص شدم ساعت 1ظهر بود
گفتم باید برم بچه رو ببینم

رفتم رسیدم بهش
بچم دستگاه بهش وصل بود زیر نور آبی
فقط اجازه میدادن ک مادر بره پیشش
تلو تلو گان روپوشیدم
هر قدم ک برمیداشتم خون ازم بیشتر می‌رفت
باید دیوار می‌گرفتم تا بتونم برسم بهش

پرستار بخش گفت چرا بااین وضیتت اومدی ت حالت خوب نیس
گفتم فقط بچمو ببینم
دلم آروم شه

رسیدم بهش ریه هایش همون شکلی بود کلی لوله بهش وصل بود با گریه گفتم نمیتونم بغلش کنم!؟!؟

گفت فعلا نمیتونی ولی اجازه داری بهش دست بزنی

دستشو بوسیدم
گفتم مامان برگرد پسرم برگردی پیشم
با گریه ک اینو میگفتم از حال رفتم
دیدم چند تا پرستار زن بالا سرمم تو اتاق شیردهی ی سرمم بهم وصله

بهوش ک اومدمبهم گفتن اگ میخوای بچت برگرده اول خودتو محکم نگه دار ک بتونی ب بچت برسی

ساعت ۷شب بود ک رفتم خونه

همش گریه میکردم
چ تصوراتی داشتم چی شده بود
برگشتم خونه ولی بچم باهام نبود
دایم از تهران اومده بود
رفتم خونه خواهرم همه باهم گریه میکردم بخاطر حال نداشتم


1405/5/4

ساعت 7صب بیمارستان زنگ زد
با ترس گوشیو برداشتم

تصویر
۲ پاسخ

خیلی بده

😭😭 آره

سوال های مرتبط

مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
گفتن خانم طباطبایی
بچه شیر میخواد لدفا شیر بدوش با خودت بیار
منم جیغ از سر خوشحالی
دیدم همه بیدار شدن

شیر دوشیدم .

ی 60تای پرکردم

رسیدم بچم همون شکلی بود
شیرو ک دادم گفت باید همینجا بمونی
شبا اتاق هست همینجا بخاب چون بچه شیر میخواد

البته بگم بچه رو زیر سینم نداده بودن با نی ک ما لوله بود بهش میدادن

شب موندم
نگو تازه شروع سختیا بود دریغ ازین ک بدونم

1405/5/5
رفتم شناسنامه اش رو گرفتم
پسر منم نام دار شده بود

خوشحال سرخوش کنمیدونستم چ چیزای رو باید سپری کنم
دوتا مامان دیگ هم بودن کنارم

بچه های اونا هم تو آن آی سیو بودن

یکیشون 29هفته زایمان کرده بود و 1ماه هم بیمارستان بوده
یکی هم 28روزش بود ک مقعدش بسته بود باید عمل میشد روده رو روشکم وصل میکردن

خیلی بااونا خوب بود باهم گریه میکردیم باهم خوشحال بودیم
دلداری می‌دادیم همو وقتی میمون نبود اونیکیمون سری خبرمون میکرد
خلاصه
1405/5/7
روزی ک من ازش متنفرم

دکترا پرستار هیچی نمی گفتن

من خیلی خسته بودم بدنم کم آورده بود ن شام می‌خوردم ن نهار
میل ب هیچی نداشتم
ن خونه میرفتم ن خاب کافی داشتم
فقط خداروقسم میدادم ک برگردیم دوتامون
همش گریه
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
1405/5/2
پارت 4از زایمان زود رس
🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵


رفتم تو بخش

خواهرم اومد بالا سرم خسته نباشید تبریک این حرفا

دیدم هرچی ازش میپرسم جواب نمیده یا منو میپبچونه

گفتم مطهر راستشو بگو چی شده پسرم کجاس
گفتن میارنش
یکم وایسا
دیدم رفت بیرون بد ی ساعت اومد ساعت 12نیم اینطورا بود

دیدم چشاش اشکی بود ولی ب روش نیاورده
گفتم راستشو بگو بهم چیشده
من می‌دونم ب دلم افتاده

گفت مارسیا قول گرفت ازم

گفت کیسه ابت پاره شده بوده بچه تو خشکی بود
بچه هم آب رحمم خورده
ریه هایش 10درصد کار می‌کنه
کلا سفیده
من مونده بودم ک چی داره میگه من چرا متوجه نشده بودم مگ میشه
کی چرا
هزارتا سوال تو سرم بود
اکسیژن بهش نمیرسیده رفته تو دستگاه
باید ببرنش ی بیمارستان دیگ بره تو ان آی سیو

من هاج واج مونده بودم

5ساعت از عمل گذشته بود ک راه رفتم گفتم باید بچمو ببینم

تلو تلو راه رفتم حرف هیچکی هم گوش ندادم
با گریه زاری گفتم باید بچمو ببینم تا دلم آروم بشه

دیدنش تو دستگاه از شدت اکسیژن نداشتن ناله میکرد
کاش میمردم ولی اونجوری نمی‌دیدم بچمو
بچم ریه هایش ب کف شکمش میرد راحت سه ساعت ب داخل شکمش فرومی‌رفت
مامان امیرعلی🫶👑 مامان امیرعلی🫶👑 ۱۰ ماهگی
پارت چهارم 🥴☹️

بچه رو نشونم داد گفت ک نگاه بچت سالمه داره گریه می‌کنه فقد تنفسش کمع دیگه بچمو بردن و من موندم با یه عالمه فکرو غصه و گریه
دیگه دکتره اومد بخیه زد
بخیه های داخلی ک درد نداشتن
اما امان از بخیه های بیرونی ک هر نخی ک میکشیدن من صدا می‌رفت تا آسمون میگفتم یکم بیحسی بزنید میگفتن زدیم اثر ندارع آخ😑😑
بخیه زدن و جمع کردن وسایلاشونو
و رفتن هر چقدر از حال بچم میپرسم هیچکی هیچی بهم نمیگه
من اون شب رسماً تو زایشگاه مردم دکترا یجوری نگام میکردن فک میکردم خدا نکرده بچمو از دست دادم
هر چقدر بهشون میگفتم منو ببرید بخش میگفتن تخت خالی نداریم
شب ساعت ۱۲:۱۰دیقه زایمان کردم صبح ساعت ۱۰منو بردن بخش ک مردم حتی گوشیم باهام نبود ک زنگ بزنم همسرم حال بچه رو بپرسم
یه پرستاره به شوهرم گفته بود ک هم حال بچت خرابه هم حال زنت
اونم حالش بد شده بود
خلاصه اوردنم بخش مادر شوهرم باهام بود گفت منو نزاشتن اما شوهرت رفته بچه رو دیده
حال بچه رو پرسیدم از شوهرم گفت ک تنفس مصنوعی بهش وصله امید به خدا تو زیاد فکر نکن
اینقدر گریه کردم ک دیگه داشتم دیوونه میشدم
مادر شوهرم هی میگفت گریه نکن امید به خدا چرا اینقدر دیوونه ای ایشالله بچت سالمه
بچم ۶شب تو ان ای سیو بود و منی ک هزار تا فکر و غصه تو ذهنم بود یساعتش نمی‌گذشت درد و بخیه های خودمو ک اصن از یادم رفت فقد میگفتم خدایا بچمو سالم ازت می‌خوام سالم از اونجا بیاریش بیرون🥲🥲
مامان یزدان مامان یزدان ۸ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان حسین مامان حسین ۱۶ ماهگی
#پارت هفتم
زایمان کردم ولی تا بچه رو خارج کردن مستقیم کل پرستارا رفتن بدو بدو میکردن بردنش یه اتاق دیگه ک دستگاه بهش وصل کنن ک نفسش برگرده من اون موقه اگه لنگ در هوا نبودم اگه جون داشتم از تخت بیام پایین حتما خودمم میرفتن ک ببینم چ بلایی سر جگر گوشم آوردم بعد ربع ساعت نمیدونم ده دقیقه یه پرستار اومد بالا سرم ولی من هیچی حالیم نبود فقط گریه میکردم بچم مرد اونم هیچی نمی‌گفت میگفت نگران نباش خوبه ولی مطمعن نبودم خیالم راحت نبود مادرمم هم پیشم نبود ک ازش بپرسم پرستار اومد بخیه زد و رفت ولی من هیچ دردی حس نکردم بعد نین ساعت مادر شوهرم اومد بالا سرم گریه میکرد میگفت حالش خوبه نفسش برگشته تو دستگاه میمونه خوبه میشه بهم گفتن باید ادرار کنی ک بتونیم ببریمت تو بخش بعد دو ساعت بدون بچه با کمک مادرم رفتم بخش زنان میدونی درد واقعی کجاس اونجاس ک رفتم تو بخش همه بچه شون پیششون بودن بچه ی من پیشم نبود اونجا نی نی یکی گریه میکرد شیر میخواست منم گریه میکردم ک ن بچمو دیدم ن تونستم بهش شیر بدم
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
پارت چهارم سزارین اختیاری✍️✍️✍️
تو زایشگاه ک رفتم ماما می‌پرسیدن دلیل سزارینت چی منم میموندم ک چی بگم میگفتم جفتم جلو الکی ولی بعد فهمیدن من سفارش شدم دیگ زیاد پیگیر نبودن کارای عملم زودتر داشتن انجام میدن ...آوردن سونت وصل کنن خیلی استرس داشتم ک مامانا گهواره ک میگفتن خیلی درد داره ولی اصلن احساس نکردم سوزش هم نداشتم ...مامانم ازم عکس فیلم می‌گرفت و منو راهی اتاق عمل کردن خیلی مترسیدم دور ورم با ی حس عجیب غریب نگاه میکردم در اتاق عمل ک شدم دیگ گریه هام شدت گرفته بود گریه میکردم همه میامدن چرا گریه می‌کنی الان دیگ مادر میشی ولی من مامانم شوهرم نگاه میکردم گریه میکردم تا اینکه منو بردن تو اتاق عمل من گریه هام شدت گرفته بود ...اتاق عمل با ترس عجیبی نگاه میکردم تا اینکه منو از رو تخت جاب جا کردن رو تخت عمل گذاشتن .دکتر بیهوشی منو گفت بشین پاهاتو دراز کن کمرتو ببینم من ک میدونستم میخان سرگرم کنه آمپول بی حسی بزنه ک زد من معلومم نشد فقط پا چم تکون خورد حالت بپره گرم شد ولی پا راستم بی حس نشد ک دوباره آمپول بی حسی زد دیدم بدنم گرم شد سنگین شد ولی اصلن درد نداشت من احساس نکردم .. پرده جلوم کشید ...نمیدوم تو اتاق عمل دلم ب دکتر بیهوشی گرم شد خیلی مرد خوشبرخودی بود با من فقط حرف میزد دلداری میداد ک دیدم ۵ دقیقه طول نکشید ک بچه ب دنیا آمد انگار خدا برام فرشته نجات فرستاده بود کنارم بود استرس ترس نداشتم عملم خیلی خوب بود اصلن احساس نکردم در طی عمل حال تهوع نگرفتم عملم رب دقیقه طول کشید ....بچه ام نشونم دادم سریع بردن ...تو اتاق ریکاوری ک رفتم یکم لرزم گرفت ک حالت بخاری بالا سرم روشن کردن ک دیدم پرستار با بچه درگیر با خودشون میگفتن ناله می‌کنه سر حال نیس.....
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۴ ماهگی
پارت (۶) زایمان سزارین



پرستار گفت خودت باید بری رو تخت کشون کشون رفتم رو تخت ک یکم درد داشت بچه رو آوردن پیشم عمم ک مادرشوهرم بود اومد پیشم ی چیش خیلی بده اینه ک من ۲۴ ساعت ناشتا بودم حتی آب هم نمیدادن من داشتم میمردم از تشنگی هی میگفتم بدین نمیدادن نامرداا😂
پرستار گفت باید ۸ ساعت بگذره از عملت تا بتونی بخوری اونم آب ن آب میوه اینا
دیگ ساعت ۱ شد یکم مغزیجات خوردم قهوه خوردم گفتن باید پاشی یا علییییی امان از این پاشدن😂 نترسیداا چیزی نیس
گفتم تختو قشنگ بیارن بالاا ک نشسته شم
نشسته ک شدم کم کم اومدم نزدیک لبه تخت شدم پامو انداخت اروم پایین ک خیلی درد داشت این وایسادن بدترررر دلم ضعف میرفت
فقط کافیه دو قدم بری من دو قدم رفتم پرستار گفت بسته بشین ولی اون دو قدمم خیلی سخت بود لعنتی خلاصه با رفتم رو تخت خابیدم ساعت ۴ بود ک کمر ک آمپول زده بود درد میکرد این باسنم اصلا نمیتونستم بزارم رو تخت هی میخاستم ب پهلو بخابم ولی نمیشد ک اون اذیتم میکرد
مامان هامین مامان هامین ۲ ماهگی
پارت 6
قبل ازاینک پارت شش رو شروع کنم هرکی ک گفت زایمان خیلی راحته ی زور زدنه و اینا بیاین تو گهواره تجربه هارو بزار براش بخونه تا بفهمه واقعا زایمان چ سزارین باشه چ طبیعی هردو خیلی سخته
خب راه رفتیم و اینا همسرم رفت خونه منم خابیدم اما چ خابیدنی تو بیمارستان مگ میشه خابید خلاصه شبو صبح کردیم و پرستار صبح اومد ی شربت بهم داد گفت اینو بخور خوردم و صبحانه اوردن و خوردیم و خلاصه دکتر اومد و گفت همه چی اوکی بود مرخصم کردن اما بچم توی دستگاه بود و رفتم خونه روز اول دوم سوم سزارین خیلی سخته درد داری و خلاصه وقت حموم رفتن شد رفتم حموم ک پانسمان رو جداکنم اونجا هم هی ازحال میرفتم بهم اب قند میدادن و شکلات میدادن واقعا باهزارمکافات تونستم سرپا بمونم و پانسمان رو جدا کنم و خلاصه پنج روز گذشت و من تو این پنج روز هی میرفتم ملاقات بچم ک تو دستگاه بود و بهش سرم غذایی وصل بود تو ی اون دست کوچیکش سوزن زده بودن و من هر دفعه ک میرفتم گربم میگرفت خلاصه پنج روز گذشت گفتن باید ی شب بیای بیمارستان و پیش بچت بمونی تا ببینیم بچت سینتو میگیره یان منم گفتم من شیرمو میدوشم بدم ب شما ولی من نیام چون من بخیه دارم نمیتونم اما قبول نکردن خلاصه ی شب رفتم پیشش موندم من بودمو و ی پرستار
پرستار شیفت عصر خیلی خوب بود اما پرستار شیفت شب اصلا کمکم نکرد و میگفت باید شیر بدی ب بچه منم دستگاه وصل بود بخیه داشتم خیلی سخت بود شیردادن و اینا بخیه هام میسوخت صندلی هاشون استاندارد نبود بهش گفتم میشه کمکم کنی اروغشو بگیرم اونم اومد بچرو از دست من گرفت گفت اروغ بچتو باید من بگیرم😐😐😐😐😐 منم بهش چشم غره رفتم کم مونده بود گریم بگیرهذ
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت 7از زایمان زودرس ان آی سیو

1405/5/7
💙🩵💙🩵💙🩵💙💙💙🩵💙💙💙


گفتم خانوم اگر اجازه بدین همسرم بیاد ببینه بچه رو اونم ندیده بچشو

اجازه دادن ک بیاد

رفت ت ان آی سیو من رفتم پیش دخترم

در عرض یک رب از رفت برگشت همسرم
تا برسم بالا پیش پسرم

دیدم از دور ی چیز سفید تو سرشه
انگار ی آب یخ ریختن رو سرم
قدم هام کم کم کمترشد
رسیدم بهش دیدم آنژیو کت ک رو پاس بود الان تو سرشه

موهاشو تراشیده بودن ب سرش سرم رو وصل میکردن

خیلی سخت بود خیلی
اشکام سرازیر میشد
چرا اونجا چرا تو سرش!؟!؟
گفتن خیلی بد رگه باید از سرش رگ می‌گرفتیم
دنیا رو سرم خراب شده بود
گفتن برا این مامان خوبی هستی میخایم بهت جایزه بدیم
با صدای لرزون گفتم چی
گفت بیا بچتو بغل کن...
بد از پنج شیش روز اجازشو داشتم ک بغلش کنم

چشامو بستم گفتم مائده قوی باش عب ندارع
گان رو پوشیده بودم پیرهنم رو خوردم سینه هام کلا لخت بود اوستا هم لخت بود باید تماس پوستی می‌داشتیم ک بچه احساس کنه توشکم مادره

تو این عکس اولین عکسی بود ک از منو پسری گرفتن
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۶ ماهگی
مامان میران مامان میران ۴ ماهگی
پارت ۲خاطرات زایمان سزارین من❤️
رسیدم بیمارستان گفتن باید منتظر بمونی نیم ساعت منتظر موندم بعدش صدام زدن رفتم تو و معاینه شدم دهانه رحمم یک سانت بود ولی دردام خیلی بود گفتن که باید بری آزمایش بدی باز منو با همین درد کلی راه فرستادن که برم آزمایش بدم رفتم و اومدم تو این فاصله ساعتا عین سال می‌گذشت و کسی باور نمی‌کرد که من دردام شدیده کلی راه میرفتم آزمایش میدادم و سروم بهم میزدن ولی دردا بیشتر میشد و من همش گریه میکردم ما ظهر رفتیم بیمارستان و الان ساعت ۶بود ولی هیچ کس رسیدگی نمی‌کرد و نمی‌فهمیدن درد برا چیه آخرش مجبور شدن منو بستری کنن زمانی ک بستری شدم هی دارو بهم تزریق میشد میگفتن بخاطر عفونت ادراریه و هی معاینه میشدم و هنوز پیشرفتی نکرده بودم زمانی ک معاینه میشدم هر لحظه آرزوی مرگ میکردم هی سرم داد میزدن و پاهامو بزور میگرفتن ک معاینه میکردن محکم میزدن ب پام و اخراش که دیگه دردام زیاد شده بود پرستار روانی دوتا محکم زد تو سرم و هی میگفت خفه شو اینجا دیگه من داشتم از حال میرفتم یهو با درد پا شدم و رفتم همه ایستگاه پرستاری و گفتم منو با رضایت خودم مرخص کنید با گریه و نفس نداشتم گفتن خطرناک و اینا گفتم فقط میخوام از اینجا برم گفتن ک باید با همسرت صحبت کنیم گفتم میخوام ببینمش بهم اجازه دادن شوهرمو ببینم وقتی دیدمش فقط بغلش کردم و گفتم منو از اینجا ببر تو رو خدا
مامان گیلاس مامان گیلاس ۱۲ ماهگی
پارت دوم🙂💕


۳۹ هفته و ۶روز بودم عصرش رفتم پیش ماما زایمان ک برام نامه بستری برا امپول فشار بنویسه خلاصه وقتی ک رسیدم پیشش بهش گفتم ک همه ورزش ها ،پیاده روی،پله زیاد،گل مغربی داخلی و خوردنی استفاده میکنم ولی از ۳۷ هفته ۱سانتم و هیچ پیشرفتی نداره و ترشح دارم قبول نکرد واسم بنویسه گف تا دو روز دیگ اگ زایمان نکردی اون موقع الان نمیشه ولی الان ی کمکی بهت میکنم و منو برد اتاق معاینه برام تحریکی انجام داد و گف تا فردا مطمئن باش زایمان میکنی منم همون موقع ک از تخت بلند شدم ی درد بدی زیر شکمم گرف و همینجوری توی راه هی می‌گرفت دل میکرد من میگفتم بخاطر معاینه هس ولی تا رسیدم خونه یکم توجه ک کردم دردام هر ۷دقیقه بود ولی قابل تحمل کم کم ب ۴دقیقه ی بار رسید رفتم ی دوش گرفتم شدیدتر شد ب ماما زنگ زدم گف برو بیمارستان ی معاینه کنن و بهم خبرشو بده منم رفتم گفتن هنوز ۱سانتی😮‍💨😖 اینجا ساعت ۱۱و نیم شب بود ی ان اس تی گرفتن و تا ساعت ۱و نیم پیششون بودم گفتن برو خونه بستری نمیشی با ۱سانت منم با ناامیدی کامل و درد برگشتم شوهرمم باید ساعت ۶میرف سرکار گف من یکم بخوابم ک حداقل توی راه خوابم نبره...

ساعت ۳و نیم دردام دیگ خیلی شدید شد ب خواهرم زنگ زدم گفتم من دردام آروم نشدن (خواهرم از همون اول شروع دردام باهام در تماس و پیام بود) رفتم شوهرمو بیدار کردم با گریه گفتم دیگ نمیتونم تحمل کنم اونم زود زود منو برد بیمارستان ب خواهرم هم زنگ زدم گفتم بزار مامانم بیاد بیمارستان😭
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت ۱۱ زایمان زودرس ان آی سیو
۱405/5/15

💝😀💝😀💝😀💝😀

رفتم بخش
اولین کاری ک کردم کلی عکس گرفتم ازش
چرا دروغ بگم اینم ی پواَن بود برام

بخش خیلی بهتر بود
جای خالی مادران بزرگ تر بود بیشتر می‌تونستی صحبت کنی
کارای بچه رو خودمون میکردیم
شیفتی مراقب بچه هامیموندیم ک ب مامانا فشار نیاد
اونجا پیش اون مامانا تجربه قشنگی بود
ولی چی سخت بود این ک من خون ریزی شدید داشتم

یادمه روز آخر
منتظر جواب آزمایش و سونو بودم

میدونستم ترخیص میشم برا همین کارای ترخیص انجام داده بودم
داشتم لباس اوستا رو تنش میکردم

با مامانی دیگ حرف میزدم
یهو دیدم از لایه دام چکه چکه داره خون میاد
با این ک نوار بهداشتی گذاشته بودم ولی آنقدر شدید بود تا برسم ب سرویس تموم راه رو خون شده بود

از شدت خون زانوهام ب هم میخورد می‌لرزید

اومدم بیرون از سرویس ک برم بیش اوستا
دیدم مامانا پشت بند من هر کدوم اومدن بیرون تو راه رو و بخش ک خون ریخته شد بود رو با دستمال کاغذی پاک میکردن (شیف نظافت اون روز چندتامرد بود)

دستمو گرفتن بردن پیش اوستا
بلند بلند گریه میکردم از بی کسی ازین ک هیچکی کنارم نبود

با همون وضعیت کارای ترخیص هم خودم کرده بودم